۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

صبح دوشنبه

امروز صبح هوا خیلی خوب بود و دلم می خواست که یا وسپا به سر کار بیایم. ولی چون یک سری کاغذ مربوط به بانک داشتم که می بایست برایشان فکس کنم مجبور شدم که با ماشین به سر کار بیایم. وقتی که از در خانه آمدم بیرون مگ را دیدم که دنبالم راه افتاده بود و غذا می خواست. مگ نام یک مرغابی وحشی ماده است که همراه با شوهرش مدتی است در حیاط خانه ما ماندگار شده اند و من هر روز به آنها آب و غذا می دهم. اسم شوهرش هم مگ است و من آنها را مگ مگ صدا می کنم. اینجا همه تعجب می کنند که چطور یک مرغابی وحشی از دست من غذا می خورد و می گویند که تا بحال چنین چیزی را در آن منطقه ندیده اند.

روز جمعه وقتی که به آشپزخانه رفتم تا برای خودم قهوه بریزم, برندا را دیدم و با هم سلام و احوالپرسی کردیم. در یک آن همه کامنت های شما از جلوی چشمم رژه رفتند. یکی می گفت مبادا خر بشی و چنین کاری را بکنی که ممکن است شغلت را هم از دست بدهی و دیگری می گفت که یالا برو جلو و بهش بگو که چه احساسی داری. خلاصه در همین شش و بش ها بودم که برندا گفت می بینمت و از آشپزخانه رفت بیرون. من هم توی دلم گفتم اصلا گور بابات سگ رید و قهوه ام را ریختم و از آشپزخانه رفتم بیرون. البته تقصیر خودم هم بود که ساکت بودم چون داشتم کامنت های شما را در ذهنم مرور می کردم و چون زیاد بود, طول کشید و او هم رفت. قبلش از عکس خانه ام که برایش فرستاده بودم خیلی تعریف کرد و گفت که یک روز می آید که خانه ام را ببیند.

اصولا من در این جور موارد بسیار بی عرضه و دست و پا چلفتی هستم و جایی که باید یک حرکتی از خودم نشان بدهم مثل هویج می ایستم و نگاه می کنم. البته همه اینها بخاطر شرایطی است که در آن بزرگ شده ام و استاد قورت دادن احساسات و عواطف خودم شده ام. آخرین باری که در دانشگاه خواستم عواطف خودم را بروز دهم حراست دانشگاه حسابی از خجالت هر دوی ما در آمد و من را به یاد حرف مادربزرگم انداخت که می گفت گرسنگی نکشیدی که عاشقی یادت برود. ولی در عوض زرت و زرت عاشق می شدم. در واقع فقط در دورانی که مزدوج بودم عاشق نبودم و در تمام دوران زندگی خودم بعد از نوجوانی بالاخره عاشق یک نفر بوده ام. ولی این عشق در لایه های درونی وجود من رشد می کند و بروز دادن آن برایم بسیار مشکل است.

مشکل اصلی من این بود که هر بار که عاشق کسی می شدم, حتی حرف زدن عادی نیز با او برایم سخت می شد و احساس خجالت و شرمساری می کردم. به پته پته می افتادم و رنگ از رخسارم می پرید. برای همین و به خاطر فرار از رفتار غیر معمول خودم در مقابل کسانی که به آنها علاقه داشتم, از آنها دوری می کردم و ترجیح می دادم که زیاد در جلوی آنها آفتابی نشوم که بند دل را به آب بدهم. حتی بعضی مواقع نیز دنده معکوس می کشیدم و خودم را به آن شخص بی توجه نشان می دادم و با کسی حرف می زدم که هیچ علاقه ای به او نداشتم. الآن هم کم و بیش همانطوری هستم و در حالی که مثلا با دبورا درباره همه چیز صحبت می کنیم و می گوییم و می خندیم, ولی وقتی که برندا را می بینم رفتارم شبیه پسر بچه های چهارده ساله خجالتی می شود و گلاب برویتان اسهال می گیرم.


