۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

مهاجرت و امپریالیسم

در نهری که در پشت خانه من قرار دارد تعداد زیادی جیرجیرک زندگی می کنند که شب ها خواب را به آدم حرام می کنند و همین طور پشت سر هم جیر می زنند. بعد از یک مدت ساکت می شوند ولی یک دفعه یک دانه از آنها شروع به جیر جیر می کند و بقیه هم از خواب بیدار می شوند و پشت سر او شعار می دهند. نمی دانم این صدای جیرجیر از کجای آنها بلند می شود که اینقدر بلند است. دیشب از لجم می خواستم تفنگ بادی را بردارم و به جان آنها بیفتم ولی بعد به فکر احمقانه خودم خندیدم و به خودم تلقین کردم که صدای جیرجیرک آرامش بخش است و یک بخشی از طبیعت است. به هر حال هر دفعه که آنها با صدای خودشان من را از خواب بیدار می کردند بر پدر و مادرشان لعنت می فرستادم. بعد هم به این فکر افتادم که پنجره ها را دو جداره کنم که دیگر از بیرون صدا وارد خانه نشود. خلاصه فکر نکنید که ما در امریکا مشکل نداریم و شب ها راحت می خوابیم. خوشبختانه در این حوالی که من زندگی می کنم اصلا سوسک وجود ندارد و این یکی از مزایای سنفرانسیسکو و اطراف آن است. البته شنیده ام که تکزاس سوسک هایی دارد به اندازه کف دست که فقط نیم کیلو بیغ زرد با خودشان حمل می کنند و اگر توی سرشان بزنید بیغ آنها به در و دیوار و یا فرش پخش می شود و هر چقدر هم ماستمالی کنید باز جای آن می ماند. از بحث برشته سوسک های له شده و بیغ دار با آن پاهای سیخ دارشان که بگذریم این شنبه برای اولین بار در امریکا  با پلیس تماس گرفتم. رفته بودم به همخانه قدیم خودم سر بزنم و داشتم بر می گشتم که دیدم در کانال وسط بلوار اصلی که معمولا پر از آب است یک چیزی تکان می خورد. از آنجایی که جک و جانورها توجه من را به خودشان جلب می کنند ماشین را در کناری پارک کردم و به وسط بلوار رفتم تا ببینم که آن مورد مشکوک متحرک چیست. وقتی به آن پایین نگاه کردم دیدم که چشمتان روز بد نبیند یک بچه آهوی بسیار زیبا آن پایین به کناری افتاده است و نمی تواند خودش را از کانال بالا بکشد. معلوم بود که خیلی وقت بود که آنجا افتاده است و دیگر نای حرکت دادن خودش را نداشت.


اول می خواستم که خودم آن را بالا بیاورم ولی بعد دیدم که ممکن است به داخل آب کانال بیفتم و خیس شوم در ضمن ممکن بود در موقع بالا آوردن به آن بچه آهو نیز آسیب برسانم. برای همین به پلیس زنگ زدم و گفتم که یک بچه آهو  در کانال افتاده است. مطمئن هستم که آمدن ماشین آتش نشانی بیشتر از دو دقیقه از زمان قطع کردن تماس من با پلیس طول نکشید. من چون آدرس تقریبی داده بودم با دست به ماشین آتش نشانی که آژیر کشان می رسید اشاره کردم که مصدوم در اینجا قرار دارد. آنها پس از این که بچه آهو را دیدند تجهیزالتی از ماشین در آوردند و یکی از آنها که طناب به خودش کرده بود از کانال پایین رفت و بچه آهو را که ملتمسانه به او نگاه می کرد ورانداز نمود تا ببیند که وضعیتش چگونه است. سپس او را بغل کرد و از کانال بیرون آورد. آن بچه آهوی بیچاره آنقدر ضعیف شده بود که نمی توانست حرکت کند و فقط با حرکت سرش به اطراف نگاه می کرد. آنها یک آمپول به او تزریق کردند و او را بر روی تخت خواباندند تا به بیمارستان حیوانات ببرند. من بالای سرش رفتم و کله کچل او را ناز کردم و خیلی خوشحال بودم که جانش را نجات داده ام. چشم هایش آنقدر زیبا بود که آدم دوست داشت کله اش را بغل کند. خلاصه این اولین موردی بود که باعث شد من با پلیس تماس بگیرم. راستش اولش برای تماس گرفتن با پلیس مردد بودم و یک جورهایی چون اولین بارم بود می ترسیدم و حتی به خودم گفتم ولش کن بابا ولی بعد که دوباره نگاهم به چشمان معصوم آن بچه آهو افتاد که به من نگاه می کرد دیگر معطل نکردم و شماره نهصد و یازده را گرفتم که یک خانم جواب داد. خودم را معرفی کردم و گفتم که یک بچه آهو در کانال افتاده است. وقتی که آدرس را از من پرسید ماندم چون آن بلوار طولانی است و نمی دانستم بگویم که آن آهو در کجای بلوار افتاده است. بالاخره تقاطع آن بلوار را با خیابان بالایی گفتم تا وقتی که ماشین آتش نشانی آمد آن را ببینم و با دست به آنها اشاره کنم که به بالای سر مصدوم بروند.


