۱۳۹۰ دی ۱۹, دوشنبه

اعتبار پاسپورت ایرانی


فردا بعدازظهر باید برای انگشت نگاری به شهر سانتاروزا بروم. یک ساعت زودتر از محل کارم جیم می شوم تا سر قرار به محل مورد نظر برسم. اگر همه چیز به خوبی پیش برود تا حدود دو ماه دیگر سیتیزن می شوم و به این ترتیب ماجرای مهاجرت من هم به پایان راه خودش می رسد. برای من همه چیز فقط از یک فکر ساده و شاید احمقانه شروع شد و به داشتن پاسپورت امریکایی پایان پذیرفت. اولین بار که از طرف شرکت با همکارانم به دوبی رفتم خیلی از آنجا خوشم آمد. برای اولین بار بود که پایم را از ایران بیرون می گذاشتم و احساس خیلی خوبی داشتم. بیرون رفتن از ایران هم برایم عقده شده بود چون هر ننه قمری بالاخره به یک قبرستانی در خارج از ایران رفته بود ولی من هرگز از مرز ایران خارج نشده بودم و فقط گذرنامه ام را الکی تمدید می کردم. تا اینکه وقتی مدیر عاملمان گفت که باید برای راه اندازی شبکه و برنامه های دفتر دوبی به آنجا بروم خیلی خودم را نگه داشتم که از خوشحالی غش نکنم. با این که من الآن مرفه بی درد هستم و ممکن است وضعم در امریکا بهتر از بسیاری از شما باشد ولی مطمئن هستم که بیشتر شما نمی توانید آن چیزی را که من می گویم درک کنید چون از خانواده هایی هستید که دستشان به دهنشان می رسد و ممکن است به من بخندید و بگویید که آخر مرد حسابی دوبی رفتن هم دیگر خوشحالی دارد؟! ولی خوب اگر شما هم در شرایط زندگی آن موقع من می بودید ممکن بود مثل من از دو هفته قبل به بقال سر کوچه تان هم می گفتید که قرار است از طرف شرکت به دوبی بروید. در ضمن شرایط پانزده سال پیش با الآن فرق می کرد چون الآن سفر دوبی از سفر داخلی هم ارزان تر است ولی آن زمان رفتن به دوبی بسیار تجملی بود و یا این که فقط کسانی به دوبی می رفتند که با خودشان جنس بیاورند و در ایران بفروشند. بعضی ها حتی از دوبی با خودشان یخچال فریزر و تلویزیون و ماشین لباسشویی و جاروبرقی می آوردند و مجبور بودند خیلی از آنها را کول کنند و با خودشان به داخل هواپیما ببرند. به هر حال من به مدت دو هفته در پوست خودم نمی گنجیدم و هر شب خواب می دیدم که دارم می روم خارج. خلاصه این که روز پرواز فرا رسید و در در اوج گرمای تابستان کت و شلوار پوشیدم و کراوات هم زدم چون شنیده بودم که در خارج از ایران همه کراوات می زنند. در فرودگاه مهرآباد دیگر همکارانم را پیدا کردم که آنها هم مثل من شیک کرده بودند و همه هم کیف سامسونت به دستشان گرفته بودند. برخی از آنها هم برای اولین بار به مسافرت خارجی می رفتند و قرار بود که در یک همایشی که مربوط به کار اداره مان بود شرکت کنند. مدیر عاملمان هم آمد و همه ما مثل جوجه اردک پشت سر او راه افتادیم و از گیت بازرسی هم رد شدیم و بالاخره وارد هواپیما شدیم.