حالا از همه این حرفها گذشته من هیچ برنامه ای برای ازدواج ندارم و می توانم با احساسات درونی خودم کنار بیایم. بعضی وقت ها وجود عشق در درون انسان به او کمک می کند که انگیزه لازم را برای زندگی داشته باشد و نیازی نیست که حتما مراودات دیپلماتیک آنهم از نوع سوم برقرار شود. حالا اگر یک روزی آمد و گفت که تو را به خدا بیا شوهر و یا دوست پسر من بشو یک فکری برایش می کنم اگرنه در این وضعیت فعلی نیازی به دردسر و یا ریسک از دست دادن کارم را ندارم و همینطوری هم به اندازه کافی برای خودم سرگرمی دارم. ضمن اینکه هنوز موتور قایقم را هم تعمیر نکرده ام! از طرف دیگر وقتی شما دوست دختر اختیار می کنید باید هر شب خدا از این رستوران به آن بار و از آن کلاب به یک محل تفریحی دیگر بروید. فکر می کنید که دوست دختر
امریکایی می آید و شب ها کنار شما تلپ می شود و برایتان چایی و گل گاوزبان درست می کند؟


فعلا هدف اصلی من این است که تا یک سال و نیم دیگر سیتیزن بشوم و پاسپورت امریکایی خودم را بگیرم. بعدش باید یک تصمیم اساسی برای زندگی خودم بگیرم و ببینم که چکار می توانم بکنم. راستش من خانواده را خیلی دوست دارم و نمی توانم همینطور عذب قلی خان باقی بمانم چون با طبیعت من اصلا سازگار نیست. مخصوصا اگر به خانه خودم بروم تنها تر خواهم شد و مطمئن نیستم که بتوانم از پس امورات روزانه خانه بر بیایم. برخی از دوستان به مشکلات زن گرفتن از ایران اشاره کردند و تجربیات بدی در این زمینه داشتند ولی بهرحال من اگر بخواهم ازدواج کنم دوست دارم که بتوانم با زنم در مورد چیزهایی صحبت کنم که نسبت به آن زمینه های فکری و تجربی و فرهنگی داشته باشم. تازه اگر از همه این حرفهای فلسفی هم که بگذرم از قرمه سبزی که دیگر نمی توانم بگذرم. در حالی که یک زن امریکایی نهایت هنرش در آشپزی پختن پیتزا و یا مرغ و سبزیجات پخته است!


حالا همه خانمهایی که نوشته من را می خوانند می گویند که این آقایان را هر کاریشان هم که بکنی باز هم شکمو هستند و هر تصمیمی که می گیرند و هر کاری که می کنند یا از روی شکم است و یا از روی زیر شکم! راستش حرف حساب که جواب ندارد و من هم گرچه کم غذا هستم ولی تصورم از یک زندگی خانوادگی با سماور چای و قرمه سبزی و خورش قیمه بادمجان درآمیخته است و اگر آنها را از خانواده مورد نظر من جدا کنید انگیزه کافی را برای تشکیل آن نخواهم داشت. در ضمن گمان می کنم در بیشتر مردان روابط دیپلماتیک هم به نوع غذا و میزان رضایت آنها از تغذیه شان وابستگی داشته باشد. لااقل من یکی که اینطوری هستم و تا زمانی که احساس گرسنگی کنم اعصاب دیپلماتیکم به درستی عمل نمی کنند و همه چیز را به شکل خورشت آلو و یا آلبالو پلو می بینم!


الآن هم که دارم این مطالب را برای شما می نویسم خیلی گرسنه ام است و برای همین هر چیزی که بگویم آخرش به یک غذا ختم می شود پس بهتر است که بروم و یک ساندویچ برای خودم بخرم. گمان کنم که بخت و طالع من را با ساندویچ به هم آمیخته اند و آن را به نافم گره زده اند.

۳۳ نظر:

  1. هيچم شبيه من نيستي...بي خودي خودتو به من تشبيه نكن...
    تو پخمه اي،،خواجه آرش مازندراني ترسو...
    يه وقت برندا نخوردت سيب زميني؟!!
    اه اه اه...
    مديريت روابط احساسيت صفره صفره....
    مگه زورت كردن هر شب بري بيرون!؟

    پاسخحذف
  2. همون برو با روسپي هاي اينترنتي قرار بزارو بعدشم نيا كه واسه ما تعريف كني...

    پاسخحذف
  3. ایول آرش جان دوباره عقل به سرت اومد . هرگز نشه فراموش زن جز شر و بلا چیز دیگه ای نیست . ایشاا... مادر محترمت از ایران میاد چند ماهی پیشت میمونه حسابی سیر قرمه سبزی و بادمجون و چای و ... میشی که دیگه هوس زن ایرونی هم نمی کنی . آرش باورت نمیشه تمام دوستای نزدیک من افکارم روشون تاثیر گذاشته هیچکدوم حاضر نیستن ازدواج کنن . من مادرم بدجور پیلم شده ازدواج کنم منم زیر بار نرفتم ولی امشب که از بیرون اومدم خونه دیدم دارن میخندن نگو با خواهرم رفته بودن یک جا خواستگاری و قرار شده جلسه بعد مثلا با من برن منم بهشون گفتم اگه دوست دارین آبروتون بره قرار بذارین ، من که نمیام آبروتون میره. مخلص کلوم اینکه آرش جون من نمیدونم از ازدواج ماها چی به ننه باباها میرسه که دنبال بدبخت کردن ما هستن همشم میگن سرو سامون پیدا میکنی . سرت رو درد نیارم دیگه نمیشه همش تو درد دل کنی ماهم نیاز داریم یه سنگ صبور داشته باشیم.
    _______بهنود______

