۱۳۹۱ تیر ۶, سه‌شنبه

ماجرای من تا قبل از آمدن به امریکا


حدود سیصد هزار تومان اجاره می دادم و سیصد هزار تومان هم خرج خوراک خانه بود. البته دو میلیون تومان هم پول پیش داده بودم. دویست هزار تومان هم خرج آب و برق و تلفن و رفت و آمد و این چیزها بود. چون اسم من در بیمه رد نمی شد مالیات هم نمی دادم و همان هشتصد هزار تومان در ماه را به صورت چک می گرفتم. البته هر سه یا چهار ماه یک بار آن هم با اما و اگر و کم و زیاد و بالا و پایین. یک خانه خوب دو خوابه در خیابان نفت اجاره کرده بودم که یک موقع به کلاس خانم سابقم بر نخورد و از فک و فامیلش کم نیاورد. گرچه همه آنها خودشان در دولغوزآباد زندگی می کردند. ناگفته نماند که خودم هم اهل دک و پز بودم و  نباید همه چیز را به گردن همسر سابقم بیاندازم. ولی پس اندازی نمی ماند. هر چند وقت یک بار یک خرید و فروشی می کردم و پولی نصیبم می شد. مسافرت و برج هایمان از همین راه تامین می شد. البته مسافرت که خرجی نداشت چون همه اش در خانه فامیل ها تلپ می شدیم و پول هتل نمی دادیم اگرنه وسعمان به سفر هم نمی رسید. خودم که یک ماشین بی ام دابلیوی غراضه داشتم که مال زمان ناصرالدین شاه بود. قبلا جیپ داشتم ولی این یکی به آن یکی گفته بود زکی. این ماشین هم باعث می شد که هر چند وقت یک بار اصغر آقا مکانیک را ببینم. چند تا معامله گیرم آمد و با پولش توانستم یک پاترول نسبتا خوب برای خانم سابقم بخرم. با این پاترول برای خودش در خیابان های تهران خدایی می کرد. یک گارد و چند تا نورافکن هم جلویش داشت که آدم از دیدنش زهره ترک می شد. چهار میلیونش را داشتم و سه میلیونش را از صاحب کارم وام گرفتم که ماهی صد هزار تومان از حقوقم کم می کرد. هر بار که می رفتیم فروشگاه شهروند برای دو هفته خرید می کردیم و می ریختیم پشت پاترول. با حدود پنجاه هزار تومان همه چیز می خریدیم. تازه ملی کارت آمده بود و می شد به جای پول در فروشگاه شهروند از آن استفاده کرد. خیلی وقت ها هم کار نمی کرد برای همین حتما می بایست پول نقد هم توی جیب شلوارمان می تپاندیم. از زمانی که یک سفر رفتیم دبی دیگر کلاس کارمان رفت بالا و از فروشگاه هایلند در میدان آرژانتین خرید می کردیم که تمام جنس هایش خارجی بود و از دبی می آمد. آنجا همه دماغشان بالا بود و ما هم سعی می کردیم که دماغمان را بالا بگیریم و برای همه پشت چشم نازک کنیم. انگار که ما خارجی هستیم و تازه از ناف لس آنجلس برگشته ایم و اینجا همه چیز بو می دهد. البته بقالی سر کوچه خانه قدیمی ما در نظام آباد هم همان جنس ها را با نصف قیمت می فروخت. پسرش می رفت دبی و برایش جنس می آورد و می ریخت در مغازه. ولی خوب خرید از نظام آباد اصلا کلاس نداشت. الآن بیا و زندگی پسرش را ببین که چه دک و پزی به هم زده است. چهار تای ما را می خرد و می گذارد در جیب بغلش. 