من بار اولی که سوار هواپیما شدم خیلی ترسیدم ولی بعدها عادت کردم طوری که با هواپیمای فرنشیب به بندر پتروشیمی ایران و ژاپن می رفتم و چون هر بار یک حادثه ای اتفاق می افتاد دیگر برایم عادی شده بود که مثلا چرخ هواپیما باز نشود و یا یک موتور آن از کار بیفتد. ولی آن روز اضطراب و دلهره خاصی داشتم چون برای اولین بار داشتم به جایی می رفتم که زن ها در خیابان بدون روسری راه می رفتند. این واقعه یک جورهایی ارتباط با خاطراتی بود که در زمان کودکی از دوران قبل از انقلاب داشتم و دیگر هرگز آن را تجربه نکرده بودم. وقتی هواپیما به بالای شهر دوبی رسید و من آسمانخراشهای آن را از آن بالا دیدم خیلی خوشحال شدم و شور و شوق عجیبی من را فرا گرفت. دیدن فرودگاه بزرگ و تمیز دوبی هم به شگفت زدگی من افزود و مثل این بود که یک بادیه نشین را به یک کاخ مجلل ببرند و او همین طور به اطراف و سقف خانه زل بزند. آنجا پر بود از آدم های خارجی که من همیشه در تهران برایم عقده شده بود که با یک خارجی برخورد کنم و با او دو کلمه انگلیسی صحبت کنم. البته همه خارجی های فرودگاه دوبی چندان با کلاس نبودند ولی به هرحال برای من آن محیط بسیار جالب بود. تازه آنجا متوجه شدم که من انگلیسی را فقط با لهجه ایرانی که در کلاس های زبان تدریس می شود بلد هستم و اگر با لهجه هندی, اروپایی و یا حتی امریکایی صحبت کنند اصلا متوجه هیچ چیزی نمی شوم. به هرحال همه ما در فرودگاه تازه وارد صف شدیم که کپی ویزا را نشان دهیم و اصل آن را بگیریم ولی متوجه شدیم که آژانس مورد نظر اصل ویزای ما را نفرستاده است و مجبور شدیم همان جا دو ساعت بر روی صندلی های اطراف بنشینیم تا ویزایمان برسد. وقتی اصل ویزا را گرفتیم وارد گیت بازرسی شدیم. در صف بازرسی که ایستاده بودم پاسپورتم را لای برگه ویزا قایم کرده بودم که آرم مسخره آن مشخض نشود. خوشبختانه رفتار افسر بازرس با من خیلی خوب بود و حتی داخل چمدانم را هم نگاه نکردند ولی پس از اینکه به آن طرف گیت رسیدم مجبور شدم که با بقیه همکارانم سه ساعت دیگر منتظر بمانیم. یکی از همکاران ما که مدیر فروش هم بود در گیت بازرسی غیب شده بود و با اینکه جلوتر از من بود هنوز بیرون نیامده بود. خلاصه وقتی که آمد سرخ شده بود و لباس هایش ژولیده شده بود و کت و شلوار مرتبش بالا و  پایین بود و پیراهنش هم از شلوارش به بیرون زده بود. ظاهرا به او مشکوک شده بودند و او را گشته بودند و چند قرص ضد اضطراب پیدا کرده بودند. چون او آن قرص ها را از بسته هایش جدا کرده بود منتظر شدند تا یک نفر متخصص بیاید و قرص ها را تشخیص دهد و در این بین تمام چمدان او را جر دادند تا بلکه لابلای آن چیز دیگری پیدا کنند. او را هم لخت کردند و به گفته خودش تا فیها خالدونش را هم گشتند. کفش نویی که تازه برای خارج آمدن خودش خریده بود را هم جر دادند تا ببینند زیر پاشنه و کفه آن چه چیزی قایم شده است. بالاخره یک نفر آمد و تایید کرد که آن سه دانه قرص برای اضطراب است که او با خودش آورده بود.