پیش خودم گفتم این اجنبی ها برای یک بچه آهو چه امکاناتی را فراهم می کنند و سپس بیمارستان های کشور ما بیماران  را برای اینکه پول ندارند با آمبولانس از بیمارستان بیرون می برند و در وسط بیابان رها می کنند. آدم بچه آهو که خیلی خوب است اگر بچه الاغ هم در امریکا باشد وضعش بهتر از آن آدمی می شود که در ایران بی پول و بی پارتی باشد. حالا البته آنهایی هم که پول و پارتی دارند در بیمارستان های ایران در معرض خطر عفونت در بخش های جراحی قرار دارند و من افراد زیادی را می شناختم و یا در مورد آنها شنیده ام که پس از یک عمل جراحی ساده عفونت کرده اند و غزل خداحافظی را خوانده اند. البته خیلی از دکترهای ما بسیار خوب هستند ولی از آنجایی که کارهای تیمی ما مشکل دارد همیشه بی مسئولیتی عده ای از کارکنان بیمارستان کار همه را خراب می کند و باعث ضایع و یا نفله شدن مریض می گردند. مطمئن باشید که اگر هر چقدر هم که من به خاطر وطن پرستی از خوب بودن ایران از هر لحاظ دفاع کنم اگر یکی از عزیزان خودم  دچار بیماری شود و امکانات من اجازه دهد که او را در یک بیمارستان در امریکا بستری کنم هرگز  ایران را برای بستری شدن وی ترجیح نخواهم داد. وقتی که می گویم بیمارستان و تجهیزات پزشکی ایران بهتر از امریکا است برای دیگران است اگرنه وقتی پای عزیز خودم در میان باشد اوضاع فرق می کند. آن وقت است که ما علاوه بر آمار و استانداردهای جهانی از این طریق هم می توانیم بفهمیم که ارزش و درستی این گونه حرف های برخی از ایرانی - امریکایی های عزیز تا چه حدی است. خیلی از استاندارهای زندگی در ایران طوری است که به جان آدمیزاد بستگی دارد و اصلا قابل مقایسه با امریکا نیست. یکی از همین موارد ایمنی حمل و نقل جاده ای است که در ایران افتضاح است و تصادفات جاده ای سر به فلک می کشد و در کنار آن هم ایمن نبودن ماشین های موجود باعث مردن عده زیادی از مردم می شود. من دوستان عزیزی را به خاطر تصادف از دست داده ام که مثلا پوپک گلدره یکی از آن عزیزان بود. ولی در امریکا هم یکی از دوستان نزدیک من تصادف شدیدی کرد و یک ماشین از پشت سر با سرعت زیادی به ماشین او که به خاطر ترافیک ایستاده بود برخورد کرد و آن را به ماشین جلویی کوبید. تمام کیسه های هوای اتوموبیل وی که تقریبا مچاله شده بود باز شدند و او کوچک ترین آسیبی از این حادثه ندید در حالی که مثلا اگر در ایران بود الآن می بایست بدنش در زیر خاک باشد. ایمنی سفرهای هوایی هم که دیگر جای خودش را دارد و همه شما می دانید که مثلا وضعیتش نسبت به امریکا چگونه است.


