۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

بچه لوس

وسپایی که دست دوم خریده بودم زیاد جالب نبود برای همین آن را به صاحبش پس دادم و یک وسپای نو از کارخانه خریدم 850 دلار. اگر می خواستم از مغازه بخرم حدود 1400 دلار بود و من علت این اختلاف قیمت را نمی دانستم که البته بعدا فعمیدم علت آن چیست! چند روز پیش, بسته پستی از کارخانه را که توسط یک کامیون حمل می شد دریافت کردم. یک جعبه خیلی بزرگ که فقط با لیفتراک می شد تکانش داد. وقتی با سختی در جعبه را باز کردم دیدم که یک داربست فلزی است و درون آن وسپا قرار دارد و دل و روده هایش هم باز است.

خلاصه چند روز طول کشید که من چرخ ها و فرمان و ترمزها و آیینه و همه چیز را سر هم بندی کنم و بالاخره امروز ضبح توانستم با آن به سر کار بیایم. اگر برای بار دوم بخواهم این کار را بکنم شاید دو ساعت بیشتر طول نکشد ولی بار اول عمل بسیار سختی بود و سر هم کردن آن به تنهایی برایم زمان بر و پیچیده شد. در ضمن من فکر نمی کردم که این وسپا اینقدر سنگین باشد. راستش من اولین بارم بود که موتور می راندم و در راه شرکت همینطور اینطرف و آنطرف می رفتم. البته وقتی سرعت دارم خوب است ولی زمان ایستادن هنوز مثل مبتدی ها تلو تلو می خورم.

درضمن هنوز کلاه ایمنی که سفارش دادم نرسیده است و مجبور شدم کلاه همخانه ام را قرض بگیرم. ولی چون آن کلاه محافظ صورت ندارد همینطور جانواران معلق در هوا به صورتم برخورد می کردند و پخ می شدند. البته سعی کردم تا جایی که ممکن است دهانم را باز نکنم که آنها را بخورم. چند تا از چیزهایی را هم که در موتورم سرهم کرده بودم شل شده است و دوباره مجبور هستم که آنها را خوب سفت کنم.

امروز صبح وقتی رسیدم شرکت همه به من گفتند سبزت کو؟ و دخترها هم هی من را نیشگون می گرفتند. من اول فکر کردم که شاید اتفاقی در ایران افتاده است و همه به خاطر مردم ایران سبز پوشیده اند ولی نمی دانستم که چرا نیشگون می گیرند! بهرحال بعد از گیجی من متوجه شدند که من نمی دانم موضوع از چه قرار است و برایم گفتند که امروز سنت پتریک است و همگی باید یک نشان سبز داشته باشند در غیر اینصورت بقیه او را نیشگون می گیرند! جالب اینجا است که هیچکس هم هیچ اطلاعاتی در این زمینه نداشت و فقط می دانستند که اگر کسی در این روز یک تکه لباس و یا نشان سبز نداشته باشد باید او را نیشگون گرفت!

همخانه من مغازه اش را از دست داد چون اجاره آنجا زیاد شد و دیگر نمی توانست آن را بپردازد. برای همین تمام وسایل مغازه اش را بار کرده است و به خانه آورده است. خانه ما تبدیل شده است به بازار شام و در تمام گوشه های آن جعبه های مختلفی که روی هم تلنبار شده اند به چشم می خورد. همخانه ام مجبور است برای فروش اقلامش هر چند وقت یکبار در خانه مهمانی برگزار کند. من هم شاید در آن مهمانی ها کمکش کردم چون فضای خانه در آن زمان و با حضور حضرات آیات باید خیلی روحانی باشد.

