۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

روزمره گی در امریکا


این روزها هوا بارانی است و من هم روی قایقم را پوشانیده ام که درونش پر آب نشود. برای همین نمیتوانم به ماهیگیری بروم و راستش آخر هفته ها حوصله ام سر میرود. در این چند وقت هر چه فیلم سینمایی مزخرف بود تماشا کردم و تمام سریالهای ایران را هم تماشا می کنم. دلم نمی خواهد شامل مرور زمان بشوم و دوست دارم با مردمی که داخل ایران هستند, همزمان جلو بروم.




اینجا زمان خیلی زود می گذرد و تا می روی سر کار, دوباره آخر هفته می شود. البته مقدار زیادی از این سرعت گذر زمان مربوط می شود به بالا رفتن سن. وقتی بچه بودم, بعدازظهرهای تابستان, مجبورمان می کردند که بخوابیم و من که هیچوقت آرام و قرار نداشتم و پر از انرژی بودم, آن دو ساعت گرم تابستانی برایم به اندازه یک سال الآن طولانی بود. معمولا هم آنقدر وول می خوردم و سر و صدا می کردم که دیگران هم از دست من عاصی می شدند و ولم می کردند تا به حیاط و یا کوچه بروم و آنها بتوانند کمی چرت بزنند.




ولی سرعت زمان در اینجا برایم کمی غیر عادی است. وقتی کمی فکر می کنم می بینم که به غیر از بالاتر رفتن سن, علتهای دیگری هم وجود دارد که یکی از این علت ها روزمره گی است.




من هفته ای یک بار با بستگانم در ایران صحبت می کنم و این برایم یک عادت شده است. تازگی ها توجه کرده ام که من در طول هفته ای که می گذرد, هیچ حرف جدیدی برای گفتن ندارم. چون که همه چیز طبق معمول و طبق برنامه پیش می رود. در حالی که وقتی من ایران بودم, هر روز آن پر از ماجراهای جور و واجور بود و می توانستم ساعت ها در موردش حرف بزنم و یا بنویسم.




البته بیشتر ماجراهایی که من داشتم اعصاب خرد کن و ناراحت کننده بود ولی در نهایت زندگی جریان داشت و من هم هیچگاه وقت سر خاراندن نداشتم. در حالی که در اینجا, خودم باید سعی کنم برای خودم ماجراهای جالب و هیجان انگیز تولید کنم. یکی از علتهایی هم که به ماهیگیری علاقه دارم این است که وقتی به درون آب می روم, اتفاقات پیش بینی نشده ای برایم می افتد که کمی به من هیجان می دهد.




حالا برایتان تشریح میکنم که زندگی من چگونه است. ساعت هشت با صدای رادیو از خواب بیدار میشوم. بعد از دوش گرفتن و لباس پوشیدن ساعت هشت و نیم از خانه می روم بیرون و پنج دقیقه بعد می رسم به قهوه خانه سر کوچه. یک قهوه با کیک و یا نون و پنیر میخرم و همانجا روی میز و صندلی که در پیاده رو است می خورم. محل کارم هم دو قدمی آنجا است و در نهایت ده دقیقه مانده به ساعت نه, به محل کارم می رسم.




ماشینم را پارک می کنم و وارد ساختمان می شوم. با چند نفر اگر سر راهم قرار بگیرند سلام و علیک می کنم و میگویم به به چه هوایی است و یا اینکه امروز سرد است و یا گرم است. بعد می روم توی اطاقم و کامپیوترها را روشن می کنم. اول ایمیلهایم را چک می کنم تا ببینم کار ضروری توی آنها هست با خیر. معمولا هم نیست بنابراین به آشپزخانه می روم و برای خودم یک قهوه با شیر و شکر درست می کنم و بر می گردم به اطاقم. باز هم با چند نفری که در راه آشپزخانه می بینم سلام و علیک می کنم.




راس ساعت دوازده از اطاقم خارج می شوم و به یکی از رستورانهایی که در اطرافمان هستند می روم. خیلی به ندرت با همکارانم برای خوردن نهارمی روم و بیشتر اوقات تنها هستم. بعد از اینکه غذا خوردم, یک جوری سر خودم را گرم می کنم و یا توی ماشین می نشینم تا ساعت یک بعد ازظهر شود. دوباره ماشینم را پارک می کنم و وارد سالن می شوم و در راه اطاقم با چند نفر دیگر هم سلام و علیک می کنم.