بعضی وقت ها هم شب ها می رفتیم هتل اوین تا در لابی پایین آن قهوه یا بانانا اسپلیت بخوریم. اگر بدانید چقدر تلاش کردم تا اسم این بی صاحب شده را یاد بگیرم. یک تکه موز و یک دانه ویفر را می چپانند داخل بستنی و آن را می گذارند توی یک لیوان کمر باریک. از همان لیوان هایی که از نوع گیلاس است و درون آن شراب زهرماری می خورند. یک قاشق چایخوری هم گوشه آن می گذاشتند و گارسن آن را برایمان می آورد. چنان در مبل های لابی لم می دادم و پایم را روی دیگری می انداختم که انگار یک فرد خارجی خیلی مهمی هستم. بعد زیر چشمی آدم هایی را که آنجا بودند می پاییدیم. تقریبا همه از دماغ فیل افتاده بودند. اگر یک خارجی پیدا می شد ده نفر مترجم دور او را گرفته بودند و همه در حال خودشیرینی بودند. ما هم سعی می کردیم با هم انگلیسی حرف بزنیم که بقیه فکر کنند ما خارجی هستیم. ولی خوب خیلی تابلو بود که خارجی نیستیم و داریم ادا در می آوریم. حالا قیافه که هیچ همان انگلیسی حرف زدنمان خیلی تابلو بود. با این که خانم سابقم در امریکا به دنیا آمده بود ولی باز من بهتر از او حرف می زدم. وقتی که ما ازدواج کردیم فکر می کردم که دیگر همین طوری می توانم سرم را به پایین بیندازم و مثل یابو وارد امریکا شوم. بعد که کمی تحقیق کردم دیدم نه بابا همه چیز به این سادگی ها هم نیست و کلی کاغذ بازی دارد. چند بار به ساختمان حافظ منافع امریکا در جردن رفتیم تا پاسپورت امریکایی او را تمدید کنیم. آخرین عکس او در پاسپورت امریکایی با پستانک گرفته شده بود. وقتی من را هم به داخل ساختمان حافظ منافع امریکا راه می دادند احساس مهم بودن به من دست می داد. البته می بایست در سالن انتظار می نشستم و نمی توانستم وارد آن دخمه های تو در تو بشوم. برای رسیدن به همان جا هم می بایست از چند در رد بشویم که مجهز به فلزیاب بود و اگر چیز فلزی به همراه داشتید بوق می زد. تازه یک برنامه های اینترنتی آمده بود که می شد به صورت مجانی شماره تلفن های امریکا را گرفت. شماره چند تا وکیل امریکایی را پیدا کردیم و شب ها به دفتر آنها زنگ می زدیم. خانم سابقم که می ترسید صحبت کند و من هم با انگلیسی دست و پا شکسته می گفتم من زنم امریکایی است و می خواهم بیایم امریکا. آن بدبخت شروع می کرد به صحبت کردن و توضیح دادن ولی من هیچ چیزی نمی فهمیدم و فقط همان جمله ای را که حفظ کرده بودم دوباره تکرار می کردم که من زنم امریکایی است و می خواهم بیایم امریکا. بعد طرف قطع می کرد و هر چقدر که زنگ می زدم دیگر گوشی تلفن را بر نمی داشتند. اصلا دلم نمی خواست پیش فامیل بروم و برای همین هم حدود هفت سال صبر کردیم تا شرایط آمدن را پیدا کنیم. همسر سابقم غر می زد که من می خواهم درسم را در امریکا ادامه بدهم و اگر زودتر نرویم دیگر برای درس خواندن پیر می شوم.

