۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

نکات نوشتاری

امروز سرم خیلی خلوت است چون بسیاری از کارکنان شرکت در مرخصی هستند و آنهایی هم که آمده اند, سرشان به صحبت کردن درمورد برنامه های سال نو گرم است. امشب من هم به یک مهمانی بزرگ سال نو می روم. ممکن است باورتان نشود ولی وقتی که وقایع روزانه خودم را می نویسم احساس می کنم که یک گزارشگر واقعی هستم و این احساس باعث می شود که مثلا در این اوضاع و احوال, دل و دماغ رفتن به یک مهمانی را داشته باشم.



مطلبی را که اکنون می خواهم برایتان بنویسم مربوط می شود به نوشتن یک مطلب در وبلاگ. من حدود یک ساعت در روز را به نوشتن در وبلاگم اختصاص داده ام و نیم ساعت دیگر را هم وبگردی می کنم تا بتوانم نوشته های دیگران را بخوانم. نوشته های بسیاری از شما عزیزان حاوی مطالب مفیدی است و تعدادی از شما هم خوب می نویسید. من نکاتی در مورد نگارش به ذهنم می رسد که گفتم شاید بد نباشد تا آنها را با شما هم در میان بگذارم تا بلکه بتوانید از آنها استفاده کنید. در مقابل شما هم نکاتی را که به ذهنتان می رسد مطرح نمایید.

اگر من را دعوا نمی کنید, میخواهم این موضوع را به دو بخش تقسیم کنم.
الف - شیوه نگارش
ب- مفهوم یا مطلبی که بیان می شود.

در مورد شیوه نگارش می خواهم خیلی ساده بگویم که یک نوشته باید لیز باشد. یعنی وقتی که یک خواننده شروع به خواندن یک جمله می کند باید پایش سر بخورد و تا آخر متن را بخواند. بخاطر زیاد بودن مطالب و وقت کم خوانندگان, شما فرصت زیادی برای گرفتن یقه خواننده ندارید و اگر او را جذب نکنید متن شما را ول می کند و به سراغ دیگری می رود.

حال سوال این است که چگونه یک متن لیز بنویسیم؟
وقتی که جوان تر بودم چیزهایی را می نوشتم و به دست مردم می دادم تا بخوانند و بعد شروع می کردم به پرت کردن حواس آنها تا ببینم که متنی که من نوشته ام تا چه میزان جذاب است! بعد از چند آزمایش و خطا به نتایج جالبی رسیدم که آنها را برای شما هم می نویسم.

1- باید آهنگ متن را رعایت کنیم. ما در دنیایی زندگی می کنیم که همه چیز بر پایه نوسانان و یا سیکلهای زمانی به وجود آمده است. از گردش سیارات گرفته تا رویش گیاهان و تپش قلب موجودات زنده. بنابراین مغز ما هر چیزی را که با این چرخه طبیعت هماهنگ باشد جذب خواهد کرد. متن ما هم باید مانند موسیقی میزان داشته باشد و بر پایه آن تا انتها حرکت کند. برخلاف بحر طویل و شعر, آهنگ یک نوشته مستتر در آن است و فقط مغز شما می تواند به وجود آن پی ببرد.

2- باید موانع از جلوی چشم خواننده برداریم. یک نوشته مثل بازی فوتبال می ماند و اگر داور بخواهد بخاطر کوچکترین خطایی که از بازیکنان سر می زند سوت بزند و بازی را متوقف کند شما شاهد یک بازی سرد و کسل کننده خواهید بود. نقطه, ویلگول, پرانتز و علائم اضافه در متن شما باعث می شود که چشم خواننده از حرکت متوقف شود و اگر این اتفاق چندین بار روی دهد او به سادگی متن شما را رها خواهد کرد. خواننده می خواهد با سرعت از روی نوشته شما بگذرد تا ببیند که حرف حساب شما چیست و معمولا هم وقت ندارد که به توضیحات داخل پرانتز شما دقت کند. فقط باید در جایی از ویلگول استفاده کنید که فقدان آن خواننده را به اشتباه بیاندازد و اجازه دهید که در بسیاری از موارد, خود خواننده نحوه درست خواندن جمله شما را تشخیص داده و به سرعت از روی آن بگذرد.

3- باید چاله های نوشتاری را برطرف کنید. اگر متن شما پر از چاله و چوله باشد خواننده را خسته خواهد کرد و مانع از لیز خوردن او خواهد شد. این چاله های کوچک همان حروف اضافه ای هستند که مغز ما در زمان نوشتن یک متن آنها را به طور اتوماتیک حذف می کند. شما باید از "را, که, از" برای پر کردن ناهمواریهای جمله هایتان استفاده کنید.

4- باید از تقارن در جمله هایتان استفاده کنید. طبیعت انسان و دیگر موجودات جهان نسبت به تقارن و جفت بودن یک پدیده واکنش مثبت نشان می دهد. وقتی شما یک جفت پرنده را می بینید و یا عکس کوهستان را در آب می بینید به شما احساس لذت دست می دهد. در موسیقی های کلاسیک و در سمفونیهای موفق دنیا هم هر جزء از موسیقی دو بار تکرار می شود زیرا شنونده اگر از یک ملودی کوتاه خوشش بیاید دوست دارد که بلافاصله همان قطعه را دوباره بشنود. برای همین است که من در جمله های خودم از دو واژه برای ارسال یک پیام استفاده می کنم.


و اما در مورد مفهومی که شما قصد دارید با نوشته خود به خواننده منتقل کنید نیز نکاتی وجود دارد که آنها را برای شما می نویسم.

1- باید از گفتن جمله های کلیشه ای پرهیز کنید. خواننده یک متن دوست ندارد که بدیهیات را دوباره از زبان شما بشنود. به عنوان مثال من نگفتم که غلط املایی هم می تواند به جذاب بودن متن شما خدشه وارد کند زیرا شما نیازی به شنیدن این جمله از زبان من ندارید و به احتمال زیاد بارها آن را از دیگران شنیده اید و خودتان هم آن را می دانید. بنابراین از تکرار موارد خسته کننده و کلیشه ای پرهیز کنید. حتی اگر می خواهید یک مفهوم تکراری را بیان کنید سعی کنید که از واژه های جدید برای آن استفاده نمایید. مثلا می توانید بجای شیوایی نگارش از تعبیر لیز بودن مطلب استفاده کنید تا خواننده احساس کند که یک چیز جدیدی را می خواند.

2- باید به شعور خواننده احترام بگذارید. وقتی که یک نفر وقت می گذارد و متن شما را می خواند باید احساس کند که یک غذای خوبی خورده است اگرنه عصبانی می شود و هم به خودش و هم به شما فحش می دهد. بعضی موقع ها که من سریال ها و یا فیلم های سینمایی ایرانی را نگاه می کنم احساس می کنم که کارگردان آن فیلم, من را که بیننده آن فیلم هستم قاطر فرض کرده است و می خواهد به زور چرندیاتی را به خورد من بدهد. بنابراین پس از اتمام فیلم از خودم و از سازنده فیلم عصبانی می شوم و بد و بیراه نثارش می کنم. ما باید در نظر بگیریم که خواننده نوشته ما باهوش تر و داناتر از ما است و هر لحظه می تواند مچ ما را بگیرد.

3- باید بدانید که تاثیر خواندن یک متن بر خواننده با تاثیر شنیدن آن از زبان یک نفر بسیار فرق می کند. یک نوشته همچون عصب یک دندان بسیار به مغز نزدیک است و به سادگی می تواند باعث تحریک مغز و واکنشهای احساسی در خواننده شود. یک نوشته بد حتی می تواند در خواننده ایجاد سردرد نماید و یا روحیه او را کسل کند و همچنین یک نوشته خوب می تواند احساس خوبی را در خواننده به وجود بیاورد و او را بخنداند. چون شما مستقیما با عصب خواننده در تماس هستید باید بسیار ظریف عمل کنید و حتی برای خنداندن آنها هم باید بسیار نرم و لطیف بنویسید اگرنه خواننده نه تنها از خواندن آن به خنده نمی افتد بلکه اعصابش هم تحریک می شود. مثل این می ماند که شما برای خنداندن یک نفر گلو و یا پهلوی او را با شدت غلغلک دهید!