دوباره ایمیلهایم را چک می کنم که ببینم در این یک ساعتی که نبوده ام چه خبری است و معمولا هم خبری نیست. به آشپزخانه می روم و برای خودم قهوه درست می کنم و به اطاقم بر می گردم. تا حدود ساعت چهار, کارم شلوغ است و تلفن و یا مراجعه کننده دارم. از ساعت چهار تا ساعت پنج, وب گردی می کنم و یا اینکه مطلب می نویسم.




سر ساعت پنج از اداره بیرون می آیم و سوار ماشینم میشوم. اگر کسی را در راه دیدم از او خداحافظی می کنم و شب خوبی را برایش آرزو می کنم! بعد می آیم خانه و کامپیوترم را روشن می کنم و کمی سریال نگاه می کنم. بعد به آشپزخانه می روم و یکی از غذاهای آماده فریزری را درون مایکرو ویو قرار میدهم و بعد از پنج دقیقه آن را می خورم و دوباره به اطاقم بر می گردم.




همخانه ام هم روزهای وسط هفته ساعت هفت شب از مغازه اش خسته و کوفته برمی گردد و یک چیزی می خورد و به اطاقش می رود. اگر دخترش خانه باشد کمی با او صحبت می کنم و یا اینکه اسباب بازیهای جدیدش را نشانم می دهد. بعد به اطاقم می روم و یک یا دو ساعت مطالعه می کنم و در نهایت ساعت یازده شب می خوابم!




آخر هفته ها اگر تابستان باشد, من هر دو روزش را به دریا می روم و سرم را با ماهیگیری گرم می کنم و معمولا شبها هم یا به مهمانی می روم و یا اینکه در خانه مان مهمانی است. زمستانها چون هوا بارانی است و زود هم تاریک می شود, کمی حوصله ام سر می رود و بیشتر در خانه می مانم و فیلم نگاه می کنم و یا تمرین موسیقی می کنم.




شاید یک سال اولی که به امریکا آمدم ماجراهای زیادی داشتم ولی الآن دو سال آزگار است که برنامه زندگی من همین است. دقیقا مثل یک آدم کوکی که یک کارهای خاصی را مدام تکرار می کند. شاید فکر کنید که چون تنها هستم زندگیم اینجوری است ولی در واقع زندگی اکثر مردم امریکا همین طوری است و فرقی نمی کند که مجرد باشید و یا متاهل با چند تا بچه. چون هر کسی برنامه های روزانه خودش را دارد و آن برنامه ها را هر روز تکرار می کند.



و اینجا است که خوشی زیر دل آدم را می زند و قدر نعمت هایی را که دارد نمی فهمد. راستش یک مقداری همه چیز برایم بیمزه شده است. مثلا دو هفته پیش یک دوربین عکاسی خوب خریدم ولی همینجوری گذاشتمش روی میز و اصلا حوصله عکس گرفتن و یا ور رفتن با آن را ندارم. یا اینکه ماشینم دیگر هیچ جذابیتی برایم ندارد. دوست داشتم که این ماشین را در ایران داشتم و همه بچه ها و دوستها و فامیلهایم را سوارش میکردم و می رفتیم جاده چالوس و بابلسر و رامسر. لااقل در ایران چهار نفر آدم بود که با ماشینم جلویشان قمپز در کنم و پز بدهم ولی اینجا این ماشین به چه درد می خورد؟


ببخشید از اینکه دارم از خودم موج منفی در می کنم. ولی منظورم از مطرح کردن این موضوعات این است که روزمره گی در امریکا باعث می شود که شما گذشت زمان را احساس نکنید و عمرتان مثل برق و باد بگذرد.


شاید اگر الآن ایران بودم و دو تا باطوم هم توی سرم خورده بود, حالم سر جایش می آمد و دیگر از این حرفها نمیزدم!

۲۳ نظر:

  1. che midunam valla
    migan adam tu iran rahate o narazi
    tu US narahate o razi

    hichja behesht nis dige

    پاسخحذف
  2. این پستت رو خوندم خیلی ناراحت شدم.
    من یکی از اصلی ترین دلایلی که می خوام بیام اونجا اینکه از روزمرگی زندگی در ایران راحت بشم. حالا شما میگید که اونجا هم همین طور هست. خدا بهم رحم کنه.

