۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

دندان درد

حالا من هیچ, شما کار و زندگی ندارید هی میایید توی وبلاگ من؟ چند روز دندان درد داشتم و اعصابم خورد بود و مثل بلانسبت سگ پاچه همه را می گرفتم. بیچاره همخانه من هم از آن بی نصیب نماند و یکهو برق ده هزار ولت گرفتش. بیشتر از همه تعجب کرد چون عصبانی شدن من به ندرت اتفاق می افتد و او تا به حال من را عصبانی ندیده بود. دو شب هم اصلا از دندان درد نخوابیده بودم و وقتی هم آمدم به وبلاگم سر بزنم که کمی پیام های محبت آمیز بشنوم و دردم را فراموش کنم یکهو با آن پیام معروف مواجه شدم و قاط زدم! خوشبختانه دیروز بعدازظهر رفتم دکتر و آن دندان حرف گوش نکن را پر کردم و الآن دیگر درد ندارم. گرسنه ام هم نیست. خوابم هم نمی آید.

دکتر دندان پزشک من یک پسر جوان چینی است که تقریبا هم سن و سال من است. مطب او مثل مغازه می ماند و خودش هم پشت دخل می نشیند و هم کار مشتریان را راه می اندازد. کارش هم خوب است و رفتارش نیز طوری است که من از او نمی ترسم. کار جالبی که کرده این است که روی سقف کلی نقاشی کشیده است و پوستر نصب کرده است که وقتی شما سرتان بالا است حوصله تان سر نرود. ولی علت اصلی که من پیش او می روم این است که ما با هم گاوبندی کرده ایم که من پول دندانپزشکی ندهم. در واقع بیمه من فقط شصت درصد هزینه پر کردن دندان و یا جراحی را می دهد و چهل درصد آن به عهده شما است. مثلا اگر یک دندان پر کنم می شود هزار دلار که من باید چهارصد دلار بابت آن بپردازم. ولی کاری که این دکتر می کند این است که مثلا بجای یک دندان برای بیمه دو دندان فاکتور می کند و من هم آن را تایید می کنم ولی در عوض از من هیچ پولی نمی گیرد و همیشه همه کارهای دندان من مجانی در می آید.

بعد از دندانپزشکی رفتم به آن شرکتی که قرار بود برای کار با آنها مصاحبه کنم. بعد از اینکه کمی در خیابانهای شلوغ سنفرانسیسکو گشتم و جای پارک گیر نیاوردم بالاخره ماشینم را در یک پارکینگ عمومی گذاشتم و به آن شرکت رفتم. اول که وارد ساختمان شدم به یاد بیست سال پیش خودم افتادم که در یک شرکت معروف نرم افزاری کار می کردم. البته آن زمان آنها معروف نبودند و فقط یک ساختمان غراضه و قدیمی داشتند که در وسط هال و اطاقها میز و صندلی را ردیف کرده بودند و همه می نشستند. اینجا هم به همین حالت بود و فکر کنم در یک سالنی که به اندازه سالن غذاخوری شرکت ما است سی نفر نشسته بودند و برنامه می نوشتند. یک اطاق کنفرانس غراضه هم داشتند که حتی صندلی های آن هم یک شکل و یک سطح نبود و مدیرعاملشان گفت که آنها را از خیابان پیدا کرده است!

بهرحال همان اول از ظاهر شرکت خوشم نیامد. سپس به یک اطاق کوچکی که فکر کنم برای انباری ساخته شده بود رفتم و در آنجا نشستم و سپس افراد مختلف آمدند و با من مصاحبه کردم. یک کامپیوتر غراضه هم آنجا بود که صد رحمت به اینترنت ایران و وقتی می خواستم برنامه ام را به آنها نشان دهم برای تغییر صفحه مجبور بودم کلی صبر کنم. البته کم هم به جانشان غر نزدم و گفتم من از زمانی که وارد امریکا شدم چنین اینترنت کندی ندیده ام. آنها هم گفتند بخاطر اینکه ما یک اینترنت داریم و سی نفر همزمان با آن کار می کنند! یکی دیگر از کسانی که آنجا کار می کرد هم اسمش آرش بود و با او هم مصاحبه کردم. او وقتی چهار ساله بود به امریکا آمد و قیافه اش هم شبیه آرش خواننده بود. بعد از اینکه با چهار نفر مصاحبه کردم نوبت مدیر عاملشان شد و با او هم چک و چانه زدم. از کار من خوششان آمده بود ولی یک جورهایی می خواست بگوید که ما وضعمان زیاد خوب نیست و بجای حقوق بالا بهت سهام میدهیم. من هم در آخر گفتم که شما فکرهایتان را بکنید و پیشنهادتان را به من بدهید. من هم فکر می کنم و خبرش را به شما می دهم. برای همین است که آدم تا زمانی که کار می کند باید دنبال یک جای بهتر بگردد چون اگر بیکار باشم مجبور می شوم که هر پیشنهادی را قبول کیم.