4- دیدگاه های متفاوت خوانندگان خود را در نظر بگیرید. خود را ملزم کنید که موضوعات را حداقل به دو بخش تقسیم کنید و از دو دیدگاه متفاوت آن را بررسی کنید تا بتوانید یک پرسپکتیو دو بعدی را برای خوانندگان خود ترسیم نمایید. با این کار مغز شما مجبور می شود که بیشتر فکر کند و یک زاویه دید جدیدی را برای آن موضوع پیدا کند. در بیشتر موارد شما بیش از یک دیدگاه خواهید یافت و می توانید یک موضوع را از زوایای مختلف بررسی نمایید. در ضمن از بکار بردن بدیهیات و پیش زمینه هایی که مختص به یک زاویه دید خاص است پرهیز کنید تا خواننده از شما روی برنگرداند. مثلا برای اثبات گفته خود از آیاتی که در تورات آمده است استفاده نکنید چون تمام خوانندگان شما که یهودی و یا مسیحی و یا مسلمان نیستند که بدیهیات شما را قبول داشته باشند و این کار باعث خواهد شد که استدلال شما برای آنها عبث و بیهوده شود و بقول معروف خوانندگان شما ریزش کنند!

البته نکات دیگری هم وجود دارد که بسیاری از آنها کلیشه های است و من قصد ندارم که آنها را دوباره بگویم.

امیدوارم که این نوشته من به دردتان بخورد

۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

سالی سبز برایتان آرزو می کنم

سال نو میلادی را به همه شما ایرانیان عزیز و فارسی زبانان کشورهای دیگر و مخصوصا افغانهای عزیز تبریک می گویم.

امروز معلم گیتار من میخواست ارادت و پشتیبانی خودش را از مردم ایران اعلام کند و من ویدیوی کوتاه زیر را از او گرفتم تا برایتان پخش کنم.

سال سبزی را برای همه شما آرزو می کنم

video

نگاهی دیگر به ایرانیان مقیم امریکا






در برخی از نوشته هایی که من تا بحال نوشته ام و مخصوصا مطلب " ایرانیان مقیم امریکا", خصلت هایی را از ایرانیان ساکن در امریکا نوشته ام که باید عرض کنم که این نوشته ها جامع و دقیق نیست و به خواننده چنین القاء می کند که من تمامی ایرانیان ساکن امریکا را به یک چشم می نگرم. وقتی که پس از اعتراض برخی از دوستان, آن نوشته ها را با دقت مرور کردم متوجه شدم که احساسات فردی من وبرخی از تجربیات ناخوشایند, با روحیه انتقادی و بزرگنمایی تلفیق گشته و به نوشته های من رنگ و بوی نژاد پرستی بخشیده است.


اینکه بگوییم ایرانیان اینچنین هستند و امریکاییان آنچنان هستند دقیق و صحیح نیست و به خواننده احساس بدی را منتقل می کند. البته منظور من در نوشته هایم فقط آندسته ای از مردم هستند که همان خصایص خاص را دارند ولی باید از این پس دقت کنم که آنها را به تمام انسانها تعمیم ندهم و منظور خودم را درست بنویسم. من دوستان بسیار خوبی دارم که سالیان درازی است در امریکا اقامت دارند و طبیعی است که با ایرانی های بسیار موفق و با شخصیتی هم برخورد داشته ام. ولی ممکن است که خیلی از آنها هم همچون خود من دارای عادات رفتاری هستند که نیاز به بازنگری دارد. بنابراین اشاره به آن صفت ها کسی را متضرر نمی کند.


علاوه بر چیزهایی که از اعتراضات دوستان عزیز یاد گرفتم, متوجه نکته جدیدی هم شدم که بد نیست آن را برای شما بنویسم. ولی قبل از هر چیزی اجازه بدهید بگویم که منظورم از امریکاییان اکثر افراد امریکایی است که من تا به حال با آنها برخورد داشته ام و منظورم از ایرانیان نیز اکثر کسانی است که من تاکنون آنها را دیده ام. بنابراین اگر شما جزو اقلیت کسانی هستید که چنین خصلتی را ندارند, آن را به خود نگیرید. بگذریم از اینکه همه ما همیشه جزو اندک استثناء ها هستیم!


اگر به یک امریکایی بگویید که تو یک احمق هستی, از شما سوال می کند که برای چی؟


او قبل از هر چیز به این فکر می کند که چه عامل و یا رفتاری باعث شده است که شما فکر کنید او یک احمق است.


اگر به یک ایرانی بگویید که تو یک احمق هستی, یک کشیده به گوش شما میزند و میگوید مردیکه بی شرف به من میگی احمق؟ بعد در حالی که چشم هایش را گرد می کند می گوید به من اهانت می کنی؟ هیچ میدانی من کی هستم؟ بی ادب.


شاید علت این باشد که ما از درستی تمامی اعمال خود مطمئن هستیم و ذره ای هم احتمال نمی دهیم که ممکن است یک عمل احمقانه ای از ما سرزده باشد. بنابراین مغز ما در کسری از ثانیه دادگاه را برگزار کرده و پس از اعلام حکم نهایی بلافاصله آن را اجرا می کند. بنابراین اگر کسی به من بگوید که برخی از نوشته های تو مزخرف است بدون آنکه علت آن را جستجو کنم و ببینم چه عاملی باعث بروز این فکر شده است, فرد مورد نظر را به اهانت محکوم کرده و برایش رای صادر می کنم.

مشکل ما این است که قبل از هرچیزی فکر می کنیم که آیا آن کلمه برازنده من هست یا نه. اگر کسی به من بگوید احمق و بیشعور, قبل از اینکه به معنی آن فکر کنم, آن کلمات را برازنده شخصیت شخیص و والامقام خودم ندانسته و در مقابل آن جبهه می گیرم. در صورتی که این کلمات از یک جایی منشاء میگیرد و حاوی پیامی است که ما سعی نمی کنیم آن را دریابیم.


مثلا اگر کسی در جلوی یک جمع به من بگوید که تو توانایی نگهداری یک زندگی خانوادگی را نداشته ای و یا خیلی غرغرو هستی, اصلا برایم مهم نیست که آیا این حرف صحت دارد یا نه بلکه فقط نگران این هستم که دیگران پی به خصوصیات بد من نبرند تا شخصیتم در مقابل دیگران خرد نشود. ما بخاطر دید و قضاوت دیگران و خوب جلوه دادن خودمان حتی باورمان می شود که بی عیب هستیم و حتی فراموش می کنیم که باید بر روی نقاط ضعف خود کار کنیم.


من هم مثل برخی از شما این خصلت بد را دارم ولی دارم سعی می کنم که آن را تا حدی برطرف کنم. برای همین است که در نوشته هایم هیچ کامنتی را پاک نمیکنم و اگر یک نفر برای من نوشته است که باید برگردی به همان طویله ای که بودی, بارها و بارها آن را می خوانم و روی آن فکر می کنم. از طرف دیگر پاک کردن آن کامنت و خفه کردن نظرات دیگران تغییری در نظر آنها نخواهد داد و تنها اتفاقی که می افتد این است که دیگر نظر خود را نمی نویسند و من از آنها بی خبر می مانم. و وقتی از آنها بی خبر باشم نمیتوانم خودم را اصلاح کنم.


از اینکه این نوشته را خواندید سپاسگزارم

زندگی مشترک در امریکا



دیروز یک دوربین اینترنتی از Ebay خریدم که توی پشت حیاط خانه نصب کنم و شما بتوانید مناظر اطراف را ببینید و از آن لذت ببرید. اول میخواستم یک دوربین خیلی بهتر بگیرم که 30 برابر بزرگنمایی داشت و 360 درجه هم می چرخید ولی به دو علت از خرید آن پشیمان شدم. علت اول این بود که قیمتش بالا بود و با شیشه محافظش حدود چهارصد و پنجاه دلار می شد. علت دوم این بود که چون این دوربین را برای شما نصب می کنم و سلیقه های شما هم متفاوت است هر کسی می خواست آن را بر روی چیزی که دوست دارد زوم کند و چون تعداد فرامین آن زیاد می شود آن دوربین می بایست بطور مداوم از آب و هوا و جاذبه های طبیعی به دکوراسیون خانه همسایگان و روابط دیپلماتیک بین آنها تغییر مکان دهد و این امر سبب می شد که هم آن دوربین بدبخت و هم بینندگان وبلاگ سرگیجه بگیرند.

البته این دوربینی را هم که حدود 80 دلار خریده ام میتواند 360 درجه بچرخد ولی بزرگنمایی ندارد و شما می توانید همه چیز را از دور تماشا کنید. گمان کنم که هفته دیگر آن دوربین به دستم برسد و بتوانم آن را راه اندازی کنم. البته الآن آنجا خبر خاصی نیست و تنها چیزی که شما می بینید آب است و پرندگانی که برای خودشان جولان می دهند. ولی بهار و تابستان, آنجا واقعا دیدنی است و شما می توانید مردمی را ببینید که به تفریحات مختلف آبی می پردازند و یا اینکه شنا می کنند.

