۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

برنامه ریزی برای اخراج


تغییر و تحولاتی در شرکت ما به وجود آمده است که احتمالا بخش ما را تعطیل خواهند کرد و مسئولیت آن را به یک شرکت واگذار خواهند کرد. اگر این تصمیم را بگیرند من را هم به همراه چند نفر دیگر با اردنگی به بیرون از شرکت پرت خواهند کرد. من از دیروز شروع کرده ام به فرستادن رزومه ام برای شرکتهایی که می شناسم تا بلکه قبل از اخراج شدنم بتوانم کارم را عوض کنم.

در امریکا این یک داستان همیشگی است و شما هیچوقت نمی توانید از امنیت کاری خودتان مطمئن باشید. در ایران اگر وارد یک شرکت و یا سازمان شوید دیگر بیرون آمدنتان با خدا است و شما بعد از یک مدت حق آب و گل پیدا می کنید و صاحبخانه می شوید. ولی در اینجا ممکن است امروز همه چیز عالی باشد و از شما هم کلی تعریف و تمجید کنند ولی فردا به شما بگویند که شما اخراج شده اید. البته معمولا نمی گذارند که شما از تصمیم آنها هیچ بویی ببرید و همه در زمانی که نامه اتمام کار خودشان را می بینند شوکه و غافلگیر می شوند.

من چون افراد نفوذی دارم به من خبر دادند که مدیران کمپانی دارند با یک شرکت دیگر مذاکراتی می کنند تا بلکه یک قرارداد ببندند و بخش مهندسی را به کل تعطیل کنند. موضوع برای آنها فقط دو دو تا چهارتا و توجیه اقتصادی است و اگر یک دلار هم به نفعشان بشود از این کار دریغ نخواهند کرد. اگر که تصمیم خودشان را گرفته باشند نهایتا تا آخر هفته دیگر به من خوش آمد خواهند گفت و برای همیشه به من مرخصی تشویقی و بدون حقوق خواهند داد!

اینجا کار پیدا کردن بسیار طولانی و خسته کننده است و در بهترین حالت اگر با یکی از شرکتهای دیگر به توافق رسیدیم و قرار باشد که برایشان کار کنم حدود سه ماه طول می کشد تا من به آنجا بروم. برای همین باید از الآن برای اوقات بیکاری خودم برنامه ریزی کنم که بتوانم از زمانم بهترین استفاده را بکنم. درضمن باید خودم را برای بیکاری دراز مدت آماده کنم چون ممکن است حتی تا یکسال هم نتوانم کار مناسبی پیدا کنم. بعضی از دوستان مهندسی که شش ماه پیش کار خودشان را از دست داده اند هنوز کار مناسبی پیدا نکرده اند. بهرحال من هم زیاد ناامید نیستم و تلاشم را خواهم کرد که در همین رشته ای که کار کرده ام کار مناسبی پیدا کنم.

ولی اگر اخراج شوم چکار خواهم کرد؟ اول از همه باید بی خیال خرید خانه و هلیکوپتر و هواپیما و غیره شوم و یک برنامه ریزی دقیق مالی داشته باشم که بتوانم مدت زمان طولانی تری را در زیر آب نفس بکشم. سپس باید برنامه ریزی کاری داشته باشم و برای اقامت خود و وسایلی هم که دارم برنامه ریزی کنم که بهترین نتیجه را از آن بگبرم. حالا سعی می کنم که برنامه خودم را برایتان شرح دهم.

خوشبختانه در صورتی که اخراج شوم تا یک سال ماهی 1800 دلار بابت حقوق بیکاری دریافت خواهم کرد. این حقوق در واقع بخاطر این است که من مدت زمانی را کار کرده ام و مالیات پرداخته ام. ولی با این حقوق مجبور هستم که شرایط زندگی خودم را تغییر دهم تا با مخارجم تطبیق داشته باشد.

فعلا دو سناریو روی میز است که باید روی آنها کار کنم. سناریوی اول به این ترتیب است.
1- باید یک اطاق ارزان تر در حدود 500 دلار پیدا کنم و قایق بزرگم را حدود چهارهزار دلار بفروشم که قیمتی است که سریع آن را بخرند. می توانم قایق کوچکم را نگه دارم چون اگر بادش را خالی کنم جای کمی می گیرد.
2- باید ماشینم را با یک ماشین ارزان قیمت عوض کنم که بتوانم حدود 200 دلار در ماه برای آن بپردازم.
3- باید پس اندازم را کاملا حفظ کنم که در صورتی که مخارجم از 1800 دلار بیشتر شد مشکلی نداشته باشم.
4- باید حدود 4 ساعت در روز را به فرستادن رزومه و مصاحبه با شرکتها اختصاص دهم.
5- باید یک شرکت خانگی ثبت کنم و حدود 4 ساعت در روز کار کنم تا بتوانم وبسایت کاری تشکیل دهم و نرم افزارهایی را که دارم را برای فروش آماده کنم. البته تا این کارها جواب دهد حدود یک سال طول خواهد کشید.
6- در صورتی که کار پیدا کردم باید به کار شرکت خانگی ادامه دهم تا همیشه یک جایگزین برای درآمد خود داشته باشم.

و اما سناریوی دوم به این صورت است.
1- یک انبار سرپوشیده اجاره می کنم که حدودا ماهی 100 دلار است و قایق و تمام وسایلم را که درون قایق جا می شود درون انبار بگذارم.
2- برای حقوق بیکاری اقدام کنم و شرایطی را ایجاد کنم که یک فرد دیگر بتواند هر دو هفته یکبار به جای من امضا کند و آن را دریافت نماید.
3- ماشین را بفروشم و تلفنم را در پیش یک فردی قرار دهم که در صورت تماس تلفنی یک نفر برای کار به من اطلاع دهد.
4- به ایران برگردم و چند ماه در ایران باشم و احتمالا عروسی کنم.
5- روزی چند ساعت را در ایران برای مصاحبه و فرستادن رزومه به امریکا صرف کنم.
6- در ایران هم می توانم کار کنم چون با مدیر شرکتی که در آن کار می کردم صحبت کردم و هنوز به من احتیاج دارد.
7- مصاحبه های کاری را طوری تنظیم کنم که هر سه ماه یک بار به امریکا بیایم و برای کار مصاحبه کنم.
در سناریوی دوم حداقل می توانم ماهی 1500 دلار به پس انداز خودم در امریکا اضافه کنم و در ضمن در تهران هم می توانم حقوق دریافت کنم.

البته هنوز که اخراج نشدم ولی از آنجایی که من برای هر کاری برنامه ریزی دارم با این روش می توانم به استقبال آن بروم. پارسال هم زمانی که هشتاد نفر را اخراج کرده بودند من هم خودم را برای اخراج شدن آماده کرده بودم ولی چنین اتفاقی نیفتاد. حال ببینیم که این بار چه می شود. واقعیت این است که شرایط من بسیار بهتر از زمانی است که تازه به امریکا آمده بودم و دنبال کار می گشتم. لااقل این بار برای چند سال زندگی پس انداز دارم و خیالم تقریبا راحت است. خرج زن و بچه هم ندارم که به من فشار روحی وارد شود.

من حدود یکسال و نیم دیگر می توانم سیتیزن شوم و برای گرفتن پاسپورت امریکایی اقدام کنم. تمام برنامه ریزی های زندگی من برای فاز اول مهاجرت تا آن زمان است. از آن مقطع به بعد وارد فاز دوم می شوم که باید برای آن برنامه ریزی کنم و تصمیم نهایی خود را بگیرم که آیا برای زندگی در امریکا می مانم و یا اینکه به ایران باز خواهم گشت. بهرحال اگر تصمیم به زندگی در امریکا بگیرم باید از اطاق نشینی خارج شوم و برای خودم خانه و زندگی تشکیل دهم که بتوانم یک فرد دیگر را هم وارد آن کنم. بهرحال زندگی من تا یک سال و نیم دیگر در حالت موقت است و باید بسیار سبک و قابل انعطاف باشد.

