۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

عید در روستا

البته ممکن است که این نوشته مهاجرتی نباشد ولی بد نیست بدانید که یک مهاجر در کنار کارهایی که می کند چه احساساتی را نیز در درون خود تجربه می کند. این روزها عید است و وقتی که شما به امریکا مهاجرت می کنید دیگر نشانی از رنگ و بوی عید نخواهید دید. البته این رنگ و بوی عید که می گویم مربوط می شود به دوران کودکی و ذوق و شوقهای مربوط به آن اگرنه من هم به خوبی شما می دانم که گرانی و مشکلات فراوانی که در ایران وجود دارد این رنگ و بو را بسیار کمرنگ تر از گذشته کرده است. من در واقع دلم برای عیدهای زمان بچگی خودم تنگ شده است نه عیدهایی که الآن وجود دارد.

من قبل از اینکه به امریکا بیایم و قبل از اینکه ازدواج کنم هر سال عید به شمال و به خانه یکی از اقوام خود می رفتم. همسر او اهل یکی از روستاهای شمال است و هر سال عید همه ما با ماشین غراضه من به دیدن اقوام او در روستاهای اطراف می رفتیم. من عاشق خانه های روستایی و مردم روستا هستم. بعضی شبها هم یکی از اقوامش در روستا غاز و یا اردک سر می برید و همه را برای شام دعوت می کردند. یک سفره دراز پهن می شد و بیست نفر آدم دور آن می نشستند. البته مردها در یک اطاق و زنها هم در یک اطاق. ولی در روستاهای ما جدا بودن سفره غذای زن و مرد کاملا با جدایی زن و مرد در مساجد فرق می کند و ریشه مذهبی ندارد بلکه بیشتر بخاطر راحتی و نوع صحبتهایی که می کنند ترجیح می دهند که در اطاقهای جداگانه غذا بخورند.

معمولا دور تا دور اطاق, پشتی های راحتی است و همه چسبیده به هم نشسته اند و با یکدیگر صحبت می کنند. مهارت روستاییان در صحبت کردن فوق العاده است و سرعت انتقال و قدرت صحبت کردن همزمان آنها بی نظیر است. در ضمن همزمان با صحبت کردن می توانند صحبتهای بقیه را هم بشنوند. بخاطر گویش محلی و سرعت بالای مکالمات من چیز زیادی متوجه نمی شدم ولی بهرحال از مصاحبت با آنها بسیار لذت می بردم. هر کسی که وارد اطاق می شد همه از جایشان بلند می شدند و با او روبوسی می کردند. برای همین ممکن بود در یک شب مجبور شویم بارها بلند شویم و روبوسی کنیم.

زنها موقع چیدن شام بر روی سفره راه می رفتند و این برای من کمی عجیب بود. وقتی که خوردن شام آغاز می شد محال بود که بتوانم بشقاب غذایم را تمام کنم چون یکی از اطرافیان ناغافل ظرف برنج و یا خورش را در بشقاب من خالی می کرد و من ملتمسانه می گفتم که من دیگر نمی توانم بخورم. هیاهوی سفره شام واقعا زیبا و بیاد ماندنی بود و همه نسبت به هم مهربان بودند. بیشتر مردان کشاورز بودند و دستهای آنها زمخت و پینه بسته بود. من سعی می کردم که دستهای خودم را قایم کنم تا از لطافت و سفیدی آن خجل نشوم. بعد از شام هم لااقل پنج بار چای پخش می شد و به محض اینکه چای خود را می خوردم دوباره استکانم پر می شد. بعضی ها هم برای سیگار کشیدن به بیرون از اطاق می رفتند.