در ضمن تابستانها در پشت حیاط خانه ما هم مهمانی هایی برگزار می شود که شاید دیدن آن برای شما خالی از لطف نباشد. فقط اگر صحنه هایی دیدید که در مغز شما پارازیت ایجاد کرد لطفا به گیرنده های خود دست نزنید و دستهایتان را بگذارید روی میز. من هم سعی میکنم تا جایی که می توانم در هنگام عبور از پشت حیاط مواضع استراتژیک را پوشش دهم.


امروز می خواهم برای شما کمی از تجربه های خودم در مورد زندگی مشترک با یک نفر دیگر در یک خانه بنویسم. من زندگی مشترک در امریکا را به دو بخش تقسیم میکنم.
1- زندگی مشترک بدون روابط دیپلماتیک.
2- زندگی مشترک با روابط دیپلماتیک

در زندگی مشترک بدون روابط دیپلماتیک, دو نفر تصمیم می گیرند که برای تامین هزینه های مسکن و یا تنها نبودن, یک همخانه برای خود انتخاب کرده و با او زندگی کنند. ممکن است افرادی که خانه می خرند و از توان مالی بالایی برخوردار نیستند, یکی از اطاقهای خانه خود را به فرد دیگری اجاره دهند تا بتوانند اقساط خانه خودشان را تامین کنند. و یا ممکن است دو نفر با یکدیگر یک خانه دو اطاق خوابه را اجاره کنند. در برخی از خانه های بزرگ هم ممکن است مثلا پنج نفر زندگی کنند که هر کدام صاحب یک اطاق هستند.

وقتی شما یک اطاقی را در یک خانه اجاره می کنید, در واقع شما جزوی از اعضای آن خانه می شوید و مسئولیت هایی دارید که باید به آن عمل نمایید. در حالی که فضای سالن, آشپزخانه و حیاط, عمومی است و همه می توانند از آن استفاده کنند, هر کس می تواند در اطاق خودش به اندازه کافی حریم خصوصی داشته باشد. هر خانه ای هم برای خودش قوانینی دارد که همه باید به آن احترام بگذارند.

من خودم ترجیح می دهم در خانه ای زندگی کنم که در آن زن و یا بچه ای باشد ولی خیلی ها دوست دارند که با پسران و دختران جوان زندگی کنند. هر کسی می تواند نسبت به سبک زندگی خود, همخانه خودش را انتخاب کند به گونه ای که زندگی آنها تداخلی در یکدیگر نداشته باشد و بتوانند از ساعاتی که با یکدیگر هستند لذت ببرند. بسیاری از افراد از جمله خود من ترجیح می دهند که همخانه ای با جنس مخالف خود داشته باشند تا فضای زندگی آنها جذاب تر شود.


لازم به ذکر است که دختران در امریکا از اینکه یک همخانه پسر داشته باشند, هیچ گونه مشکلی ندارند چون قانون در این کشور به گونه ای است که یک زن از امنیت کامل برخوردار است و هیچ کس جرات این را ندارد که به او تعرض کند. مثلا اگر شما همخانه یک دختر خانم هستید و یک روز به سالن بروید و ببینید که او برهنه بر روی کاناپه خوابیده است, شما هم میتوانید آنجا بنشینید و یا به کار خودتان بپردازید ولی اگر کوچکترین تماس فیزیکی با او برقرار کنید, نه تنها به زندان می افتید بلکه باید خسارت آن را هم پرداخت کنید.

در امریکا بر خلاف ایران دست به مهره, بازی است یعنی اینکه اگر شما به کسی دست زدید باید با همان مهره بازی کنید و عواقب مادی و معنوی آن را تا انتها بپذیرید. آن طور نیست که هر کسی را که خواستید دستمالی کنید و بعد اگر خوشتان نیامد بروید سراغ یک نفر دیگر. برای همین اگر شما بخواهید روابط دیپلماتیک با همخانه خود داشته باشید, یعنی اینکه شما قرارداد نوع اول همخانگی را فسق کرده و قرارداد جدیدی را برای زندگی مشترک با روابط دیپلماتیک وضع می کنید و کلیه طبعات آن را هم می پذیرید.

معمولا مخارج مشترکی که در یک خانه است مثل آب, برق, تلفن و تلویزیون را تقسیم بر تعداد نفراتی می کنند که در آن خانه زندگی می کنند و هر کس باید سهم خود و یا کسی را که کفیل او است را بپردازد. شما برای خودتان یک یخچال جداگانه خواهید داشت و یا یک طبقه از یخچال و بخشی از فیریزر را به شما اختصاص می دهند و هیچکسی به مواد داخل آن دست نمی زند. در ضمن شما در آشپزخانه هم یک کابینت خواهید داشت که می توانید وسایل خود را در آن بگذارید. ماشین لباسشویی و ظرفشویی هم بین همه مشترک است و هرکسی تمیزکننده خودش را دارد و یا نوبنی هر دفعه یک نفر آن را می خرد.


اما زندگی مشترک نوع دوم و یا زندگی مشترک همراه با روابط دیپلماتیک, شامل هرگونه زندگی مشترکی میشود که دو طرف علاوه بر مسئولیت های نوع اول, از نظر عاطفی و دیپلماتیک نیز نسبت به یکدیگر متعهد می گردند. زن و شوهر, دوست پسر و دوست دختر و یا زوج های همجنسگرا از این گروه هستند.

در نوع دوم همخانگی, دو طرف یک اطاق خواب مشترک دارند و کلیه مسئولیتهای خانه بر طبق توافق طرفین بین آنها بطور مساوی تقسیم می شود. لازم به ذکر است که همخوابگی, قوانین و مقررات همخانگی را ملغی نمیکند وهمخانگی با روابط دیپلماتیک زیر مجموعه ای است از نوع اول همخانگی بدون روابط دیپلماتیک. اگر فردی از عشق و روابط عاطفی برای تغییر قوانین همخانگی به نفع خودش استفاده کند, آن فرد در جامعه امریکا بعنوان یک ابیوزر و یا سوء استفاده کننده شناخته می شود.

بله. در امریکا تعریف زن و شوهر با آنچه که ما در ایران داریم زمین تا آسمان فرق می کند. در امریکا زن و شوهر همخانه هایی هستند که بطور رسمی, حقوقی در زندگی یکدیگر دارند و در عمل هیچ فرقی با دوست پسر, دوست دختر و یا دو همخانه که دارای روابط دیپلماتیک هستند ندارد. برای همین عزیزانی که از ایران به امریکا مهاجرت می کنند پس از مدت زمان کوتاهی دچار تقارن در مفاهیم اولیه خوددشان و اختلال در هماهنگی با جامعه امریکا می شوند. می توان از این اختلاف به عنوان اولین شوک فرهنگی نام برد که یک مهاجر در بدو ورودش با آن مواجه می شود. یک زن در امریکا می تواند با هر کسی که دوست دارد حرف بزند و با هر کسی که دوست داشت بیرون برود و تا هر زمانی که دلش خواست بماند همانطوری که یک شوهر این حق را دارد.


در مجموع می توانم بگویم که جدا از مسائل دیپلماتیک, فرهنگ همخانگی و با هم زیستن در امریکا جا افتاده است و هر کسی مسئولیتهای خودش را می داند و در کنار آن سعی می کند که فضا و محیط شادی را برای همخانه و اطرافیان خود ایجاد نماید. شما می توانید با توافق همخانه خود مهمانی برگزار نمایید و یا دکوراسیون خانه را تغییر دهید, تلویزیون تماشا کنید و یا برنامه های تفریحی دیگری را انجام دهید.

معمولا وقتی که یک اطاق اجاره می کنید, از شما پول پیش می گیرند و در روزی که بخواهید آنجا را ترک کنید آن پول را به شما بازمی گردانند ولی باید حتما آن پول توسط چک پرداخت شود و یک کپی هم از آن داشته باشید اگرنه امریکاییها بدشان نمی آید که پول شما را بخورند. کاری که من می کنم این است که بجای پول پیش با اجاره دهنده توافق می کنم که یک ماه آخر اجاره را پیش پرداخت کنم. بنابراین شما از زمانی که اعلام به رفتن می کنید, نیازی به پرداخت اجاره ندارید و در ضمن پولی هم طلب نخواهید داشت.