    پاسخحذف
  3. salam arash jan
    in rozmaregi ke migi to iranam hast daghighan be hamin menval vali farghesh ba onja ineke hich sobate shoghli va mogheiyati to iran nist va shab mikhabi sobh pa mishi ye ghanoni dar omade ke karo zendegito az beyn borde hayejanesh faghat dar hamine va on batomike khodet gofti albate ;)

    پاسخحذف
  4. تا امروز مطالب وبلاگتون عالی بوده و من نمیتونستم یه مطلبو یک جا و پشت سر هم بخونمش چون اطلاعات مفید و پی در پی توشون زیاده.
    ولی امروز نمیدونم چرا با دیدن این پست یاد صادق هدایت افتادم ...

    پاسخحذف
  5. من دو تا پیشنهاد دارم :

    ۱- بلند شو برو gym .هر ورزشیش که دوست داری (شنا - وزنه - دویدن روی تردمیل و ...). ورزش زندگی منو از این رو به اون رو کرد ! فوق العاده است . اولش یه خورده اینرسی وجود داره ولی بعدش دنیارو باهاش عوض نمیکنی ... حاضرم رو این مساله شرط ببندم.

    ۲- سعی کن نهار رو با حداقل یه نفر بخوری (زن یا مرد فرقی نمیکنه) . اینطوری روانت هم اسوده میشه .
    اما این معجزه gym یه چیز دیگه است . دوپامین که تو مغزیت ترشح شد دیگه بخش افسردگی مغز ترشح نمیکنه ....

    حتما امتحانش کن ...

    پاسخحذف
  6. من با تو موافقم, اگه الان تهران زندگی می کردی، اگه هر روز صبح استرس دیر رسیدن سر کار رو داشتی، اگه در حین این عجله برا سر کار رسیدن یک مشت عوضی باتوم به دست با هوار تا لندکروز سیاه بد ترکیب می دیدی اونوقت دیگه خوشی زیر دلت نمی زد...

    پاسخحذف
  7. آرش جان اگر زندگیت تبدیل به یه روتین شده یه کم هم تقصیر خودت هست . حداقل این چیزی هست که من فکر می کنم.
    کرسمس که شد بلند شو بساطت رو ببند برو key west .
    این همه چیزهای تفریحی و جالب توی آمریکا وجود داره ولی شما ازشون استفاده نمی کنی. اگر ایران بودی چیکار میکردی؟

    پاسخحذف
  8. I am agree with Vahid and Waffen and thanks for your post. I actually have this problem but it helps me, because I am a grad student and like to finish it soon.
    Hope theire advices works for you.
    ~Hessam

    پاسخحذف
  9. خب مگه بقیه مردم دنیا چیکار میکنن ؟.بقیه هفته ای ۱ روز کار میکنن؟ یا ساعت کاری بقیه کشورا ۲ ساعت در روزه؟
    مشکل تو نظام برده داری نوین نیست .آخر مقالت نوشتی كه :
    همه بچه ها و دوستها و فامیلهایم را سوارش میکردم و می رفتیم جاده چالوس و بابلسر و رامسر.
    من فکر میکنم مشکلت اینه . یعنی نه بچه داری نه دوست داری نه خانواده تو آمریکا.و هیچ تلاشی هم واسه بدست آوردن اینا نمیکنی.آخر هفته هاتو به جای اینکه با ماهیها بگذرونی بهتره با آدما بگذرونی .

    پاسخحذف
  10. چند وقتی بود سرم گرم کارام بود فرصت نمی شد سر بزنم. الان سرکی به بلاگتون زدم و درس های عقب افتادم را جبران کردم!
    به عنوان فردی که اصولا باید در بیمارستانی، تیمارستانی جایی بستری باشه به علت افسردگی؛ چندان صلاحیت ندارم در باره ی احساستون اظهار نظرجات بنمایم.
    دیدم در پست هاتون به کرات اشاره کردین به روانشناس؛ دوستان من را به اصرار انقدر فرستادن این ور و اون ور که تخصص ویژه ای پیدا کردم در دیوانه کردن عزیزان روان شناس! این اواخر یکی شون رو هم با خودم متحد کردم دو تایی میریم دپرس میشینیم یک گوشه ای ایشون می گن و من گوش می کنم... برعکس شده کار دنیا...
    اینو گفتم که اون قسمت misery loves company شما را تحریک کرده باشم! P:
    از شوخی گذشته؛ روزمرگی کلا غمناکه.
    یک عالمه حرف می شه گفت به یک آه بسنده می کنم...