قربون شما

۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

شایسته گرایی در امریکا

امروز دوشنبه صبح است و من کمی فرصت پیدا کرده ام که مطلبی را برایتان بنویسم. یک ساعت دیگر باید در یک جلسه آموزشی شرکت کنم و بعداز ظهر هم درگیر کار خواهم بود بنابراین از این فرصت کوچک استفاده می کنم.

قبل از اینکه به بحث شایسته گرایی بپردازیم اجازه دهید که کمی در مورد تفاوت های مفهومی کلمه شایسته در بین مردم کشور ایران و امریکا صحبت کنیم.
در امریکا واژه شایسته و یا واجد الشرایط بر اساس تعاریف مطلق شکل می گیرد و چارچوب آن مشخص است. این قطعیت, ساختار اجتماعی, فرهنگی, سیاسی و اقتصادی امریکا را استوار و نامتزلزل می سازد. استواری زیربنا و پایه های مفهومی, بستری مناسب برای سنجش کسانی است که در فرصتهای شغلی مختلف در جامعه انتخاب شده اند. این شغل ها می تواند مرتبط با امور سیاسی, فرهنگی و یا اقتصادی باشد.

به عنوان مثال در امریکا یکی از معیارهای سنجش شایستگی افراد, راستگویی است. راستگویی مطلق است و به رابطه فامیلی و مصلحت و نژاد افراد کاری ندارد. اگر یک فردی که در امریکا در یک موقعیت شغلی قرار دارد دروغ بگوید, این عمل شایستگی او را از آن شغل سلب خواهد کرد و در نتیجه او از کار خود برکنار خواهد شد. شما نمی توانید با دادن رشوه و یا استفاده از وابستگیهای فامیلی عدم شایستگی را مخفی کرده و یا حتی آن را به شایستگی تبدیل نمایید.

در ایران تعریف کلمه شایستگی نسبی است و شما هرگز نمی توانید معیار ثابتی برای سنجش شایستگی افراد پیدا نمایید. هر عملی که در ایران انجام می پذیرد می تواند با طی مراحلی خاص به یک عمل شایسته تبدیل شود. البته مثالهای زیادی در این رابطه وجود دارد ولی من چند مورد از آن را ذکر می کنم. در ایران تجاوز به یک دختربچه خردسال می تواند شایسته باشد اگر شما قبل از ارتکاب به آن عمل وردهای مورد نیاز آن را خوانده باشید. شکنجه و قتل می تواند شایسته باشد اگر به مقدسات شما اهانت شده باشد. دروغ گفتن می تواند شایسته باشد اگر مصلحت ایجاب کند. دزدی شایسته است اگر درصدی از آن را به حساب بعضی از افراد واریز کرده باشید.

وقتی که تعریف کلمه شایسته در یک جامعه استواری خود را از دست بدهد و تبدیل به یک امر نسبی گردد, افرادی که بعنوان افراد شایسته امور یک جامعه را در دست می گیرند, توانایی لازم را برای انجام آن امور ندارند و در نتیجه ساختار اجتماعی, سیاسی, فرهنگی و اقتصادی آن جامعه قطعیت و استواری خود را از دست می دهد.

حتما شنیده اید که اگر در امریکا یک پدر مرتکب عمل خلاف قانون شود فرزند و یا همسر او این خلاف را به پلیس اطلاع می دهند. ممکن است پیش خود بگویید که عجب آدمهای بی عاطفه ای هستند و یا چقدر نمک نشناس هستند. ولی در واقع این عمل آنها به ساختار فکری آنها بر می گردد. در هیچ کجا از تعاریف آنها ذکر نشده است که اگر خلافکار با شما رابطه عاطفی داشته باشد, خلاف او قابل گذشت است و می توان آن را نادیده گرفت. بخاطر اینکه تعریف قانون و خلاف قانون نیز مطلق است و فرقی میان یک کارگر و یا رئیس جمهور وجود ندارد.

البته رئیس جمهور می تواند از امکاناتش برای پوشش خلافهای خود استفاده کند ولی هرگز نمی تواند خلاف خود را به عنوان یک عمل موجه به جامعه بقبولاند. اگر دروغ بگوید هرگز نمی تواند بگوید که من بخاطر منافع ملی دروغ گفتم. چون چنین چیزی از جانب مردم امریکا غیر قابل پذیرش است. اگر یک نفر در مدرک تحصیلی خود تقلب کند, هیچ قدرتی در امریکا نمی تواند این کار او را ماستمالی نماید و اگر مجازات قانونی داشته باشد حتما اعمال خواهد شد.

در ایران امکان پیاده سازی شایسته گرایی وجود ندارد مگر اینکه قبل از آن واژه شایسته به عنوان یک امر مطلق در جامعه شناخته شود. حمایت از بد برای گریز از بدتر, کاری است که هرگز مردم امریکا انجام نمی دهند زیرا یک فرد بد برای آنها شایسته نیست و مصلحت و منافع موضعی نمی تواند نظر آنها را نسبت به شایسته بودن یک نفر تغییر دهد. در حالی که مردم ایران بارها و بارها دچار این اشتباه شده اند و به راحتی از کنار مواردی که نشانه عدم شایستگی یک فرد است بخاطر مصلحت گذشته اند و البته از نتایج نامطلوب آن هم تجربیات لازم را کسب نکرده اند.

اگر یک روز من مرتکب اشتباهی در کارم شوم که عدم شایستگی من را نشان دهد, مدیر شرکت به من خواهد گفت که با وجود اینکه شما خیلی زحمت می کشید و آدم بسیار خوبی هم هستید ولی بخاطر این عملی که انجام داده اید شایستگی شما برای این مسئولیت شغلی سلب شده است و من مجبور هستم که شما را اخراج کنم. سپس آنها فرد دیگری را انتخاب می کنند که شایستگی این مسئولیت را داشته باشد. این در امریکا یک اصل است و رشوه و پارتی و نژاد و مذهب هم نمی تواند به یک فرد کمک کند که کار ناشایست خود را ماستمالی کند.

من دیگر وقتم تمام شد. شما خودتان این بحث را تکمیل کنید.

۱۳۸۹ فروردین ۶, جمعه

شاهرخ خان

من تا به حال خیلی چیزها از نظرات شما یاد گرفته ام. بسیاری از شما به من روحیه می دهید و یا ابراز محبت می کنید. بسیاری از شما جملات کوتاه و آموزنده می گویید و یا نظرتان را بطور خلاصه می نویسید. من خوانندگان را به دو گروه بد و خوب تقسیم نمی کنم چون هیچ بد و خوبی وجود ندارد و هر کس از زاویه دید خودش منطقی و موجه است. ولی برخی از شما وقتی نظر خودتان را می نویسید, من چندین بار آن را می خوانم و در مورد آن فکر می کنم. یکی از نظر دهنده ها شاهرخ خان است که نظراتش واقعا خواندنی و آموزنده است. البته شما می توانید آن را در بخش کامنت هم بخوانید ولی این بار فکر کردم شاید کسانی که از گوگل ریدر مطالب من را پیگیری می کنند به این کامنتها دسترسی نداشته باشند. برای همین ضمن تشکر از شما دوستان و شاهرخ خان مطلب ایشان را به عنوان یک پست مستقل می فرستم. (عکس ها تزئینی است!)