امیدوارم که این اطلاعات بدردتان بخورد

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

ویدیویی که باور کردن آن سخت است


میدانم که شما برای خواندن مطالب غیر سیاسی به وبلاگ من می آیید. ولی از زمانی که ویدیویی را دیدم که یک ماشین نیروی انتظامی با سرعت مردم را زیر می گیرد, خشم و نفرت تمام وجودم را فرا گرفته است و نمیدانم چگونه این وضعیت را در مغز خودم هضم کنم. با اینکه من یکی از مخالفان سرسخت خشونت هستم ولی در شرایطی که به چشم خود می بینم, مردم باید هر چه زودتر جلوی چنین شقاوتهایی را بگیرند. من در دوران آقای خاتمی مزه مهرورزی این آقایان را چشیده ام ولی هیچگاه آنها چنین افسار گسیخته نبوده اند. اگر قرار باشد که آنها به سیم آخر بزنند, مردم هم باید با حمله هوشمندانه به مراکز قدرت آنها و صدا و سیما, آنها را از قدرت خلع کنند تا بعدها در دادگاه های ذی صلاح مورد محاکمه قرار بگیرند.
چیزی که در این ویدیو من را خیلی ناراحت کرد این بود که راننده وانت نیروی انتظامی قصد کشتن تعداد زیادی از مردم را داشت و خوشبختانه بیشتر مردم از سر راه او فرار کردند. خدا می داند که آن شخص تا کنون چندین نفر از جوانان بی گناه ما را کشته است و به چندین نفر از آنها تجاوز کرده است.


نمیدانم چرا مردم از تیر و کمان سنگی و یا کوکتل مولوتف استفاده نمیکنند. بالاخره باید راه بهتری برای دفاع از خودشان پیدا کنند تا آن جنایتکاران نتوانند آنها را براحتی بکشند و یا دستگیر کنند. مطمئن هستم که ارتشیان و بخش زیادی از سپاه و بسیج واقعی با مردم هستند و آنها می توانند به مردم کمک کنند که هر چه زودتر به این وضعیت نابسامان خاتمه داده شود و مردم حکومت خودشان را در پای صندوق رای واقعی انتخاب کنند.
لینک ویدیو را در پایین قرار دادم ولی اگر طاقت دیدن آن را ندارید نگاه کردنش را به شما توصیه نمی کنم.

سیستم کارمندی در امریکا

امروز می خواهم برای شما از سیستم کاری امریکا بنویسم. معمولا چون ذهن ما بعد از ورود به امریکا فقط درگیر جستجو و پیدا کردن یک کار است, کمتر به ساختار گردش سازمانی و نحوه چینش آنها توجه می کنیم.

اگر به من بگویند که در یک عبارت کوتاه سیستم کاری امریکا را تشریح کن می گویم که شرکتهای امریکایی دقیقا مجموعه هایی هستند مانند لیگ های فوتبال برتر اروپا.


اگر رونالدو باشید, آنها برای بدست آوردن شما سر و دست می شکانند و هزینه های گزاف پرداخت می کنند و اگر غلامپور باشید, می خواهند به هر نحوی که شده از شر شما خلاص شوند. تمام کسانی که بازیکنان معمولی هستند هم در این محدوده می گنجند و هرچه تواناتر باشند, خواهان بیشتری پیدا کرده و شرایط بهتری را مهیا می کنند.

ممکن است در یک روستای دور افتاده, فردی پیدا شود که بازی او از رونالدو هم بهتر باشد ولی باشگاه ها حاضر نیستد که یک هزارم رونالدو هم به او پول بدهند و حتی اگر مجانی هم بازی کند او را به لیگ حرفه ای راه نمی دهند. اصولا آن فرد بازیکن بدون طی مراحل مشخص و بازی در لیگهای رده پایین تر اصلا راهی به تیم بارسلونا پیدا نمی کند که بتواند توانایی خود را اثبات کند.

پس تا اینجا فهمیدیم که دو عامل مهم در پیدا کردن یک کار خوب در امریکا موثر است. اول توانایی فرد و دوم تجربه کار در یک شرکت معتبر امریکایی و یا تحصیلات در یک دانشگاه شناخته شده امریکایی. عامل سومی هم وجود دارد که من اسم آن را شانس می گذارم. مثلا ممکن است مربی یک تیم بزرگ بطور اتفاقی بازی کسی را ببیند و در همان موقع هم نیاز مبرمی به آن فرد داشته باشد. بقول معروف باید در زمان و مکان مناسب, توسط فرد مناسبی دیده شوید.

ولی اگر نمیتوانید شوت بزنید, وجود هزاران پارتی گردن کلفت فقط می تواند شما را به آنجا برساند که به آن شرکت رفته و مصاحبه کنید. اگر در فاصله دو قدمی دروازه توپ را به هوا بشوتید, در همان دقیقه عذر شما خواسته خواهد شد. البته ناگفته نماند که در بسیاری از مواقع ما توپ را به هوا می شوتیم و سپس پیش خودمان فکر می کنیم که عجب شوت عالی زدیم. سپس وقتی جواب نه را شنیدیم می گوییم که آنها نژاد پرست هستند و فقط بخاطر لهجه و یا مذهبم من را رد کردند.

حالا فرض کنید که شما این مراحل را پشت سر گذاشته اید و در یک شرکت متوسط و در یک پست کاری استخدام شدید. اول از همه بگویم که در امریکا چیزی به نام کارمند به آن شکلی که شما در ایران می شناسید وجود ندارد. مثل این می ماند که دروازه بان تیم منچستر یونایتد بگوید که خوب من استخدام شده ام که هر روز توی دروازه بایستم و توپ بگیرم من هم دارم به وظیفه ام عمل می کنم. شما بهتر می دانید که دروازه بان چنین تیمی شدن بسیار بیشتر از یک کارمندی و یک کار روتین هر روزه است.

در امریکا شغلی که در یک اداره بنشینید تا ارباب رجوع به شما مراجعه کند و شما زیر برگه او را امضاء کنید وجود ندارد. در امریکا شغلی که معادل معاون دفتری مدیر اداره هماهنگی گسترش وزارت فلان و بهمان باشد نیست و اگر هم باشد به درد ما نمی خورد و آن را به ما نمی دهند. در اینجا باید کار انجام شود و به اندازه ارزش کاری که انجام می شود به شما حقوق پرداخت می کنند.


هر شش ماه یک بار و در برخی از شرکت ها هر سه ماه یک بار پرونده کاری شما توسط مدیرتان بازنگری می شود. اگر از کار شما راضی باشند, از شما تشکر می کنند و مقداری هم به شما اضافه حقوق می دهند و اگر از کار شما راضی نباشند می گویند که شما از فردا دیگر تشریف نیاورید.

فرمهای ارزیابی معمولا حاوی ده تا بیست آیتم مختلف است که شما برای هر کدام از آنها امتیاز می گیرید. مثلا شرکت ما فرمهایی دارد که بیست مورد مختلف دارد و رئیس هرکس باید هر شش ماه یک بار آن را پر کند و در پرونده کاری شخص قرار دهد. چون حدود شش ماه است که رئیس من بازخرید شده است, من مستقیما به وایزپرزیدنت شرکت گزارش می دهم و حدود شش نفر دیگر هم به من گزارش می دهند. اینجا از کلمه رئیس استفاده نمی کنند و فقط می گویند که چه کسی به چه کسی گزارش می دهد. همیشه آن کسی که فقط گزارش می دهد و گزارش نمی گیرد, مسئولیت کمتری دارد چون مثلا من باید گزارش کاری هفت نفر را به وایزپرزیدنت کمپانی بدهم.

در امریکا حتی ممکن است کسی که گزارش می گیرد حقوق کمتری از کسی که گزارش می دهد داشته باشد. این فقط بستگی به بازار آن حرفه و میزان عرضه و تقاضا و یا کلیدی بودن آن شغل بخصوص دارد. مثلا خیلی از بازیکنان فوتبال پول بیشتری از مربی های خودشان می گیرند در حالی که وظیفه دارند به او گزارش بدهند و از دستوراتش اطاعت کنند.

محدوده حقوق معمولا توسط بازار کار مشخص می شود. به عنوان مثال میانگین حقوق یک تکنسین برق سالی چهل و پنج هزار تومان است ولی ممکن است کسی چهل هزار دلار بگیرد و کسی پنجاه هزار دلار و این بستگی به اندازه تجربه کاری و میزان نیاز متقاضی دارد.

همانگونه که در لیگهای برتر اروپا و یا لیگهای بسکتبال و یا فوتبال امریکا خرید و فروش و انتقال بازیکنان انجام می شود, در شرکتهای امریکایی نیز این عمل انجام می گیرد. اگر یک شرکت رقیب از کار شما خوشش بیاید, به شما پیشنهاد کار با حقوق بالاتر می دهد. سپس شما آن پیشنهاد را به مدیر خودتان نشان می دهید و او تصمیم می گیرد که آیا آن حقوق بالاتر را به شما پرداخت کند و یا اینگه بگذارد که شما بروید. هیچ چیز مخفی در این گونه روابط وجود ندارد و حق هر کسی است که محل کار خود را تغییر دهد و در جایی کار کند که حقوق بیشتری پرداخت می کنند. اینجا بی چشم و رویی و آی من به او محبت کردم و از کوچه و خیابان جمعش کردم و نون و نمک و این چیزها وجود ندارد.

