۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

ماجراهای باورنکردنی

چند روزی است که خیلی سرم شلوغ است و جلسات زیادی در سر کار داریم و چنین شد که نتوانستم مطلب جدیدی را برای شما بنویسم. انگار که تازه پس از پنج سال من را که در گوشه ای لمیده بودم کشف کرده اند و تلافی دوران آرامش را در می آورند. به هر حال الآن هم دمی را گیر آورده ام که برایتان یک چیزی بنویسم ولو چرت و پرت و پس از آن نیز باز گرفتار کار خواهم بود. چیزی که می خواهم برایتان بنویسم ممکن است کمی ترسناک باشد بنابراین اگر از نوشته های ترسناک خوشتان نمی آید و یا سن شما کمتر از هجده سال است بهتر است که از خواندن این نوشته خودداری کنید. در ضمن اضافه کنم که ممکن است این داستان واقعی نباشد و یا پیاز داغ آن را اضافه کرده باشم بنابراین من هیچگونه اطلاعاتی در مورد صحت این ماجرا به شما نمی دهم و خودتان باید عقل خودتان را قاضی کنید و چیزهایی را که با آن جور در نمی آید فقط بخوانید و سپس فراموش کنید. به آنهایی هم که به دنبال مطالب مهاجرتی هستند خواندن این نوشته را توصیه نمی کنم زیرا جز اینکه وقت آنها را تلف کند فایده دیگری ندارد. اگر معمولا کتاب می خوانید و یا کار مفید دیگری با وقت خود انجام می دهید نیز از خواندن این نوشته بی خیال شوید و آن را نخوانده رها کنید. در مجموع اگر علاف هستید و یا می خواهید اوقات فراغت خود را سپری کنید و یا اینکه  به خواندن نوشته های من معتاد شده اید با من همراه باشید تا برای شما یک ماجرایی را تعریف کنم که دیشب تازه خاطره آن برایم زنده شد.

بعضی وقت ها که آدم فیلم های ترسناک می بیند ممکن است خاطراتی در مغزش زنده شود و یا به یاد چیزهایی بیفتد که دیگران تعریف کرده اند و اگر شما در یک خانه بزرگ و چوبی تنها باشید ممکن است که حتی سایه های مختلف به شکل و شمایل روح در بیایند و شما را بترسانند. وقتی که همه جا تاریک است و ذهن شما آمادگی دیدن چیزهای ترسناک را دارد طبیعی است که شما دچار توهم دیدن اشباح می شوید و هر سایه روشنی را که می جنبد به شکل های ترسناکی برای خودتان مجسم می کنید. البته من از دزد و دیوانه زنجیری و سگ هار بیشتر از روح و جن می ترسم چون احتمال آسیب دیدن از گزینه های واقعی به مراتب بیشتر از گزینه های خیالی است. ولی داستانی که من می خواهم برای شما تعریف کنم مربوط به سال ها پیش می شود که من عاشق احضار روح و یا دیدن چیزهای عجیب و غریب بودم. برای همین به هر گوشه ای که خبری از کارهای روحی بود سرک می کشیدم و کتاب های مختلفی را که در این زمینه وجود داشت می خواندم. البته من هرگز به وجود روح اعتقادی پیدا نکردم و حتی چیزهای مختلفی را هم که می دیدم باعث نشد که من به وجود روح یقین پیدا کنم چون من اصولا آدمی نیستم که به هر چیزی به این سادگی ها معتقد شوم. شروع علاقه مندی من به مباحث فرا طبیعی از زمانی آغاز شد که یک نفر من را صدا زد و جان من را نجات داد. آن زمان جنگ بود  و من هم مثل هزاران نفر آدم دیگری که در شهر تهران زندگی می کردند به انفجارهای روزانه و فرود موشک ها عادت کرده بودم. آن زمان شب ها خاموشی بود و ما همیشه برای روشنایی از شمع استفاده می کردیم. زمانی که مادرم نبود من تفاله شمع  ها را جمع می کردم و آنها را در ملاقه داغ می کردم و یک نخ را هم از لبه فرش می کندم و آن را در قالب مقوایی می گذاشتم و روی آن شمع داغ می ریختم تا به خیال خودم شمع درست کنم تا در خرید آن صرفه جویی شود. ولی مادرم به شدت از این کار من بدش می آمد چون هم فرش را خراب می کردم و هم پول گاز زیاد می شد و اصلا کار معقولی نبود ولی من همچنان به کار تولیدی خودم ادامه می دادم و فقط دو کلمه حرف حساب می توانست من را از این کار منصرف کند.