بهرحال از آن شرکت خوشم نیامد و به احتمال زیاد پیشنهادشان را هم قبول نمی کنم ولی یک نامه دیگر از شهرداری سنفرانسیسکو گرفتم که قرار است هفته دیگر برای مصاحبه به آنجا بروم. البته محل کار در ساختمان شهرداری نیست و یکی از اداراتی است که زیر نظر شهرداری کار می کند. شاید هم در نهایت تصمیم بگیرم که همین جا بمانم چون فعلا خطر اخراج شدن برطرف شده است و حتی به من گفته اند که می خواهند یک نفر دیگر را هم استخدام کنند که به من کمک کند.  خلاصه همه چیز امن و امان است و ملالی نیست جز دوری شما. قایقم هم همچنان کار نمی کند و باید استارترش را باز کنم. فکر کنم که دفعه آخر چنان استارت زدم که تمام چرخ دنده هایش خورد شد و الآن وقتی استارت می زنم در جا می زند و بقول مکانیک ها کچلی دارد. وقتی ماشینم اینطوری می شد می گذاشتم توی دنده و کمی هول می دادم درست می شد. حالا شاید اگر قایقم را هم بگذارم توی دنده و پارو بزنم درست شود!!!


احتمالا دو هفته دیگر خانه را تحویل می گیرم و کم کم باید شروع کنم به بستن بار و بندیلم برای اسباب کشی. این دوشنبه به همراه معاملات املاکی رفتیم به خانه جدید و زور زدیم که در پارکینگ را باز کنیم. من به او گفتم که قبل از اینکه خانه را تحویل بگیرم حتما باید درون پارکینگ را ببینم اگرنه از کجا معلوم که درونش جسد مرده یک آدم نباشد و برایم دردسر شود. خلاصه هر دوی ما زور زدیم تا در پارکینگ را به سمت بالا هول دهیم ولی چون فنرش گیر کرده بود و از یک طرف هم اهرم نگهدارنده آن شکسته بود, در پارکینگ به کل از جا کنده شد. خلاصه ما رفتیم تو و من همه جا را بازدید کردم. خیلی تمیزتر از آن چیزی بود که من انتظار داشتم و یک عالمه محل تلنبار کردن خرت و پرت دارد. 

سپس هر دوی ما از درون پارکینگ با در چوبی سنگین کشتی گرفتیم و بعد از اینکه زیر یک خمش را گرفتیم آن را به جای خود برگرداندیم. و مجبور شدیم پشت آن را با چوب و بقایای اهرم شکسته آن محکم کنیم که نیفتد. بعد هم از پنجره ای که رو به حیاط بود از پارکینگ خارج شدیم. الیته پارکینگ دو تا در دیگر آدم رو هم دارد ولی وقتی که یک خانه فورکلوژر می شود و صاحبخانه خانه را رها می کند و می رود, بانک روی همه درها و سوراخ سنبه ها را با تخته می پوشاند که کسی نتواند داخل خانه شود. برای همین ما مجبور شدیم که از یک پنجره کوچک خارج شویم. ناخن یکی از انگشتهایم هم در این راه قربانی شد و فعلا ار گیتار زدم معاف شدم.

خوب من دیگر باید بروم به یک جلسه سرکاری. 

۱۵ نظر:

  1. چقدر خوشحالم که برگشتی
    اگه می رفتید کلی دل من می گرفت!
    بدجوری عادت کردم به نوشته هاتون، یه جوری امیدوارم می کنه به زندگی
    کلن اینجا همه ناامیدن و هیچکی دل و دماغ هیچی و نداره
    اینه که حتی یه وبلاگ هم می تونه امید به زندگی باشه!

    پاسخحذف
  2. معمولا از خواندن خاطرات روزمره افراد خوشم نمي‌آيد اما نمي‌دانم چرا همش دوست دارم وقتي مي‌روم توي گوگل ريدر ببينم كه پست جديد داريد.
    از خواندن داستان‌هاي روزانه زندگي و احساسات و چيزهاي ديگري كه مي‌نويسيد خسته نمي‌شوم و واقعا لذت هم مي‌برم. شايد به خاطر صداقتي باشد كه در نوشته‌ها هست، يا شايد چيزهاي ديگر. به هر حال از دل كه برآيد به دل نيز مي‌نشيند.
    خواستم بگويم كه با وجود آنكه به نظر مي‌رسد از وبلاگ‌نويسي خسته شده‌ايد اما لطفا تركش نكنيد. تقريبا هيچ وقت نظر نمي‌دهم (مثل اكثر خواننده‌ها) اما هميشه مشتاق خواندن هستم.
    با وجود سختي باز هم بنويسيد. :)

