۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

احوالات روزانه

کارم خیلی زیاد شده است. دو تا مهمان عزیز در خانه دارم. هوا آفتابی و گرم است. شب ها خنک می شود. ببو شب ها پشت در اطاقم میو می کند. آب و غذا دارد. برای خالی نبودن عریضه میو می کند. فیلم ترسناک دیدم. فال گرفتم. یکی از مهمان هایم ترسید. فکر کرد در خانه جن پرورش می دهم. گفتم خالی بستم. باور نکرد. میگه چون خونه جن داره ارزان خریدی. بیا و درستش کن. جیغ هم کشید. همسایه ها خواب بودند. حمام طبقه بالا را شست. از سقف طبقه پایین آب آمد. قابلمه گذاشتیم زیر آب. آب رفت تو کانال بخاری. یکیشون داره میره لس آنجلس. می خواهد کار پیدا کند. گفتم درس بخوان. گفت پول ندارم. گفتم بابات میده. میگوید فشار می آورد. می گویم نمی آورد. می گوید بابام هم می گوید نمی آورد. فردا بلیط اتوبوس دارد. دیگری می ماند. می خواهد زبان بخواند. امروز باید ببرم ثبت نامش کنم. بعد هم کار کند. بعد هم درس بخواند. همکارم اطاق می خواهد. همان دختری که جای دبورا آمده. با دوست پسرش به هم زده. شاید یک اطاق را به او بدهم. ببو چاق است. تاپاله فراوان دارد. یاد می گیرد کجا بریند. بعدش خوب می شود. مهمان خانه را مرتب کرد. تخت من را هم مرتب کرد. وسایلم را چید. شام درست کرد. کفش هایم را چید. وسایل روی میز را مرتب کرد. چایی درست کرد. پرده حمام را گذاشت پشت وان. باز کف حمام خیس شد. حوله گذاشتم. خدا کند از سقف آب نچکد. آخر هفته رفتیم بیرون. رفتیم کازینو. هر چه باختیم دوباره برنده شدیم. آمدیم بیرون. دوباره رفتیم. بیست و پنج دلار مفتی غذا خوردیم. سی دلار باختیم. آمدیم بیرون. وقت چشم پزشکی دیر شد. یک وقت دیگر دادند. رفتیم سنفرانسیسکو. خیابان سرپایینی بود. همه گفتند وای. فکر کردند سقوط می کنیم. منظره زیبا بود. از دور دریا معلوم بود. هوا نیمه ابری بود. هوا پاک بود. دریا آبی بود. آدم ها شاد بودند. همه جا رنگی بود. خیابان تمیز بود. مهمان گفت چرا خیابان تمیز است؟ گفتم نمی دانم لابد تمیز می کنند. رفتیم برکلی. جلوی دریا ایستادیم. خواستیم دور بزنیم. جریمه شدیم. باید بروم دادگاه. برگه بیمه هم به نام ماشین قدیمی بود. البته بیمه دارم. ولی باید به قاضی نشان دهم. خطای رانندگی کردم. حقم بود. ای کاش جریمه می شدم. بهتر از دادگاه است. نمی دانم چه می شود. شاید برایم کلاس آموزشی بگذارند. تا دور ممنوع را یاد بگیرم. پلیس بد اخلاق نبود. می خواستم بگویم گلی به گوشه جمالت. انگلیسی آن را نمی دانستم. بی خیال شدم. از برگه دادگاه تشکر کردم. اصلا نمی دانستم چیست. فکر کردم فقط تذکر داده است. از یک پلیس جلوی خانه پرسیدم. گفت باید بروی دادگاه. حالم گرفته شد. ولی حقم بود. تجربه می شود. برای یک مهمان لپ تاپ خریدیم. برای مهمان دیگر دوربین خریدیم. حساب بانکی باز کردیم. اول گفت نمی شود. بعد به یکی زنگ زد. بعد گفت می شود. بعد شد. دیر شد. باید بروم.

۸ نظر:

  1. سلام

    آدم ها شاد بودند ، آدم ها شاد هستند ، آدم ها شاد

    خواهند بود ۰۰۰

    :)

    پاسخحذف
  2. یکی از مهمانهایت۱ شهریور ۱۳۹۰، ساعت ۲۰:۵۴

    آرش جان تو که دیشب حسابی این دوست ما ترساندی!!! :دی خدا بگویم چکارت نکند!!! ( به سبک خودت حرف زدما)

    اما دستت درد نکند که حسابی به زحمتت انداختیم ، امیدوارم روزی بتوانم برایت جبران کنم. :)

    پاسخحذف
  3. این پست رو سعی کردی مثل لی لی http://liley.persianblog.ir/ بنویسی! خوب بود

    پاسخحذف
  4. خیلی خنده دار و باحال بود

    پاسخحذف
  5. نوشته هات نشون میدن
    هم میتونی با بچه ها همداستان شی
    هم سر از حساب و کتاب بزرگ تر ها در بیاری

    پاسخحذف
  6. ميشه بقيه پست قبلي رو بنويسي...

    پاسخحذف
  7. ar:
    با احتمال بسیار زیاد می گویم پست قبلیت به سرنوشت پست جن گیری ات تبدیل می شود کلا باید سرکاری باشد.

    پاسخحذف
  8. مهمونتون همینگوی نیست؟!

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.