خلاصه او را فرستادم و خودم ماندم ایران تا کار کنم و پول بفرستم. یک خانه اجاره کرد و برای من هم وکیل گرفت که کارم به جریان افتاد. خوشبختانه پول خوبی در می آوردم و با این که ماهی دو هزار دلار برای او می فرستادم ولی خودم هم می توانستم زندگی کنم. او هم با ماهی دو هزار دلار خدایی می کرد. اول قرار بود کارم شش ماه طول بکشد ولی این شش ماه شد یک سال و بعد هم شد دو سال. اگر بدانید که من در این دو سال چه زخم زبان هایی که از این و آن نشنیدم. همه می گفتند خاک بر سرت زنت را فرستادی رفت؟ بره را فرستادی پیش گرگ؟ الان او دارد این پول ها را می خورد و به ریش تو می خندد. من ناراحت می شدم و فقط سعی می کردم از دست این حرف ها فرار کنم. آنهایی هم که غریبه بودند و رویشان نمی شد چیزی بگویند فقط می گفتند پس چی شد؟ تو که هنوز ایرانی؟! خیلی دلم می خواست بگویم آخر به تو چه مردکه ناحسابی که من کجا هستم ولی جلوی خودم را می گرفتم و می گفتم آره کارم یک مقداری طول کشید ولی دارد درست می شود. سعی می کردم بیشتر پیش خانواده عمه ام باشم. او خیلی مهربان است و من پیش آنها احساس راحتی می کردم. هر شب به امریکا زنگ می زدم و با خانم سابقم صحبت می کردم ولی خوب کم کم چیزهایی که به هم می گفتیم قدیمی شده بود و حرف زیادی برای گفتن نداشتیم. این آخرها حتی جواب تلفن من را هم نمی داد و سعی می کرد بپیچاند. البته چون هنوز پول می فرستادم خیلی سعی می کرد که ظاهر خودش را حفظ کند. من هم که طبق معمول خر و هالو بودم و چیزی از این چیزها سرم نمی شد. من خیلی نسبت به او احساس تعهد می کردم و چون شب و روز مجبور بودم کار کنم اصلا فرصتی هم برای فکر کردن به چیز دیگری را نداشتم. گمان می کردم که او هم همین طوری باشد چون زمانی که می رفت خیلی گریه کرد و تا مدت ها پس از این که در امریکا بود می گفت که نمی تواند دور از من زندگی کند. ولی خوب گذشت زمان می تواند همه چیز را تغییر دهد. وقتی کارم به وقت مصاحبه در ابوظبی رسید خیلی خوشحال شدم. وقتی این خبر را به خانم سابقم گفتم زیاد خوشحال نشد و گفت که من باید بیایم ایران و با تو صحبت کنم. در یک لحظه انگار همه چیز بر سرم خراب شد و به یاد حرف هایی افتادم که مردم در این مدت به من می گفتند. پیش خودم گفتم که وقتی آمد شاید همه چیز درست شود ولی این اتفاق رخ نداد و او کاملا نسبت به من سرد و بی احساس شده بود. آن زمان نمی خواستم چنین چیزی را باور کنم ولی بعدها فهمیدم که او از سال دوم در امریکا دوست پسر داشته است و به او علاقه مند شده بود. من هم می دانم او کیست چون دفعه های اول به من می گفت که مثلا دارد با جمعی از دوستان بیرون می رود ولی بعد از آن سعی می کرد که روابطش را از من مخفی کند.

به هرحال دوران تلخی بود و من بیهوده تلاش می کردم تا او را دوباره به زندگی علاقه مند کنم ولی او با این که اقرار می کرد من بهترین شوهر دنیا هستم ولی می گفت که من اصلا از شوهر و زندگی خانوادگی متنفر هستم و دوست دارم آزاد و رها باشم و با هر کسی که دوست دارم بیرون بروم. من دلم نمی خواست باور کنم ولی کم کم مجبور شدم این واقعیت را بپذیرم که دیگر نمی توانم در زندگی خودم بر روی او حساب کنم. او دوباره به امریکا برگشت و من هم ویزای خودم را گرفتم ولی اصلا انگیزه و علاقه ای به سفر نداشتم. او هم کار پیدا کرده بود دیگر نیازی به حمایت مالی من نداشت و می توانست گلیم خودش را از آب به بیرون بکشد. خیلی با خودم فکر کردم و در آخر به این نتیجه رسیدم که من حتما باید گرین کارت خودم را بگیرم. اگر اطرافیان من نبودند شاید اصلا به امریکا نمی آمدم چون اگر همان دو هزار دلار را خرج خودم می کردم می توانستم زندگی خوبی در ایران داشته باشم. ولی شنیدن حرف ها و نصیحت های اطرافیان عذابم می داد که می گفتند ما از همان اول می دانستیم که اینطوری می شود و هی به تو می گفتیم ولی تو گوش نمی کردی. لااقل می توانستم در جواب آنها بگویم که خوب من هم ضرر نکرده ام و توانستم گرین کارت خودم را بگیرم. تحمل این دوران برایم سخت بود ولی چیزهای زیادی از آن یاد گرفتم. یاد گرفتم که همیشه همه چیز آن طوری که آدم می خواهد و انتظار دارد پیش نمی رود. یاد گرفتم که هر اتفاقی که برای دیگران می افتد و معمولا ما به آن پوزخند می زنیم ممکن است هر لحظه برای ما هم اتفاق بیفتد. تصور آن دشوار است ولی شدنی است و هر چیزی هم که شدنی باشد ممکن است برای هر کسی پیش بیاید. بعد از این که به امریکا آمدم همسر سابقم به دنیالم آمد و به من خیلی کمک کرد که بتوانم اموراتم را سپری کنم. به هر حال او دو سال زودتر از من به امریکا آمده بود و من هیچ کس دیگری را در امریکا نداشتم که بتواند به من کمک کند. هنوز هم دلم نمی خواست که به لس آنجلس بروم و سربار فامیل هایم شوم. سه هزار دلار پول با خودم آورده بودم و آخرین اجاره بها را هم دادم و هدفم این بود که پس از گرفتن گرین کارت به ایران برگردم و دیگر هر کسی به سوی زندگی خودش برود. ولی همان طوری که قبلا خوانده اید کار پیدا کردم و در امریکا ماندم ولی همان جا برای همیشه از هم جدا شدیم.