یک روز که داشتم در آشپزخانه شمع تولید می کردم در یک دستم ملاقه با پارافین مذاب بود و در دست دیگرم هم قالب شمع و ناگهان صدایی را شنیدم که کاملا واضح من را صدا می کرد. معمولا آن ساعت مادرم به خانه نمی آمد ولی آن صدا آنقدر برایم زنده و مشخص بود که فکر کردم مادرم زود به خانه آمده است و من را صدا می زند تا کمک کنم وسایلی را که خریده است به داخل خانه بیاورم. در یک چشم به هم زدن ملاقه پارافین و قالب را به زیر کابینت پرت کردم و هم زمان با خاموش کردن گاز با آخرین سرعت از آشپزخانه به بیرون دویدم زیرا می دانستم که اگر مادرم متوجه شود که من چکار می کنم حسابم با کرام الکاتبین است و این زمان برای او بهترین فرصت است که من را در حال ارتکاب جرم غافلگیر کند و دو کلمه حرف حساب با من بزند. برای همین با آخرین قدرت و بدون تلف کردن ثانیه ای به بیرون از آشپزخانه پریدم و به محض اینکه پایم را از آنجا بیرون گذاشتم سقف آشپزخانه پشت سرم به طور کامل خراب شد و تمام آن به زیر آوار رفت. هنوز گمان می کردم که مادرم پشت در است و برای صدا کردن او به بیرون رفتم ولی کسی آنجا نبود. آن خانه بسیار قدیمی بود و سقف آشپزخانه که فرود آمده بود مخلوطی از کاهگل و چوب بسیار سنگین بود و اگر آنجا مانده بودم بعید به نظر می رسید که سالم بمانم. به هر حال این موضوع همان داستانی نیست که من می خواهم برایتان تعریف کنم و  این خاطره را فقط برای این تعریف کردم که بگویم آن اتفاق سبب شد که من به موضوعات غیر طبیعی و روحی بسیار علاقه مند شوم و برای کشف آن کتاب بخوانم و به محفل های مختلف سرک بکشم. ولی داستانی که می خواهم برایتان بگویم مربوط می شود به هفت سال پس از این ماجرا و من در آن مدت دوستانی پیدا کرده بودم که همه ما علاقه مشترکی در زمینه احضار روح و یا تجسد داشتیم و به عنوان سرگرمی آن را دنبال می کردیم.