می توان نتیجه گرفت که کار در امریکا حرفه ای است و افراد همواره نکات بارز کاری خودشان را در اینترنت به نمایش می گذارند تا بتوانند پیشنهاد های بهتر و جذاب تری را از دیگران دریافت نمایند. در امریکا کسی شکسته نفسی نمی کند و سعی می کنند برتری ها و یا نکات مثبت خودشان را به بهترین نحو جلوه دهند. اسم این کار در امریکا یک ارائه کاری و یا یک رزومه خوب است.

متاسفانه من هنوز در این جور موارد بیغ هستم و به همان روش ایران عمل می کنم. برای من خیلی سخت است که در مراحلی که کار خیلی موثری برای شرکت انجام داده ام تقاضای اضافه حقوق کنم و دیگران هم به من می گویند که تو احمق هستی. البته مدیران شرکت هم از این حالت من تعجب می کنند و خودشان در این دوسال سعی کرده اند یک جورهایی حقوق من را افزایش دهند. این شیوه کاری من اصلا ره به جایی نمی برد و وقتی من بخواهم به شرکت دیگری بروم اولین سوالی که از من می کنند این است که چرا اگر بازنگری کاریت اینقدر خوب بوده است پول کمی در این دو سال به حقوقت اضافه شده است!

در واقع مدیرهای اینجا با کارکنانشان بازی می کنند و مثل فنون ماهیگیری, اگر شما بکشید آنها شل می کنند و اگر شما شل کنید آنها می کشند. البته اگر شما زیاد بکشید حتی ممکن نخ پاره شود! من چون هنوز به قواعد این بازی ها وارد نیستم ترجیح می دهم که سرم را بیاندازم پایین و کارم را بکنم تا یک موقع من را با اردنگی از شرکت نیاندازند بیرون.


روابط کاری هم معمولا صمیمی است و شما به ندرت نحوه برخورد رئیس و مرئوسی را که در ایران رواج دارد می بینید. البته در امریکا به سکشوال هرسمنت و یا آزار جنسی بسیار حساس هستند و با کوچکترین مشکلی شما را اخراج می کنند و در پرونده کاری شما هم درج خواهد شد. در روزی که شما را استخدام می کنند خیلی واضح و روشن این مسئله را به شما تذکر می دهند. من دقیقا محدوده آن را نمی دانم برای همین هیچ وقت به هیچ کس در محیط کار دست نمیزنم. اینجا دیدن آزاد است ولی مثل موزه ها نباید به چیزی دست بزنید!!! البته خود من در موارد زیادی مورد آزار جنسی دختران شرکت قرار گرفته ام! ولی لابد آنها میدانند که چگونه باید عمل کنند تا مشکلی برایشان پیش نیاید.

بهرحال در امریکا برای حفظ کار باید مطالعه کرد و هر چند وقت یکبار باید نوآوری کرد. من کارهای بسیار ساده ای را که از دید خودم بی اهمیت است انجام می دهم ولی شرکت بخاطر آن جشن می گیرد و از من تشکر می کند. در ضمن من هیچوقت در مواقع بیکاری هوا را نگاه نمی کنم و یا با همکارانم صحبت نمیکنم بلکه در پشت کامپیوترم مطلب می نویسم. برای همین همه فکر می کنند که من سرم واقعا خیلی شلوغ است. اینها هم نکات جزئی هستند که باید آنها را رعایت کنیم.

امیدوارم که این اطلاعات به دردتان بخورد.

۱۳۸۸ دی ۷, دوشنبه

جایگاه غذا نزد ما

امشب جای شما خالی شام سنگینی خوردم و به خودم گفتم که تا قبل از خواب یک متن برای شما بنویسم که غذایم هضم شود. البته این غذا مربوط می شد به بوقلمون تعطیلات کریسمس و چون نمی شد زیاد نگهش داشت, به جای سطل زباله آن را به درون شکم خودم ریختم. خوشبختانه من لاغر هستم ولی با اینحال به خودم بد و براه گفتم که چرا بیش از اندازه غذا خوردم.

این رفتار من گرچه ممکن است خیلی مهم نباشد ولی یکی از چندین عادت رفتاری است که بسیاری از ما ایرانی ها گرفتار آن می باشیم. من از زمانی که به امریکا آمده ام سعی می کنم رفتارهای خودم را شکار کرده و آنها را تجزیه و تحلیل کنم ولی در اغلب موارد پی می برم که این عادات رفتاری, ریشه بسیار عمیقی در وجود ما دارد و مربوط می شود به دوران کودکی و سنین رشد ما.

ترس از گرسنه ماندن یکی از طولانی ترین نگرانیهای بشر در دوران قدیم بوده است که متاسفانه هم اکنون هم آثار آن در کشورهای جهان سوم بجا مانده است. انسان کشاورز, محصولات کشاورزی خود را می کاشته است و تمام سال چشم انتظار برداشت محصول خود می مانده است تا از رنج گرسنگی در سال بعد نجات پیدا کند.

از آنجایی که مردم بسیاری از کشورهای توسعه نیافته همچون برخی از کشورهای افریقایی, هنوز هم از راه کشاورزی سنتی امرار معاش می کنند, غذا و بخصوص نان و برنج در بین آنها یک فرآیند مقدس است که باعث کاهش درد و رنج انسان ها می شود و آنها را از گرسنگی می رهاند. برای انسانهایی که از صبح تا شب فعالیت بدنی انجام می داده اند, نان و برنج منبع ارزانی برای تامین انرژی مورد نیاز آنها بوده است.

ولی اتفاقی که در کشورهای در حال توسعه مانند ایران افتاده است این است که گرچه فرآیند کشاورزی بسیار کاهش یافته است و یا لااقل در شهرهای بزرگ بدین صورت است, تفکر کشاورزی مردم همچنان ادامه دارد. خوب این تفکر به طرز فکر من و شما ربطی ندارد بلکه چیزی است که در وجود ما کاشته شده است و زمانی خودش را نشان می دهد که مثلا وارد یک مجلس عروسی می شویم و آقای داماد اعلام می کند که زمان شام خوردن فرا رسیده است.

در آن زمان اگر به چهره تک تک افراد با دقت نگاه کنید می بینید که یک نگرانی خاصی در صورت آنها وجود دارد که مبادا غذا به آنها نرسد و آنها گرسنه بمانند. آنگاه می بینید که مثلا زری خانم که هشتاد و پنج کیلو وزن دارد و از مرض دیابت هم رنج میکشد, با یک دورخیز سریع خود را به میز شام رسانیده و نه تنها بشقاب غذایش را پر می کند بلکه دسر را هم در بشقابش می چپاند که مبادا تمام شود و به او نرسد. سپس مهمانان گرامی طوری غذا می خورند که نه تنها دیگر نمی توانند تکان بخورند بلکه تا چند روز هم معده درد و امراض مختلف امانشان را می برد و همه جا هم می گویند که غذای شب مهمانی مزخرف بوده است.

یا اینکه وقتی یک مهمان را دعوت می کنیم, همواره نگران آن هستیم که مهمان ما گرسنه از خانه ما برود و یا غذای ما باب طبع او نباشد. برای همین تا جایی که می توانیم در بشقاب او برنج می تپانیم و و در حالی که با قاشق گوشتهای خورشت را بالا و پایین می بریم هی به مهمانمان می گوییم که گوشت بردار و یا چرا گوشت بر نمیداری. بعد هم با یک حرکت ناگهانی مقدار زیادی گوشت را در بشقاب او می اندازیم که حتی ممکن است لکه آن هم به هوا و به لباس مهمانمان پخش شود. سپس از این کار خود و مهمان نوازی خود به وجد می آییم و به خودمان افتخار می کنیم.

یا اینکه وقتی می خواهیم غذایی را بخوریم, آن را به دیگران تعارف می کنیم و اگر ببینیم که کسی ما را نگاه می کند و غذا نمی خورد, شرم حضور پیدا کرده و غذا از گلویمان پایین نمی رود حتی اگر آن فرد قسم حضرت عباس بخورد که سیر است و یا غذا خورده است باز هم باید یک لقمه از غذایمان را به زور به گلوی آن فرد بتپانیم تا خیالمان راحت شود.

تمام اینها نشان دهنده این است که نگرانی از گرسنگی در ذهن ما باقی مانده است و چون ما همانند مردم قدیم کارهای توانفرسای بدنی انجام نمی دهیم, غذاهایی که می خوریم بجای اینکه گوشت تنمان شود, تبدیل به چربی شده و به حجم نشیمنگاهمان می افزاید. البته جوانان نسلهای بعد از ما به مرور زمان پی به ارجحیت شکیل بودن اندام خودشان نسبت به گرسنگی برده اند و برای همین زیر بار اصرار والدینشان مبنی بر تناول غذا نمی روند. البته والدین آنها اعتقاد دارند که فرزندانشان آدم نیستند که درست و حسابی غذا بخورند!