البته هنوز هم گاهی به او زنگ می زنم و احوالش را می پرسم. مدتی است که با یک پسر لبنانی دوست شده است و با هم زندگی می کنند. خوب راستش آن پسر لبنانی را هم یک بار دیده ام هم از من قد بلند تر است و هم خوش تیپ تر و به نظر می رسد که همسر سابقم هم از زندگی با او راضی باشد. من هم در این مدت پنج شش سال سعی کردم که دوست دختر بگیرم ولی مدلم یک طوری است که نمی توانم این طوری زندگی کنم. حالا شاید اگر سال دیگر به ایران بروم یک خاکی توی سرم بکنم. خوب دیگر من هم دارم دوران جوانی خودم را پشت سر می گذارم و به دوران میان سالی می رسم. دیگر آن شور و شوق و حرارت و شادابی جوانی در من جای خودش را به رخوت و سستی می دهد و جاذبه های ککشی برای جنس مخالف هم به مرور کمتر و کمتر می شود. این ها واقعیت هایی است که آدم باید بپذیرد و طبیعی است که من دیگر نمی توانم مثل یک جوان بیست ساله پرتحرک و پر انرژی باشم. راستش را بخواهید اصلا دلم نمی خواست که زندگی من این طوری پیش برود و سالها طول کشید تا بتوانم وضعیت روحی خودم را دوباره سر و سامان بدهم. الآن از نظر مالی و رفاهی در وضعیت بسیار خوبی هستم ولی در درون خودم از زندگی راضی نیستم. این مسئله هیچ ربطی به امریکا بودن من ندارد و فقط شرایط روحی من این گونه است. دلم می خواهد یک تحول بزرگی در زندگی من اتفاق بیفتد. چیزی که بتواند به من امید و انگیزه بهتری برای زندگی کردن بدهد. شاید اگر دوباره تشکیل زندگی بدهم اوضاع بهتر شود. شاید هم نشود.


۳۰ نظر:

  1. سلام آرش! آقا واقعن قلم گيرايي داري. به نظرم نويسنده خوبي هم مي توني باشي. موفق باشي.

    پاسخحذف
  2. می دونی چیه ، به نظرم ما ها زندگی رو بیشتر از اون چیزی که هست جدی گرفتیم
    دلیلش هم فک کنم اینه که از اول تو مغزمون کردن که همه چیز برای انسان حلق شده و این حرف ها
    میدونم سخته ولی باید قبول کنیم که انسا هم فرقی با سنگ و درخت نداره واگه همه هم بمیرن هیج جای دنیا درد نمیاد
    اگه این رو قبول کنیم خیلی راحت تر زندگی می کنیم و منتظر تحولات بزرگ هم نمی مونیم

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. نظرت رو دوست داشتم علقلانه است

      حذف
  3. اگر اهل مطالعه هستی پیشنهاد می کنم کتابهای مربوط به خلاقیت را بخوانی، با خلاقیت از هیچ می شه همه چیز به وجود آورد و مطمئنن می توانی ایده های بهتری برای ادامه ی زندگی ات پیدا کنی،
    و از نظر من احساس خوب در درون انسانها وجود داره و نه بیرون از آنها!

    پاسخحذف
  4. ایده های جدید بیافرینی! :)

    پاسخحذف
  5. شما با همسر سابقت چه فرقی میکنه که اون میتونه واسه خودش دوست پیدا کنه شما نمی تونی؟
    چرا اون آدم بده قصه هست و شما آدم خوبه؟

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. اصلا خودت فهمیدی چی نوشتی؟ آرش این خواننده های عتیقه رو دیگه از کدام گوری پیدا کردی؟

      حذف
    2. so many freaks in the world

      حذف
    3. ??????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

      حذف
  6. سلام

    پرنده گفت :" چه بویی چه آفتابی ,

    آه, بهار آمده است

    و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت ..."

