۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

کمی از مهاجرت

دیشب تا دیر هنگام داشتم با بخش کامنت وبلاگم سر و کله می زدم و گمان کنم به طور موقت راه افتاد. البته هنوز هم مطمئن نیستم که تغییر نام روتین های بلاگر باعث راه افتادن آن شد و یا اینکه آقایان سانسورچی از کرده خودشان پشیمان شدند و دلشان به رحم آمد که البته کمی بعید می دانم. بهرحال حس و حال بدی به من دست داد. گرچه این وبلاگ و پستهای آن اهمیت چندانی در زندگی کسی ندارد ولی احساس اینکه یک نفر با توسل به قدرت بی انتها می خواهد سلایق شخصی خودش را به دیگران تحمیل کند ناخوشایند و مایوس کننده است.

ولی ما همچون آبی در حال حرکت هستیم و تا زمانی که به پیش میرویم هر فیلتری که بر سر راهمان قرار دهند, شفاف تر و زلال تر از قبل می شویم. وقتی کامنتهای کلمه به کلمه شده شما را دیدم مثل این بود که یک نفر تیر خورده است و لنگان و خیزان دارد به طرف من می آید و من نمی توانم به او کمک کنم. اینجا است که آدم متوجه می شود یک درد مشترک تا چه حد انسانها را به یکدیگر نزدیک تر می کند. ما نیاز داریم که حرف بزیم, بحث کنیم, دعوا کنیم و حتی در دنیای مجازی توی سر و کله همدیگر بزنیم. اگر این 
حق را از ما بگیرند افسرده می شویم و احساس سرخوردگی می کنیم.

واقعیت این است که من جوان های ایرانی و فارسی زبان را خیلی دوست دارم. چه در ایران باشند و چه در خارج از ایران. همین علاقه نیز باعث می شود که من به بعضی از صفاتی که در میان جامعه وجود دارد بیشتر گیر بدهم چون دوست دارم که آنها بدون نقص و بهترین باشند. البته همیشه گفته ام که مخاطب اول نوشته ها و انتقادهایم خودم هستم و وقتی که در مورد مسئله ناخوش آیندی مطلب می نویسم, زمانی که خودم در حال انجام آن عمل هستم به یاد نوشته خودم می افتم و از آن کار شرمنده می شوم. البته شرمندگی همیشه مانعی برای ارتکاب نمی شود ولی به هرحال به مرور زمان تاثیر خودش را خواهد گذاشت.


از طرف دیگر من در حال گذراندن دوران پس از مهاجرت هستم. احساسات در این مقطع زمانی بسیار متغیر و گذرا هستند و تضادهای فکری نمود بیشتری پیدا می کنند. به عنوان مثال ممکن است در یک روز نیاز شدیدی به داشتن همسر احساس کنم و دلتنگ شوم و در روز دیگر از مجرد بودن خودم خدا را شکر کنم. ممکن است روزی از فرهنگ و یا ملیت خودم بدم بیاید و در یک روز دیگر عاشق آن باشم. ممکن است در یک روز نتوانند من را حتی با زور به یک مهمانی ایرانی ببرند و ممکن است در روزی دیگر خیابانها را بگردم تا بلکه یک نفر را پیدا کنم که به زبان مادری من صحبت کند. در یک روز به خودم می گویم که خدایا آخر من اینجا چکار می کنم و چرا در میان دوستان و اقوام و هم زبانان خودم نیستم و در روزی دیگر می گویم خدا را شکر که من در میان اقوام و خانواده و ایرانیها نیستم.

بهرحال من خودم را هیچگاه امریکایی فرض نمی کنم و تا زمانی که چنین اندیشه ای در من وجود دارد حس می کنم که در مملکت آنها مهمان هستم و نمی توانم خودم را صاحبخانه بدانم. البته مهمانی که اجاره خانه و مالیات خودش را هم می دهد ولی به هرحال امریکا مکانی است برای یک نفر که با هر ملیت و ریشه ای که دارد خود را امریکایی بداند. بعنوان مثال ممکن است کسی پدر و مادرش هندی باشند ولی او در همین سرزمین بدنیا آمده و یا بزرگ شده باشد. از نظر من او یک امریکایی است چون دنیای وی در امریکا شکل گرفته است و دوستان و آشنایان و خاطراتی که در ذهن دارد نیز در همانجا هستند و مهم تر از همه اینکه زبان انگلیسی برای او زبانی است که می تواند تمامیت وجود خود را با آن ابراز کند.

