۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

علاءالدین




راستش در این مدت دو بار مطلب نوشتم و هر دوی آنها را قبل از انتشار پاک کردم. از بس فکرم به خرید خانه مشغول شده است که شده ام مثل حاجی بازاری هایی که مدام از داراییها و اموال خودشان حرف می زنند. واقعیت این است که امثال من باید یک لاقبا باشند تا وجودشان ارزش پیدا کند در غیر اینصورت بدرد لای جرز هم نخواهم خورد. شده ام یک مرفه بی درد که از روی شکم سیری حرف می زند. واقعیت این است که ما عادت کرده ایم که برای بقای خود و اطرافیانمان و رهایی از گرسنگی مبارزه کنیم و عادت کرده ایم که برای گرفتن حق خود از دیگران بجنگیم. تک تک ما در ایران جنگجو هستیم و وقتی ما را به یک منطقه غیر جنگی میبرند احساس بی عاری و بیهودگی به ما دست می دهد.


شاید خیلی از شما فکر کنید که من انسان سخت کوش و پر تلاشی هستم که توانسته ام در امریکا به اندازه خودم موفق باشم ولی نظر من در مورد خودم اینطور نیست. اگر در ایران یک درجه تنبل بودم اینجا ده درجه تنبل شده ام. علت آن هم خیلی ساده است و بخاطر این است که من الآن در لبه تیغ راه نمی روم. اگر در ایران یک ماه حقوق نمی گرفتم وسایلم سر کوچه بود و می بایست راه می افتادم و دست نیاز به سمت فامیل و آشنا دراز می کردم تا بلکه وامی به من بدهند و اموراتم بگذرد. البته هیچوقت چنین اتفاقی نیفتاد و من همیشه روی پای خودم بودم ولی این فکر همیشه با من بود که اگر کارم را از دست بدهم چنین اتفاقی خواهد افتاد.


ولی در امریکا اگر بی کار شوم تا یک سال ماهی نزدیک دو هزار دلار حقوق بیکاری می گیرم و حتی یک سال دیگر هم می توانم آن را تمدید کنم. مثل این است که به شما بگویند از روی لبه یک دیوار پنج متری عبور کنید و به سمت دیگر آن بروید. در ایران شما می دانید که اگر از آن بالا بیفتید خواهید مرد و تنها پشت گرمی شما این است که اطرافیان شما دستتان را بگیرند و نگذارند که سقوط کنید. ولی در امریکا یک طناب محافظ به شما وصل است و شما می دانید که اگر تعادلتان را از دست بدهید و سقوط کنید آن طناب شما را آویزان نگه می دارد و از برخورد شما به زمین جلوگیری می کند. خوب معلوم است که در این حالت شما با خیال آسوده و اعصاب راحت از روی دیوار خواهید گذشت و اگر هم بترسید ناشی از بی روحیه بودن و ضعف روحی خودتان است نه شرایط موجود.


بی خود نبود که آقای مولوی گفت مرد را دردی اگر باشد خوش است, درد بی دردی علاجش آتش است. احتمالا او هم در زمان گفتن این شعر درد بی دردی داشته است و شکمش هم سیر بوده است. من فکر می کنم که منظور آقای مولوی از آتش در این بیت زن باشد چون زن گرفتن با اینکه گرفتاری در آتش است و درد سوختن دارد ولی لااقل درد بی دردی را درمان خواهد کرد. البته این شعر فقط برای امریکا کاربرد دارد چون در ایران مردم به اندازه کافی درد دارند و نیازی به درمان درد بی دردی ندارند. در امریکا ازدواجها و مسائل دیپلماتیک همراه با داستانهای دراماتیک و زجرها و شکنجه های خاص خودش است که لااقل درد بی دردی آنها را جبران کند. بهرحال هر مرد و زنی حتی اگر امریکایی باشد وقتی ببیند که همسرش در بغل فرد دیگری است آنقدر درد می کشد که درد بی دردی خود را فراموش کند. اگر فیلم آنفیتفول یا بی وفا را ببینید, متوجه می شوید که یک خانواده امریکایی که در رفاه کامل زندگی می کند و غصه پول آب و برق و اجاره خانه و غذا و میوه را ندارد, چگونه با مسائل دراماتیک و دیپلماتیک برای خودشان مشکلات عدیده ایجاد می کنند.