    پرنده از لب ایوان پرید

    مثل پیامی پرید و رفت

    پرنده کوچک

    پرنده فکر نمی کرد

    پرنده روزنامه نمی خواند

    پرنده قرض نداشت

    پرنده آدمها را نمیشناخت

    پرنده روی هوا

    و بر فراز چراغهای خطر

    در ارتفاع بی خبری می پرید

    و لحظه های آبی را

    دیوانه وار تجربه می کرد

    پرنده آه فقط یک پرنده بود ...

    :)

    پاسخحذف
  7. بسیار بسیار زیبا بود.
    واقعا این صداقت قلمت منو کشته.
    دوستت داریم آرش جون.

    پاسخحذف
  8. گفتم که باید بیای با من ازدواج کنی حالا تو هی به شوخی میگیری
    البته من هم نمیتونم تضمین کنم اوضاعت یهتر بشه ولی قطعا مال من عالی میشه

    پاسخحذف
  9. آرش حالا گریه نکن درست میشه دااااااااش!!!!!!!ببین راه حلش همینه که من بهت میگم.تو آمریکا برو سر کرچه وایسا هر خانومی رد شد بهش بگو:خانوم این بره بیاد چند در میاد؟:دی
    ببین این چیزی که من بهت گفتمو اگه بگی 1 دختر که هیچی میتونی 10 نفرو درجا بلند کنی.البته خانوما ببخشید!!!!!یه وقت ناراحت نشید.حالا آرش جان زود تر دست به کار شو.باشه داش؟حالا همگی باهم 1 2 3 : خانووووووم این بره بیاد چند در مییییاد؟

    پاسخحذف
  10. البته تو امریکا که کوچه موچه ندارن خیابونا.برو تو نایت کلاب.رفتی نایت کلاب چون اونجا وضعش خرابه بجا اون جمله چندتا فحش خوار مادر بده.میخوای بهت یاد بدم؟حبف که اینجا خانومه محترم زیاد میاد وگرنه اینم بهت آموزش میدادم.این فحشا ییییه حااااااالی میده جونه آرش.خواستی بگو آموزششو بذارم.

    پاسخحذف
  11. زندگی کلاٌ سخته.

    پاسخحذف
  12. آقایون خانوما شرمنده من زیاد مینویسم.مردم تو کارای علمی زیاد اطلاعات دارن ما تو این شرو ورا.یه روش کارآمد دیگه هم هست که اونو به هرکسی یاد نمیدم.شماها چون خودی هستین بهتون یاد میدم.ببین آرش اول میری تفنگ فروشی تو امریکا یه "آر پی جی" یا "دوشگا" میگیری بعد وقتی یه خانومو که ازش خوشت میاد دیدی میری بهش مله مسلحانه میکنی.یه کمی درگیری خونین ایجاد میکنی بعد زنده یا مردشو میبری خونه دیگه.خدایی با هر کدوم از این روشا پیش برید 40 50 تا دختر روزی یا هفته کاسبید ها!!!!!حالا بیخودو بی جهت صلواااااااااااااااااااااااااااااات!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. چيزی كه انتها ندارد حماقت انسانه
      عزيزم تو تجسم اين جمله هستی

      حذف
  13. شوهر من سیتیزن آمریکا بود و بعد از بیست و خرده ای سال از آمریکا اومد که یه دختر ایرانی بگیره . بعد از اینکه همه عشق و حالشو و جوونیش رو در آمریکا کرد تصمیم به ازدواج بامن رو گرفت . الان دوساله که من در آمریکا زندگی میکنم و تمام عشق و حرارت و جوونی من به خاطر زندگی با یه آدمی که آردش رو بیخته و الکش رو آویخته از بین رفته . نه تفریحی نه مسافرتی تازه برای گرین کارت دائم من هم که همین روزها باید براش اقدام کنیم بازی در میاره. آرش خان ، منظور من از این نوشته این بود که اگر میخواهی از ایران زن بگیری دختری بگیر که اون هم همه عشق و حالشو کرده باشه و مثل خودت یه زندگی آروم و بی سر و صدا بخواد. وگرنه از همون آمریکا یکی رو برای خودت پیدا کن . دختری که از ایران میاد هزار امید و آرزو داره که اگر با شوهرش نتونه بهش برسه خیلی زود به این فکر میفته که تنهایی اقدام کنه و همین میشه به محض گرفتن گرین کارت به فکر طلاق میفته . خواهش میکنم که یه زندگی بازنشستگی رو به همسری که از ایران میگیری تحمیل نکن که در نهایت خودت ضرر میکنی . ضمنا سعی کن اگر وارد رابطه جدید میشی تجربه های قبلی رو از ذهنت پاک کنی چون رفتارهای همسر قبلیت هیچ ربطی به همسر جدیدت نداره و هر رابطه ای و هر آدمی ویژگی خاص خودش رو داره .

