۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه

رنگ پوست در امریکا

یکی از خوبی های زندگی کردن در امریکا این است که آدم با نژادهای مختلف دنیا در ارتباط است و با فرهنگ آنها بیشتر آشنا می شود. در ایران آدم شانس خیلی کمی دارد که با یک غیر ایرانی مواجه شود و با او رفت و آمد کند.  در حالی که اگر توریست های زیادی از کشور ما بازدید می کردند نه تنها رونق اقتصادی به همراه می آورد بلکه مردم ما هم با فرهنگ آنها آشنا می شدند. من قبل از این که به امریکا بیایم اگر در خیابان یک خارجی اروپایی و یا امریکایی را می دیدم در جای خود میخکوب می شدم و مثل بز به او نگاه می کردم. شاید هم گهگاهی بخت با من یار می شد و موردی پیش می آمد که من بتوانم از اندوخته دانش سال ها درس زبان انگلیسی که در مدرسه و دانشگاه خوانده بودم استفاده کنم و با بدبختی یک جمله بگویم و تازه اغلب هم طرف اصلا متوجه منظورم نمی شد. اصولا بیشتر کسانی که در ایران زندگی می کنند خارجی ندیده هستند مخصوصا جوان تر ها که تجربه ای از دوران قدیم ندارند و یا موردی برای آنها پیش نیامده است که به یک سفر خارجی بروند. من خودم دیگر از دیدن قیافه های یک نواخت حالم به هم می خورد و دوست داشتم آدم های جدیدی ببینم که فرهنگ و آداب و رسوم خاص خودشان را دارند. برای همین عاشق روستاها و مردم آنجا بودم و هر دفعه ای که این امکان برایم پیش می آمد و به یک روستای جدید می رفتم با آداب و فرهنگ جدیدی آشنا می شدم. تازه همه هم کلی من را تحویل می گرفتند و می گفند که آقای مهندس از تهران آمده است! خوب شرایط اقتصادی من طوری نبود که من بتوانم به یک مسافرت خارجی بروم ولی خیلی دوست داشتم که خارجی ها در کشور ما رفت و آمد کنند و من آنها را ببینم.  بعدها برای کار به دوبی می رفتم ولی در آنجا هم شانس زیادی برای ارتباط با نژادهای مختلف نداشتم چون سفرهایم کوتاه و پر مشغله بود. فقط در سفرهای دوبی توانستم کمی با هندی ها و افغانی ها ارتباط برقرار کنم و با برخی از آداب و رسوم آنها آشنا شوم.