    شاد باشید.

    ناشناس اونم از نوع اریجینالش به زودی در Bellevue

    پاسخحذف
  11. پیشنهاد در باره ی موضوع انشاهای بعدی:
    در باره ی کپی رایت یک کم بنویس که دود از کله ملت تو ایران بر خیزد!
    سه تا ویندوز می خرن 500 تومن خبر ندارن دنیا ذست کیه!
    این نبودن کپی رایت که به ظاهر خیلی هم خوبه باعث چه عقب ماندگی هایی که نشده؛ از کپی پیست پایان نامه ها گرفته تا ماقبل تاریخ بودن علم تولیدی در پژوهشکده ها(اونم در ایران! شما جدی نگیر...)و صنعت نرم افزار و نشر و هزار تا درد و بلای دیگه که نوش جونمون باشه؛ ازیرا حقمان است...
    بعد با این ویو تشریف فرما میشیم یه استیتس و سکته ی فرهنگی می زنیم!

    مورد بعدی که چندان هم منفی نیست؛ کریسمسه که می تونه جالب باشه. تولد مسیح و سال نو و سنت ها و خرید و ما یتعلقو به...

    نایت لایف که از جمله مباحث بی تعریف در ایرانه هم می تونه برای خواننده جالب باشه.

    فعلا
    بالایی

    پاسخحذف
  12. شما کارت چیه؟ خوش به حالت که کار داری !

    پاسخحذف
  13. سلام آرش جان و عرض ارادت.

    بابت لطفت هم ممنون، اگه کمی‌ نوشته‌های قبلی‌ رو نگاهی‌ بندازی می‌‌بینی‌ که ریشه لحن وبلاگ بنده شخصی‌ نیست و بیشتر به خوبیهای بی‌ شمار کاناتا و امکانات بی‌ شمارش (!) بر میگرده.

    این روزمرگی که نوشتی‌ در دهات ما، یخستان خیلی‌ بیشتر نمود داره چون ۷-۸ ماه سال کلا بیشتر چیزها غیر قابل استفاده است!

    خوش باشی‌

    خداحافظ كانادا

    پاسخحذف
  14. I had the same problem and what helped me was starting to learn. Start to learn whatever you are interested in. Learning process has the geart effect of feeling young, specially when it be kinda challenging- of course, not that challenging that you feel like a dumb! It can be learning a new sport, not working out in a gym and doing repetitive tasks!, something which u need to concentrate while learning and practice to become perfect, this process results in mental satisfaction which cause you to feel inner happiness (= khoshbakhati)

    پاسخحذف
  15. سلام آرش جان
    فكر مي كني انجا چه خبره ،با استرس وتو ترافيك مياي سر كار تو محيط كار بايد شش دانگ حواست جمع باشه كسي زيرابتو نزنه با خستگي بر مي گردي خونه، با هزار نفر تو مسير خونه فوحش و ناسزا ميگي از عابر تا سواره به دولت تا ..... به خونه ميرسي كامپيوتر رو روشن مي كني انترنت بالا نمياد اگه بالا بياد فيلتره ، ميري سراغ تلويزيون هيچي نداره .............

    پاسخحذف
  16. وای من آرش! چه دل پری دارن هموطنامون، خب جنس دلنگرانی هایه همه متفاوته، با نظر خیلی از دوستان موافقم، وقتی استرس و نگرانی نداری و برنامه ات کاملا منظمه می تونی کلی ایده جدید داشته باشی، ورزش کردن و چیز جدید یاد گرفتن خیلی خوبه، به چیزای فکر کن که از بچگی دوسشون داشتی ولی مجبور شدی فراموششون کنی، حالا کلی وقت داری، خیلی ساده دوربین تو بردار با ماشین جدیدت برو یه گالری که اولش سر ذوق بیای بعدش خودت دست به دوربین خواهی شد و هفته بعد ما لینک عکس هاتو اینجا داریم،

    اینکه کل لذت هات- حتی وقتی تو تهران بودی جاده شمال بوده و بودن با دوستان باعث شده اون فردیتت یکمی محو شه، چون همه می رن شمال شمام رفتی، با بروبچ، هیچ وقت سمنان،یزد یا فشم رفتی؟ کلی چیزای دیگه بود که می شد انجام داد، از نمایشگاه و گالری تا سینما و ورزش و حتی تماشای مسابقه، نایت لایف م به جای 11شب خوابیدن کلی حالتو سرجا می آره ...