سلام
من توی نظر سنجیتون رای دادم که به من چه؟ خودتون بهتر می دونید.اما گاهی ما دوست داریم شوخی بکنیم شایدم یه جورایی دنبال یه تایید هستیم یا شایدم...اما من اجازه می خوام نظرم رو بهتون بگم.شاید شما هم دوست داشته باشید بدونید.
ازدواج به نظر من یه پروسه غریزی ،احساسی است و هر کسی که بخواد خلاف اینو ثابت کنه من به نظرش احترام می گذارم اما وقتی رجوع می کنم به مغزم جواب منفیه.شما وقتی ازدواج می کنید تمام اختیاراتتون رو نصف می کنید مگر اینکه دیکتاتور باشید و کل اختیارات طرف مقابل رو هم بخواهید در اختیار بگیرید که در این صورت مطمئنم همچنین فردی زندگی نمی کنه بلکه در میدان جنگ و کلنجار هرروز مشغول مبارزه یا رو کم کنیه.شما مجبورید حتی به جای اون نیمه ای که واگذار کرده اید یک نیمه ای رو قبول کنید که شاید بیشتر قسمتهاش اصلا مورد قبولتون شما نباشه.شما مسئولیت جدید قبول می کنید و با بچه دار شدن این مسئولیت چند برابر میشه.پس هیچ عقلی به شما نمی گه چنین کاری رو بکنید اما بیشتر اوقات این نیازه که ما رو به انجام کاری وا می داره.حالا خودتون بهتر می دونید که صلاح کار تو کدومه.علتی هم که بیشتر انسانها ازدواج می کنند و ناراضی اند و غر می زنند اینه که می خوان توی دنیایی که بر اساس احساس و غریضه انتخاب کردن بر اساس منطق قضاوت کنند که جور در نمیاد البته حتما می دونید منظورم این نیست که بی منطق زندگی کنیم بلکه
وقتی دیدیم جایی منطق و احساس رو در روی هم قرار گرفتن و ناچار شدیم یکی رو انتخاب کنیم به نظر من برای زندگی باید احساس رو انتخاب کرد که در غیر این صورت جواب جدایی است.ضمنا نمی شه بین این دو همش گیر کرد و یه پارادکس برای خود درست کرد بلکه باید فکر کرد، انتخاب کرد و چشم ها رو بست و فقط زندگی کرد.خلاصه اگر منطق بره کنار پای تجربه وسط میاد که اون دیگه بستگی به جاش و طرفش داره.در ضمن ما نمی تونیم احساساتمون رو سرکوب کنیم ما باید به اونها احترام بگذاریم.ما نیاز داریم به جاش با احساس ببوسیم با احساس نوازش کنیم با احساس اوقاتمون رو وقف دیگران کنیم با احساس نفسشون رو حس کنیم با خوشحالیشون خوشحال بشیم با ناراحتیشون ناراحت و لحظات زندگی ایی رو که حتما منطق جای خودش رو داره با احساس بهش رنگ و بو بدیم گاهی وقتها نیاز داریم حس کنیم و حس بشیم چرا؟ چون ما رباط نیستیم ما انسانیم و همه اینهایی که گفتم مثل
یه جاده دو طرفه است.

من خودم عاشق انسانهام و طبعا زندگی خانوادگی رو دوست دارم و فکر می کنم زندگی بدون انسانها معنا نداره.اگر بخوام تنها باشم و هر کاری دلم می خواد بکنم شاید احساس خودخواهی بهم دست بده شایدم دیکتاتوری.از اینکه با دیگران شریک بشم و اختیاراتم رو تقسیم کنم و ...نمی ترسم که هیچ بلکه استقبال می کنم چون به نظر من با آدمها بودن زیباست.البته باید طرف آدم باشه و پول هم باشه که هر دوی اینها خیلی مهمه.چون در اون صورت زندگی نیست بلکه..

من نظرم رو گفتم چون احساس کردم شما دوست دارید نظر ما رو با دلیل بدونید.

شاهرخ

۱۳۸۹ فروردین ۵, پنجشنبه

قایق سواری من

دیروز تا آمدم شیطانی کنم, خدا زد پس کله ام و افتادم توی دریاچه ای که در پشت خانه مان است. ماجرا از این قرار است که دیروز عصر وقتی به خانه رسیدم دیدم که هوا بسیار خوب است و باد هم نمی وزد برای همین تصمیم گرفتم که سوار قایق بادی بشوم و کمی در آن اطراف دور بزنم. اول آب باران را از توی قایق با یک پمپ آب که با باطری کار می کند خالی کردم. بعد موتور آن را روشن کردم و آن را به کنار اسکله آوردم که سوارش شوم و بروم.


هر بار که آب را با پمپ خالی می کنم کف قایق بادی که آلومینیومی است بسیار لغزنده می شود ولی من معمولا در موقع ایستادن احتیاط می کنم که لیز نخورم و به درون آب نیفتم. وقتی سوار قایقم شدم دیدم که دو تا از دخترهای همسایه که خانه شان در اول کوچه است سوار یک قایق کوچک شده اند و هر کدام یک پارو به دست گرفته اند و دارند سعی می کنند که درمسیر مستقیم پارو بزنند ولی چون دختری که در عقب نشسته بود بلد نبود که پارو بزند تقریبا داشتند دور خودشان می چرخیدند.

من داشتم از کنارشان رد می شدم که ناگهان شیطان به جلدم فرو رفت و گفتم کمی سر به سرشان بگذارم. با آنها سلام و علیک کردم و گفتم که می خواهم ببینم که بالاخره می توانید مستقیم پارو بزنید یا نه. خلاصه پس از اینکه کمی با آنها صحبت کردم گفتم که اگر بخواهید من می توانم شما را به دنبال قایق خودم بکشم. آنها هم خوشحال شدند و گفتند باشد. من طنابی را که به انتهای قایقم وصل بود برای آنها انداختم و گفتم که آن را به نوک قایقشان گره بزنند.


سپس موتور قایقم را روشن کردم و گازش را گرفتم و قایق آنها هم همانطور پشت قایق من کشیده می شد. البته موتو فایق من ضعیف است و وقتی که سنگین شود نمی تواند سرعت زیادی برود ولی همان سرعت هم برای آنها بسیار جالب بود و کیف می کردند. وقتی که داشتم همینطور می رفتم و کمی هم ویراژ می دادم دیدم که دختر جلویی دارد سعی می کند که یک چیزی را به من بگوید ولی وقتی که موتور قایق زور می زند صدایش آنقدر بلند است که من چیزی را نمی شنوم. برای همین موتور را خاموش کردم و ایستادم که ببینم چه می گوید. در همین حال موجی که به دنبال قایق بود با ایستادن آن به قایق رسید و آن را یک تکان شدید داد.

من که خم شده بودم تا فاصله ام با قایق عقبی کمتر شود و بفهمم که چه می گویند با تکان قایق پایم لیز خورد و سکندری خوردم و افتادم روی لبه بادی قایق و بعد هم با کله افتادم توی آب. البته آب سرد بود و اولش خیلی سردم شد ولی بعد از چند ثانیه بدنم عادت کرد و دیگر دلم نمی خواست که از آب بیرون بیایم. آن دخترها هم داشتند از خنده غش می کردند چون که با لباس و کفش و عینک داشتم توی آب شنا می کردم و ظاهرا قیافه ام خیلی مضحک شده بود.