ولی وقتی که به امریکا آمدم از دیدن انسان هایی با نژادهای گوناگون واقعا شاد شدم. شاید بتوانم بگویم که کشور امریکا گلچینی از تمامی نژادهای کره زمین است. البته منظورم از گلچین این نیست که همه کسانی که به امریکا آمده اند گل هستند بلکه منظورم این است که یک نمونه از هر نژادی در امریکا وجود دارد. حتی اگر یک دهکده کوچک و دور افتاده در ماداگاسکار وجود داشته باشد حتما یک نفر از اهالی آن دهکده و یا کسی که ریشه اش متعلق به آنجا است در امریکا زندگی می کند. حتی هر روستای دور افتاده و محرومی در ایران هم یک نماینده در امریکا دارد. البته این افراد به شیوه زندگی در امریکا خو گرفته اند ولی به هر حال فرهنگ بومی خودشان را هم در ذهن دارند و برخی از آنها را همچنان در زندگی خود حفظ کرده اند. من با هر کسی که در امریکا صحبت می کنم یک حرف جدیدی در مورد فرهنگ ریشه ای خودش برای گفتن دارد زیرا تمام امریکاییهای غیر سرخپوست مهاجر هستند و از یک گوشه ای از دنیا به این مکان آمده اند. ما در دنیا نزدیک به هفت هزار زبان زنده داریم که مردمی از یک نقطه در جهان با آن زبان گفتگو می کنند و حداقل یک نفر در امریکا وجود دارد که با زبان و فرهنگ آن مردم آشنایی داشته باشد. یکی از بهترین شهرهایی که من دیده ام و تنوع نژادی در آن کامل است شهر برکلی است که دانشگاه آن بسیار معروف است و تقریبا از همه جای جهان یک دانشجو در آنجا زندگی می کند. این شهر که جمعیت جوانی دارد به خوبی پذیرای تمام نژادهای مختلف است و بسیاری از افراد نیز با لباس های محلی خودشان رفت و آمد می کنند و به زبان خودشان حرف می زنند. وقتی در برکلی شما به یک مغازه ای می روید که متعلق به یک کشور و یا قوم خاصی است واقعا احساس می کنید که در آن کشور هستید. یک بار به یک رستوران پاکستانی در آنجا رفتم و یک لحظه فراموش کردم که این مغازه در امریکا است. اول اینکه تمام بشقاب ها و لیوان های آن مثل چلوکبابی های قدیمی ایران استیل بود و البته کثیف و کبره بسته. قاشق و چنگال هایش هم فکر کنم حلبی بود و یا یک چیزی در این مایه ها. البته تمام کسانی که در آنجا غذا می خوردند دستشان را تا مچ در ظرف غذا می کردند و آن را می پیچاندند و به دهان می گذاشتند. پس از اینکه در آنجا نشستم همه چپ چپ به من نگاه کردند و پس از یک مدت صاحب رستوران که یک آدم چاق و سبیل از بناگوش در رفته بود آمد و گفت چه می خوری؟ هیچ منوی غذایی در کار نبود و من یکی از غذاها را که نام برد گفتم که برایم بیاورد. یک تلویزیون چهارده اینچ هم در بالای طاقچه ای بر روی دیوار داشت با صدای بلند رقص هندی پخش می کرد و همه با هم این طرف و آن طرف می پریدند و جفتک چهارگوش می پراندند.


میزهای آن رستوران به صورت نیمکت بود و همه کنار هم می نشستند. من هیچ زنی را در آنجا ندیدم به غیر از یک خانم محجبه ای که احتمالا دختر صاحب مغازه بود و از پله های پشت مغازه آمد پایین و چیزی به آن مرد گنده گفت و رفت. تمام در و دیوار مغازه پر بود از پوسترهای مختلف که منظره طبیعت و یا بناهای مختلف بود. حتی یک سانتی متر مربع هم جای خالی در دیوار وجود نداشت که عکسی به آن چسبیده نباشد. چند تا تسبیح و چشم هم از در و دیوار آویزان بود و پیشخوان را هم با خرمهره های نیلوفری و نارنجی تزئین کرده بودند. یک لحظه احساس کردم که در قلب پاکستان هستم و البته از این احساس خودم بسیار خوشحال و راضی بودم. پس از مدتی صاحب رستوران که احتمالا آشپز هم بود آمد و بشقاب برنج و خورشت را در جلوی من گذاشت و رفت. تقریبا می توانم بگویم که برنج را یک جورهایی به جلویم پرت کرد و من نگران بودم که بشقاب به مسیر حرکت خودش ادامه دهد و از این طرف میز بر روی لباسم بریزد ولی ظاهرا انرژی وارد شده به آن حساب شده بود و بشقاب برنج دقیقا در جلوی چشمان  متعجب من متوقف شد. یک نصف پیاز و یک پیاله ماست هم آورد و بر روی میز گذاشت و رفت. یک پارچ پلاستیکی آب هم آنجا بود که بر روی آن شیارهایی وجود داشت که به مرور زمان سیاه شده بود. اصولا آنجا یکی از کثیف ترین رستوران هایی بود که من به عمرم دیده بودم و یک مقداری در خوردن غذا مردد بودم ولی وقتی که اولین لقمه را به دهانم گذاشتم تازه فهمیدم که چرا این رستوران کوچک و کثیف این همه مشتری دارد. شاید بتوانم بگویم که این خوشمزه ترین غذایی بود که من در یکی از کثیف ترین رستوران ها خوردم و پیاز و ماست را هم تا ته خوردم و بعد از آن تازه فهمیدم که رقص هندی چقدر با این غذا می چسبد! بعد از این که کمی نشستم تا غذا در شکمم دم بکشد بلند شدم و به پشت پیشخوان رفتم تا پول غذا را حساب کنم و با کمال تعجب دیدم که تمام غذای من فقط چهار دلار شد که نسبت به رستوران های دیگر بسیار ارزان بود.