وقتی لباس شلخته او را دیدیم ما هم گره کراوات خودمان را کمی شل کردیم تا بلکه در دمای پنجاه بالای درجه سانتیگراد بتوانیم کمی نفس بکشیم. وقتی سوار ماشین شیک و کولر دار شدیم خستگی ما در رفت و با دیدن ماشین های مدل بالا و ساختمان ها و مغازه های شیک به وجد آمدیم. آن زمان خیابان ها تهران پر بود از پیکان و ماشین های غراضه و هنوز حتی پراید و پژو هم به بازار ایران نیامده بود و یا اگر هم بود جزو ماشین های تجملی و شیک به حساب می آمد. یادم است که آن زمان در ایران پاترول یکی از باکلاس ترین ماشین ها بود و اگر کسی پاترول داشت یعنی اینکه وضع مالیش خیلی خوب بود. البته من از زاویه دید خودم می گویم چون آن زمان هنوز همان جیپ غراضه خودم را هم نخریده بودم. خلاصه آن روز من خیلی حال کردم و به خودم می گفتم به به من الآن در خارج هستم. آن زمان دقیقا مصادف بود با اوج مهاجرت دختران روس به دوبی و آنها آزادانه با دامن های کوتاه در خیابان جولان می دادند و چشم های ما هم چهارتا شده بود. مخصوصا وقتی که برای خرید ما را به پاساژهای مختلف می بردند مناظر دل انگیز زیادی می دیدیم. یک بار من و همکارانم و مدیر عاملمان که به یکی از پاساژها رفته بودیم سوار پله برقی شدیم و جلوی ما دو تا دختر روس قد بلند در چند پله بالاتر از ما بودند که با توجه به زاویه دیدی که ما داشتیم و دامن بسیار کوتاه آنها تقریبا همه چیزشان معلوم بود. ما از خجالت مدیرعاملمان نگاه نمی کردیم و به روی خودمان هم نمی آوردیم تا این که او گفت ماشاالله چه بقچه بندی دارند. ما هم نگاه کردیم و گفتیم کی؟ چی؟ کجا؟ دفعه های بعد که به دوبی رفتیم همه آنها را جمع کرده بودند چون زن های دوبی اعتراض کردند و گفتند که این دخترهای روس باعث اغفال شوهرانشان می شوند. شب وقتی که به بار هتل رفتیم همکارانم من را مجبور کردند که با دو تا از آنها به زبان روسی صحبت کنم. آن دخترها آنقدر قد بلند بودند که اگر کمی به آنها نزدیک تر می شدم نوک پستان آنها می رفت توی چشمم. البته کفش پاشنه بلند هم پوشیده بودند ولی خوب به هرحال یک سر و گردن بالا تر بودند. پیش خودم گفتم از اینهمه ژن روسی که به من رسید لااقل قد و قواره من هم به آنها نرفت که دلم خوش باشد. چند تا مرد عرب هم با لباس های گشادشان در اطراف آنها ایستاده بودند و آب از لب و لوچه شان راه افتاده بود و معلوم نبود  که دستشان در جیب گشادشان چکار می کرد. خلاصه همکارانم هم خودشان را به من نزدیک کردند و توانستند دستشان را به زری برسانند. جالب اینحا بود که هر دوی آنها در کنار شغل شریفی که داشتند نوازندگان گیتار ماهری هم بودند و آن شب با بقیه اعضای گروهشان برنامه اجرا کردند. ظاهرا از کسب و کارشان راضی بودند و زندگی آنها خیلی بهتر از روسیه ای بود که در آن زمان از اوضاع وخیم اقتصادی رنج می برد. البته اوضاع روسیه هم سالها پس از آن زمان با کمک پولهایی که از ایران خوردند مثل دوبی خوب شد و دیگر روس ها هم به آنجا مهاجرت نکردند.