یکی از دوستان من نیلوفر بود که شخصیت و ظاهر بسیار ترسناکی داشت و اگر او را می دیدید با چشمان زاغ و دماغ درازش شما را به یاد جادوگرهایی می انداخت که در فیلم های کارتونی دیده بودید. یک بار او به من گفت که یک فردی را توسط دوستش پیدا کرده است که می تواند کتابت القایی کند و قرار است که با دوستش و شوهر او به آنجا بروند. من را هم دعوت کردند که به عنوان کارشناس مسائل روحی کار او را ببینم و ارزیابی کنم که آیا حقه ای در کار است و یا اینکه آن فرد واقعا می تواند چنین کاری را انجام دهد. کتابت القایی یک اصطلاح روح بازی است که در آن روح به جسم مدیوم می رود و توسط قلمی که در دست مدیوم است جواب سوال هایی که از او می پرسند را بر روی کاغذ می نویسد. من به جلسات زیادی رفته بودم که در آن کارهای مختلفی از جمله تجسد انجام می شد ولی این اولین باری بود که می خواستم به یک جلسه کتابت القایی بروم. آن روز جمعه بود و من بچه ها را طبق قرار در پیچ شمیران ملاقات کردم و با هم به طبقه دوم خانه ای رفتیم که به نظر می آمد قدیمی باشد. از آنجایی که دوست نیلوفر قرار بود برای انجام این کار به آن مرد پول بدهد من بسیار به او مشکوک بودم و  از قبل به آنها گفتم که طرف شیاد و کلاهبردار است و برای اینکه پول بگیرد می خواهد سر شما را شیره  بمالد. وقتی در خانه را باز کردند مردی را دیدم که اصلا شبیه دراویش نبود و به قیافه اش می آمد که شارلاتان باشد برای همین من از همان اول قیافه عبوسی به خودم گرفتم و فقط می خواستم که زودتر کارش تمام شود و به خانه برگردم. در آن خانه یک مرد و یک زن دیگر هم بودند که ظاهرا آنها هم برای دیدن این جلسه به او پول داده بودند. بر خلاف بقیه شیادان در خانه این مرد هیچ نشان و علامتی از چیزهای عجیب و غریب نبود در حالی که معمولا این افراد سعی می کنند فضای خانه را طوری تزئین کنند تا ذهنیت افراد برای کارهای عجیب و غریب آماده شود.

من اولین بار بود که دوست نیلوفر و شوهرش را می دیدم و یکی از عزیزانش تازه مرده بود و او می خواست که روح او را احضار کند و با او حرف بزند. آن مرد و زن غریبه هم که آنجا بودند ظاهرا می خواستند با کسی از مردگانشان ارتباط بر قرار کنند ولی در آن جلسه اتفاق بسیار ترسناکی رخ داد که هرگز نوبت به آنها نرسید. ماجرا از اینجا آغاز شد که همه ما بر روی زمین به صورت یک دایره نشستیم و یک میز کوچک و کوتاه نیز در وسط قرار گرفته بود. یک دفتر صد برگ و یک خودکار نیز بر روی میز قرار داشت تا آن فردی که قرار بود یک روح به بدنش منتقل شود بتواند توسط آن قلم چیزهایی را بنویسد. من هم در  کنار نیلوفر نشسته بودم و سمت چپ من هم آن زن و شوهر غریبه نشسته بودند. می خواستم تقریبا روبروی آن مرد کلاهبردار باشم تا بتوانم تمام حرکت های او را زیر نظر بگیرم و یا اینکه بتوانم مچ او را در حین شیره مالیدن بر سر آدم های ساده لوح و زودباور بگیرم. حتی هنوز هم اعتقاد دارم که فقط آدم های ساده لوح و زودباور این چیزها را باور می کنند. به هرحال همه ما نشستیم و آن آدم شروع کرد به خواندن وردهای مختلف و در حالی که چشمانش را بسته بود سرش را به اطراف می گرداند. من یک لبخند بر گوشه لبانم نقش بسته بود و زیر چشمی به اطرافیانم نگاه می کردم و دیدن چهره هراسان آنها برایم خنده دار و مسخره بود و پیش خودم فکر می کردم که چقدر آدم باید ابله باشد که چنین مزخرفاتی را باور کند. البته من به موجودات فراطبیعی اعتقاد داشتم ولی هرگز باورم نمی شد که چیزی به نام روح یک مرده وجود داشته باشد و بتواند به جسم یک نفر دیگر منتقل شوند. حتی الآن هم که این ماجرا را برای شما می نویسم چنین اعتقادی را ندارم و مطمئن هستم که برای آن واقعه بسیار ترسناکی که در آن روز اتفاق افتاد یک دلیل علمی و منطقی وجود دارد حتی اگر هنوز علم بشری نتوانسته است آن را کشف کند.