برکلی رستوران های هندی خیلی خوبی هم دارد که با رستوران های هندی دیگر شهرها فرق می کند چون غذای آنها واقعا تند است و مشتریان آن هم هندی واقعی هستند نه امریکایی هایی که به غذای هندی علاقه دارند. چند تا فروشگاه عربی هم در برکلی وجود دارد که من عاشق آنها هستم و یک جورهایی شبیه به سمساری است و همه چیز در آن پیدا می شود. وقتی که وارد آن فروشگاه ها می شوید انگار که در یک کشور عربی هستید و حتی بوی اجناس داخل آن فروشگاهها متفاوت است. من یک دایره زنگی از یکی از آن فروشگاه ها خریدم که قیمت آن پنج دلار بود ولی کیفیت صدای آن از بسیاری از سازهای ضربی ما بهتر است. البته برکلی فروشگاه و رستوران ایرانی هم دارد ولی خیلی گران و مند بالا است و وضع مالی مشتریان آنها هم بسیار خوب است. اصولا جنس های ایرانی در امریکا گران است و هر کسی نمی تواند آن را تهیه کند. البته در شهرهایی مثل لس آنجلس و یا تورنتو وضعیت فرق می کند چون در آنجا رقابت زیاد است و جنس ها و غذاهای ایرانی هم ارزان است و مثلا شما می توانید به یک رستوران ایرانی بروید و غذا بخورید ولی در سنفرانسیسکو و یا برکلی رستوران ایرانی نسبت به رستوران های دیگر بسیار گران است و نمی شود همیشه به آنجا رفت. خوشبختانه در شهر ما هم یک خانمی یک مغازه کوچک زده است که جنس های ایرانی می فروشد و ظهرها هم غذا درست می کند و من هم گهگاهی از او غذا می گیرم. قیمت غذاهای او خوب است ولی قیمت اجناس ایرانی که در مغازه اش است نسبت به معادل امریکایی آن که در فروشگاه های دیگر است گران است. اصولا شهر ما ایرانی زیادی ندارد و آنها هم کمتر از او خرید می کنند و برای همین او اغلب در حال مگس پر دادن است. شهرهای شمال سنفرانسیسکو بر خلاف شهرهای شرقی آن مثل برکلی بسیار سفید نشین است و تنوع نژادی زیادی در آن وجود ندارد. حتی در این مناطق افریقایی تبارهای کمتری هم مشاهده می شود و مردم هم رفتار خیلی مناسبی با آنها ندارند. البته محله ای که من در آن خانه خریده ام تقریبا ارزان ترین قسمت این شهر است و چند افریقایی تبار هم در آن زندگی می کنند ولی در سایر نقاط شهر تقریبا همه از نژاد سفید هستند.