اول سعی کردم از قایق خودم بالا بروم ولی تقریبا محال بود چون لباسم خیس شده بود و سنگین بود و در ضمن لبه بادی قایق گرد است و جای درست و حسابی برای بالا رفتن ندارد. بعد که دیدم نمی شود آنها گفتند که از قایق آنها بالا بروم. من هم شنا کردم وخودم را به قایق آنها رساندم و سعی کردم کهاز آن بالا بروم ولی ظرفیت قایق آنها دو نفره بود و نزدیک بود که قایق آنها هم چپ شود. خلاصه هر دوی آنها کمر شلوار من را چسبیدند و من را بالا کشیدند. تمام لباس آنها هم خیس شده بود و البته مدام هم می خندیدند. سپس با پارو خودمان را به قایق من نزدیک کردیم و من سوار قایق خودم شدم.


وقتی از آب بیرون آمدم تازه سرما را احساس کردم و آن دو هم که کاملا خیس شده بودند سردشان شده بود. خلاصه دوباره طناب را برای آنها انداختم و موتور قایق را روشن کردم و به سمت خانه آنها حرکت کردم. وقتی به اسکله خانه آنها رسیدیم به من گفتند که اگر می خواهم بروم تو و لباسم را خشک کنم ولی من طبق معمول همیشه یک نه لعنتی گنده در نوک زبانم هست و همیشه بدون اینکه درست و حسابی فکر کنم آن را بیرون می اندازم. بعد از اینکه رفتم تازه به خودم گفتم که تو عجب احمقی هستی اقلا می رفتی بالا و به این بهانه آنها را بیشتر می شناختی و بلکه با آنها دوست می شدی.


بهرحال با لباس خیس و لرزان به اسکله خانه رسیدم و تو رفتم. بعد از اینکه لباسهایم را در آوردم دیدم که یک جیب کاپشنی که تنم بوده است کمی سنگینتر از طرف دیگر است. وقتی که زیپ آن را باز کردم تازه متوجه شدم که موبایلم در جیبم بوده است و خیس آب شده است. زود باطری آن را درآوردم و خشکش کردم ولی دیگر روشن نشد.

نتیجه اخلاقی اینکه وقتی می خواهید نیم ساعت بروید و بگردید مگر مرض دارید که سر به سر دختر مردم می گذارید؟ هم خیس شدم و هم اینکه موبایلم سوخت. آنوقت می گویند که پس گردنی خدا صدا ندارد! ولی در عوض خیلی خوش گذشت و تمام شب سرحال بودم و حتی سوختن موبایلم هم شیرینی آن را کم نکرد.

۱۳۸۹ فروردین ۲, دوشنبه

مخارج من






حالا که من دل و روده زدگیم را برای شما تشریح کردم بگذارید مخارجم را هم بنویسم!

1- 1000 دلار اجاره. البته من در محله ای که گران قیمت است یک اطاق اجاره کردم و حمام و دستشویی جدا دارم.چونکه خانه ما به دریاچه چسبیده است اینقدر گران است اگرنه با ماهی 700 دلار می شود در شهر یک اطاق خوب پیدا کرد.



2- 550 دلار قسط ماشین. البته من کار ابلهانه ای کردم که ماشین گران خریدم و یکی از دوستان ایرانی باعث شد و من را وسوسه کرد. بهرحال ماشین گران را به هیچکس توصیه نمی کنم.



3- 85 دلار بیمه ماشین.



4- 100 دلار تلفن موبایل.



5- حدود 200 دلار سهم من از آب و برق و گاز و تلفن منزل وتلویزیون و آشغال و کوفت و زهرمار.




6- حدود 100 دلار در ماه بنزین که البته با موتور وسپا فکر کنم به 20 برسه



7- 100 دلار کلاس گیتار



8- حدود 400 - 500 دلار غذا. البته حدود 200 دلار خرید ماهیانه و 300 دلار هم رستوران. اگر کسی در خانه غذا بپزد خیلی ارزان می شود.



9- 0 دلار خرج پوشاک



10- 0 دلار خرج دکتر و دارو



11- حدود 100 دلار در ماه خرید خرت و پرت برای خودم که خوشحال بشوم.



حالا جمع بزنیم ببینیم که چقدر میشود.



وای خدای من. شرم آور است!!! من در ماه 2735 دلار خرج می کنم و خودم هم همین الآن فهمیدم!
در صورتی که اوایل با 1500 دلار راحت زندگی می کردم. باید هر چه زودتر یک فکری به حال خودم بکنم و مخارجم را به زیر 2000 برسانم



البته من تازه بیمه درمانی را جزو مخارجم حساب نکردم!

فیش حقوقی

خوب راستش من در مورد مالیات کمی اشتباه می کردم چون گمان می کردم که بیشتر کسریهای حقوق من مالیات است. ولی امروز در سر کار برای اولین بار فیش حقوقیم را دقیق مطالعه کردم و دیدم به غیر از مالیات اقلام دیگری هم هست که از حقوقم کسر می شود.
معمولا در امریکا هیچ کسی در مورد حقوق خودش با کسی صحبت نمی کند ولی چون شما من را نمی شناسید اشکالی ندارد که ریز دریافتیم را برایتان بنویسم چون این طوری لااقل یک مثال خوب برایتان خواهم بود.

حقوق ما هر دو هفته یکبار پرداخت می شود که در واقع 26 بار در هر سال است چون هر سال 52 هفته است. بنابراین برای اینکه مبلغ سالیانه هر قلم را بدست بیاوریم باید آن را در 26 ضرب کنیم.

اقلام حقوق و کسری من در هر پرداخت و سالیانه به شرح زیر می باشد:

1- حقوق دو هفتگی= 3565.38 که سالانه می شود 92699.88

حالا کسریها:

1- سوشیال سکوریتی دو هفتگی = 220.25 که سالیانه می شود 5726.5

2- medicare یا بیمه درمانی دو هفتگی = 51.51 که سالیانه می شود 1339.26

3- مالیات فدرال دو هفتگی = 407.61 که سالیانه می شود 10597.86

4- بیمه دندانپزشکی دو هفتگی = 9 که سالیانه می شود 156

5- مالیات ایالتی کلیفرنیا دو هفتگی = 136.25 که سالیانه می شود 3542.5

6- از کار افتادگی کلیفرنیا دو هفتگی = 53.29 که سالیانه می شود 1385.54

7- بیمه چشم پزشکی دو هفتگی = 4 که سالیانه می شود 104

8- بیمه بازنشستگی یا 401K دو هفتگی = 356.54 که سالیانه می شود 9270.04

مجموع کسری در هر دو هفته می شود 1238.45 که سالیانه می شود 32199.7

خالص دریافتی هر دو هفته می شود 2326.93 که سالیانه می شود 60500.18 که البته در آخر سال حدود 5 هزار دلار از آن کسر و به مالیات اضافه می شود.

مجموع مالیاتهای دو هفته می شود 543.86 که سالیانه می شود 14140.36 بعلاوه حدود 5 هزار دلار تکس ریترن که در مجموع می شود 19140.36 که دو سال و نیم آن می شود حدود 57421.08

من به اشتباه گفتم هشتاد هزار دلار و تخمینم بیست هزار دلار بیشتر از واقعیت بود. چون گمان می کردم که سوشیال سکوریتی هم جزو مالیات است.

در ضمن بیمه بازنشستگی پس انداز می شود و در سن 55 سالگی می توانم آن را پس بگیرم و یا ماهانه دریافت کنم. در مورد جزئیات آن هم اجازه بدهید که بعدا به درون سایت آن بروم و جزئیاتش را بنویسم.

از اینکه مقدار مالیاتم را اشتباه نوشتم من را ببخشید.

