۱۳۹۰ شهریور ۲, چهارشنبه

ماجراهای باورنکردنی 2

داشتم می گفتم. اگر بیماری قلبی دارید و یا اگر از روح و جن و این حرف ها می ترسید این نوشته را نخوانید. اگر شب تنها هستید و خانواده شما رفته اند بیرون و یا اگر مجبور هستید از یک مکان تاریک عبور کنید و سابقه ترسیدن از آن را دارید باز هم بهتر است از خواندن این نوشته منصرف شوید. این نوشته فقط چیزی است که باید با عقل خودتان آن را بسنجید و مطمئن باشید که اگر من نوشته مشابهی را از دیگران بخوانم آن را باور نخواهم کرد و به ریش نداشته طرف خواهم خندید. این مطلب هیچ همخوانی با این وبلاگ ندارد و نه تنها مطالب مهاجرتی ندارد بلکه هیچ نکته آموزنده ای هم ندارد و جز اینکه ذهن شما را پریشان کند و یا وقت شما ر ا هدر دهد فایده دیگری ندارد.بعضی چیزها را نباید نوشت و در مورد برخی مسائل هرگز نباید صحبت کرد ولی من می خواهم این بار در مورد واقعه ای صحبت کنم که هرگز دوست نداشتم آن را با کسی در میان بگذارم. زیرا  طبیعی است که اگر شما آدم عاقل و فهمیده ای باشید این مزخرفات را باور نمی کنید و اگر ابن نوشته من را باور کنید معلوم است که انسان زودباوری هستید و باید مواظب خودتان باشید تا شیادان از شما به بهانه های واهی سوء استفاده نکنند. پس اگر دوست دارید این نوشته را فقط به عنوان یک سرگرمی بخوانید و هرگز آن را باور نکنید.

تا آنجا نوشتم که من به اتفاق نیلوفر و دوستانش به خانه مردی رفتیم که ادعا می کرد استاد کتابت القایی است و از آنجا که من در آن زمان در بین دنیاهای مختلف سیر می کردم می خواستم برای اولین بار سر از این ماجرا در بیاورم و ببینم که آیا کتابت القایی وجود واقعی دارد و یا این که یک شیاد کلاهبردار می خواهد دوست من را تیغ بزند و در خفا به ریش نداشته او بخندد. تا آنجا رسیدیم که ما وارد خانه او شدیم و نیلوفر از این که مدیوم شود سرباز زد و دوستش درخواست کرد که با مسئولیت خودش این کار را انجام دهد زیرا او می خواست هر طوری که شده با برادرش که تازه خودکشی کرده بود ارتباط برقرار کند و سوالاتی از او بپرسد. ما دور تا دور یک میز کوتاه نشسته بودیم و آن مرد هم مدتی ورد خواند و سرش را تکان داد و بعد از آن بالاخره با نارضایتی قبول کرد که دوست نیلوفر که زنی بیست و چند ساله بود مدیوم شود. آن مرد روبروی من نشسته بود و من همواره او را زیر نظر داشتم تا ببینم چه جنگولک بازی می خواهد در بیاورد که سر ما را گرم کند. آن مرد به دوست نیلوفر گفت که سعی کن عضلات بدنت را تا جایی که می توانی شل کنی و اگر دیدی که دستت گزگز می کند و یا عضله دستت می پرد اصلا نگران نشو و فقط سعی کن خودت را رها کنی و بخوابی. شوهر دوست نیلوفر هم کنار او نشسته بود و می دانست که مخالفت او هیچ تغییری بر تصمیم زنش ندارد و برای همین هیچ حرفی نمی زد و فقط مثل بز نگاه می کرد. آن مرد به دوست نیلوفر گفت حالا قلم را در دست راستت بگیر و آن را خیلی راحت روی دفتر بگذار و خودت هم سعی کن که ریلکس شوی و بخوابی. دوست نیلوفر بسیار ریزه میزه و ظریف بود و مچ دستش هم طوری بود که آدم می ترسید اگر فشاری بر آن وارد شود زود می شکند.