ما در شرکت خودمان یک خانم افریقایی تبار داشتیم که چند ماه پیش بازخرید شد. او با من خیلی رفیق بود و همیشه به اطاقم می آمد و حرف می زدیم. او درد دل بسیار زیادی از نحوه برخورد دیگران با خودش داشت و می گفت که آنها  در برخوردهای خودشان تبعیض قائل می شوند. من همیشه با او مخالفت می کردم و می گفتم که تو خیلی حساس هستی و این طوری خیال می کنی ولی او جواب می داد که چون تو سیاه نیستی نمی توانی بفهمی که من چه می گویم. او اعتقاد داشت که چون رنگ پوست من حتی از سفید پوست ها هم سفید تر است برخورد آنها با من حتی با برخوردشان با ایرانی ها و عرب ها و یا مکزیکی هایی که رنگ پوستشان تیره تر است فرق می کند. پت می گفت که دقیقا رنگ پوست در امریکا هنوز یک مسئله ای است که در ناخودآگاه مردم وجود دارد و با اینکه در ظاهر وانمود می کنند که نژادپرست نیستند ولی رفتارشان طور دیگری نشان می دهد. ما در ایران چنین تجربه ای را نداریم و ممکن است که لهجه یک فرد عاملی برای تبعیض برخوردی باشد ولی رنگ پوست عامل تعیین کننده ای نیست. شاید بتوانم بگویم که در ایران کسانی که پوست تیره تری دارند تا حدی برتری دارند مخصوصا تیره بودن و پشمالو بودن برای مردها یک نوع امتیاز محسوب می شود. در حالی که من همیشه از پوست بسیار روشن خودم در ایران خجالت می کشیدم و سعی می کردم که آن را پنهان کنم. هر کسی که من را می دید می گفت که تو چرا رنگت پریده است و زردنبو هستی و من می بایست توضیح می دادم که اصولا رنگ من همین است. روشن بودن رنگ پوست و کم مو بودن من مربوط به نژاد روسی من می شود و من همیشه از این مسئله متنفر بودم چون با دیگر بچه ها همخوانی نداشتم. در ضمن در ایران چون پوست زن ها روشن تر از مردها است, سفیدی پوست به نوعی محرک دیپلماتیک جنس مرد است و چون پوست من حتی از زن های ایرانی هم سفید تر بود همیشه از آن خجالت می کشیدم و می ترسیدم که مبادا کسی من را مورد آزار قرار دهد. تنها شانسی که داشتم این بود که بسیار لاغر و استخوانی بودم و همیشه دنده هایم معلوم بود برای همین جاذبه دیپلماتیک آنچنانی برای کسی ایجاد نمی کرد و از طرف دیگر بسیار شیطان و چالاک بودم و همه از دست من فرار می کردند.


ولی در امریکا سفید بودن پوست من دیگر به چشم نمی آید و از آن خجالت نمی کشم. وقتی به استخر و یا به کنار دریا می روم دیگر احساس نمی کنم که بدن من دارد مثل بلور برق می زند! راستش از این بابت احساس بهتری دارم و اینجا را به ایران ترجیح می دهم. ولی آن طوری که پت می گفت چنین حالتی در امریکا برای یک افریقایی تبار وجود دارد و یک تیره پوست ترجیح می دهد در جایی باشد که به چشم نیاید و همه مثل خودش باشند. البته در شهرهایی مثل برکلی و یا سنفرانسیسکو این تفاوت نژادی بسیار کم احساس می شود ولی در شهرهایی که سفید نشین هستند مثل شهرهای شمالی سنفرانسیسکو تفاوت نژادی بسیار به چشم می آید. شنیده ام که در بسیاری از شهرهای دیگر امریکا مثل تکزاس هم وضعیت به همین گونه است و مردم نسبت به رنگ پوست و یا نژادهای متفاوت از خودشان رفتار متفاوتی بروز می دهند.  به هرحال خلاصه کلام این که فعلا وضعیت من در اینجا از این لحاظ خوب است و دیگر به خاطر اینکه سینه ام پشم در نمی آورد غصه نمی خورم! یکی دیگر از گرفتاری های پوستی من هم این است که اصلا برنزه نمی شوم و اگر خودم را در مقابل آفتاب قرار دهم به جای سیاه شدن سرخ می شوم و پس از دو روز دوباره سفید می شوم. راستی یک کیت آموزشی برای ببو خریدم که به او یاد بدهم چگونه از توالت فرنگی استفاده کند. یکی از کامنت دهنده ها این را نوشت و من در اینترنت جستجو کردم و یک کیت آموزش گیر آوردم که امیدوارم بتوانم از آن طریق به ببو طریقه ریدن در توالت فرنگی را یاد بدهم. این ببوی من خیلی پدر سوخته است و آنقدر آب زیرکاه و مرموز است که دست من را از پشت می بندد. فقط کافی است که یک بار برای کاری میو کند و من متوجه منظور او نشوم آن وقت با من قهر می کند و کونش را به سمت من بر می گرداند. هر چقدر هم که قربان و صدقه اش بروم فایده ای ندارد و حتی نگاهم هم نمی کند. ولی پس از یک مدتی خودش خوب می شود و آشتی می کند و من هم در حالی که کله گردش را ناز می کنم می گویم که آخ قربون ببوی خودم بشم آخ ببولی پپول بشم آخ فدای اون چشمهای گشادت بشم, پپولی پپولی پپول, ببولی ببولی ببول, آخ ببول خیکی من پپول, خوشگل ببو کی داره؟ خیکی پپول کی داره؟ توپولی ببول من دارم؟ خیکی چپول من دارم؟ او هم که خرکیف می شود روی زمین غلط می زند و برای من عشوه می آید تا من بیشتر برایش غش و ضعف کنم.