البته من زمانی که در ایران بودم اصلا خبر نداشتم که وضعیت زندگی در سایر نقاط جهان چگونه است و مثلا فکر می کردم که مثلا طبیعی است که آدم تصادف کند و بمیرد و یا اشتباهات بیمارستانی را هم مثل اشتباهات داوری می دانستم و گمان می کردم که باید آن را پذیرفت. از آن طرف هم مطمئن هستم که کسانی که سالیان درازی است که در امریکا زندگی می کنند اصلا خبر ندارند که وضعیت مردم ایران به چه صورت است و گمان می کنند که تمام حداقل هایی را که مردم در امریکا دارند و اصلا به آن فکر نمی کنند را مردم ایران نیز دارند. قبلا در یکی از پست های قدیمی خودم نوشته بودم که یک بنده خدایی در سنفرانسیسکو زندگی می کند که از آن ضد امریالیسم های حرفه ای است و همه جا بر علیه دولت امریکا سخنرانی می کند و به خاطر ضد امریالیسم بودن دولت ایران و یا ونزوئلا آنها را ستایش می کرد و می گفت که شماها اصلا از دنیا خبر ندارید و یک مشت بچه قرتی راه می افتند در خیابان و  فکر می کنند که تمام مشکلات دنیا این است که موهایشان را بلند کنند و یا دختر بازی کنند. من از آنجایی که ممکن بود از ایشان کتک بخورم اصلا بحث نمی کردم و فقط سرم را تکان می دادم که یعنی بله شما که پروفسور تاریخ هستید و کلی هم پست و مقام در امریکا دارید بهتر می فهمید. ایشان آنقدر طرفدار پر و پا قرص همه دولت های ضد امریکایی بود که من اصلا جرات نمی کردم حرف بزنم و یا اگر هم چیزی می گفتم مثلا به این طریق بود که بله البته آنها خیلی سیاست های ضد امریکایی خوبی دارند ولی ای کاش که کمی هم با مردم خودشان مهربان تر بودند! ولی مطمئن بودم که او که سی و پنج سال در امریکا زندگی کرده بود و اصلا به ایران نرفته بود این حرف من را نخواهد فهمید. تا این که خبر رسید که او سه ماه مرخصی گرفته است تا به کعبه آمال خود برسد و وطن را دوباره از نزدیک ببیند و هوای آن را به ریه فرو دهد و بوی آن را استشمام کند. من که خودم تازه از ایران برگشته بودم زیر لب و نخودی به طور موذیانه ای می خندیدم و خدا خدا می کردم که در همان بدو ورود به ایران یک حال اساسی به او بدهند تا او هم کمی طعم شیرین توسری را بچشد.