    پاسخحذف
  4. بابا بيچاره نخواسته ازدواج كنه كه چرا همش ميگين ازدواج؟!
    ميخواد دوست دختر بگيره..ايراني نيست طرف كه زرتي بخواد بياد خواستگاريش!!!

    بعدها كه زن بگيري پشيمون ميشي آرش جان....از ما گفتن بود..
    مگه ادم چندبار زندگي ميكنه؟
    پس بايد همه چيو امتحان كنه.. حتي داشتن دوست دختر آمريكايي دكتري دار!!!

    پاسخحذف
  5. درود به همه دوستان
    فضای وبلاگ داره خیلی مردانه و از نوع زن ستیز می شه. کم کم دارم احساس می کنم که خواندن مطالبتان تجاوز به حریم مردانه شما و خوانندگانتان است. به عنوان یک زن ایرانی می خواهم بگویم, اظهار نظر درباره ازدواج کردن یا ازدواح نکردن رابطه مستقیم با تجربیات تلخ و شیرین هر یک از افراد داره. اگه از خانمی که از زندگی مشترکش راضی نیست در باره ازدواح پرسیده شود کلی مطالب منفی دارد که از آقایان و به ویژه مردانی با خصوصیات مشترک با همسرش, بگوید.
    این که شما ازدواج را با سفره ایرانی و دیگر مسایل بی ارتباط نمی دانید کاملا قابل فهم است و خیلی طبیعی و مطلب عجیبی نیست. این مطالب از دیدگاه روان شناسی جزء خصوصیات روانی مردان است.
    با توجه به کامنت جدید و قبلی شما و باقی مطالبتان به نظر من ایجاد ارتباط با خانم غیر ایرانی چندان منطقی به نظر نمی رسد. شما می توانید وقتتان را صرف جستجوی یک زن ایرانی و آشنایی با او بکنید تا زمانی که آمادگی ازدواج را پیدا کردید کاندید مناسبی برای ازدواج داشته باشید. از آن جا که شما تصمیم دارید بچه داشته باشید بهتر است از نظر زمانی نیز به برنامه تان توجه کنید. فاصله سنی زیاد با بچه مشکلات زیادی ایجاد می کند. به علاوه فاصله سنی زیاد با همسر هم مناسب نیست و بر ایجاد اختلاف سلیقه بی تاثیر نیست. اگر هم سن همسرتان در آینده بالای 35 باشد باز در زمینه بچه دار شدن مشکل ایجاد می شود.

    در آخر می خواستم بگویم می شود ازدواج کرد و همچنان عاشق بود. من و همسرم 8سال است که همدیگر را دوست داریم و 5 سال است که با هم ازدواج کرده ایم و عاشقانه با هم زندگی می کنیم.

    پاسخحذف
  6. من که احساس می کنم خودت داری برای خودت بهانه تراشی می کنی و دليلش هم خجالتی بودنت هست...

    به قول زوربای يونانی:
    A man needs a little madness to cut the ropes and be free.

    پاسخحذف
  7. ميدونين ريتم حرف زدن خانومها چطوريه؟
    اينجوري:
    شما اگر به خيابان برويد و حواستان نباشد و پايتان به سنگي گير بكند تعادلاتان را از دست ميدهيد و زمين ميخوريد پس مجبور هستيد تا حد امكان با دست از برخورد خود با زمين جلو گيري كنيد و در اين صورت دست شما زخمي خواهد شد،آنكاه از دستتان خون مي آيد و شما مجبور ميشويد آن را بشوييدوگرنه كزاز ميگيريد و اگر كزاز بگيريد....

    اه ه ه ه ه ه ه ه ه....بسته ديگه..
    از كرامات خانومها،انگشت در عسل كرده و خورده و گويد شيرين است!!!

    وايي بعضي وقتا غير قابل تحملن...