خوب من دیگر رفتم.

۱۸ نظر:

  1. هرچي بنويسيد با مزه است تعريفي كه از اون رستوران پاكستانيه كردين هم محشر بود (حالا من منتظر بودم بگي بعدش تا چهار روز تارتارك گرفتم:)) ولي اين دفعه چرا تلويزيون شصت اينچي توش نداشت؟؟؟

    پاسخحذف
  2. مریم جان کلی به کامنت بامزه تون خندیدم، تارتارک؟! تلویزیون 60 اینچی؟!!
    :)))))

    آرش جان همیشه گفتم بازم می گم اینقدر معصومانه از خودتون و افکارتون و حتی ظاهرتون می گید که همیشه با لذت خاصی اینطور اعترافاتتون رو می خونم و حس خاصی که با خوندنشون پیدا می کنم منحصر به فرده.

    پاسخحذف
  3. با اين تعريفي كه آرش از كثيفي رستورانه كرد گفتم گلاب به روتون كم كمش چارپنج روزي بيرون روي داشته والله بخدا شوخي نيست كه!

    پاسخحذف
  4. بابا آرش خب برو چند ساعت زیر آفتاب تا سیاه شی
    تازشم مفتیه :)

    پاسخحذف
  5. لطفا همانطور که ازدواج در امریکا را مفصل توضیح دادی
    در مورد نامزد بودن در امریکا هم مفصل توضیح دهید

    درمورد دوست پسر ودوست دختر و ارتباط انها هم در یک پست جداگانه مفصل توضیح دهید

    شاد باشید

    پاسخحذف
  6. آدم دلش میخواد بشینه و مدتها نوشته های تو روبخونه این قده شیرین و بامزه می نویسی .
    تعریفت از اون رستوران پاکستانی 20بود

    پاسخحذف
  7. من الان 4 ماهه که اومدم آمریکا (لس آنجلس) و من هم از بیشترین چیزی که در اینجا لذت می برم همین تنوع نژادی است و تا حالا چندین بار هم این موضوع رو به خانواده و دوستانم در ایران گفتم.

    بر خلاف تصوری که عموماً در ایران هست، حداقل در لس آنجلس خبری از خانه ها و ماشین های آنچنانی نیست و اینجور چیزا تو دبی بیشتر پیدا میشه تا اینجا. ولی تنوع نژادی اینجا خیلی ارزشمند و منحصر به فرده تو دنیا. حداقل من دارم یاد میگیرم و میفهمم که هر نژادی ارزش های خاص خودش رو داره و یاد میگیرم که پیش پیش راجع به افراد قضاوت نکنم.

    اینجا سیاه پوست نسبتاً زیاده و من تا حالا برخورد بدی باهاشون ندیدم. نژادپرست ترین افرادی هم که تو این مدت دیدم، ایرانی ها و ارمنی ها بودن! با مکزیکی ها هم خیلی حال می کنم. هم از اخلاقشون و هم از غذاهاشون.

    پاسخحذف
  8. به خاطر استعدادت تو این طرز نوشتن واقعا تبریک میگم . آقا این تیکه آخر چقدر خنده دار بود . خیلی حال کردم . رستوران پاکستانی رو هم یک جوری تعریف کردی که فکر کردم خودم صاحب رستورانم .

    پاسخحذف
  9. خوشگل ببو کی داره؟ خیکی پپول کی داره؟ توپولی ببول من دارم؟

    این تیکه رو تا 20 دقیقه دارم میخندم

    پاسخحذف
  10. به ناشناس سه تا بالائی:

    لابد نسل کشی ارامنه ( Հայոց Ցեղասպանություն ) در ترکیه هم بخاطر نژاد پرستی شان بوده است! وقاحت هم حدی دارد!