    پاسخحذف
  3. آرش جان ممنون از اینکه بازم برامون نوشتی

    پاسخحذف
  4. مردی از سرزمین خورشید۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۸:۱۷

    آرش جان فکر کنم یادت رفت برام از گلدن گیت فیلم بگیری خواهشا دفعه بعدی این کارو بکب چون قول دادی
    از این که برگشتی خوش حالم

    پاسخحذف
  5. پس دندانپزشكان آنجا مم از اين كارها مي كنند ! ... ما هم اينجا يه زماني كلك هاي اينجوري به شركت هاي بيمه مي زديم البته نه مريض متوجه ميشد نه بيمه ! ...اما وقتي مسوولين درمانگاهمان كمي مشكوك شدند به قضيه مجبور شديم زرنگ بازي را كنار بگذاريم !... هزار دلار براي root canal therapy؟ يا امام زمان! اينجا شصت هزار تومن ميگيريم كه فقط بيست و سه هزار تومنش براي دندانپزشكه !

    پاسخحذف
  6. آرش خان سلام
    قرار شد خصلت‌هاي بد ايراني‌ها را كنار بگذاريم. شركت بيمه‌گذار به تو اعتماد كرده و تو از اعتماد آنها سوء استفاده كردي. بنابراين ديگه نمي‌توني تو نوشته‌هات به ايراني‌هاي مقيم آمريكا بد و بيراه بگي چون خودتم يكي از آنها شدي و به قول معروف اگه آب باشه شناگر خوبي هستي . يعني هر جا پاي منفعت پيش بيايد ما ايراني‌ها بايد يجورايي پامون بلرزه و كلا همه چيز و فراموش كنيم حتي اگه اين آدم آرش باشه. ببخشيد ولي نمي‌دونم چرا حالم گرفته شد وقتي كه اين مطلبتو خوندم چون خيلي دوست داشتم ...بيخالش از اين كه برگشتي ممنون.

    پاسخحذف
  7. آرش خان سلام
    تو هم كلاهبردار از كار دراومدي براي چي از اعتماد بيمه‌گذار سوء استفاده كردي قرار بود لااقل تو خوب باشي پس اون همه توهيني كه به ايراني‌هاي مقيم آمريكا كردي كه اونا كلاهبردارند و.... پس خودت چي !!! تو هم لنگه اونا شدي و ثابت كردي كه ايراني اگه پاي منفعتش پيش بياد حاضره همه چيز زير پا بذاره . واعظان كين جلوه در محراب و منبر مي‌كنند چون به خلوت مي‌روند آن كار ديگر مي‌كنند . مشكلي دارم ز شيخ مجلس بازپرس توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر مي‌كنند.

    پاسخحذف
  8. اون ویدو بود یکی از بچه ها کامنت گذار داد برای ماشین و این حرفها بود تو وست ووود
    من فکردم درس گرفتی ازش

    پاسخحذف
  9. پس راست می گن اونجا خدمات درمانی گرونه.
    بعداها اگه حال داشتین یه کم درمورد خدمات درمانی و بیمه های درمانی واسه مهاجرا بنویسید.
    ممکنه آدم از بی پولی بمیره یا نه؟؟

    مرسی
    شوشو

    پاسخحذف
  10. ایول آرش خوب کاری کردی . به حرف کسی هم گوش نکن . تا میتونی زرنگ بازی در بیار که ساده بازی آدم رو به هیچ جا نمیرسونه . در ضمن هوش تا با اون آمریکایی های خنگ که برابر نیست . هست ؟ تو باید ثابت کنی هوش یک ایرانی رو داری نه مثل آمریکایی ها ماشینی هستی . ایول داداش .
    قربان تو
    نوید .

    پاسخحذف
  11. سلام آرش جان میبینم که تو هم مثل جامعه پرشینهای لس انجلس نشین سر امریکاییهای بدبخت کلاه میگذاری خجالت نمیکشی دوست من ؟!!

    پاسخحذف
  12. ارش تو یک آدم متمدنی این کارا چیه
    من فکر کنم چند وقته یکی دیگه این وبلاگ رو می نویسه خود آرش نیست نظر شما چیه

    پاسخحذف
  13. به به می بینم که ما ایرانیهای مقیم مرکز و حواشی مرکز اصلا از این کارا بلد نیستیم.

    پاسخحذف
  14. مبارك باشه و پيشاپيش هم خسته نباشي آرش خان

    ايشالا كه كلي كارهاي خوب بكني تو اون خونه و خوشحال باشي

    پاسخحذف
  15. آی ایرانیا الن و بلن و بدن و اخن این بود؟ خودت که بدتری عزیز.

    دزد شارلاتان کلاهبردار!

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.