    پاسخحذف
  8. من فکر میکنم آرش فقط دارد احساساتش رو با ما درمیان میگذاره. حالا اگر یک روز احساس خلا عاطفی کرد که نباید حتما بدوه و زن بگیره. به نظر من اینها هم از عوارض مهاجرته و احساسات آدم هی تغییر میکنه. خود من هم هنوز بعد 5 سال یکهو به سرم میزنه برم ایران یه روز به سرم میزنه ازدواج کنم یه روز به سرم میزنه با زن قبلیم آشتی کنم. هر روز آدم یه جوری میشه. خوب وقتی که آدم تنها باشه همین چیزها هم پیش میاد. خلاصه آرش من وضعیت تو رو درک میکنم و همون کاری که میکنی عقلانه ترین کاره. بزار اول پاستو بگیری و تکلیفت معلوم بشه که چکاره حسنی بعد هر کاری خواستی بکن.

    پاسخحذف
  9. آرش به شدت فکر می کنم الان تو داری دروغ می گی!!!
    راستش دلم نمی خواد بهت توهین کنم ولی احساس می کنم کل قضیه همش تخیلیه و برای اینه که خواننده ها دوست دارند در این موارد اظهار نظر بکنند این موضوع رو داری کش می دی.
    شما اون آدم خجالتی نیستین که نتونین اگه از کسی خوشتون اومد اظهار کنین. القا این فکرکه همیشه عاشق بی زبونی بودی در همون جهتیه که اگه کسی خودشو ضعیف؛ بی پول و بی دست و پا نشون بده همه براش دل می سوزونن.

    پاسخحذف
  10. http://www.radiojavan.com/videos/video/dariush-saraabe-radde-paaye-to

    پاسخحذف
  11. خدا رو شكر كه سر حالي ننه!!

    اما تف بروي بعضي نامردها كه ميگن زن بعضي وقتا عسله

    پاسخحذف
  12. ادامه بده آرش. هر کسی هم خوشش نمیاد لطفا بجای غر زدن بره یه وبلاگ دیگه رو بخونه. حالا یا درو غ یا راست یا هرچی. چرا طلبکارید؟ آرش جان من درکت میکنم چون خودمم یه جورایی مثل خودت هستم. دمت گرم داداش

    پاسخحذف
  13. هم آغوشی و یک زندگی خاطره مشترک ونوازش شدن و کردن و تصمیمات کوچیک ومهم گرفتن و درکنار دیگری تغییر کردن و ...و...وبچه دار شدن چی؟؟؟

    پاسخحذف
  14. بهع ، اینجا چه خبره!
    می بینم که کلن همه از دست خانمها شاکی هستند!
    به دریا رفته می داند مصیبتهای طوفان را...

    پاسخحذف
  15. نه همچین خبری هم نیست.خانوما هم از دست آقاها شاکی هستن.
    همش به فکر قرمه سبزی و خورش آلو و آلبالو پلو هستن.(البته یه موقع فکر نکنید منظورم آرش خان هست)
    بعدشم همش به خانومشون غیر مستقیم میگن تو که همش بوی آشپزخونه میدی از اون دختره یاد بگیر کمتر از عطر فلان به خودش نمی زنه.
    تشکیل خانوادشونم واسه اینه که نسل گرانبهاشونو حفظ کنن(به قول استادمون، همه فکر می کنن نسلشون زیگفرید میشه)
    دخترا زبل شدن(آشنا به حقوقشون؟؟؟؟؟) دیگه مثل قدیم فوری نمی گن خواستگاری.طرفو می چاپن(می چاپیم؟؟؟؟) بعدشم بای بای

    کلا فکر کنم ازدواج بدون بچه (تازو اونم تو سن بالای 35)خیلی بی ضرره و ریسکش کمه.هم قید و بندش کمه هم مثل دوستی های کوتاه مدت آدمو داغون نمی کنه.

    (مثل مردن میمونه دل بریدن ولی دل بستن آسونه شقایق:تصور کنید تو یه پیکان گوجه ای فرمون نازک نشستین،به دستگیره هاش CD نصب کردن،باد می خوره به پشت موها، این آهنگم می خونه،اینم یه take off)

    ببخشید کامنتم نشریه زرد شد ولی خب موضوع، می طلبید.
    شوشو

    پاسخحذف
  16. خیلی خوبه دمت گرم کلی خندیدم

    پاسخحذف
  17. اي ول بابا عجب وبلاگي كلي خوانننده داري رفتم صفحه اي كه وبلاگها رو ثبت كردن ديديم بابا مثكه بازم اينجا تو زندگي عقبيم شونصد صفه اسم نوشتن ننه

    خوش بحالت ننه توام نياي يه پست بذاري بگي بهم هي ميگن خوش بحالت اما تو باكلاسيت منو كشته ننه

    پاسخحذف
  18. سلام آرش جان من تنها توصیه ای که میتونم به شما بکنم اینه که به یه روانشناس ترجیحا خانم مراجعه کنی چون همونطوری که خودت در پستهای قبلی گفتی مهاجرین حتما باید به یک روانپزشک مراجعه کنن و ازش کمک بخوان البته در ایران هم باید این فرهنگ برای مردم جا بیفته.با اینکار هم افکار شما مرتبتر میشه و هم مشکلات شما درباره اون زنی که دربارش حرف میزنی حل خواهد شد.
    به عنوان یک دوست مجازی ازت خواهش میکنم که به توصیم گوش کنی.