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

تصورات من از امریکا



برای من امریکا بسیار بسیار بهتر از آن چیزی بود که تصور می کردم. اصولا من آدم خوشبینی نیستم و قبل از آمدنم خودم را برای خوابیدن در پارک هم آماده کرده بودم! ولی هر چه زمان بیشتر می گذرد متوجه می شوم که فرصتهایی که در اینجا پدید می آید بسیار زیاد است طوری که شما نمی توانید از همه آنها مطلع شوید و یا از آنها استفاده کنید. طبیعتا اگر کسی در ایران مسئولیتی برای خرج در آوردن و اداره یک خانواده نداشته باشد و از توان مالی نسبتا خوبی برخوردار باشد نمی تواند متوجه شود که یک فرد متوسط در ایران چه فشاری را برای گذران امور عادی خود متحمل می شود.


من تازه در امریکا دارم متوجه می شوم که اصلا از هیچکدام از فرصتهایی که دارم درست استفاده نکرده ام و آنها را نادیده گرفته ام. مثلا بعد از دو سال متوجه شدم که از پول مالیاتی که می دهم می توانم برای 401k اقدام کنم و برای دوران بازنشستگی 2000 دلار ماهانه دریافت کنم و با 1000 دلار سوشال سکوریتی حدود 3000 دلار بدون مالیات درآمد داشته باشم. در حالی که الآن فقط ماهی 200 دلار از درآمد خالصم کسر می شود.


دیروز مسعود (ادمین مهاجرسرا) ایمیلی به من داد در مورد مالیات که من را به فکر فرو برد. تازه تحقیق کردم و فهمیدم که من در این دو سال و خورده ای که در این شرکت کار می کنم بیش از هشتاد هزار دلار مالیات پرداخته ام و اگر یک خانه کوچک می خریدم حداقل نصف آن برایم مجانی در می آمد. خوب این یک فرصت بود که من از آن بی خبر بودم و حالا می خواهم بیشتر در مورد آن تحقیق کنم ولی آیا در ایران بدون پول والدین و با صد سال کار کردن هم چنین فرصتی برای کسی بوجود می آید؟ در حالی که الآن خرید خانه برایم به اندازه خرید یک دوچرخه در ایران راحت است!

در امریکا هیچ کس من را از نظر روانی آزار نمی دهد. هیچ کس نمی گوید چرا طلاق گرفتی؟ چرا ازدواج نمی کنی؟ چرا دوست دختر نمی گیری؟ این دختره کی بود؟ چرا موتور خریدی؟ چرا به این و اون کمک می کنی؟ چرا و چرا... در ایران شما هر جایی که می روید باید تمام زندگینامه خودتان را تعریف کنید و به همه جواب پس بدهید. بعد هم به مزخرفات آنها گوش کنید و بگویید که بله شما درست می فرمایید تا بلکه نگویند عجب آدم بی تربیت و بی جنبه ای بود!


در ایران کسی شما را آدم حساب نمی کند و اگر ماشین خوب و خانه ای در بالای شهر نداشته باشید به زور جواب سلام شما را می دهند. همه هر جایی که می روند زود سوییچ ماشین و موبایلشان را می گذارند جلوی خودشان که طرف بداند چقدر باید برایش احترام قائل شود. توی رستوران و مغازه و بانک و هر اداره ای که می روید طوری رفتار می کنند که انگار شما نوکر و کلفت آنها هستید. اگر در یک رستوران بگویید که آقا غذای شما شور و یا بی مزه است طرف با حالت طلبکاری می گوید که به درک که خوشت نمی آید و بعد دستش را به طرف بیرون اشاره می کند و می گوید هرری! مغازه دار زورش می آید که جواب سوال شما را بدهد و باجه دار بانک طوری شما را نگاه می کند که انگار تمام سرمایه پدرش را خورده اید.


وقتی که در ایران جایی کار می کنید صاحبکار فقط به فکر این است که کارش را با کمترین پول انجام دهد و اصلا برایش مهم نیست که آیا شما می توانید با آن حقوق زندگی کنید یا خیر. اگر اجاره خانه تان زیاد شود و نتوانید آن را بپردازید به شما می گویند که این مشکل خودتان است. ولی در امریکا صاحبکار مطمئن می شود که شما از نظر مسکن و از نظر روحی و روانی مشکلی نداشته باشید تا بتوانید بهتر برای او کار کنید و بازدهی مناسبی داشته باشید. یعنی رضایت شما از زندگی و کار درایران اصلا مهم نیست در صورتی که در امریکا بسیار اهمیت دارد.

البته من هم دلم برای عمه و خاله و دایی و عمو تنگ می شود ولی این خاله بازیها که برای ما نان و آب و اجاره خانه و خرج ماهانه زندگی نمی شود. حرف در مورد امریکا و ایران زیاد است ولی در مجموع وقتی من به امریکا آمدم اصلا تعریفم نسبت به زندگی کردن و کار کردن عوض شد و اگر با چشم خودم نمی دیدم و تجربه نمی کردم هرگز باورم نمی شد که می شود اینقدر با آرامش و بدون ناهنجاری زندگی کرد.

۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

ویدیویی از خاطرات گذشته

گفتم شاید شما هم از این ویدیو کلیپ انیمیشن خوشتان بیاید.
این پست را تقدیم می کنم به تمام کسانی که دوستشان داشته اید و از میان شما رفته اند.

۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

عید در روستا

البته ممکن است که این نوشته مهاجرتی نباشد ولی بد نیست بدانید که یک مهاجر در کنار کارهایی که می کند چه احساساتی را نیز در درون خود تجربه می کند. این روزها عید است و وقتی که شما به امریکا مهاجرت می کنید دیگر نشانی از رنگ و بوی عید نخواهید دید. البته این رنگ و بوی عید که می گویم مربوط می شود به دوران کودکی و ذوق و شوقهای مربوط به آن اگرنه من هم به خوبی شما می دانم که گرانی و مشکلات فراوانی که در ایران وجود دارد این رنگ و بو را بسیار کمرنگ تر از گذشته کرده است. من در واقع دلم برای عیدهای زمان بچگی خودم تنگ شده است نه عیدهایی که الآن وجود دارد.

من قبل از اینکه به امریکا بیایم و قبل از اینکه ازدواج کنم هر سال عید به شمال و به خانه یکی از اقوام خود می رفتم. همسر او اهل یکی از روستاهای شمال است و هر سال عید همه ما با ماشین غراضه من به دیدن اقوام او در روستاهای اطراف می رفتیم. من عاشق خانه های روستایی و مردم روستا هستم. بعضی شبها هم یکی از اقوامش در روستا غاز و یا اردک سر می برید و همه را برای شام دعوت می کردند. یک سفره دراز پهن می شد و بیست نفر آدم دور آن می نشستند. البته مردها در یک اطاق و زنها هم در یک اطاق. ولی در روستاهای ما جدا بودن سفره غذای زن و مرد کاملا با جدایی زن و مرد در مساجد فرق می کند و ریشه مذهبی ندارد بلکه بیشتر بخاطر راحتی و نوع صحبتهایی که می کنند ترجیح می دهند که در اطاقهای جداگانه غذا بخورند.

معمولا دور تا دور اطاق, پشتی های راحتی است و همه چسبیده به هم نشسته اند و با یکدیگر صحبت می کنند. مهارت روستاییان در صحبت کردن فوق العاده است و سرعت انتقال و قدرت صحبت کردن همزمان آنها بی نظیر است. در ضمن همزمان با صحبت کردن می توانند صحبتهای بقیه را هم بشنوند. بخاطر گویش محلی و سرعت بالای مکالمات من چیز زیادی متوجه نمی شدم ولی بهرحال از مصاحبت با آنها بسیار لذت می بردم. هر کسی که وارد اطاق می شد همه از جایشان بلند می شدند و با او روبوسی می کردند. برای همین ممکن بود در یک شب مجبور شویم بارها بلند شویم و روبوسی کنیم.