شاید در زمانهای قدیم چاق و چله بودن افراد و تپل بودن پر و پاچه خانمها هم نشان دهنده متمول بودن آنها بوده است. بقول معروف می گفته اند که دختران باید یک پرده گوشت زیر پوستشان باشد که غالبا این پرده از جنس لحاف کرسی بوده است. آدمهای لاغر کسانی بوده اند که کار زیاد می کرده اند و توان مالی آنها اجازه نمیداده است که بتوانند غذای کافی و مقوی بخورند. اگر در نقاشیهای قدیمی هم دقت کنید می بینید که پولدار بودن حاکم ها با چاقی بیش از حد آنها همراه بوده است و یا چاقی نمادی بوده است از تمول.

ولی امروزه وضع تغییر کرده است و شما اگر به خانم ها و یا آقایان متمول نگاه کنید می بینید که همچون باربی ها, نی قلیان هستند و هر روز خودشان را با باسکول وزن می کنند تا مبادا گرمی بر وزنشان اضافه شده باشد. ولی کسانی که وضع مالی متوسط و یا ضعیفی دارند همچنان در گیر و دار خوردن و تپاندن به فرزندانشان هستند. آنها در حالی یک تکه کوچک پنیر را در یک نصفه نان بربری می پیچند و در حلق بچه خود فرو می کنند به او می گویند که باریک الله با نون بخور که حسابی سیر بشی.

خوب فکر کنم که غذای من هم به اندازه کافی هضم شده باشد. شب بخیر.
این عکس غذا را دیدم و دوباره گرسنه ام شد!!!!

هیپی های برهنه


یک چیزی به یادم افتاد که گفتم شاید بد نباشد تا برایتان بنویسم. در امریکا من تا به حال چندین بار مرد و یا زنهایی را دیده ام که برهنه کامل بودند. دفعه اول همان روزی بود که به تظاهرات ضد جنگ رفته بودم و دیدم که یک آقای میان سال, در حالی که دستگاه جهاد سازندگی اش بالا و پایین می رفت, پرچمی به دست گرفته بود و پیشاپیش گروهی حرکت می کرد.


بعدها فهمیدم که این دسته از امریکاییان, هیپی هایی هستند که به پوشیدن لباس اعتقاد چندانی ندارند. ساکنان قدیمی شهر دانشجویی برکلی نیز از این دسته هستند و من چندین بار دیدم که زن و مرد کاملا برهنه برای گذاشتن سطل زباله به دم در آمده بودند و یا اینکه از پنجره خانه شان به سمت خیابان معلوم بوده اند.

ظاهرا چون از نظر قوانین امریکا برهنه بودن در مراکز عمومی ممنوع است, آنها مجبور هستند که لباس بپوشند ولی در جاهایی که مراسم ویژه ای دارند و یا در اعتراضات خیابانی, برهنه ظاهر می شوند.

سعی می کنم در این باره تحقیق کنم و گزارشات تکمیلی را برایتان بنویسم.

کمی درباره فرهنگ زیرزمینی ایران



روزهای اولی که آمده بودم به امریکا و در جمع ایرانی ها به سر می بردم, یک روز به من گفتند که باید به یک تظاهرات بزرگی که در شهر سنفرنسیسکو بر علیه جنگ برگزار می شود برویم. خلاصه یک تکه مقوایی که شعار ضد جنگ داشت انداختند به گردن من و یک طبل هم به دستم دادند. در آنجا مردم زیادی بودند و همه آنها بر علیه دولت جرج بوش و جنگ طلبی او شعار می دادند. پلیس ضد شورش در تمام مسیر ایستاده بود و حتی در زمانی که ایرانیهای شجاع و جان برکف مقیم امریکا که به نظر من کمی عقب مانده ذهنی هستند برای آنها شکلک در می آوردند, آنها نه تنها باطوم بر سر آنها نمی کوبیدند بلکه با احترام ایستاده بودند و تنها نظاره گر بودند.

آن زمان مد بود که بیشتر ایرانیهای مقیم امریکا, طرفدار دولت ضد امریکای ایران باشند و دانشجویان و فعالان سیاسی و فرهنگی را مشتی بچه سوسول می نامیدند. البته الآن چون مد است که همه طرفدار گروه سبز باشند, حتی سوراخ دماغشان را هم به رنگ سبز در می آورند ولی آن زمان, فعالان ایرانی ضد جنگ در مکانهای عمومی امریکا و برای مردم امریکا به نفع دولت فعلی ایران سخرانی می کردند.

برخی از این افراد کمونیستهای قدیم هستند که همچنان در رویای یک سویت سیستم آرمانی هستند. در حالی که تا خرخره غرق در سیستم سرمایه داری شده اند و هر روز هم بلیط بخت آزمایی می خرند تا بلکه چند میلیون دلار دیگر هم گیرشان بیاید و در ضمن از یک سیستم مذهبی افراطی هم با تمام قوا طرفداری می کنند, در حالی که سی سال پیش, از ترس همین سیستم و در میان گله های گوسفند از کشور خارج شده اند.


یکی از مبارزات بسیار خطرناک و حیاتی آن دسته از ایرانیان مقیم امریکا این است که از مک دانلند ساندویچ نمی خرند تا بدین وسیله آن کمپانی را ورشکست نموده و یک ضربه مهلک به استکبار جهانی بزنند! و یا اینکه وقتی پلیس می بینند برای او شکلک در می آورند. واقعا از صمیم قلب دلم می خواست که یک بار هم که شده پلیس های امریکا در مقابل این افراد از خودشان رفتاری مشابه همان ذوب شدگان را نشان دهند تا که لااقل این آدمهای عبث هم کمی از درد دانشجویان سوسول ایرانی آگاه شوند.

متاسفانه بیشتر ایرانیهایی که در امریکا زندگی می کنند از لحاظ سیاسی و فرهنگی بسیار عقب افتاده تر از جوانان ایرانی هستند و چون باز هم متاسفانه خودشان متوجه این عقب افتادگی عمیق نیستند, نمیتوانند آن را جبران کنند. دگماتیسم و فرمول گرایی اجتماعی و یا لمپنیسم و پوپولیسم که شیرازه فکری بسیاری از آنها است, مدتهای مدیدی است که در میان جوانان اندیشمند ما منسوخ شده است.

متاسفانه بسیاری از کسانی که سالها از ایران دور بوده اند شاهد رشد فرهنگ زیرزمینی مردم ایران نبوده اند و گمان می کنند که آنچه از کانالهای رسمی به گوش آنها می رسد, فرهنگ واقعی مردم ایران است. آنها فکر می کنند که همه مردم ایران منتظر هستند تا یک نفر از درون چاه در بیاید و همه را نجات دهد. و یا فکر می کنند که همه مردم روستاهای ایران مطیع چشم و گوش بسته حاکمان هستند.


همانگونه که وقتی موسیقی زیرزمینی ما مجالی برای اجرا پیدا کند, می بینیم که کسی مثل کیوسک بیرون می آید و تفاوت فاحش آن را با موسیقی لس آنجلسی به رخ می کشد, آنگاه که فرهنگ زیرزمینی مردم ایران نیز مجالی برای خودنمایی پیدا کند, عقب افتادگی فرهنگی ایرانیان مقیم امریکا کاملا نمایان خواهد شد و خواهید دید که حتی استاد دانشگاه و دکتر و پروفسور ایرانی مقیم امریکا هم تحلیل اجتماعی بسیار ضعیفتری نسبت به یک دانشجوی ساده ایرانی دارد.

در امریکا حقوق اجتماعی و آزادی بیان با ایران قابل مقایسه نیست و هرچه بگویم باز هم شاید کسی که در ایران زندگی نکرده است و امریکا را هم تجربه نکرده است نمیتواند آن را درک کند. من روزهای اولی که به امریکا آمده بودم از پلیس ها می ترسیدم و فکر می کردم الآن من را دستگیر می کنند و یا بی دلیل به من گیر می دهند. وقتی آنها را می دیدم ناخودآگاه صدای موسیقی را پایین می آوردم و یا فکر می کردم که الآن به من می گویند که شما با آن دختر خانمی که بغل دستتان نشسته است چه نسبتی دارید.

کم کم متوجه شدم که آزادی اجتماعی چه مفهومی دارد. وقتی می دیدم که یک نفر در شهر برکلی و در مقابل دانشگاه با بلندگو می آید و هرچه دوست دارد بر علیه دولت می گوید و یک ماشین پلیس هم در کنار او می ایستد تا از امنیت او محافظت کند, و وقتی هر روز صبح مردمی را می دیدم که با بوق و طبل در خیابان مانتگامری سنفرنسیسکو و در مقابل اداره کار بدون هیچ مشکلی جمع میشوند تا اعتراضشان را به همه نشان دهند, تازه فهمیدم که فرق مملکت ما با آنها چیست.