چند ماه پس از آن قرار شد که ما را به سوئیس بفرستند ولی به ما ویزا ندادند و حسابی حالمان گرفته شد ولی من همچنان به دوبی رفت و آمد می کردم. تازه وقتی که پایم به خارج باز شد فهمیدم که داشتن پاسپورت امریکایی عجب ثوابی دارد و نه تنها به درد دنیا بلکه به درد آخرت انسان هم می خورد. پروژه گرفتن پاسپورت امریکایی در همان نقطه در مغز من شکل گرفت و تخم لق آن در من کاشته شد. طبیعی است که داشتن پاسپورت امریکایی همسر سابق من هم در عشق من به او بی تاثیر نبود و نمی توانم بگویم که عشق به امریکا قوی تر بود یا عشق به خود او. وقتی که این دو مسئله با هم قاطی می شود جداکردن آنها از یکدیگر بسیار دشوار است. ولی به هرحال ما با هم ازدواج کردیم و پس از هفت سال تصمیم گرفتیم که به امریکا بیاییم. حتما شما هم که در امریکا هستید این مسئله را تجربه کرده اید که وقتی همه چیز برای آمدن شما به امریکا مهیا شد دیگر شور شوق شما جایش را به اضطراب و یا حتی عدم اطمینان از مهاجرت داد. من هم در آن زمان خیلی مشتاق مهاجرت نبودم و تقریبا به شرایط خودمان عادت کرده بودم زیرا می دانستم که به هرحال هر زمانی که بخواهم گرین کارتم را می گیرم. هنوز در آن موقع نمی دانستم که گرفتن گرین کارت من دو سال طول می کشد و فکر می کردم که اگر به سفارت امریکا برویم همان جا به من هم یک گرین کارت امریکا می دهند و می گویند بفرمایید داخل. به هرحال ما برای مهاجرت اقدام کردیم و بعد از دوسال هم که گرین کارت من آماده شد از هم جدا شدیم. شاید اشتباه من این بود که به حرف وکیل گوش کردم و همسرم را زودتر به امریکا فرستادم و تقریبا دو سال مجبور شدیم که جدا از هم زندگی کنیم و همین هم باعث شد که روابط ما سرد شد و به جدایی گرایید.  ولی به هرحال آن چیزی که برای من باقی ماند همان آرزوی قدیمی داشتن یک پاسپورت امریکایی بود که پانزده سال پس از شکل گیری اولین نطفه به بار نشست و الآن دیگر موقع زایمان است.

من رفتم.

۲۳ نظر:

  1. سلام
    مبارکه!
    :)

    پاسخحذف
  2. آرش می دونی چی نوشته هات را خیلی زیبا میکنه؟
    سادگی و صداقت البته منظورم از صداقت یعنی بیان کردن احساسات بدون رودربایستی است.
    پیروز باشی

    پاسخحذف
  3. زبون روسی بلدی ناقلا؟؟

    پاسخحذف
  4. پس چرا قبلا گفتی آتاری قبول شدی اومدی امریکا؟؟؟

    از هر ۱۰ تا چاقو که میسازی ۱۱ تاش پلاستیکیه.

    پاسخحذف
  5. پس چرا بهش گفتن با زبون روسی باهاشون صحبت کن؟؟

    پاسخحذف
  6. قدم پاسپورت نو رسیده مبارک.امیدوارم سفرهای خوبی باهاش داشته باشی.
    من که اینجا نشستم تنها به این فکر می کنم که چطور می تونم این جوونیمو از هر راهی که شده نجات بدم.
    منطق و استدلال تنها ناشی از ترس از تغییره.
    دیگه به تخمم نیست که داره چی به سر این خراب شده میاد.یه سری بیمار با عقده های جنسی دور هم جمع شدن واسه بقیه تعیین تکلیف میکنن، جدّاً کاریشم نمی شه کرد.

    پاسخحذف
  7. شما زبان روسی رو باچه لهجه ای صحبت میکنید و بلدید؟ لهحه روسی یا سن پترزبورگی یا ...؟
    تا حالا روسیه رفتین؟ دلتون نمیخواد برین؟ کانالی هست به نام rtg که زیبایی های و گردشگری روسیه رو تبلیغ میکنه.
    شما ایران بودین کار خوبی داشتین ولی تو کار مترجمی روسی هم میتونستین بزنین که درآمدش بیشتر بود.
    تو شهر ما به انزلی(پهلوی سابق) میگن بندر شهر مسکو!