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. جالب بود و پر از واقعيت

      حذف
  14. آرش خان پس ایران بودی وضع مالیت بد نبود. اونقدر درآمد داشتی که برای همسر اسبقت دلار میفرستادی.
    یه خانمی هست در کانادا عین خودت یکم شیرین میزنه به نام http://www.homa49.blogfa.com/
    همینو بگیر مارو هم دعوت عروسی. یه عروسی کانادا یه عروسی آمریکا

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. شیرین میزنه عالی بود

      حذف
  15. من دوستی داشتم که زنشو با دو تا بچه 10-9 ساله یکی دختر یکی پسر فرستاد آمریکا...برنامشون این بود که بتونند شهروند آمریکا بشوند بعد از گرفتن سیتیزن شیپ برگردند ایران با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کنند...

    حالا بعد از دو سال که شهروند آمریکایی شدند و برگشتند ایران برای دیدن باباهه دیگه حاضر نیستند یه لحظه تو تهران قدم بزنند
    پسره برگشته به من میگه تهران شما چقدر کثیفه اینجا همه چی بو میده

    بچه هاش اصلا باباشونو یادشون رفته، و فکر میکنم دلیل اصلی برگشت زنش به ایران طلاق دادن دوستم باشه

    به احتمال 90 درصد تا 10 روز دیگه هم دوباره برمیگردند آمریکا چون پسرش اگر بخواد ایران بمونه باید بره سربازی و هزار تا مشکل براش پیش میاد

    اما اگه طلاق بگیرند دیگه از ماهیانه 5000دلار پول شوهر بیچاره خبری نیست بلکه باید خودشون بروند توی مک دونالد کار کنند پول در بیارن

    پاسخحذف
  16. واقعیت اینست: ما برای تولید مثل به این جهان آمده ایم نه برای خوشبخت شدن!

    پاسخحذف
  17. برای همه پیش میاد تنها نیستی
    فاصله اون چیزی نیست که بین تو و هدفت هست، فاصله اون چیزی هستش که تو بین خودت و هدفت می بینی!

    خیلی دوست داشتم که کمکت کنم ولی چون رفتار بخصوصی داری می دونم از اون آدم های عنقی هستی که توی جمع ساز مخالف میزنی نمیشه بهت کمک کرد

    هم رنگ جماعت شو و اینقدر ایرانی های لس آنجلس رو مسخره نکن، از بین همون دیوونه ها هم می تونی یکی کپی خودت پیدا کنی

    آخرین جملم برات اینه : خجالتی نباش ، منتظر معجزه هم نباش

    پاسخحذف
  18. سلام رفیق. خیلی باحال بود. یک ساعتی میشه نشستم و دارم ماجرای زندگیتو میخونم.یه جورایی شبیه خودمه. با این تفاوت که زودتر از شما خودمو نجات دادم. کارم برای مهاجرت پارسال درست شد اما ترجیح دادم بمونم. هنوز نمیدونم تصمیم درستی بود یانه. برات آرزوی موفقیت دارم. شاید یه روز بهت سرزدم.

    پاسخحذف
  19. مثل همیشه جالب بود. تلفیقی از وافعیت و تخیل از نوشته هات برداشت میشه.
    چیزی که با نوشته های قبلیت متفاوت بود وضع مالیته . نوشته های فبلیت چیز دیگه ای رو بیان میکردن. زندگی در خیابان نفت و bmw و پاترول و.... خوب بوده دیگه آرش خان. ایشالله همیشه پولدار باشی و البته شاد مان و راضی. در هر حال من ایده هاتو دوست دارم .ویدا

    پاسخحذف
  20. آقا زندگی همیشه بالا و پایین داره. روزای خوش هم تو راهه. مطمئن باش.

    سارا کوچولوی الکی

    پاسخحذف
  21. آرش امشب شوشولت رو شستى؟

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.