ولی یک نفر مثل من همواره باید خر لنگی را با خود به مقصد برساند. کسب مهارتهای اجتماعی چیزی است که از زمان کودکی شکل می گیرد و یک مهاجر گرچه در مجموع از قابلیت بالاتری نسبت به یک غیر مهاجر برخوردار است ولی بخش زیادی از مهارت های وی به علت تفاوت فرهنگی و اجتماعی قابل استفاده نمی باشد. به عنوان یک مثال ساده من در نوشتن و یا بحث کردن در مورد یک مسئله اجتماعی با یک مخاطب ایرانی و به زبان فارسی احساس راحتی می کنم و در طول زندگی خود مهارتهایی را کسب کرده ام. ولی در اینجا این مهارتها نمی توانند هیچ کمکی به شکل گیری و بروز شخصیت اجتماعی من بکنند. در امریکا من یک فردی هستم که باید خرفهم شود. یعنی اگر به یک رفتگر خیابان یک حرفی را می زنند و می فهمد, همان حرف را باید خیلی ساده تر و دو بار بگویند تا من متوجه شوم. یا اگر در مورد یک مسئله حرف می زنند و می خندند من ممکن است پنج دقیقه بعد متوجه شوم که آن مسئله خنده دار است.

 در ایران و در فرهنگی که من در آن بزرگ شده ام چنین فردی یک عقب افتاده اجتماعی است که اگر با او مهربان باشید و همیشه لبخند بزنید لطف کرده اید و یا اگر مذهبی باشد ثواب کرده اید. همین دیدگاه باعث می شود که من خودم را در امریکا یک فرد عقب افتاده ذهنی و یا عقب افتاده اجتماعی بدانم چون حتی نصف مهارتهای اجتماعی یک نوجوان امریکایی را هم ندارم. علت آن هم روشن است چون من امریکایی نیستم و یک مهاجر هستم. خوشبختانه برخورد امریکایی ها لااقل در کالیفرنیا با مهاجرین بسیار خوب است و رفتار آنها طوری است که باعث عذاب و رنجش مهاجر ها نمی شوند.دست کم رفتار آنها با بسیاری از مهاجر ها خیلی بهتر از رفتار برخی از آنها با سیاه پوستان امریکایی است.

بسیاری از مردم گمان می کنند که اگر به امریکا مهاجرت کنند در عرض شش ماه زبان انگلیسی آنها خوب خواهد شد. ولی تجربه من نشان داده است که اتفاقی که در شش ماه اول می افتد این است که ما به نفهمی عادت می کنیم. در ایران برای ما خیلی عادی است که همه چیز را بفهمیم. تمام کسانی که فارسی زبان هستند و مخصوصا در یک شهر و یا استان زندگی می کنند به جزئیات زبان فارسی آشنا هستند و حتی بر گوشه و کنایه ها و یا زبان اشارت نیز مهارت دارند. من تا زمانی که در ایران بودم اصلا نمی توانستم درک کنم که فهمیدن دیگران چقدر اهمیت دارد. وقتی به امریکا آمدم تا چندین ماه سعی می کردم که همه چیز را بشنوم و بفهمم و چون طبیعتا چنین چیزی غیر ممکن بود دچار یاس و ناامیدی و حتی ترس از مواجهه با مردم می شدم.

 ولی پس از شش ماه کم کم دست از تلاش کردن بر می دارید و اگر از یک جمله حتی یک کلمه آن را هم متوجه شوید کلاه خودتان را بالا می اندازید و خوشحال می شوید که منظور آن طرف را فهمیده اید. به مرور زمان شما قبول می کنید که یک آدم نفهم و یا لااقل دیر فهم و یا کج فهم هستید. اگر شما در راهرو همکار خود را ببینید و او با عجله یک چیزی را بگوید و برود شما باید مثل عقب افتاده های منگول دنبال او بدوید و از او بخواهید که یکبار دیگر حرفش را تکرار کند که بتوانید بفهمید. طرف هم با خودش می گوید که ای بابا گیر عجب آدم زبان نفهمی افتادیم ها! الآن ممکن است به شما بر بخورد و یا اینکه احساس بدی به شما دست بدهد ولی وقتی که مهاجرت می کنید به این وضع عادت خواهید کرد و حتی نمی فهمید که آنها در مورد شما چه می گویند!