    پاسخحذف
  19. آخه من نمی دونم اگه آدم مودبانه به یه خانم پیشنهاد دوستی بده از کار اخراج می شه.به حق چیزهای نشنیده...:I
    بعد هم مگه حتما با هاش ازدواج کنی؟
    صلاح مملکت خویش خسروان دانند...

    پاسخحذف
  20. آرش از اینکه عینکی هستی حالم گرفته شد چه برسه بخوای دروغ بگی !!!!!!!
    بد نیست یه مطلب راجع مهاجرت بنویسی

    پاسخحذف
  21. آخه مگه عینک چه مشکلی داره؟دیگه عادت نداشتن به موضوع عینک از یه قرن پیش حل شده و جا افتاده.
    اولین باره که می بینم از نو در موردش بحث میشه.

    پاسخحذف
  22. اخه ته اغستکانی از این قهوای هاست با کلاساش نیست

    پاسخحذف
  23. به عنوان یک زن بعد از خواندن این نوشته برای نویسنده خیلی متاسف شدم .شما به طرز ابلهانه ای از این وبلاگ در جهت تخریب و نشان دادن تنفرتان به همسر سابق استفاده مینید .اینکه شما در تمام زندگی بجز دوران متاهلی عاشق بوده اید افتخار نیست بلکه نشان از کوته فکری و ابله بودن شماست که بدون عشق ازدواج کردید و با تنفر طلاق گرفتید!

    پاسخحذف
  24. ارش می دونم که میخوای این بحث رو تموم کنی. ولی فقط صادقانه بهت میگم که به هیچ زنی اعتماد نکن. همه آنها فقط میخوان تو رو بدوشند و ازت سواستفاده کنند. زندگی خودت رو بکن و بگو کون لق هر چی زن

    پاسخحذف
  25. خواجه آرش مازندراني ترسو...

    خواجه آرش اسمته مازندرانی ترسو فامیلیته

    پاسخحذف
  26. ناشناس دوتا بالاتر انگار خانمها خیلی کونتو پاره کردن که الان داری اینجوری میسوزی هاهاها

    پاسخحذف
  27. ناشناس دو تا بالاتر انگار خانمها خیلی فلان جاتو جر دادند که داری ینجوری میسوزی!! هاهاها

    پاسخحذف
  28. آرش مگه مازندرانیه؟

    پاسخحذف
  29. damet garm ke hadeaghal to yeki dorogh nemige, avalin bare ke comment mizaram . ye jorai ehsase nazdiki mikonam bahat . akhe man ham mazandarani hastam, usa zendegi mikonam .. ey val

    پاسخحذف
  30. ازدواج فقط ۱ قرارداد ۲ طرف احمقانه و پر از دروغ برای رفع نیاز‌های طرفین.

    اگه واقعا عاشق کسی‌ باشی‌ با ازدواج اون عشق رو به کثافت نمیکشی.

    چه مرد چه زن فرقی‌ نداره. چه نیازت عاطفی باشه چه مالی‌ فرقی‌ نمی‌کنه.

    پاسخحذف
  31. salam
    bebakhshyd hamkhoonatoon ke zan hastesh chetory be shoma pishnahad dade ke az lavazeme diplomatyke oon estefade konid???mage lavazeme zanoone baraye shoma ham karbord dare?

    پاسخحذف
  32. من چون سرم یکم شلوغه، از پست هات عقب هستم ولی از دست نمی دم... به خصوص اگر تیترش مثل خر خسته منتظر فرمان است است خطرناک باشه، سریع چکش می کنم.
    اما به نظرم دیگه کامنت های وبلاگت داره تبدیل به اسپم میشه، فعلا انگار 50 درصدشون اسپم شده!
    از شما چه پنهان تمام حالاتی که در مورد خودت گفتی (به تته پته افتادن و تظاهر به بیخیالی) عینا در مورد منم صادقه! اگر راهی پیدا کردی به ما هم بگو!

    پاسخحذف
  33. مراد اینکه، خیلی هم کامنت ها رو جدی نگیر که بزنی در وبلاگ رو تخته کنی سر ...!

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.