ممکن است من را مسخره کنید و یا به من بخندید ولی من حسرت دورانی را می خورم که در یک خانه کوچک در نظام آباد زندگی می کردیم. شبهای زمستان با یک چراغ علاءالدین که همیشه بوی نفت می داد اطاق را گرم نگه می داشتیم. کتری آب بر روی چراغ زوزه می کشید و بخارش پنجره ها را مات می کرد. سفره در وسط اطاق پهن می شد و هشت نفر آدم دور آن می نشستیم. اگر مرغ و یا گوشتی در غذا بود مادر بزرگ آن را به قسمت مساوی بین همه تقسیم می کرد تا به هر نفر یک تکه کوچک برسد. معمولا من و داییم سر اینکه تکه گوشت کدام یک از ما بهتر و یا بزرگتر بود با هم جدال می کردیم و پدربزرگ فریاد می زد که هش کره خرها! عذایتان را بخورید. می دانم که زیبایی آن دوران فقط در ذهن کودکانه من نقش بسته است و واقعیت آن برای افرادی که مسئول گذران امور خانواده بوده اند زجرآور و دردناک بوده است و احتمالا همین دردهای مشترک اقتصادی به همراه کوچک بودن فضای زندگی, انسانها را به یکدیگر نزدیکتر می ساخته است.


دیروز وقتی به خانه جدیدم رفتم تا آن را دوباره بررسی کنم به این فکر کردم که در این هفتاد سالی که از عمر این خانه می گذرد چه خانواده هایی در اینجا زندگی کرده اند و چه ماجراهایی داشته اند. احتمالا هر گوشه و کنار این خانه برای آنها پر است از خاطرات ریز و درشتی که در کنار یکدیگر داشته اند. و متوجه شدم که من چقدر با آنها بیگانه هستم. من از کلمه تعلق خیلی بدم می آید و اصولا با استفاده مادی و معنوی از این کلمه مشکل دارم و آن را یک خیال واهی می دانم. ولی دیروز برای اولین بار دریافتم که تعلق مناسب ترین کلمه ای است که می توانم در آن شرایط به کار بگیرم و بگویم که من به این مکان تعلق ندارم.

می خواستم این متن را هم مانند دو متن گذشته پاک کنم ولی پیش خودم گفتم که شاید شما فکر کنید که من شما را فراموش کرده ام. فعلا شما تنها یادگاران من از گذشته خودم هستید و نمی خواهم که این ارتباط قطع شود. بنابراین هر آنچه را که هست باقی می گذارم که شما هم بخوانید.
روزتان خوش

۲۷ نظر:

  1. با سلام
    خوشحالم از اینکه بالاخره با یک پست جدید ، وبلاگتون را آپ کردید!!! من مُردم از بس که آمدم به این وبلاگ و دیدم که هنوز مطلب جدیدی نگذاشتید!!!
    متأسفم که در آنجا ، احساس غربت می کنید!!! نمی دانم چه توصیه ای برای رفع این احساس تلخ بنمایم؟!!! فقط امیدوارم که هر چه زودتر مشکلات و غم هایتان پایان بپذیرد!!!
    با تشکر

    پاسخحذف
  2. سلام... بیا جامونو عوض کنیم...ولی منم الان که فکر می کنم میبینم اگه منم برم دلم تنگ میشه... اصلا حوصله ندارم امروز....توهم غمناک بنویس...
    گودلاک

    پاسخحذف
  3. آرش عزیز
    من هم اینجاهستم ولی باز هم دلم تنگ است و احساس بی تعلقی می کنم.به نظر من این احساس به مکان ربطی نداشته و به زمان مربوط است.به اتفاقات خوشایندی مربوط است که در یک زمان خاصی افتاده و ما آنرا نا خود آگاه به مکان نسبت میدهیم.من خودم مدتی پیش به خانه زمان کودکیم رفتم ولی نه آن احساسهای خوشایند دوباره سراغم آمد و نه حاضرم دوباره بروم و آنجا زندگی کنم.