گمان کنم حدود پانزده دقیقه آن مرد اراجیف خواند و سرش را تکان داد و من هم که دیگر خسته شده بودم خمیازه می کشیدم و خودم را جابجا می کردم. بقیه کسانی که به دور آن میز نشسته بودند محو تماشای آن مرد و کارهای عجیب و غریب او شده بودند و از ترسشان حتی نمی توانستند آب دهانشان را قورت بدهند. بالاخره آن مرد به حرکات بی معنی خودش پایان داد و شروع به حرف زدن کرد و گفت که برای این کار اول باید یک فرد مناسب را در جمع پیدا کند. من در دلم گفتم خدا کند که من را انتخاب کند چون می توانم همه آنها را سر کار بگذارم و بر روی کاغذ جواب هایی را بنویسم که دلم خنک شود و مثلا داشتم فکر می کردم که اگر آن مرد از روح سوال کنند که اسمت چیست می نویسم به تو چه مردیکه شیاد کلاهبردار! خلاصه در همین فکرها بودم که آن مرد پس از یک وارسی کلی به نیلوفر اشاره کرد و به او گفت که او برای این کار مناسب ترین فرد است و باید مدیوم شود تا روح به بدن او برود و مراسم کتابت القایی اجرا شود. نیلوفر با اینکه خودش روح باز بود ولی آن روز ترسیده بود و گفت که من نمی خواهم مدیوم شوم و فقط می خواهم نگاه کنم چون دوست ندارم که یک روح دیگر وارد بدنم شود و کنترل آن را به دست خودش بگیرد. آن مرد دوباره یک نگاهی به همه انداخت و وقتی که من را نگاه می کرد یک ابرویم را بالا انداختم که خیلی مدیوم به نظر برسم و من را انتخاب کند ولی نگاه او از من عبور کرد و متوجه استعداد مدیومی عظیم من نشد. دوباره آن مرد گفت که فرد مناسب دیگری در این جمع وجود ندارد و فقط نیلوفر می تواند برای کتابت القایی مدیوم شود. نیلوفر دوباره انکار کرد و گفت که نمی خواهد این کار را بکند. در این هنگام دوست نیلوفر گفت که آماده است تا مدیوم شود ولی آن مرد قبول نکرد و گفت چون شرایط این کار را ندارد ممکن است خطرناک باشد و به او آسیبی برسد.

وقتی که من کلمه خطرناک را شنیدم در دل خودم خندیدم و پیش خودم گفتم که ای بابا من خودم این کاره هستم و جماعتی را سر کار می گذارم حالا این مردیکه قلچماق فکر کرده چهارتا هالو گیر آورده است و دارد با این کلمات سر ما را شیره می مالد. به هر حال نیلوفر که حاضر نمی شد این کار را بکند و بقیه هم که مناسب نبودند و آخر سر هم یک پولی از آن بدبخت ها می گرفت و همه را روانه می کرد. ولی دوست نیلوفر قصد نداشت که دست خالی از آن مجلس بیرون برود و اصرار می کرد که می خواهد با روح برادرش که دو هفته پیش خودکشی کرده بود ارتباط برقرار کند و بداند که چرا او این کار را کرده است. آن مرد هم زیر بار نمی رفت و می گفت که برایش مسئولیت دارد ولی دوست نیلوفر می گفت که تمام مسئولیتش به گردن خود من است و شما اصلا نگران هیچ چیزی نباشید چون برادرم من را خیلی دوست داشت و محال است که روح او به من کوچک ترین آسیبی برساند. سرانجام آن مرد با اکراه پذیرفت که دوست نیلوفر مدیوم شود و او هم روح برادرش را احضار کند و همین مسئله باعث شد که من در دقایق بعدی ترسناک ترین صحنه هایی را ببینم که هرگز انتظار مواجه شدن با آن را نداشتم. الآن که شما دارید این نوشته ها را می خوانید ممکن است که شب باشد و شما تنها باشید. سکوت همه جا را فرا گرفته است و شما گمان می کنید که در آن اطاق تنها هستید و اصلا به ذهنتان هم نمی رسد که ممکن است موجوداتی ناشناخته بسیار به شما نزدیک باشند. یعنی اگر آدم عاقلی باشید و منطقی فکر کنید اصلا به موجودات عجیب و غریب اعتقادی ندارید و از ترس پایتان را بالا نمی کشید که مبادا یک بختک قوزک پای شما را گاز بگیرد و یا یک دست اسرار آمیز از زیر مبل و یا زیر میز مچ پای شما را بگیرد و آن را ول نکند.