البته من که هرگز نفهمیدم چه بلایی سرش آمد ولی فقط می دانم که با دبدبه و کبکبه و بوق و سرنا رفت و پس از چند هفته بی سر و صدا برگشت و حتی برای اینکه جواب پس ندهد تا مدت ها به قرارهای پیاده روی آخرهفته ها هم نمی آمد. یک روز در یک مهمانی او را دیدم و از او پرسیدم که چرا سه ماه در ایران نماند؟ او گفت به خاطر اینکه یک کاری برایش پیش آمد که مجبور شد زودتر برگردد. سپس از او پرسیدم که ایران چطور بود خوش گذشت؟ گفت که آره بد نبود ولی یک مقداری از نظر فرهنگی باید روی مردم کار کرد! البته الآن جمله دقیقش یادم نمی آید ولی منظورش این بود که احتمالا از همان بدو ورود و برخورد با حراست فرودگاه شوک فرهنگی به او دست داده است! بعد هم در راه فرودگاه تا خانه از طرز رانندگی فک و فامیلی که به دنبالش آمده بودند سکته ناقص زده است! ظاهرا یک مشکل پاسپورتی هم داشته است که دو هفته تمام پشت در اداره گذرنامه می ایستاده است و همه می گفتند برو و فردا بیا و او هم ظاهرا به یاد حقوق شهروندی خود در امریکا افتاده و کمی داد و بیدا کرده است و بعد فهمیده است که باید بگوید غلط کردم و یک بسته ده تایی هم سکه به عنوان جریمه بپردازد. من با این که همیشه از حقوق جوانان ایرانی دفاع کرده ام و کوچکترین آزاری را که حکومت به آنها می رساند محکوم می کنم ولی در دلم دعا کردم که خداوند سر تا پای کسانی که به آن شخص امریکا نشین گیر داده اند را طلا بگیرد چون باعث شدند که او هم تا حدود کمی پی به اهمیت حقوق شهروندی در قبال مبارزات ضد امریالیستی خود ببرد و تازه بفهمد که همین دولت جهانخوار امریکا چه حقوقی را به او اعطا کرده است که در کشور خودش از آن بی بهره بوده است. این آدم کوچک مغز نمی فهمید که اگر بلند گو به دستش می گیرد و در وسط پارک سنفرانسیسکو سخنرانی کرده و از دولت امریکا بدگویی می کند از چه نعمت بی نظیری برخوردار است و این حق را همین دولت استکباری امریکا به او بخشیده است نه دولت ضد امریالیستی ایران.

من دیگر گرسنه ام شده است و باید بروم بیرون یک چیزی ابتیاع کرده و تناول کنم.

۱۵ نظر:

  1. آرش جان،

    از خواننده‌های خاموش (تو ریدر لایک زدن رو اگه خاموش نبودن حساب نکنی!) شمام و دانشجو در نیویورک. زیبا مینویسی و بسیار دوست دارم وبلاگت رو.

    الان فقط اومدم گیر بدم! میدونم سبک خودتو داری در نوشتن و به من نمیرسه که بخوام ایراد بگیرم، ولی"بخرم و بخورم" مگه چشه؟ :)

    خوش باشی.

    پاسخحذف
  2. خوب ، هنوز خیلی مونده که جمهوری اسلامی مثل رژیم حاکم بر آمریکا روش های جنایت تمیز! رو فرا بگیره ( هرچند که بسیاری از جنایات دولت ایالات متحده آمریکا خیلی هم تمیز نیستند!). جمهوری اسلامی باید کلی مار بخوره تا مثل حکومت آمریکا افعی بشه!

    دوستان عزیز ، از بین روسای جمهور آمریکا دو رئیس جمهور فراماسون نبودند: آبراهام لینکلن و جان .اف .کندی ( دقت بفرمائید این دو نفر ضد ماسون نبودند ، فقط ماسون نبودند! ). لینکلن و کندی خوشنام ترین روسای جمهور آمریکا بودند که البته هر دو نیز ترور شدند. لینکلن در صندلی شماره 33 تاتر ترور شد و کندی در شهر دالاس ایالت تگزاس در مدار 33 درجه. نکته جالب اینجاست که 33 در فراماسونری عددی مقدس است و صاحب درجه ی 33، بیشترین قدرت را داراست. چقدر اتفاقی!!! البته سخن در مورد این عدد 33 بسیار است مثلا شهرهای هیروشیما و ناکازاکی ژاپن هم که هدف بمباران اتمی آمریکا قرار گرفتند نزدیک مدار 33 درجه زمین قرار داشتند!

    پاسخحذف
  3. دوست ناشناس عزیز, مثل اینکه شما به داستانهای علمی تخیلی دن براون خیلی علاقه دارید!
    فراماسونری نهضتی است بسیار قدیمی بر علیه رادیکالیسم مذهبی و ملی گرایی افراطی که نژاد پرستی را به ارمغان می آورد.
    بنیاد امریکای نوین بر اساس عدم تبعیض جنسی, عدم تبعیض نژادی و عدم تبعیض مذهبی بنا نهاده شده است و به همین خاطر است که من و شما با یک مذهب و نژاد متفاوت آزادانه در امریکا زندگی می کنیم و حرف خودمان را هم می زنیم.
    البته دولت امریکا هم مثل هر دولت دیگری عاری از فساد و یا انحرافات سیاسی و اقتصادی نیست ولی معلوم است که شما از عمق ساختار حکومتی در امریکا بی اطلاع هستید و مردم و رسانه هایی را که به طور مستمر در حال مچ گیری و شفاف سازی دولت هستند نمی بینید.
    در یک چنین ساختاری که ارمغان تفکر فراماسونری است شرکتی مثل ویکی لیکس تمام اسناد محرمانه را رو می کند و هیچ کس نمی تواند جلوی آن را بگیرد.