    پاسخحذف
  4. سلام دوست عزیز میدانم با کمبود وقت مواجهید اما ای کاش سعی میکردید به نظرات پاسخی هر چند کوتاه اما به رسم ادب بدهید. حس غربت ارتباطی به مکان ندارد این را تا 10 سال پیش نمیدانستم اما با ظهور معجزه اینترنت و خواندن دلنوشته های مهاجران متوجه شدم که حس غربتی که آنها گاهی از آن میگویند را بسیاری از ساکنین خانه پدری نیز گاها تجربه میکنند نمیدانم منشا این حس چیست اما شاید به نوعی درد بی دردی نوع بشر را دوا میکند.
    شاد باشید

    پاسخحذف
  5. سلام دوست عزیز
    چند ماهی میشود که نوشته های زیبای شما را میخوانم. جالب است بدانید بدون اینکه شما را بشناسم ولی احساس رفاقت زیادی با شما دارم.دوست دارم در مورد شما بیشتر بدانم و و از تفکرات شما که در قالب نوشته هایتان میخوانم استفاده کنم. مسائل اطراف را به خوبی تحلیل میکنید و اتفاقات رخ داده شده را بدون حاشیه تشریح . در مورد تنهائی و غربت، به نظر من همه انسانها به همه دنیا تعلق دارند. چون همه ما بر اثر اتفاق در یک نقطه با یکسری فرهنگها و آداب و رسوم و از یک تیره به دنیا آمده ایم.میتوانستیم ساه پوست و یا زرد پوست یا شاید هم چشم بادومی باشیم. ولی الان همینی هستیم که هستیم. پس نباید با این احساس که به این مکان تعلق نداریم خود را از دیگران مجزا بدانیم. بحث خاطرات جداست که هیچکس منکر آن نیست.
    به هر حال امیدوارم همیشه موفق و سربلند باشید.

    پاسخحذف
  6. سلام رفیق
    آهنگ Losing My Religion از R.E.M رو بگیر و گوش کن.
    کلیپش رو هم ببین.
    بدردت میخوره

    پاسخحذف
  7. مرسي آرش جان
    من مشتري هر روز وبلاگت هستم اما كمتر كامنت ميگذارم
    سپاس

    پاسخحذف
  8. اولين پستي بود كه عميقا با حرفات احساس نزديكي كردم.
    شايد همين درد بي دردي است كه ما رو داره ميسوزونه اما مفهوم حرف اين عبارت اين نيست كه درد نيست بلكه اينه كه به درد خو كرده ايم و صبر بريده و هنوز هم صبر مي كنيم و نمي دانيم كه كي به آرزوها مون مي رسيم و اون دلخوشي را كه ميخوايم بدست مياريم. واقعا همدردي و گفتن اينكه همة ما دردي درونمون داريم كه همراه با خودمون هم داره مي پوسه
    شايد زماني برسه كه همه چي واسمون بي اهميت بشه، باز هم خدا رو شكر كه همديگرو نمي شناسيم منظورم تو وهمة كامنتر هات اما جوي ايجاد شده كه توش اطمينان ايجاد شده و حتي با اين وجود اين همدردي ميتونه استرس رو از ذهن من يكي حداقل كم كنه

    من از تو اينجا براي بار چندم تشكر ميكنم ازينكه اين رشته دوستي رو كه ايجاد شده حفظ ميكني
    دوست عزيز در همة اموراتت موفق باشي
    بهر حال هم لياقتشو داري و تلاش لازم رو هم ميكني

    ارادتمند ركسانا

    پاسخحذف
  9. ma mohajeran..... e bi ja o makanim :D

    پاسخحذف
  10. آرش عزیز
    تعلق با خاطره ها بوجود میاد. تو برای این فکر می کنی به اون مکان تعلق نداری چون برات غریبه است و هیچ خاطره ای از اونجا نداری.
    من پارسال زمستون که اومدیم این شهر خیلی دلم گرفته بود . همه جا برام غریبه بود و همین احساس رو داشتم که به اینجا تعلق ندارم. الان واقعا بهتر شدم حتی با این خونه ای که توش هستیم بیشتر احساس نزدیکی می کنم. و هی برای هر گوشه اش نقشه می کشم و کلا الان دوست دارم اینجارو.
    برای خرید خونه احساسی برخورد نکن که به اینجا تعلق ندارم به اونجا تعلق دارم! ببین اگه می ارزه بخرش. اگه نه بگرد یکی بهترشو پیدا کن. همیشه هم که تنها نمی مونی.