راستش همین الآن باید بروم ولی قول می دهم که در اولین فرصت ادامه این ماجرا را برای شما بنویسم.

۱۱ نظر:

  1. کلا خیلی بیمزه ای که مارا انگشت به دهن رها میکنی، حالا من با این روحی که مچ پایم را گرفته چه کنم؟

    پاسخحذف
  2. سلام

    " اگر علاف هستید و یا می خواهید اوقات فراغت خود را سپری کنید و یا اینکه به خواندن نوشته های من معتاد شده اید.. "
    ??????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????..........

    پاسخحذف
  3. عین تکرار بود.
    راستی چرا این پست را تکرار کردی؟
    من همه را حفظم.

    پاسخحذف
  4. من اصلا یادم نمی آید که این را نوشته باشم. اگر اینطور باشد لینکش را بده تا بخوانم و ببینم که حرفم دو تا نشده باشد. یا اینکه ماجرایش را عوض کنم که تکراری نشود!

    پاسخحذف
  5. کوروش جان. کار برایم پیش آمد مجبور شدم نوشته ام را قطع کنم. ان شاءالله اگر عمری باقی بود ادامه آن را هم می نویسم.

    پاسخحذف
  6. سارا کوچولو جان, شما هم از آن دسته خواننده هایی هستید که توصیه کردم وقت خود را به خواندن این نوشته تلف نکنید اگرنه تمام دکمه های کیبوردم برود پایین و گیر کند اگر قصد نسبت دادن صفت علافی و یا معتاد را به شما خواننده گرامی و با وفا داشته باشم. بعضی وقت ها نوشته هایی از من ترشح می شود که آدم را به یاد این عبارت می اندازد که هر که این نوشته را بخواند خر است!

    پاسخحذف
  7. سريالهاي مهاجرت واعتقادات روحي شروع شد

    آرش جان نشه مثل قضيه خواستگاري رفتن به شمال كه نصفه كاره ول كردي

    پاسخحذف
  8. ای بابا! خواستگاری را که کامل نوشتم. شاید شما نصفه خواندید. بهرحال الآن در حال و هوای روح و جن و پری سیر می کنم و نوشته های این طوری می چسبد.

    پاسخحذف
  9. من تمام پست های قبلی رو خوندم ولی این تکراری نیست . فکرکنم عزیز بالایی این داستان رو با پست جن گیری قاطی کرده

    پاسخحذف
  10. آرش جان
    مرض دارید پست رو نیمه کاره ول می کنید
    یا شایدم وقت پیامهای بازرگانیه
    ما تو این فاصله دستشوییمون رو رفتیم
    لطفا ادامه فیلم رو نشون بدید

    پاسخحذف
  11. وا منم گفتم گفتی۱۷ آبان ۱۳۹۰، ساعت ۸:۴۱

    هر وقت جای ترسناکش تموم شد منو بیدار کنید مامان مامان
    لو لو
    لبشتر بدانیم : در دنیا شش و نیم میلیارد روح زندگی میکنه


    البته من به روح مگسهای مرده اعتقادی ندارم

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.