    پاسخحذف
  17. ببینید که با یه پست دادن چقدر راهکار های دلسوزانه دریافت کردید و چه بخش عظیمی از مشکلاتتون حل شد؟! بابا من نمی دونم ما که اینقدر زود با نوشتن در مورد یه مطلب، نظر این همه کارشناس و متخصص رو مفت و مجانی در اختیار داریم و خودمون با این عقل ناقصمون (بلا نسبت شما) به یه دونه از این راهکارها هم فکر نمی کنیم چرا دیگه ناراحتیم. بابا هر وقت یه چیزی ناراحتمون کرد یا مشکلی داشتیم یا با معضلی مواجه شدیم فقط کافیه یه پست در موردش بگذاریم. اونوقته که در یه چشم به هم زدن با نظرات بسیار هوشمندانه دلسوزان داخلی و خارجی ،دنیامون گلستان میشه البته به شرطی که آدمای حرف گوش کنی باشیم.

    پاسخحذف
  18. سلام دوست من!
    در مورد مطلبت، من به این نمی گم روز مرگی. می گم برنامه، سازمان دهی و نظم.
    برای یک لحظه خودت رو مقایسه کن با موقعی که آشفته بودی، (یک برهه در زندگیت حالا هرموقع) سر درگم، آرامش نداشتی....
    الان در شرایط خوبی هستی. فقط یکمی ادویه اضافه کن به زندگیت، سفر، ورزش، موسیقی، ناهار خوردن با دوستان، نمی دونم....
    اصل حرفم اینه که شما منظم هستید و سازمان دهی شده. خوابیدن و خوردن جزو انسانه. روزمرگی نیست!

    پاسخحذف
  19. سلام آرش جان
    همه جا روزمرگی هست .فرقی نمی کنه ایران باشی یا امریکا .فکر نمی کنم اونقدرها پیر باشید هنوز هم فرصت دوست دختر داشتن دارید شاید روزا رو با اون گذروندن کمی از خستگی هاتو کم کنه. آخه دخترا همیشه دردسرن !اون موقع شاید قدر الان و بدونی. (;

    پاسخحذف
  20. راستی
    تغییر شیوه انجام کارهای روزمره اجازه می دهد تا آدم جدیدی را در درونت رشد دهی .در حقیقت تصنین با خودت است .پائولو کوئلیو

    پاسخحذف
  21. دقیقا" همین زندگی را حدود 2 و نیم سال در کانادا داشتم. الان 5 ماهه به ایران برگشتم. من هم قبل از مهاجرت وقتی چنین مطالبی میخواندم فکر میکردم طرف خوشی زده زیر دلش و با بقیه افراد مقیم ایران که میگفتند اگر ایران بودی و باطوم تو سرت میخورد قدر خوشی اونجا رو میدونستی، هم عقیده بودم. ولی الان میفهمم در ایران چیزهائی داشتیم و داریم که ارزشش را نمیدانستیم. الان اگر 1 هفته هم از خانه خارج نشوم باز هم برایم ماندن در جمع خانواده جذاب است چه برسد به همصحبتی با دوستان. همانکارهائیکه بنظرم پوچ بودند الان برایم سرگرم کننده است. کلا" کانادا و آمریکا خوب است اما برای خودشان.من این ویران سرا را با همه ویرانه هایش بیشتر دوست میدارم. همه زندگی که میکنی را دقیقا" من هم داشتم با این تفاوت که بیشتر استرس جستجوی کار داشتم و مدت زیادتری را برای کاریابی صرف کردم چرا که فراغت از تحصیل مصادف شد با رکود بازار کار و اخراج کارکنان قدیمی شرکتها و عدم نیرو گیری جدید. و این مشکل باعث بازگشت من شد گرچه در صورت بهبود اوضاع و برگشت به کانادا، 6 ماه بیشتر در آنجا نخواهم ماند آنهم جهت اخذ پاسپورت.

    پاسخحذف
  22. جمله اخرت بامزه بود..خنده ام گرفت..اگر در ایران بودی و دو تا باتوم تو سرت می خورد..

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.