    پاسخحذف
  11. یک تیکه از نوشته را باهات هم ذات پنداری کردم!
    من هم چون پست بدنم سفید و چشمهایم رنگی بود همیشه توی دوره راهنمایی بچه ها اذیت ام می کردن! و احساس می کردم که توی اتوبوس یه عده ای هی خودشونو به من فشار می دن!
    مرده شورها!تازه ۱۷ سالگی هم به بلوغ رسیدم.
    ولی بدنم به شدت بعدها مو در آورد که پدرم را در آورده!

    پاسخحذف
  12. نسل کشی ارامنه واقعیتی بوده که واقعاً تأسف آوره ولی اصلاً دلیلی بر بی اشکال بودن فعلی شون نیست. دقیقاً همین رفتار رو ایرانی ها دارن که تا حرف میزنی سریع حمله اعراب و تمدن 7000 ساله و ... رو به رخ میکشن. عزیز من اینا همه بوده ولی چه دلیلی میشه بر وضعیت امروز ما ایرانی ها.

    آنچه تو این مدت دریافتم مردم ایران و ارمنستان دارای ریشه های تعصبی وحشتناکی هستند که واقعاً تو جوامع دیگه کمتر دیده میشه. برای مثال به تو دوست ارمنی، خودت میدونی که ارمنی ها چه واکنش وحشتناکی نسبت به ازدواج یک ارمنی با ایرانی دارن و اگر طرف رو نکشن حداقل از خانواده طردش میکنن!!! آیا این رو به جز تعصب به چه چیز دیگه میشه تعبیر کرد؟

    البته ایرانی ها بدتر از اونا. فکر می کنن به خاطر تمدن 7000 ساله شون همه بو گند میدن و دیگه هیچ کس تو این دنیا آدم نیست. گاهی تأسف میخورم از اینکه مثلاً میبینم معیار انتخاب ایرلاین و هواپیما برای ورود به آمریکا برای بعضی تعداد پاکستانی و هندی در اونه!!!

    پاسخحذف
  13. این دفعه استثنائاً بی‌نام!۲۶ مرداد ۱۳۹۰، ساعت ۱:۴۵

    ببینم کی گفته تو ایران پوست تیره ارجحیت داره؟!
    محمدرضا گلزار سبزه هست یا بهرام رادان یا نیکی کریمی یا مهناز افشار؟
    می‌دونی دولت ایران چراعروسک‌های مسخره دارا و سارا رو تولید کرد؟ چون معتقد بود سلیقه پسرهای ایرانی‌ سفید و بلوند شده! (حجت‌الاسلام زم، روزنامه همشهری)
    من که خودم عاشق دخترهای سفیدم، ... تو هم احتمالاً nipple صورتی رو ترجیح می‌دی :-)

    پاسخحذف
  14. موضوع صرفا فقط بر سر رنگ پوست نیست. رنگ پوست نماینده‌ی یک پکیج و یک مجموعه‌ویژگی‌ست... مثل اینکه به شما بگن فلانی لره. خب اینجا موضوع فقط محل تولد فرد نیست؛ با همین یه کلمه حساب کار دست‌تون اومده تا آخر!

    من خودم سبزه هستم و تو ایران هم زیاد جایی نرفتم، چه برسه به خارج. ولی بنا به دلایلی باور دارم که در کل، نژاد سفید آنگلوساکسون «باکیفیت‌ترین نوع از انسان» هست و کاملا اون‌ها رو محق می‌دونم که از انسان‌های رنگین‌پوست (خصوصا سیاه) حالشون به هم بخوره.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. در پاسخ اصخر: باخوندن نظرتون بیشتر در مورد اینکه شباهت عجیبی به بخش هایی از اسمتون دارید پی بردم. ممنون از راهنمایی ارزندتون. 4 تا مثه تو این مملکتو به گگگگگگگگگگگگگگل بعله گل کشیدن خخخخخ گل و لای منظورمه هااا خخخخ

      حذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.