زنها موقع چیدن شام بر روی سفره راه می رفتند و این برای من کمی عجیب بود. وقتی که خوردن شام آغاز می شد محال بود که بتوانم بشقاب غذایم را تمام کنم چون یکی از اطرافیان ناغافل ظرف برنج و یا خورش را در بشقاب من خالی می کرد و من ملتمسانه می گفتم که من دیگر نمی توانم بخورم. هیاهوی سفره شام واقعا زیبا و بیاد ماندنی بود و همه نسبت به هم مهربان بودند. بیشتر مردان کشاورز بودند و دستهای آنها زمخت و پینه بسته بود. من سعی می کردم که دستهای خودم را قایم کنم تا از لطافت و سفیدی آن خجل نشوم. بعد از شام هم لااقل پنج بار چای پخش می شد و به محض اینکه چای خود را می خوردم دوباره استکانم پر می شد. بعضی ها هم برای سیگار کشیدن به بیرون از اطاق می رفتند.

بوی بهارنارنج و تاپاله گاو, ترکیبی منحصر به فرد و فراموش نشدنی می ساخت. هوای نمور و نیمه خنک شب و صدای کسی که شما را مهندس خطاب می کند و از شما در مورد زندگی در تهران می پرسد, تصویری است که از آن شبها در مغز من ثبت شده است. در بعضی از خانه ها بساط عید بر روی کرسی چیده شده بود و وقتی که شما برای عید دیدنی وارد خانه می شدید, اگر هوا هنوز سرد بود می توانستید زیر کرسی بنشینید. میوه ها و بساط پذیرایی در عین حالی که توان ضعیف مالی انها را نشان می داد بسیار موقر و زیبا جلوه می کرد. وقتی که بر روی فرش می نشستم, بوی نم را احساس می کردم و متوجه می شدم که تازه آنجا را با جاروی نم دار تمیز کرده اند که خاک بلند نشود و بر روی میوه ها ننشیند. روستاییان مثل دانش آموزانی که مشق های خودشان را نوشته اند با افتخار به بساط پذیرایی خود اشاره می کردند و از ما می خواستند که آن را مصرف کنیم تا آنها رضایت را در چهره ما ببینند و خوشحال شوند.

هر روز عید به خانه چندین نفر می رفتیم و من مجبور بودم حداقل یک پرتقال در خانه هر نفر بخورم. طوری که در پایان عید دیدنی ها شکمم باد می کرد و تازه وقتی به خانه فامیلمان می رسیدیم می بایست یک دیس پر از کشکمش پلو با ماست می خوردم. شبها هم تخته نرد بازی می کردیم و پشت سر هم چای می نوشیدیم. در مجموع یک هفته ای را که پیش آنها می گذراندم خیلی به من خوش می گذشت و همه جا فقط صحبت از فوتبال و برنج و پرتقال بود.

راستی عید شما مبارک.

بچه لوس

وسپایی که دست دوم خریده بودم زیاد جالب نبود برای همین آن را به صاحبش پس دادم و یک وسپای نو از کارخانه خریدم 850 دلار. اگر می خواستم از مغازه بخرم حدود 1400 دلار بود و من علت این اختلاف قیمت را نمی دانستم که البته بعدا فعمیدم علت آن چیست! چند روز پیش, بسته پستی از کارخانه را که توسط یک کامیون حمل می شد دریافت کردم. یک جعبه خیلی بزرگ که فقط با لیفتراک می شد تکانش داد. وقتی با سختی در جعبه را باز کردم دیدم که یک داربست فلزی است و درون آن وسپا قرار دارد و دل و روده هایش هم باز است.

خلاصه چند روز طول کشید که من چرخ ها و فرمان و ترمزها و آیینه و همه چیز را سر هم بندی کنم و بالاخره امروز ضبح توانستم با آن به سر کار بیایم. اگر برای بار دوم بخواهم این کار را بکنم شاید دو ساعت بیشتر طول نکشد ولی بار اول عمل بسیار سختی بود و سر هم کردن آن به تنهایی برایم زمان بر و پیچیده شد. در ضمن من فکر نمی کردم که این وسپا اینقدر سنگین باشد. راستش من اولین بارم بود که موتور می راندم و در راه شرکت همینطور اینطرف و آنطرف می رفتم. البته وقتی سرعت دارم خوب است ولی زمان ایستادن هنوز مثل مبتدی ها تلو تلو می خورم.

درضمن هنوز کلاه ایمنی که سفارش دادم نرسیده است و مجبور شدم کلاه همخانه ام را قرض بگیرم. ولی چون آن کلاه محافظ صورت ندارد همینطور جانواران معلق در هوا به صورتم برخورد می کردند و پخ می شدند. البته سعی کردم تا جایی که ممکن است دهانم را باز نکنم که آنها را بخورم. چند تا از چیزهایی را هم که در موتورم سرهم کرده بودم شل شده است و دوباره مجبور هستم که آنها را خوب سفت کنم.

امروز صبح وقتی رسیدم شرکت همه به من گفتند سبزت کو؟ و دخترها هم هی من را نیشگون می گرفتند. من اول فکر کردم که شاید اتفاقی در ایران افتاده است و همه به خاطر مردم ایران سبز پوشیده اند ولی نمی دانستم که چرا نیشگون می گیرند! بهرحال بعد از گیجی من متوجه شدند که من نمی دانم موضوع از چه قرار است و برایم گفتند که امروز سنت پتریک است و همگی باید یک نشان سبز داشته باشند در غیر اینصورت بقیه او را نیشگون می گیرند! جالب اینجا است که هیچکس هم هیچ اطلاعاتی در این زمینه نداشت و فقط می دانستند که اگر کسی در این روز یک تکه لباس و یا نشان سبز نداشته باشد باید او را نیشگون گرفت!

همخانه من مغازه اش را از دست داد چون اجاره آنجا زیاد شد و دیگر نمی توانست آن را بپردازد. برای همین تمام وسایل مغازه اش را بار کرده است و به خانه آورده است. خانه ما تبدیل شده است به بازار شام و در تمام گوشه های آن جعبه های مختلفی که روی هم تلنبار شده اند به چشم می خورد. همخانه ام مجبور است برای فروش اقلامش هر چند وقت یکبار در خانه مهمانی برگزار کند. من هم شاید در آن مهمانی ها کمکش کردم چون فضای خانه در آن زمان و با حضور حضرات آیات باید خیلی روحانی باشد.

در ضمن او می خواهد بصورت یک فروشنده دوره گرد به جاهای مختلف برود و وسایلش را بفروشد. البته می گوید که سود فروش ابزار دیپلماتیک خیلی بهتر است و مردم چون از محل فروش آن بی اطلاع هستند دوست دارند که از فروشنده های دوره گردی که به خانه آنها مراجعه می کنند آن وسایل دیپلماتیک را بخرند. راستش من تا بحال به چشم خودم این ابزار را ندیدم و فقط زمانی که در مغازه اش می رفتم چند بار وارد اطاق ممنوعه شدم که این وسایل در آن چیده شده بود. همخانه ام می گوید زن و شوهرهایی که سنشان بالا می رود مشتری اصلی این ابزار هستند و بخاطر تنوع از آنها استفاده می کنند. همخانه ام می گوید که بعضی ها برای یک نصفه دسته بیل شیشه ای دیپلماتیک حاضرند دویست دلار پرداخت کنند در حالی که قیمت خرید او فقط پنجاه دلار است.