من تا حدودی با تخصص کاریم توانسته ام کمبود شخصیت اجتماعی و مهارتهای مربوط به آن را جبران کنم. ولی نمی دانم که آیا جایگاه اجتماعی یک مهاجر می تواند منطبق بر خواسته های وی شود یا خیر. از کسانی که مدت زیادی را در امریکا بوده اند در این مورد سوال کردم و آنها با اینکه کاملا در جامعه امریکایی ادغام شده بودند ولی همچنان حتی پس از چهل سال خودشان را مهاجر می دانسته اند. وقتی علت آن را پرسیدم یکی از آنها که استاد دانشگاه بود به من گفت که ما در این زمان طولانی که در امریکا بوده ایم فقط یاد گرفته ایم که چگونه تقلید کنیم. حرف زدن و حرکات و رفتارهای آنها را تقلید می کنیم تا همرنگ جماعت باشیم ولی این نوع رفتار فقط یک نقاب اجتماعی است و در پس آن چیزی است که حتی بسیاری از ما فرصت بروز آن را نمی یابیم.

یکی از موارد عدم تطابق اجتماعی بار فرهنگی و معنوی کلمات است. بسیاری از معادل سازی های واژگان, بار فرهنگی و معنوی آنها را منتقل نمی کند. به عنوان مثال من یک دوست آذری داشتم که همیشه سعی می کرد برای من ضرب المثل های آذری را ترجمه و تفسیر کند و در آخر سر هم می گفت که تا خودت آذری نباشی نمی فهمی چون معانی در آن کلمات نهفته است که به هیچ عنوان قابل ترجمه و یا تفسیر نیست. همانگونه که زبان فارسی از فرهنگ ما جدا ناشدنی است, زبان انگلیسی نیز با فرهنگ مردمی که از آن استفاده می کنند درآمیخته است و بخش عمده ای از فرهنگ آنها مربوط می شود به تاریخ و مسیری که آن جامعه طی کرده و به آن نقطه رسیده است.


 خلاصه کلام این که یک مهاجر به ندرت می تواند تا قبل از گذشت چند نسل, خودش را با یک محیط بیگانه تطابق کامل دهد. علاوه بر این که عدم مهارتهای اجتماعی نیز, او را نسبت به علائمی که از محیط پیرامون خود دریافت می کند حساس و شکننده می سازد. یک مهاجر همچون من تا مدتها احساسات متغییری دارد و در شرایط دشوارتر ممکن است دچار افسردگی سرخوش و یا منیک دیپرشن گردد. یکی از کارهایی که یک مهاجر حتما باید در نظر داشته باشد و متاسفانه من خودم تا کنون انجام نداده ام این است که باید به یک روانپزشک مراجعه کند تا توسط یک فرد آگاه از بروز عوارض پس از مهاجرت در وی جلوگیری شود. دلتنگی شدید و دور شدن از دوستان و عزیزان, شرایط ایجاد افسردگی را در هر فرد مهاجری مهیا می کند و جلوگیری از آن نیز حتما نیاز به تخصص و علم روانشناسی دارد. البته جهت یادآوری بگویم که اگر ما چهارتا کتاب روانشناسی خوانده ایم و یا به صحبت های دکتر هلاکولایی گوش کرده ایم دکتر روانشناس نیستیم و همچنان نیاز داریم که بعد از مهاجرت به آنها مراجعه کنیم.

خوب من دیگر گرسنه ام شده است و باید بروم به یک مغازه سوپ فروشی که تازه در نزدیکی شرکت ما افتتاح شده است.

۱۶ نظر:

  1. مردی از سرزمین خورشید۷ اردیبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۵۹

    --------
    همراه شو ای عزیز که این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود
    -----
    ارش جان مرسی از نوشته خوبت این شعر بالاهم برای تو گفتم راستی من اصلا نگران زبان انگلیسی نیستم اخه 7 سال دارم انگلیسی کار می کنم سعی می کنم حداقل روزی یک ساعت سریال یا فیلم امریکایی ببینم که یادم نره خیلی خیلی دوست دارم با یک امریکایی حرف بزنم ببینم چند مرده حلاجم اخبار یا فیلم که می بینم اکثرا برام ادیه جز بعضی از کلمات. مثلا همین ویدویی که از ایرانیان مقیم امریکا بود 70درصدش رو کامل فهمیدم .
    خلاصه که من از 13 سالگی فکر این بودم که ایران جای من نیست .
    از اینکه دست من تیر خورده لنگان خیزان رو از سیاره زمین می گیری تشکر
    . دوست دار تو
    Man from land of sun

    پاسخحذف
  2. دستت درد نكنه. بله بدون فيلتر شكن هم جواب ميده ديگه
    واقعن آدم يه حس بدي پيدا ميكنه هر چي مظلوم و ساكت هستي بازهم يه گيري ميدن بهت