در ضمن او می خواهد بصورت یک فروشنده دوره گرد به جاهای مختلف برود و وسایلش را بفروشد. البته می گوید که سود فروش ابزار دیپلماتیک خیلی بهتر است و مردم چون از محل فروش آن بی اطلاع هستند دوست دارند که از فروشنده های دوره گردی که به خانه آنها مراجعه می کنند آن وسایل دیپلماتیک را بخرند. راستش من تا بحال به چشم خودم این ابزار را ندیدم و فقط زمانی که در مغازه اش می رفتم چند بار وارد اطاق ممنوعه شدم که این وسایل در آن چیده شده بود. همخانه ام می گوید زن و شوهرهایی که سنشان بالا می رود مشتری اصلی این ابزار هستند و بخاطر تنوع از آنها استفاده می کنند. همخانه ام می گوید که بعضی ها برای یک نصفه دسته بیل شیشه ای دیپلماتیک حاضرند دویست دلار پرداخت کنند در حالی که قیمت خرید او فقط پنجاه دلار است.

بهرحال فکر کنم که هفته بعد اولین مهمانی او باشد و من بتوانم یک گزارش مبسوط از آن را برایتان تهیه نمایم. احتمالا من مسئول بساط عیش و نوش خواهم بود و باید آنها را تا جایی که می توانم هوایی کنم که حواسشان نباشد چقدر خرید می کنند. بعد هم تا می توانم باید از آنها تعریف کنم که چقدر در لباس جدید زیبا شده اند. البته لباسهایی که همخانه من دارد برای ما عجیب و غریب است و مثلا یک دانه کش است که دو تا دستمال سفره به آن بسته شده است و فقط بخشی از مناظق استراتژیک را پوشش می دهد.


همین الآن خانم مدیر عامل شرکتمان در حالی که باله می رقصید از جلوی اطاق من رد شد و گفت که همگی در آشپزخانه جمع شوید. مثل اینکه دوباره قرار است از آن بازیهای مسخره انجام دهیم. نمیدانم شاید بخاطر روز سنت
پتریک است و یا اینکه علت دیگری دارد. آن دختر مو سفیدی که تازه استخدام کرده اند همیشه بیخ ریش من چسبیده است و حتی یک لحظه هم از دستش خلاصی ندارم. عین سریش می ماند و از بالا و پایین خودش را به من می چسباند. تا یک مدتی مجبوریم با همدیگر بر روی یک پروژه کار کنیم و برای همین او کنار دست من می نشیند. امروز هم فرستادمش به یک جلسه که خودم وقت داشته باشم چیزی بنویسم. ممکن است که دخترهای بور در وحله اول به نظر زیبا بیایند ولی وقتی کمی یک چشمتان را تنگ کنید متوجه می شوید که زیاد هم با معیارهای زیباسنجی ما تطابق ندارند. اصلا به من چه!

از اینکه وقت نوشتن پیدا کردم اینقدر خوشحال شدم که اصلا یادم رفت می خواستم چه چیزی را بنویسم. بله, زندگی در امریکا با ایران خیلی فرق می کند و بعضی وقتها هم احساس می کنم که وقتم دارد در امریکا تلف می شود. اینجا تنها چیز جدی که وجود دارد کار است و بقیه چیزها فقط تفریح و خوشگذرانی است. البته اگر باریک بین باشید می توانید افسردگی و احساس تنهایی را هم در لایه های درونی مردم امریکا ببینید. ظاهرا تنها دردی که علاج ندارد همین درد بی دردی است و علاجش فقط آتش است. من الآن برای اولین بار احساس مرفه بی درد بودن را حس می کنم و اگر راستش را بخواهید چندان هم برایم دلچسب نیست. خیلی از افراد فامیل من در ایران شب و روز کار می کنند تا بلکه مخارج اولیه خانواده خودشان را فراهم کنند و من اینجا به فکر هلیکوپتر و یا چیزهایی هستم که سر خودم را گرم کنم. بگذریم!

اتفاق بدی که در این مدت سه سال در من روی داده است این است که من دیگر در یک جمع ایرانی احساس راحتی نمی کنم و فکر می کنم که غریبه هستم. هر کاری کردم نتوانستم خودم را راضی کنم که به مراسم چهارشنبه سوری که چند روز پیش در نزدیک سنفرانسیسکو برگزار شد بروم. بدترین چیزی که زجرم می دهد دیدن بچه های لوس است که از گردن پدر و مادرهای خود آویزان شده اند. مطمئن هستم که لوس بودن آنها بخاطر نوع تربیت پدر و مادر آنها است نه ایرانی بودنشان.