در برخی از کانالهای محلی استدیوهایی وجود دارد که به خیابان پنجره دارد و برنامه های مستقیمی را از آنجا پخش می کنند. جالب اینجا است که مردم, آن پیاده روها را شناخته اند و هر زمانی که برنامه به طور مستقیم پخش می شود, پلاکاردهایی به دستشان می گیرند و در آن پیاده روها و به سمت شیشه های استدیو می ایستند تا مردم آنها را ببینند و حرفشان را بشنوند. معمولا کارگردانهای تلویزیونی نه تنها آنها را سانسور نمیکنند, بلکه بعضی وقتها هم دوربین را روی آنها زوم می کنند تا بهتر دیده شوند.

حالا من هر چه در مورد امریکا بگوییم, آنها هم میگویند پس گوانتانامو چی! من چه میدانم که گوانتانامو چی! من فقط آن چیزی را که می بینم با ایران مقایسه می کنم. هرموقعی که به گوانتانامو رفتم, آن وقت آن را هم با اوین خودمان مقایسه خواهم کرد.

راستی سال جدید میلادی هم نزدیک است و این هفته ما سه روز تعطیلیم. البته سعی می کنم که وبلاگم را به روز کنم. امروز فقط خواستم کمی غرغر کرده باشم تا دلم کمی خنک شود. از فردا چیزهای بهتری برایتان می نویسم.

۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

کریسمس بر شما مبارک باد


وبلاگ من یک جورهایی شبیه به تار عنکبوت شده است و هر کسی که از جایی وارد آن می شود رد پایش را می شود در همه جا دید! امیدوارم که لااقل نوشته هایم علاوه بر سرگرمی و انبساط خاطر شما, آموزه ای هم به همراه داشته باشد تا فردای قیامت آقای جبرئیل با یک بشکه قیر داغ نیفتد به دنبالم!

امروز برای نهار با همکارهایم رفتیم به یک رستوران هندی که جای شما خالی غذایش هم بسیار عالی بود. من طبق معمول همیشه خرابکاری کردم و لیوان آب را پرت کردم بر روی زمین. البته تقصیر من هم نبود و یک حشره بسیار سمج اعصاب من را خورد کرده بود و وقتی خواستم آن را با شدت بپرانم جاخالی داد و دست من خورد به لیوان آبی که کنارم بود و آن را نقش بر زمین کرد. فدای سرتان. آدمی که دست و پا چلفتی باشد کارش بهتر از این نمی شود.

از فردا چهار روز تعطیل هستیم و بخاطر برنامه هایی که داریم ممکن است کمتر بتوانم برایتان مطلب بنویسم. ولی مطمئن باشید اگر اتفاق جالبی بیفتد گزارش مبسوط آن را برای شما هم خواهم نوشت تا بتوانیم خاطرات مشترکی با هم داشته باشیم. الآن هم در شرکتمان همه راه افتاده اند و چپ و چوپ همدیگر را ماچ می کنند. البته آقایان و خانمها همدیگر را ماچ می کنند و آقایان با آقایان و خانمها با خانمها فقط دست می دهند. واقعلا خیلی خوبه که آدم اینجا مجبور نیست آقایانی را که یک من ریش دارند ماچ کند.


یک بار به یک عروسی در یکی از دهات شمال رفته بودیم که خیلی به من خوش گذشت. من عاشق رفتن به روستاها و قاطی شدن با مردم آنجا هستم. وقتی که وارد خانه ای که عروسی در آنجا بود شدیم ما را به سالنی هدایت کرده بودند که بیش از صد نفر از مردان کنار هم نشسته بودند. وقتی من وارد شدم مجبور شدم که با همه آنها دانه به دانه دست بدهم و سه بار هم روبوسی کنم. در ضمن هر کسی هم که از در وارد می شد می بایست او را ماچ می کردم. دیگر لپهایم از سیخ هایی که به آن فرورفته بود سرخ شده بود و گزگز می کرد!

جالب اینجا بود که همه هم با زبان محلی خودشان با من صحبت می کردند و اهمیتی نمی دادند که من حرف آنها را می فهمم یا نه. یک هنری که برخی از روستاییان دارند این است که می توانند با سرعت بالا و همزمان با هم صحبت کنند و کاملا هم متوجه حرف همدیگر می شوند. مثلا یکی از آنها در حالی که با من صحبت می کرد همزمان داشت درباره یک مسئله دیگر با یک نفر دیگر صحبت می کرد و این خارق العاده بود! در ضمن بخاطر سرعت بالا در حرف زدن, جملات را هم کامل نمی کنند و به محض اینکه طرف مقابل پیام را دریافت کرد جمله بعدی را شروع می کنند.

یک بار هم دیدم که دو خانم با یکدیگر همزمان صحبت می کردند به طوری که هم حرف می زدند و هم حرف طرف مقابل را می شنیدند. در ضمن حواسشان به بچه هایشان هم بود که دست از پا خطا نکنند. مثلا اگر سرعت ارسال کلمات من به طرف مقابل حدود یک کلمه در ثانیه باشد, سرعت انتقال آنها حداقل چهار کلمه در ثانیه بود. ضمن اینکه قدرت مالتی تسکینگ هم دارند و می توانند چند کار را همراه با حرف زدن و گوش کردن بطور همزمان انجام دهند.


اینجا هم گهگاهی به چنین افرادی برخورد می کنم ولی مثل ما حرفه ای نیستند. در نزدیکی خانه ما و در کنار رودخانه, یک مغازه کوچکی وجود دارد که لوازم و طعمه های ماهیگیری می فروشد. فروشنده آن مغازه یک پیرمرد مهربانی است که من تقریبا با او رفیق شده ام. البته من که زیاد حرف نمیزنم ولی هربار که من برای خرید چیزی به آنجا می روم, ساعتها برایم صحبت می کند. آن هم بدون انقطاع. علتش هم این است که مغازه او در جایی است که بسیار خلوت است. مخصوصا شنبه ها که تنها مشتری او من هستم.

همخانه من هم بعضی وقتها خیلی حرف می زند و شروع می کند به تعریف کردن داستان زندگیش. البته من هنوز همه چیز را کامل نمیفهمم و بیشتر سرم را تکان می دهم. مخصوصا اگر حرف طرف مقابل خیلی مهم نباشد. دیشب هم لوله فاضلاب ماشین لباسشویی گرفت و آبش زد بیرون. حالا باید یک لوله کش خبر کنیم که بیاید و در لوله های ما مار بدواند. اینجا به فنرهای لوله بازکنی میگویند مار! هنوز امریکاییها به درجه ای از تمدن نرسیده اند که فرق مار را با فنر تشخیص دهند!


الآن من چند تا عطسه کردم و همه با احتیاط از کنار اطاق من رد میشوند. سرما خوردن بدترین اتفاقی است که ممکن است قبل از تعطیلات برای همکارانم بیفتد برای همین حاضرند جذام بگیرند ولی سرما نخورند.

غرض از اینهمه پرحرفی این است که می خواستم از همه شما که نوشته هایم را می خوانید و برایم پیغام می گذارید تشکر کنم. من تمام سوالات شما و پیشنهاداتتان را در نظر می گیرم و تا جایی که بشود به آنها عمل می کنم.

راستی من که مسیحی نیستم ولی اگر شما هستید کریسمستان مبارک. درضمن اگر بابانوئل یا سانتا را دیدید سلام من را هم به او برسانید!

دموکراسی در ایران



همین طوری نشسته بودم و داشتم سرم را می خاراندم که یکهو به فکرم رسید که یک کاری در جهت پیشبرد دموکراسی در کشورم انجام دهم. راستش از اینکه در وبلاگم تا کنون از کلمه دموکراسی استفاده نکرده ام عذاب وجدان گرفتم. برای همین می خواهم شما را ببرم به محضر استاد دموکراسی شناس تا سوالهای خودمان را از او بپرسیم.

تشریف بیاورید. الان توی کوچه هستیم و داریم به سمت خانه استاد حرکت می کنیم. آقا مواظب این چاله هم باش. دفعه قبل پایم افتاد توی آن و تا مدتها می لنگیدم. آن درب سبز رنگ که میبینید خانه استاد است. اجازه دهید زنگ بزنم. کیست؟ ماییم. استاد تشریف دارند؟ بله بیایید تو. آقا تشریف بیارورید تو. به به . عجب حیاط باصفایی است. آن آقایی که آفتابه به دست دارد و از موال می آید بیرون استاد است.