سپس آن مرد به بقیه ما گفت که کف دست هایتان را بر روی میز بگذارید و خودش هم یک شمع عجیبی را که بر روی میز بود روشن کرد. یک دود آبی از شمع برخواست و من همان جا احساس کردم که ممکن است در آن دود چیزی باشد که ما را دچار توهم کند چون بسیاری از افرادی که احضار روح می کنند در جلسات خودشان افراد را با مواد مختلف دچار خلسه و تعشگی می کنند تا چیزهایی را که او می گوید واقعی بپندارند و در عالم بیداری توهم بزنند. حتی ممکن است بر روی میز موادی باشد که وقتی شما کف دستتان را بر روی آن می گذارید از راه پوست جذب بدن شود و شما را دچار توهم کند. ولی اتفاقاتی که رخ داد چیزی نبود که با توهم در ارتباط باشد چون اگر تجسد می کرد ممکن بود بگویم که همه ما دچار توهم شدیم و کالبد شبح مانند روح را در آنجا دیدیم. ولی کتابت القایی و ماجراهایی که پیش آمد کمی با توهم فاصله داشت و در ضمن من پس از آن اتفاقاتی که رخ داد اصلا احساس نمی کردم که حالت غیر عادی داشته باشم و فقط مثل دیگران خیلی ترسیده بودم و نمی دانستم که چکار باید بکنم. به هر حال ما به آن شمع زل زدیم و دست هایمان را هم روی میز گذاشتیم. من خیلی دوست داشتم که بخندم و یا مسخره بازی در بیاورم ولی اصلا دلم نمی خواست که کوچک ترین بهانه ای به دست آن مرد بدهم تا بگوید که چون تو خندیدی روح نیامد و از این چرت و پرت ها. برای همین من هم مثل دیگران دست هایم را جلو آوردم و آنها را بر روی میز قرار دادم. سپس به آن شمع زل زدم و متوجه شدم که یک دود آبی رنگی از آن متصاعد می شود و پیش خود گفتم که خدا بخیر کند الآن همه ما از هوش می رویم و دست و پایمان را می بندد و لختمان می کند. بعد هم وقتی با پلیس به این آدرس بیاییم می گویند که صاحب این خانه دو سال است که خارج زندگی می کند و این خانه مدت ها است که خالی از سکنه است. به هرحال در همین فکرها بودم که ناگهان دست دوست نیلوفر تکان خورد.

همه ما ناخودآگاه نگاهمان به سمت دست نحیف دوست نیلوفر رفت که قلمی را در خود جای داده بود. من زیرچشمی نگاه کردم و دیدم که چشمهایش بسته بود ولی انگار دستش ناراحت بود و می خواست کمی آن را جابجا کند. آن مرد با دیدن تکان دستش به حرف آمد و گفت اصلا دستت را تکان نده. هیچ مقاومتی نکن و بگذار که روح برادرت وارد بدنت شود. الآن احساس می کنی که پایت سرد می شود و یک جریانی از پا وارد بدنت می شود. دوست نیلوفر معلوم بود که هنوز بیدار است چون با سر اشاره کرد که حرف های مرد را فهمیده است. سپس دوباره همه ساکت شدیم و به شمع نگاه کردیم. دوباره نیلوفر تکان خورد و اینبار حرف زد و گفت اگر روح برادرم آمد من کی باید از او سوال کنم؟ مرد گفت که تو اصلا به خواب نمی روی و وقتی که روح برادرت کنترل دستت را به دست گرفت تو بیدار می شوی و هر سوالی داری می پرسی و او توسط دست خودت جواب می دهد. من دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و نیشم تا بناگوش باز شد. آخر خالی بندی هم باید یک طوری باشد که طرف باورش بشود. یعنی روح برادرش می آید و می رود توی دستش و سپس او می تواند از او سوال بپرسد؟ بابا دیگر فیلم تخیلی های ترسناک هم اینقدر آبدوغ خیاری نیست و یارو فکر کرده است که ما از پشت کوه آمده ایم. چند تا سرفه کردم و یک مقداری هم زیر لب غر زدم. نیلوفر با آرنج به من زد که ساکت باشم. او خیلی این قضیه را جدی گرفته بود و من در دلم به ریش نداشته همه آنها می خندیدم. ولی به هر حال یک مقداری جابجا شدم و دوباره کف دستم را روی میز گذاشتم ولی به جای نگاه کردن به شمع به صورت آن مرد نگاه می کردم و سعی می کردم از خطوط چهره اش دریابم که چه نقشه شومی در سر دارد.

ببخشید. باید بروم. فردا حتما بقیه اش را می نویسم.

۱۷ نظر:

  1. سلام

    خیلی هیجان انگیزه ....

    :)

    پاسخحذف
  2. از پّر پاچه برندا برایمان بنویس

    با تشکر

    پاسخحذف
  3. آرش! چرا اذیت می کنی دو دفعه در جای حساس، ماجرا را قطع کرده ای. لطفا یک دفعه تمامش کن.