بدی بچه لوس این است که به چشم می آید و اگر مثلا 10 تا بچه نرمال در یک جا باشند آدم فقط آن بچه لوس را که در کنار آنها است و نق می زند می بیند. در ضمن پدر و مادرهای آنها هم صدایشان را بچگانه می کنند و مثل عقب افتاده ها با آنها حرف می زنند و یا از کوره در می روند و سر آنها هوار می کشند. همیشه در خانه ما هفت و یا هشت تا بچه امریکایی رفت و آمد می کنند و من اصلا از بودن آنها در خانه احساس ناراحتی نمی کنم. البته ناگفته نماند که خودم هم در زمان بچگی بسیار شیطان و خرابکار بودم و به حرف هیچکس هم گوش نمی کردم. الآن می فهمم که من در آن زمان دچار بیماری روانی بودم و دیگران بجای معالجه, فقط سر من هوار می کشیدند. بسیاری از بچه های ما ایرانیها هم دچار بیماریهای مختلف روانی هستند و پدر و مادرهای آنها بجای درمان بچه, خودشان را به روانی بودن می زنند تا مثلا با فرزندانشان ارتباط برقرار کنند.

هر صدای ناهنجار و هر حرکت غیر طبیعی و تهاجمی در یک کودک نشانه اختلالات روانی است که باید حتما درمان شود. این اختلالات روانی هم آینده کودک را به خطر می اندازد و هم او را برای دیگران تحمل ناپذیر می کند. آخرین باری که در یک جمع ایرانی, یک بچه ناهنجار دیدم به پدر و مادرش که به قد و بالای او نگاه می کردند و از شیرین کاریهای فرزندشان لبخند رضایت بر لبشان نقش بسته بود گفتم که بچه شما عادی نیست و اختلال روانی دارد و باید او را به روانپزشک ببرید تا معالجه شود. گفتم به حرکات صورت و لب و لوچه او نگاه کنید اصلا عادی نیست در ضمن صداهایی هم که از گلوی او خارج می شود نامفهوم و غیر عادی است.

خوب من یک سر بروم در آشپزخانه و ببینم که آنجا چه خبر است. صدای خنده می آید و شاید چیزی هم برای خوردن پیدا شود.

۵ نظر:

  1. ای مرفه بی درد....

    پاسخحذف
  2. آرش جان
    تا آنجا که من اطلاع دارم و شنیده ام؛ پتریک یکی از افراد بسیار تاثیر گذار ایرلندی در دین مسیحیت و کلیسا بوده است و بهمین جهت به لقب «سنت» به معنی «حضرت» از طرف پاپ زمان خود ملقب شده است.
    از آنجاکه اجداد بسیاری از آمریکاییها ایرلندی الاصل بوده اند؛ امروز سالروز تولد او بعنوان یک جشن آمریکایی رواج دارد و چون رنگ سبز نماد کشور ایرلند بوده؛ بهمین علت به نحوی از عینک، لباس و... رنگی استفاده میکنند و در بعضی موارد کسانی که اینگونه نماد را ندارند؛ شوخی شوخی با اسپری همرنگ خود میکنند.

    در ضمن از تشریف فرمایی تان به وبلاگ اینحقیر با داشتن آنهمه مشغولیات فکری و نوشتاری و شغلی و ... متشکرم
    ارادتمند.....حمید

    پاسخحذف
  3. می گم فروید می خوانی نگو نه:))))

    پاسخحذف
  4. من از این پست نبودم !
    میگم این همخونتو بگو بیاد ایران کارش میگیره اساسی !!!

    پاسخحذف
  5. بردیا از لوس آنجلس۱۷ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۲۲:۱۶

    آقای آرش ( شاید هم باید بگویم خانم ناتاشا )

    البته به نظر نمی رسد که هم اکنون نیز از سلامت روان چندانی برخوردار باشید.

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.