بهرحال فکر کنم که هفته بعد اولین مهمانی او باشد و من بتوانم یک گزارش مبسوط از آن را برایتان تهیه نمایم. احتمالا من مسئول بساط عیش و نوش خواهم بود و باید آنها را تا جایی که می توانم هوایی کنم که حواسشان نباشد چقدر خرید می کنند. بعد هم تا می توانم باید از آنها تعریف کنم که چقدر در لباس جدید زیبا شده اند. البته لباسهایی که همخانه من دارد برای ما عجیب و غریب است و مثلا یک دانه کش است که دو تا دستمال سفره به آن بسته شده است و فقط بخشی از مناظق استراتژیک را پوشش می دهد.


همین الآن خانم مدیر عامل شرکتمان در حالی که باله می رقصید از جلوی اطاق من رد شد و گفت که همگی در آشپزخانه جمع شوید. مثل اینکه دوباره قرار است از آن بازیهای مسخره انجام دهیم. نمیدانم شاید بخاطر روز سنت
پتریک است و یا اینکه علت دیگری دارد. آن دختر مو سفیدی که تازه استخدام کرده اند همیشه بیخ ریش من چسبیده است و حتی یک لحظه هم از دستش خلاصی ندارم. عین سریش می ماند و از بالا و پایین خودش را به من می چسباند. تا یک مدتی مجبوریم با همدیگر بر روی یک پروژه کار کنیم و برای همین او کنار دست من می نشیند. امروز هم فرستادمش به یک جلسه که خودم وقت داشته باشم چیزی بنویسم. ممکن است که دخترهای بور در وحله اول به نظر زیبا بیایند ولی وقتی کمی یک چشمتان را تنگ کنید متوجه می شوید که زیاد هم با معیارهای زیباسنجی ما تطابق ندارند. اصلا به من چه!

از اینکه وقت نوشتن پیدا کردم اینقدر خوشحال شدم که اصلا یادم رفت می خواستم چه چیزی را بنویسم. بله, زندگی در امریکا با ایران خیلی فرق می کند و بعضی وقتها هم احساس می کنم که وقتم دارد در امریکا تلف می شود. اینجا تنها چیز جدی که وجود دارد کار است و بقیه چیزها فقط تفریح و خوشگذرانی است. البته اگر باریک بین باشید می توانید افسردگی و احساس تنهایی را هم در لایه های درونی مردم امریکا ببینید. ظاهرا تنها دردی که علاج ندارد همین درد بی دردی است و علاجش فقط آتش است. من الآن برای اولین بار احساس مرفه بی درد بودن را حس می کنم و اگر راستش را بخواهید چندان هم برایم دلچسب نیست. خیلی از افراد فامیل من در ایران شب و روز کار می کنند تا بلکه مخارج اولیه خانواده خودشان را فراهم کنند و من اینجا به فکر هلیکوپتر و یا چیزهایی هستم که سر خودم را گرم کنم. بگذریم!

اتفاق بدی که در این مدت سه سال در من روی داده است این است که من دیگر در یک جمع ایرانی احساس راحتی نمی کنم و فکر می کنم که غریبه هستم. هر کاری کردم نتوانستم خودم را راضی کنم که به مراسم چهارشنبه سوری که چند روز پیش در نزدیک سنفرانسیسکو برگزار شد بروم. بدترین چیزی که زجرم می دهد دیدن بچه های لوس است که از گردن پدر و مادرهای خود آویزان شده اند. مطمئن هستم که لوس بودن آنها بخاطر نوع تربیت پدر و مادر آنها است نه ایرانی بودنشان.

بدی بچه لوس این است که به چشم می آید و اگر مثلا 10 تا بچه نرمال در یک جا باشند آدم فقط آن بچه لوس را که در کنار آنها است و نق می زند می بیند. در ضمن پدر و مادرهای آنها هم صدایشان را بچگانه می کنند و مثل عقب افتاده ها با آنها حرف می زنند و یا از کوره در می روند و سر آنها هوار می کشند. همیشه در خانه ما هفت و یا هشت تا بچه امریکایی رفت و آمد می کنند و من اصلا از بودن آنها در خانه احساس ناراحتی نمی کنم. البته ناگفته نماند که خودم هم در زمان بچگی بسیار شیطان و خرابکار بودم و به حرف هیچکس هم گوش نمی کردم. الآن می فهمم که من در آن زمان دچار بیماری روانی بودم و دیگران بجای معالجه, فقط سر من هوار می کشیدند. بسیاری از بچه های ما ایرانیها هم دچار بیماریهای مختلف روانی هستند و پدر و مادرهای آنها بجای درمان بچه, خودشان را به روانی بودن می زنند تا مثلا با فرزندانشان ارتباط برقرار کنند.

هر صدای ناهنجار و هر حرکت غیر طبیعی و تهاجمی در یک کودک نشانه اختلالات روانی است که باید حتما درمان شود. این اختلالات روانی هم آینده کودک را به خطر می اندازد و هم او را برای دیگران تحمل ناپذیر می کند. آخرین باری که در یک جمع ایرانی, یک بچه ناهنجار دیدم به پدر و مادرش که به قد و بالای او نگاه می کردند و از شیرین کاریهای فرزندشان لبخند رضایت بر لبشان نقش بسته بود گفتم که بچه شما عادی نیست و اختلال روانی دارد و باید او را به روانپزشک ببرید تا معالجه شود. گفتم به حرکات صورت و لب و لوچه او نگاه کنید اصلا عادی نیست در ضمن صداهایی هم که از گلوی او خارج می شود نامفهوم و غیر عادی است.

خوب من یک سر بروم در آشپزخانه و ببینم که آنجا چه خبر است. صدای خنده می آید و شاید چیزی هم برای خوردن پیدا شود.

۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

سخنان کوتاه

سلام دوستان عزیز

این روزها آنقدر برنامه های کاری ما فشرده است که حتی فرصت نکردم وبلاگم را باز کنم. از اینکه پیامهای محبت آمیز برایم می گذارید متشکرم و از اینکه فرصت نکردم مطلب جدیدی بنویسم احساس شرمندگی می کنم.
خبر جدید این است که من بجای هلیکوپتر یک موتور وسپا خریدم. حالا روزها می توانم با موتور گازی به سر کار بروم و کلی در مصرف بنزین صرفه جویی کنم. در ضمن تفریح خوبی هم هست و به کله ام هم کمی باد می خورد. یک کلاه ایمنی هم سرم می گذارم و دقیقا مثل کارگرهای فرش فروشی در بازار تهران شده ام که با وسپای خود به این طرف و آن طرف می روند. رنگ وسپایی که گرفتم شامپاینی است و نمی دانم که معادل فارسی آن چه می شود. در کالیفرنیا یک قوانین خاصی وجود دارد که به هر موتوری اجازه تردد نمی دهند و باید حتما اجازه خاص کالیفرنیا را داشته باشد بنابراین انتخاب شما برای خریدن موتور گازی بسیار محدودتر از بقیه ایالت های امریکا است.