    عيبي نداره ايشالا كه بلا ها بدور باد

    پاسخحذف
  3. بقول معروف

    آخييييييييييي جيگگررررررررررررررر

    ناراحت نباش

    پاسخحذف
  4. دوست عزيز آرش جان
    اين صبحتهاي تو كه بسيار مهم و حاوي حقايقي است همانند تمامي امور مربوط به انسان نسبي است شما چون خود در ايران جز افراد با زبان غالب(رسمي)هستي و مزه اين تبهيضها را نچشيده اي ممكن است دشواري اين شرايط را بسيار سنگين احساس كني اما اگر يك كرديا آذري يا بلوچ يا..... باشي و روحت از بدو تولد تازيانه تبعيض و اجبار را تحمل كرده باشد و همواره به دليل اشكال در فارسي و لهجه تورا مسخره كنند و حق تحصيل به زبان مادري را نداشته باشي آنگاه بودن در آمريكا با ايران آنچنان فرقي ندارد تنها ما در ايران به دليل همجواري چند هزار ساله برخي نقاط مشترك ميلي يا اجباري را داشته ايم منظور من تنها حاكميت نيسست فرهنگ عامه نيز بر حقير شمردن زبانهاي ديگر ايراني است.لذا من با اطمينان ميگويم براي غير فارس زبانان ايراني شدت مسئله ذكر شده شما بسيار پائين تر يا تطبيق با شرايط جديد بسيار آسانتر است
    در پايان مثالي ميزنم در كتابچه راهنماي مهاجرت دولت كانادا در چندين بخش اصرار شده است كه به زبان مادري در خانواده صحبت كنيد اما در ايران تحت فشار همه جانبه بسياري افراد غير فارس ناچارندبا فارسي آنهم لهجه ناب تهراني!! با كودكان خودسخن بگويندتا مسخره نشوند

    موفق باشي
    دلاور

    پاسخحذف
  5. salam
    mikham az kodaye piano va akvariometoon estefadeh konam lotfan
    rahnamaeem konid lotfan
    log e nazi darin

    پاسخحذف
  6. شما عزیزان که قومیت های مختلف دارید به هر حال به ناچار با زبان فارسی از کودکی آشنا میشوید که بسیار به تسلط شما به فارسی کمک می کند ولی یک مهاجر معمولا در بزرگسالی با زبان جدید روبه رو می شودکه باعث می شود هرگز نتواند در زبان جدید احساس خود بودن داشته باشد. حس می کند یک آدمیست که باید دائم کت و شلوار پوشیده باشد و نمی تواند لباس راحت خانه را به تن کند.

    پاسخحذف
  7. آرش جان، تعابیر خیلی زیبایی در مورد فیلترینگ به کار بردی. گرچه فیلترینگ واقعا زشت است و اصلا زیبا نیست ولی تعابیر تو تا حدی آرامم کرد. به علاوه ممنون که نیاز مراجعه به روانشناس و روانپزشک را در پیشگیری از عوارض و یا درمان عوارضی که تاامروز به نظر عامه عادی و نتیجه طبیعی یک بحران می آمد، ترویج می کنی.امروز روزی نیست که ما بعد از رویارویی با بحرانهای مختلف ناگزیر ، به انواع عوارض مبتلا شویم و بعد از مدتها به یک از کار افتاده روحی بدل شویم. چیزی که بسیار ستوده می شد این بود که به عنوان مثال پس از مرگ یکی از همسران دیگری نیز پس از مدت کوتاهی فوت می کرد که این نشان دهنده آسیب های متعددی در روح و روان همسر داغ دیده بو ده است و اصلا جای ستایش ندارد. بلکه فرد داغدیده با مراجعه به متخصصین یاد می گیرد که چگونه به نوع دیگری از زندگی بپردازد، باز هم فرصت بهره وری از لذائذ حیات را به خود بدهد و مولد و موثر باشد.

    پاسخحذف
  8. آخیش.دیگه کامنتام کلمه کلمه نیست.تیر خوردگی فعلا خوب شد.ببخشید با جمله های کلمه کلمه اذیتت کردیم.
    این فیلتر های زندگی ما تمومی نداره.
    تصفیه با اکسیداسیون و لایه خاک وبستر باکتری و لجن فعال
    هنوز آب زلال نشدیم؟؟
    راستی این مرحله آخر تصفیه آب با لجن فعال منو یاد اون پست جنجالی انداخت.یعنی ایرانیای مهاجر در مرحله آخر تصفیه هستن.