    پاسخحذف
  8. و چنین شد که ما هم هفته بعد تازه برای گرین کارت اقدام می کنیم و 6 ماه دیگر صاحب گرین کارت میشویم ولی فکر نمی کنم هرگز صاحب پاسپورت امریکا بشوییم چون عمرمان برای 4 سال دیگر کفاف نمی دهد اگر هم بدهد تصمیم دارم بروم اروپا یا اسیا .از خیر امریکا گذشتیم

    پاسخحذف
  9. موشینا به زبان روسی چه ربطی به موش داره؟
    ژن شینا به زبان روسی چه ربطی به زن داره؟
    شما که روسی بلدید چرا ایران بودین نزدین تو کار ترجمه روسی و مترجم شدن که درآمدش خوبه. روسی رو از پدرتون یاد گرفتین یا مادتون یا شوهر عمتون؟

    پاسخحذف
  10. از دیار نجف آباد۲۴ دی ۱۳۹۰، ساعت ۱۳:۳۳

    آرش جان
    جا داره به هر توجیه و منظوری هم که بوده؛ به نتیجه رسیدن زحمات چندساله تون رو تبریک بگم. باشه تا بتونید از اون پاسپورتتون بدون مشکل گرفتن ویزا و دنگ و فنک آن، به بیش از 124 کشور به راحتی مسافرت کنید و لذتش رو ببرید تا متوجه بشید هرچند مشکلات فراوانی رو تجربه کردید؛ هرچند با زندگی شخصی تون تداخل پیدا کرد ولی بهرحال نتیجه ی زحماتتون هدر نرفت.

    کسی رو میشناسم که بگونه ای شبیه به شما، خانومه با فرزندشون راهی آمریکا شدند و قید شوهر رو زدند ... پس بازم به معرفت و مرام خانم سابقتون که برعهد و وفاشون تا رسیدن شما به آمریکا پایدار موندند.

    ببخشید که سخنم طولانی شد ... موفق و پیروز باشید
    درود و دو صد بدرود ... ارادتمند
    حمید

    پاسخحذف
  11. bia iran ke pool dar shodi...dollar shode 1800

    پاسخحذف
  12. سلام

    ارش جان سال نو را به شما تبريك مي گويم . اميدوارم سال 2012 با شيريني گرفتن پاسپورت امريكايي شما همراه شود . هميشه شاد باشيد

    در همين جا به حميد عزيز از ميزوري هم سلام مي كنم و سال نو را به ايشون و خانواده تبريك مي گم.

    saied-k

    پاسخحذف
  13. سلام آرش جان
    خیلی وقت بود برات کامنت نزده بودم.
    فکر کنم منو امثال من آرزوی فرار ازاین کشور رو به گور ببریم!!!
    خیلی خوش شانس بودی که تونستی بری!
    خدا رو شاکر باش و پیشاپیش پاس امریکاییت رو بهت تبریک میگم.

    پاسخحذف
  14. آرش تو اینجا همه رو معتاد خودت کردی . من خیلی سنم کمه . من اول دبیرستان بودم که شانسی و اتفاقی وارد این وب شدم . از اون موقع تا الان هر روز نگم هر هفته به اینجا سر میزنم .

    حالا دارم سال سوم دبیرستان رو تموم میکنم و سال دیگه هم پیش دانشگاهی دارم که باید بعد کنکور بدم . فقط بدون بعضی حرفات خیلی جهت زندگیمو عوض کرد .
    میخوام یه مدتی دور کامپیوتر و اینترنت و خظ بکشم بشینم درسمو بخونم تا یه دانشگاه خوب قبول شم . برام دعا کن .

    امیدوارم دو سال دیگه هم که اومدم به این وبلاگ هنوز مطلب داشته باشه ....... خداحافظ

    پاسخحذف
  15. تاخير داريد!!

    پاسخحذف
  16. آرش دمت گرم خيلي باحال نوشتي :)
    من دارم مي‌رم كانادا،فقط اون تيكه كه نوشتي لهجه انگليسا رو نمي‌شه فهميد كپ كردم :(

    پاسخحذف
  17. آرش خوبی؟ خیلی وقته پستی نذاشتی نگران شدم. یه خبر از خودت بده ننه. پیر شی مادر

    پاسخحذف
  18. به کولی

    پیر هست!

    پاسخحذف
  19. خوابیدی داداش

    پاسخحذف
  20. دلمون برات تنگ شده داداش

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.