    پاسخحذف
  4. اون پست قبلی رو (ماجراهای باور نکردنی) رو چند روز پیش دیدم، نخوندمش گفتم این آرش باز میخواد همه رو بزاره تو خماری
    میاد به جای حساس که رسید قطع میکنه

    منم اومدم زرنگی کردم این دو تا پست رو پشت سر هم خوندم که مثلا تو خماری نرم.

    آرش خدا نگم چی کارت کنه
    :-)

    علیرضا
    rue

    پاسخحذف
  5. باز که قطع شد ما بقیه اش رو می خوایم اونم زود زود.

    پاسخحذف
  6. احتمالا این سریال های ایرانی روی آرش اثر گذاشته میخواد مشتری شیم !!!
    آرشوووو تمومش کن دیگه دهه !!!
    من که میدونم مثل داستان جن گیریت آخرش یه عده رو سرکار میذاری

    پاسخحذف
  7. po o o ffff.....baba jannn
    خيلي بامزه شد...
    لطفا زودتر بقيه اش رو بنويس

    پاسخحذف
  8. آرش جان سعي کن آخر شب به وقت ايران بفرستي ادامشو،من که اينقدر اولش ترسوندي که نخونيد و اينا جدآ موقع خوندنش تحت تاثير قرار گرفتم و همش فکر ميکردم الان تو خط بعدي چه اتفاق ترسناکي رو تعريف کرده،خيلي هيجان داره ،بعد اينکه تموم شد بازم از اين مدليا بنويس،

    پاسخحذف
  9. ar:
    بابا سر کارید!!! آن چند خط اولش همش برای این است که کامل خواننده را ترغیب کند که متن را بخواند. بعد هم عملا خواننده را تشنه سر چشمه می برد بر می گرداند. نمی دانم شاید هنوز خود آرش هم نمی داند در قسمت بعد چه می شود و بستگی دارد به احوالات نویسنده در زمان نوشتن.
    ببخشید آقا آرش اینطوری نوشتم ولی یه وقتایی خیلی ناقلا می شی الان هم کامنت این بیچاره ها که می گویند قسمت بعدی را زود بنویس می خوانی و به "ریش نداشتشان می خندی"

    پاسخحذف
  10. Sare kariyam age bashe,sarekariye bahaliye, michasbe be adam,Sare kariyam age bashe,sarekariye bahaliye, michasbe be adam,

    پاسخحذف
  11. اگه می‌شه یه نقش کوچیک هم به برندا بده توی این داستان

    پاسخحذف
  12. سلام آرش جان.
    یه پیشنهاد برات داشتم اینکه یه فن پیج توی فیس بوک برای وبلاگت بزنی که بیایم لایک کنیم.
    اینو گفتم چون می خواستم خودم درست کنم ، گفتم بزار خودت درست کنی که ادمینش خودت باشی.
    موفق باشی.

    پاسخحذف
  13. دوستان مائم حال مي كنيم كه آرش مث اين بچه شيطونا داره مارو فيلم مي كنه و بقول دوستان سركاري باحاليه مي چسبه مي چسبه مي چسبه مي چسبه


    راستي يه سوال اگه بخواي پولتو از كسي پس بگيري چه روشي بنظرت بهتره كه طرف با دو دست خودش بياره تحويل بده؟

    پاسخحذف
  14. اولش اینقدر ترسوندیمون که من رفتم سگمو آوردم پیشم وقتی میخونم تنها نباشم بترسم.
    اگه لطف کنی اول آخرشو بگی بعد هر چی دوست داری کشش بده.
    راستی جواب ناشناس بالایی رو بده در مورد پس گرفتن پول که منم شدیدا گیر کردم.

    پاسخحذف
  15. نکنه قراره این داستانت هم مثل همون داستانی که پارسال تو مهاجرسرا نوشتی بی مزه از آب در بیاد:

    http://mohajersara.com/showthread.php?tid=2123

    جون من این دفعه آخر قضیه رو خراب نکن که بگی طرف همدست احضارکننده روح بوده و ...

    هیجانش رو ببر بالا و قضیه رو همونطور هیجان انگیز تموم کن. میدونی که ما حرفات رو باور داریم.

    پاسخحذف
  16. hey hey arash dafe akhari ke khondamet to iran bodam alan athenam sarzamine phalasaphe va chiza mardaye chiz.
    un inja tatil shode
    nayayn athen

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.