    پاسخحذف
  11. مردی از سرزمین خورشید۳۰ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۱۷:۰۹

    buddy that was the best

    پاسخحذف
  12. تو ايران خونه اگه عمرش از 20 سال بگذره بهش ميگن كلنگي ولي تعجب ميكنم كه شما با چه تفكري رفتي خونه 70 ساله تو آمريكا رو خريدي؟ آيا با اين كار پولت رو دور نريختي؟

    پاسخحذف
  13. این حس سرگشتگی است

    پاسخحذف
  14. سلام
    من حدود یک هفته پیش با وبلاگ شما آشنا شدم و در عرض دو روز همش را خوندم. قلم گیرایی داری و نوشته هایت خیلی من را تشویق به اومدن به آمریکا می کنه. من امسال از یک دانشگاهی تو میشیگان برای دکترای نرم افزار پذیرش با فاند گرفتم. خیلی مردد بودم که کار اینجا را ول کنم و بیام اونجا، اما نوشته هایت تردیدم راکمتر کرد.

    پاسخحذف
  15. ما همیشه عادت کردیم حسرت بخوریم
    چون هیچوقت بطور کامل احساس خوشبختی نکردیم یا حداقل دوره زمانی رو یادمون نمیاد که این احساس رو داشتیم . البته دلایل زیادی داره که فعلا ولش

    اما باید یاد بگیریم که هر روز یه زندگی جدیده و باید سعی کنیم اون روز رو به بهترین نحو مثل یک جشن برگزار کنیم . خب طبیعتا تو کشوری مثل آمریکا یا هر جایی خارج از ایران نوع نگاه به یک جشن می تونه متفاوت باشه و این کار رو برای ما سخت تر می کنه
    اما چاره ای نیست
    به قول معروف همینه که هست
    پس من اگه جای تو بودم به حال بیشتر توجه می کردم و به عنوان کسی که حالا با شانس یا تلاش به موفقیتی رسیده سعی می کردم قدر این موقغیت رو بدونم .
    البته این نظر کلی من بود . منظورم این نبود که ایرانی بودنت و گذشتت رو فراموش کنی
    امیدوارم منظورم رو رسونده باشم
    *****************************************
    یه تشکر خیلی خیلی زیاد بابت توضیحات عالی و مقایسه های بی نقصت . واقعا این وبلاگ همون چیزیه که اونایی که می خوان ایران رو ترک کنن حتی قبل از گرفتن پاسپورت باید با دقت بخونن تا آگاهانه و از روی فکر تصمیم بگیرن

    بازم ممنوم
    موفق باشی

    پاسخحذف
  16. درود.خيلي با حس بود. راستي چه جالبه من هم بزرگ شده محله گرگان هستم. به هم نزديك بوديم يه موقعي!

    پاسخحذف
  17. سلام آرش جان
    با این پستی که گذاشتی دلم خیلی برات تنگ شد%
    ____بهنود____

    پاسخحذف
  18. می تونستید دو تا پست قبلی رو پاک نکنید.بلکه بالاش دو سه تا کلمه کلیدی می ذاشتید تا هر کی خوشش اومد بقیه متنو بخونه.مثلا می ذاشتید
    کلمه کلیدی این پست:خونه خریدن من،پول
    در ضمن شما هم مثل اکثر ما ایرانیا دوره درد رو تحمل کردید.درد بی دردی هم یه کم لازمه.ضمن اینکه به نظر من شما همچین بی درد هم نیستید.همین انطباق با یه فرهنگ جدید . حرص خوردن در مورد اوضاع فعلا ایرانیا و چیزای دیگه.این دردا از درد نون و گوشت خورنده ترن.
    شوشو

    پاسخحذف
  19. سلام
    به نظر من هیچ اشکالی نداره اگه ما هم با دل مشغولی ها و هیجانت از خریدن خونه جدید همراه بشیم، کاش پاکشون نمی کردی...