    شوشو

    پاسخحذف
  9. بنده قبلا چندین بار از شما انتقاد کردم اما این پستت عالی بود جانا سخن از زبان ما میگویی دست مریزاد

    پاسخحذف
  10. سلام آرش
    من حدوده چهار ماهی هست که وبلاگت رو دنبال میکنم و از مطالب آموزنده ای که در مورد مهاجرت و آداب معاشرت و شرایط اجتماعی جامعه ی امریکا نوشتی استفاده میکنم ولی این پست جدیدت رو زیاد نپسندیدم چون تو با توجه به شرایط خودت این مطالبو نوشتی.تا اونجایی که اطلاع دارم در زمان ورودت به امرکا حدود سی و هفت سال سن داشتی و با توجه به پست های قبلیت من حس میکنم که در زبان ورودت هم زبان انگلیسیت زیاد خوب نبوده(خوب تو حس نمی کنی که به خاطره سن بالایی که داشتی نتونستی مهارت های لازمو بدست بیاری)،و تو این پستت جایی که نوشتی "خلاصه کلام این که یک مهاجر به ندرت می تواند تا قبل از گذشت چند نسل, خودش را با یک محیط بیگانه تطابق کامل دهد." یه حسه بدی به من میده مثل این میمونه که بگی "برای من اینطور بوده و چون من می گم پس تو هم هر چه قدر زور بزنی نمی تونی مهارت های لازم برای ارتباط بر قرار کردن با دیگران و تطابق با محیط رو به دست بیاری و نه تنها تو بلکه نوه و نبیره و ندیده ات هم توانایی این کار رو ندارن" خوب یه همچین شرایطی با توجه به شرایط تو مخصوصا سن بالایی که برای مهاجرت داشتی بوجود اومده و نباید چنین حسی رو به کی که قصد داره تا دو سال دیگه به کانادا مهاجرت کنه و هجده سال هم بیشتر نداره منتقل کنی، من یا کسانی که در این سنین مهاجرت میکنن قطعا قدرت و توانایی بیشتری در انطباق با محیط جدید رو دارن در ضمن شما اگه قبل از مهاجرت به صورت حرفه ای تری روی زبان انگلیسی کار می کردی مشکل متوجه نشدن حرف دیگران رو نداشتی.
    کلام آخر ، دیگه از این پست های مایوس کننده ننویس.

    پاسخحذف
  11. hi
    could check your yahoo email
    akbarilor

    پاسخحذف
  12. من سال آخر دکترايم در ونکوور به علت مشکلات فراوان با استاد راهنمايم به مرکز مشاوره دانشگاهمان مراجعه کردم. آنجا پس از آنکه فهميدند هنوز به آينده اميدوارم و قصد خودکشی ندارم خيالشان راحت شد و گفتند که لازم نيست دوباره به آنها سر بزنم. يکی دوجا هم معرفی کردند که در صورتی که استادم دری وری می گفت می توانستم به آنجا مراجعه کنم.
    م. ع.

    پاسخحذف
  13. "مهم تر از همه اینکه زبان انگلیسی برای او زبانی است که می تواند تمامیت وجود خود را با آن ابراز کند."
    دوست عزیز با این جمله ات مخالفم هیچ کس با هیچ زبانی نمی تواند تمام وجودش را بیان کند.وجود انسان اگر بینهایت نباشد خیلی خیلی عظیم است.

    پاسخحذف
  14. It doesn't matter what people say
    And it doesn't matter how long it takes
    Believe in yourself and you'll fly high
    And it only matters how true you are
    Be true to yourself and follow your heart

    پاسخحذف
  15. aza.joon

    akh gofti .... akh gofti arash ...
    man ke 22 salame ba dadasham ke 16 saleshe ye donya too zaban fargh darim

    kolan be nazare man age adam chand saale high school o inja nabashe ... faghat ye copy o taghlid mikone .... albate age too hamon highschool ham ba canadai / amricai ha hang out kone ta kheili chiz haro kam kam befahme

    man ke alan kheili be ham rikhtam ...

    :(

    9 mahe too in mamlekatam

    dast az pa deraz tar

    100 000 bishtaremon rafte
    kesi kar nadare
    zaban ham tatil
    manam montazere javabe admission e university hastam
    adam haye inja ham mese iran nistan
    doost ha famil ha ....
    man ba tamae doosta ye joorai rabeteye ehsasi dashtam
    vaghean care mikardim ,,, hanoz ham ba kheilihashon dar tamasam
    vaghean har kari az dastemon bar biad bara hamdg mikonim
    vali inja injori nist

    asabam kheili khorde

    babam ke bargashte sare matabesh
    faghat eyd o omad
    mamanam ham alan raft iran

    asab nadaram !!!!

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.