با این وضعیت جدیدی که در کار برایم پیش آمده است باید سعی کنم که در آخر هفته ها زمانی را برای نوشتن بگذارم و سعی کنم مطالب و اطلاعات مفیدی را در زمینه زندگی کردن در امریکا برایتان بنویسم. راستش ممکن است که آدم بعد از یک مدت به تمام چیزهایی که در امریکا اختیارش است عادت کند ولی من سعی می کنم همیشه گذشته خودم را بخاطر بیاورم و از راحتی خودم خوشحال باشم. من همیشه در ایران می خواستم که موسیقی یاد بگیرم چون احساس می کردم که استعداد آن را دارم ولی هیچوقت در تمام عمرم فرصت و امکان رفتن به یک کلاس موسیقی را نداشتم. الآن گرچه در این سن و سال خودم را به در و دیوار می زنم تا چیزی یاد بگیرم ولی لااقل خوشحال هستم که شرایطی برایم پیش آمد که بتوانم به این خواسته خود برسم.

الآن اصلا حوصله رانندگی و رفتن به جنگل و دریاچه بسیار زیبایی را که شاید بیست کیلومتر هم با ما فاصله ندارد را ندارم ولی یادم نمی رود که من همیشه آرزویم این بود که یک بار به شمال بروم و ماشینم در بین راه خراب نشود! در واقع من همیشه تر و تمیز از مقصد راه می افتادم و روغنی به شمال می رسیدم. بالاخره یک جای کار ایراد پیدا می کرد و من همیشه می گفتم که مشکل ماشین من این است که حتما باید دست من را روغنی کند و بعد از آن راه خواهد رفت. یک بار وقتی که هنوز با همسر سابقم نامزد بودیم خانواده او را به شمال بردم و بیچاره پدر 65 ساله اش آنقدر ماشین من را در نزدیکی رامسر هول داد که بعد از آن می توانست در مسابقات قویترین مردان ایران شرکت کند. همیشه هم ماشین من فقط یک ایراد جزئی داشت ولی این ایرادهای جزئی در مجموع یک ایراد کلی بوجود می آورد و آن ایراد هم غراضه بودن ماشینم بود. برای همین هم بود که من مشتری دائم اصغر آقا مکانیک بودم.

یکی دیگر از حسرت های من در ایران این بود که حقوقم را سر وقت دریافت کنم. من هیچوقت در ایران نمی توانستم بر روی درآمدم حساب کنم چون هیچوقت حقوقم را سر موقع نمی گرفتم. سال های آخر هم که هر شش ماه یک بار حقوقمان را می دادند و خیلی هم برایم عادی شده بود. البته من هیچ تصور دیگری هم از جریان حقوق بگیری نداشتم و وقتی که اولین حقوقم را در امریکا سر موقع دریافت کردم هیجان زده و حتی خجالت زده شدم و می خواستم به یارو بگویم که حالا چه عجله است؟ بعدا با هم حساب می کنیم!!! در امریکا هر دو هفته یکبار به من حقوق می دادند و این از آرزوهایم هم بالاتر بود چون دقیقا می توانستم روی آن حساب کنم. خوب من لااقل 15 سال در ایران کار رسمی داشته ام و حتی یک بار هم محض نمونه حقوقم را به موقع دریافت نکردم.

خوب شاید اگر شما در ایران از وضع مالی خوبی برخوردار باشید زیاد متوجه حرفهای من نشوید ولی یک نفر مثل من در ایران دستش به هیچ کجا بند نبود. نمیخواهم برایتان فیلم هندی تعریف کنم ولی تامین هزینه دانشگاه در آن سالهای ارزانی نخستین هم برای من با اما و اگرهای فراوانی همراه بود و در هاله ای از ابهام به سر می برد! البته ناگفته نماند که تامین هزینه دانشگاه در امریکا هم کار حضرت فیل است ولی لااقل کسانی که امریکایی هستند و یا مقیم امریکاهستند می توانند وام تحصیلی بگیرند و کسی بخاطر بی پولی از تحصیل باز نمی ماند. خیلی ها می گویند که بانک ها در امریکا استثمار می کنند و فلان می کنند و استکبار می کنند و شیره می مکند و از این حرفها. ولی معیار من فقط یک چیز است و آنهم این است که یک نفر در ایران با توان مالی پایین نمی تواند به دانشگاه برود در حالی که یک نفر در امریکا با توان مالی پایین می تواند با کمک بانک به دانشگاه برود. حالا اگر آن فرد بعد از پایان تحصیلات و پیدا کردن کار نتوانست و یا نخواست بدهی بانک را پس بدهد مسئله دیگری است.

من در ایران احساس می کردم که یک تراکتور هستم که باید کار کنم و پول در بیاورم تا خرج خوراک و سرپناهم تامین شود. خوشبختانه هیچوقت نتوانستم خودم را قانع به خلق موجود جدیدی کنم اگرنه بعد از مدت کوتاهی تبدیل به کارخانه جوجه کشی هم می شدم. در آنصورت کارم می شد بچه پس انداختن و توی سر خودم زدن که حالا با این همه بچه چه خاکی توی سرم بریزم. من که عاشق کتاب خواندن بودم حتی فرصت نمی کردم شبها قبل از خواب یک خط کتاب بخوانم و مثل خرس تیر خورده ولو می شدم و از خستگی غش می کردم. داشتم تبدیل به آدم حال بهم زنی می شدم که فقط می دود تا شکمش را سیر کند.



در محیط کار واقعا آدم غیر قابل تحملی شده بودم. اگر یکی از بچه های قسمت ما کارش را انجام نمی داد و یا اشتباهی می کرد داد می کشیدم و کنترل اعصابم را نداشتم. البته از نظر مالی همیشه هوای همه بچه ها را داشتم و آنها را به خودم مقدم می دانستم ولی نمی توانستم محیط آرامی را برای آنها فراهم کنم که بدون ترس و اضطراب کار کنند. این اضطراب و استرس از بالا به من منتقل می شد و من هم آن را به دیگران منتقل می کردم. من فکر می کردم یک مدیر خوب یعنی یک آدم اخمو و بداخلاق که مثل سگ پاچه می گیرد و اجازه نفس کشیدن را به کسی نمی دهد. وقتی به امریکا آمدم همه چیز به نظرم عجیب و غریب می آمد. مدیرم به من می گفت که حتما باید یک ساعت برای نهار بیرون بروم و حتما باید آخر هفته ها تفریح داشته باشم. دوشنبه ها به جای اینکه با اخم و تشر بگوید که پس این کار بی صاحب شده چی شد, می گفت که در مورد کارهای جالب آخر هفته برایش توضیح دهم. خود شیرینی, پاچه خواری, خرکاری و هیچکدام از این کارها نه تنها جواب نمی داد بلکه نتیجه معکوس می گرفتم.

الان سه سال است که در آرامش تمام کار می کنم. نگاه من نسبت به کار کردن تغییر کرده است و تا بحال ندیده ام که کسی در محیط کار صدایش را کمی بلند کند. گهگاهی مدیر عامل شرکت به اطاق من می آید و سوال می کند که آیا چیزی نیاز دارم یا خیر. پارسال برای اطاقم گلدان و تابلو آورد که قشنگ شود! فکرش را بکنید مدیر عامل یک شرکت بزرگ در ایران... خوب ادامه ندهم بهتر است. البته آنها هم مشکلاتی را تحمل می کنند که در امریکا وجود ندارد. در ایران همیشه مدیران و صاحبان شرکت ها پول ندارند و یا اگر هم داشته باشند قایم می کنند و وانمود می کنند که پول ندارند. ولی در امریکا همیشه همه صاحبان شرکتها پول دارند و اگر یک توجیه اقتصادی خوب وجود داشته باشد آن چیزی که فراوان است پول است. شما وفور سرمایه را حتی در بدترین اوضاع اقتصادی حس می کنید و گردش مالی را در جامعه احساس می کنید.

دیگر وقتم تمام شد. بدرود