    پاسخحذف
  20. بعضی دردها مال ایران، آمریکا، آفریقا یا جای دیگه نیست ... این دردها مال ذات بشره که از عمق احساس و ناخودآگاهیش نشات می گیره ... غربت تو همه آدما هست حالا چه تو دیار خودشون و چه در مملکت غریب، فقط شکلش عوض می شه ... حافظ هم که تو عمرش پاشو از شیراز بیرون نذاشته بود گفته : من ملک بودم و فردوس برین جایم بود/ آدم آورد در این دیر خراب آبادم! ... این درد در همه ما کم و بیش هست: جایی که هستیمو دیر خراب آباد می دونیم و دائما افسوس یه فردوس برین رو می خوریم
    مخلصیم
    Ala

    پاسخحذف
  21. سلام آرش جان
    ای کاش پست ها رو نمی کردی .
    امیدوارم همیشه همیشه همیشه همیشه شاد باشی...
    علی...

    پاسخحذف
  22. باور کن احساسات نوستالوژیکم را زنده کردی.
    توصیه ای که همیشه به دوستانم می گم به تو هم می گم:
    "از زندگیت لذت ببر "

    پاسخحذف
  23. "در امریکا یک طناب محافظ به شما وصل است و شما می دانید که اگر تعادلتان را از دست بدهید و سقوط کنید آن طناب شما را آویزان نگه می دارد و از برخورد شما به زمین جلوگیری می کند. خوب معلوم است که در این حالت شما با خیال آسوده و اعصاب راحت از روی دیوار خواهید گذشت و اگر هم بترسید ناشی از بی روحیه بودن و ضعف روحی خودتان است نه شرایط موجود."
    دوست عزیز کشته مرده این قسمتش هستم. اینجا یعنی ایران ، اداره بیمه از اینکه بیکاربشی بخواد پول بده فرار میکنه و هزار تا تبصره میذاره پیش پات تا به ... خوردن بیوفتی. به همین خاطر هست که ما ایرانیها (به استثنای من) هر چی مفت باشه و دولتی هم باشه خودمونو خفه میکنیم مخصوصا وقتی قراره ساندیس بدن.
    دوست عزیز از شخصیت شما خوشم میاد. اینو میگم چون مدتیه دارم روحیاتتو رصد میکنم.
    مخلص شما

    پاسخحذف
  24. سلام دوستان
    با تشکر از لطف همه شما می خواستم یادآوری کنم که در قسمت راست وبلاگ یک پنجره جستجو وجود دارد که می توانید نوشته ها را بر اساس موضوع جستجو کنید. مثلا اگر تایپ کنید حیوان مطالب مرتبط این وبلاگ را در مورد حیوانات خانگی می آورد و یا اگر تایپ کنید اداره, موضوعات مرتبط با اداره را می آورد.
    بخاطر این یادآوری کردم که یعضی از دوستانی که تازگیها به جمع ما پیوسته اند از من درخواست می کنند که مطالبی را بنویسم که قبلا نوشته ام و می ترسم که اگر دوباره در مورد آنها بنویسم حوصله دیگر دوستانی که آنها را خوانده اند سر برود.
    باز هم از اینکه وبلاگ من را می خوانید تشکر می کنم

    پاسخحذف
  25. اي كسي كه از اول شروع كردي به خوندن كامنتها...
    اين كامنت فقط براي سر كار گذاشتن تو بود!!!
    برو بعدي!!!

    پاسخحذف
  26. سلام آرش عزیز

    مثل همیشه به عنوان کسی که چند وقت دیگه به امید خدا دارم میام امریکا از نوشته هات میاموزم و لذت میبرم

    حس نوستالژیکت هم جالبه و قابل درک !

    در مورد بی دردی گفتی یاد حکایتی که پدرم روزی برام نقل کرد افتادم:

    "روزی جوانی از پیری پرسید:درد بی پولی بیشتراست یا عاشقی؟

    پیرمرد نگاهی به جوان انداخت و با آهی گفت:
    پسرم یک شب شاشبند نکرده ایی که جفتش یادت بره!"

    از زندگیت لذت ببر و آرامش رو دریاب عزیز دل انگیز
    ارادتمند
    :)

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.