بوی بهارنارنج و تاپاله گاو, ترکیبی منحصر به فرد و فراموش نشدنی می ساخت. هوای نمور و نیمه خنک شب و صدای کسی که شما را مهندس خطاب می کند و از شما در مورد زندگی در تهران می پرسد, تصویری است که از آن شبها در مغز من ثبت شده است. در بعضی از خانه ها بساط عید بر روی کرسی چیده شده بود و وقتی که شما برای عید دیدنی وارد خانه می شدید, اگر هوا هنوز سرد بود می توانستید زیر کرسی بنشینید. میوه ها و بساط پذیرایی در عین حالی که توان ضعیف مالی انها را نشان می داد بسیار موقر و زیبا جلوه می کرد. وقتی که بر روی فرش می نشستم, بوی نم را احساس می کردم و متوجه می شدم که تازه آنجا را با جاروی نم دار تمیز کرده اند که خاک بلند نشود و بر روی میوه ها ننشیند. روستاییان مثل دانش آموزانی که مشق های خودشان را نوشته اند با افتخار به بساط پذیرایی خود اشاره می کردند و از ما می خواستند که آن را مصرف کنیم تا آنها رضایت را در چهره ما ببینند و خوشحال شوند.

هر روز عید به خانه چندین نفر می رفتیم و من مجبور بودم حداقل یک پرتقال در خانه هر نفر بخورم. طوری که در پایان عید دیدنی ها شکمم باد می کرد و تازه وقتی به خانه فامیلمان می رسیدیم می بایست یک دیس پر از کشکمش پلو با ماست می خوردم. شبها هم تخته نرد بازی می کردیم و پشت سر هم چای می نوشیدیم. در مجموع یک هفته ای را که پیش آنها می گذراندم خیلی به من خوش می گذشت و همه جا فقط صحبت از فوتبال و برنج و پرتقال بود.

راستی عید شما مبارک.

۱۱ نظر:

  1. فوق العاده بود .....

    پاسخحذف
  2. سلام
    اولین چهارشنبه سوری عمرم بود که دیدم مردم کتک می خورن.اونم چه کتکی.....
    عید شما هم مبارک
    شاهرخ

    پاسخحذف
  3. آقا آرش دمت گرم. تا مطلبت را به پایان برسانم با هر کلمه اش همسفر شدم با هزاران خاطره. بسیار زیبا و روان و دلنشین بود ممنونم

    ضمناً سال نو نیز بر شما مبارک و قلمت پرتر باد
    و باز سپاسگزارم که دربین همه ی دلمشغولیهای فکر و شغلی که داشته و دارید؛ سری نیز به کلبه ی حقیرانه ی من زدید.
    پیروز باشید...ارادتمند حمید

    پاسخحذف
  4. منظورت از"راستی عید شما مبارک."
    یعنی تا سال دیگه از پست خبری نیست;)

    پاسخحذف
  5. با سلام
    آرش خان دست شما درد نكند واقعاً كه قلمت شيواست ، من كه از خواندن اين مطالب لذت مي برم .
    من يك سئوال هم داشتم: اگر كسي در لاتاري برنده بشه آيا حتما بايستي اسپانسر معرفي بكنه و آيا اين اسپانسر حتما فاميل او باشد.
    بنوبه خود اين عيد را به شما تبريك مي كم و سال خوبي را براي شما آرزو مي كنم.
    ارادتمند شما: فريد

    پاسخحذف
  6. وطن آدمی ایمان آدمی است نه خاک آدمی......

    پاسخحذف
  7. مردی از سرزمین خورشید۲۷ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۵۹

    good job buddyوhappy norouz

    پاسخحذف
  8. درود. آرش جان سال نو مبارک. اگه اون موسفید یه دقیقه راحتت گذاشت سری هم به ما بزن.

    پاسخحذف
  9. عید نوروز همیشه برای ایرانی خاطره انگیزه چه جنب و جوشی در خیابانها بود من نمیدانم قضیه چیه اما هر کس را مییینم تا خرخره خرید کرده مغاز ه ها هم تا 12 شب پر تا پر کلا این چند روزه صحنه های قشنگی دیدم که نشان میدهد نوروز برای ایرانی یک داروی ارامبخش است و چه سنت زیبایی اغاز بهار اغاز سال نو

    پاسخحذف
  10. آرش جان... سال نوت مبارک
    امیدوارم در سال آینده...
    شادی
    سلامتی
    آرامش
    قدم به قدم، شانه به شانه باهات باشه...

    پاسخحذف
  11. وقتی چنین خاطراتی را با این آب و تاب تعریف می کنی شک می کنم به اینکه از زندگی در امریکا آنقدر که باید لذت می بری !

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.