من برایش دست تکان می دهم: سلام استاد. ببخشید که مزاحم شدم. من همه خوانندگانم وبلاگم را آوردم منزل شما که برای ما از دموکراسی حرف بزنید.
استاد بند تنبانش را سفت می کند: به به ! سلام آرش کلنگ! خیلی خوش آمدید. تشریف بیاورید تو!
من شما را به درون حیاط هدایت می کنم: آقا مزاحم نباشیم! اگر مزاحمیم بریم یک وقت دیگه بیایم.
استاد ما را به درون اطاق می برد: نه آقا این چه حرفیه. تشریف بیارید تو. یا الله. خانم مهمون داریم. یا الله.

بله. این آقای استاد که میبینید یکی از تئوری پردازان دموکراسی است که بیشتر عمر خودش را صرف پیاده سازی دموکراسی در کشور ما کرده است. اینجوری نگاهش نکنید. خیلی سواد دارد.
بفرمایید بشینید. الآن استاد می آید و ما بحثمان را شروع می کنیم. اگر سوالی از استاد دارید برایم بنویسید که من از او سوال کنم.
استاد همراه با خانمش و چهار تا بچه قد و نیم قد از آشپزخانه وارد اطاق می شوند. یک دختر سه ساله. یک پسر ده ساله. یک پسر دوازده ساله و یک دختر هفده ساله. بفرمایید. بفرمایید. خیلی خوش آمدید. صفا آوردید. منزل رو نورانی کردید. بفرمایید بشینید اینجا.

خوب استاد, ما چون زیاد نمیخواهیم وقت شما را بگیریم اولین سوالمان را مطرح می کنیم. می شود اول برای ما به طور خلاصه بگویید که دموکراسی چیست؟


بله جوان. دموکراسی در واقع یک فرآیند مدنی و اجتماعی است که در نتیجه تبادل افکار و تعامل گروههای مختلف جامعه شکل می گیرد و حاصل آن آزادیهای فردی در یک جامعه و پیشرفت سیاسی و اقتصادی آن جامعه است. دموکراسی حاصل تقابل تز و سنتز است و میوه آن خلاقیت جامعه و رشد فرهنگی آن است.

خیلی ممنون استاد. فیض بردیم. حالا می شود کمی در مورد راهکارهای عملی پیاده سازی دموکراسی برایمان صحبت کنید؟

البته جوان. اولین کاری که باید انجام شود این است که ما حقوق مدنی و حقوق شهروندی مردم خود را محترم بداریم. یعنی اینکه هر انسانی که در جامعه زندگی می کند باید بتوانم درمورد نوع زندگی خودش تصمیم بگیرد و صاحب اختیار باشد.

در این هنگام زن استاد همراه با دختر بزرگش وارد اطاق میشوند. زن استاد به دخترش می گوید: خودت بهش بگو. اصلا به من چه.
استاد: چی شده؟ مگه نمیبینید که دارم حرف میزنم؟
زن استاد: بابا از دیروز این دختره من رو کلافه کرده. میخواد فردا بره تولد دوستش و تا ساعت یازده شب اونجا بمونه.
استاد رو به زنش: غلط کرده! مگه اینجا شهر هرته که هرکسی سرش رو بندازه پایین و هرجایی بره.
دختر به استاد: آخه بابا جون. همه بچه های مدرسه هم هستند.
استاد: خوب باشند. چه ربطی به تو داره؟ مگه هر کسی هر گوهی بخوره تو هم باید بخوری؟
دختر در حالی که داد میکشد: ا. یعنی چه بابا؟ من اصلا هیچ تفریحی ندارم. من میخوام برم.
استاد: تو خیلی بیجا میکنی! فردا شب پات رو از در بگذاری بیرون قلم پات رو میشکونم. دختره بی حیا!
دختر گریه می کند و از اطاق خارج می شود.
زن استاد: حالا تو هم اینقدر سخت نگیر دیگه. بذار من ببینم کیه. اگه آدمای مطمئنی بودند بزار بره.
استاد: نخیر. تو با همین حرفها و کارهات باعث شدی که بچه ها اینجوری بار بیان.
زن استاد پشت چشم تازک می کند و دوباره وارد آشپزخانه می رود.
استاد رو به ما: ببخشید. این زن و بچه واقعا زندگی برای آدم نمیگذارند. سوال بعدیتون چی بود؟
من: خواهش می کنم استاد. داشتید در مورد راهکارهای عملی دموکراسی می گفتید.
استاد: آها! حواس که برای آدم نمیگذارند! کار دیگری که باید در جامعه انجام داد این است که همه به نظرات و عقاید یکدیگر احترام بگذارند و حقوق همه شهروندان بدون در نظر گرفتن جنسیت, قومیت و یا مذهب آنها یکسان باشد.
در همین زمان دختر بچه کوچک سه ساله که کنار پدرش نشسته بود و با لبه روزنامه بازی میکرد تر میزند به فرش. در یک لحظه بوی گند همه جا را فرا می گیرد. استاد بچه را از زمین بلند می کند و نقش و نگاری که بر روی شلوار و فرش نقش بسته است را می بیند. سپس هوار می کشد.

زن! زن! بابا بیا این بچه رید توی تموم زندگیمون.
زن استاد سراسیمه از آشپزخانه به اطاق می آید و می گوید: چیه؟ چی شده؟
استاد: چی شده؟ صد بار بهت نگفتم که به این بچه یاد بده که هرجایی نرینه؟ ببین چه گندی زده؟
زن استاد: به من چه؟ مگه من گفتم که برینه؟ تازه حالا مگه چی شده؟ روی سر تو که نریده که اینهمه الم شنگه بپا میکنی.
استاد: اگه روی سر من ریده بود که الآن مثل آدم باهات حرف نمیزدم. بیا این بچه رو از اینجا ببر.
زن استاد: من دارم توی آشپزخونه غذا میپزم. دستم بنده. خودت شلوارش رو عوض کن و فرش رو هم تمیز کن.
بچه در حال عر زدن است و استاد هم که با عصبانیت بچه را گرفته است, او را به آشپزخانه میبرد و صدای دعوا و داد و بیداد از آنجا به گوش میرسد.
بعد از مدتی استاد با یک دستمال خیس وارد اطاق می شود و در حالیکه زیر لب به جد و آباء زن و بچه هایش فحش می دهد فرش را تمیز می کند. درب اطاق را هم کمی باز می گذارد تا ما از بوی گند خفه نشویم. سپس به اطاق بازمی گردد و در حالی که سعی می کند خودش را خونسرد نشان دهد با یک لبخند مصنوعی میگوید:
ببخشید دیگه. این بچه ها نمیگذارند که آدم یک آب خوش از گلویش پایین برود. خوب کجا بودیم؟
من: داشتید در مورد راهکارهای عملی دموکراسی در ایران صحبت می کردید.

استاد: آها. بله داشتم می گفتم. یکی دیگر از مبانی دموکراسی این است که آزادی بیان وجود داشته باشد. یعنی اینکه هر فردی از اجتماع بتواند نظرات و عقاید خودش را آزادانه بگوید و یا آن را بنویسد.

در این هنگام دو پسر استاد درحالی که میدویدند وارد اطاق شدند. پسر بزرگتر برگه ای در دستش بود و می خواست که آن را به استاد نشان بدهد ولی پسر کوچکتر داشت سعی می کرد که مانع این کار شود. او به برادر بزرگترش التماس میکرد که این کار را نکند.
پسر بزرگ: بابا نگاه کن پسر کوچکت توی انشای مدرسش چی نوشته.
استاد برگه را می گیرد: چی نوشته؟

پسر بزرگ: نوشته بابای من بعد از غذا عاروق میزند و شبها موقع خواب می گوزد.
استاد در حالیکه از خشم سرخ شده بود با یک جهش پسر کوچکش را که قصد فرار داشت می گیرد و در حالیکه او را به باد کتک گرفته است می گوید: پدر سگ بی شرف من بعد از غذا عاروق میزنم؟
پسر کوچک در حال کتک خوردن و عر زدن: آره. یادت نیست پریروز سر سفره عاروق زدی؟ خودم شنیدم.
استاد در حال کتک زدن: خفه شو. بی غیرت. آدمت می کنم. حالا برای من انشاء مینویسی که پدرم در خواب می گوزد؟ پدرت رو در میارم.
در این حال زن استاد با گریه و شیون و در حالی که به سرش می کوبد وارد اطاق میشود: خدا! خدا! من رو بکش از دست اینا راحت کن. آخه من چه گناهی کردم که این قدر باید عذاب بکشم؟ خدا! خدا!

میگویم تا ما هم این وسط کتک نخوردیم بهتر است که قلم و کاغذمان را برداریم و از صحنه خارج شویم. امیدوارم که این مصاحبه کوتاه و پر ماجرا به پیشبرد دموکراسی در ایران کمک کند!