    پاسخحذف
  4. oomadam bad az modatha salami konam, dar morede
    marizhay biumarestan emam, mage nemidooni aamelin jenayat ke hamana ambulance driver ha boodan be ashade mojazat mahkoom shodan?

    پاسخحذف
  5. سلام آرش جان
    ازآهوحرف زدی یادشکارافتادم
    میشه درباره شکارواسلحه مطلب بنویسی
    آخه من عاشق شکارم درضمن یه تفنگ بادی هم دارم
    که رابه راگنجیشکای بیچاره رو نفله میکنه

    پاسخحذف
  6. منم شکاردوست دارم ولی گنجشک صرف نمیکنه
    اگه آهویی بزکوهی گوزنی باشه خوبه

    پاسخحذف
  7. چه جالب
    درست همون موقع که خبر رها کردن این دو بیمار پچید
    تو این بچه آهو رو دیدی

    البته منظوری ندارم ها دلخور نشی ;-)

    علیرضا
    rue

    پاسخحذف
  8. آرش اینجا رو حتماً بخون . فکر کنم سرت کلاه رفته :))
    http://www.wellborninsydney.co.cc/?p=315

    اگه دوست داشتی در موردش بنویس ...

    پاسخحذف
  9. چه حسن تصادفی بچه اهو رها شدن دو بیمار صدای جیرجیرک بنویس قربان شکلت که خوب مینویسی

    پاسخحذف
  10. سلام. درباره اون بیماران، سیستم کار ما ایرانیها اینطوری شده که وقتی کارمون به کسی می افته کلی منت باید بکشیم و کلی حرف بشنویم. این تو بیمارستان و هر جای دیگه هست.
    اگر پول نداشته باشیم که کلا زندگی تعطیله. ماها کلا عادت داریم شخصیت همدیگه رو خورد کنیم.
    بیشتر ماها که مهاجرت می کنیم و میریم کشورهای دیگه در واقع از دست خودمون فرار می کنیم.

    پاسخحذف
  11. اینجا با بلند گو در وسط پارک یا هر ناکجای دیگر داد زدن و به دولت کریمه امریکا فحش دادن مثل عرعر کردن خر می ماند و کسی نه خود طرف را نه شعارهایش را به تخم چپش هم حساب نمی کند .
    ملت امریکا همه مهاجر هستند و کمترین اطلاع از اوضاع سیاسی کشور خود و جاهای دیگر دنیا دارن و کسی تو نخ این چیزها نیست .دولت امریکا هم مترسک سر جالیز است
    کسی که برای امریکا و جهان تصمیم می گیرد افرادی کلفتی مثل جرج سوروس . راچیلدها .مالکان کارخانجات اسلحه و جنگ افزار سازی و غولهای عظیم نفتی هستند که اکثرا هم یهودی هستند .
    کسی که از ایران و کشورهای عربی و افریقا و امریکای جنوبی و حتی اروپا به امریکا امده هیچ نقشی در تصمیم گیری های این کشور ندارد و غالب مردم امریکا هم مهاجرینی هستند که تازه به امریکا تشریف اورده اند .
    حالا هر کسی می خواهد بگوید بریک زدن در وسط خیابان ازادی است و مردم امریکا رهبران خود را (از داخل دو حزب منتخب که سران این احزاب اکثرا همان کله گنده هایی هستند که گفتم ) می شوند و.... خوب بگوید .
    ایران جهنم کامل است و امریکا جهنم فتوشاپی .

    پاسخحذف
  12. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

    پاسخحذف
  13. در مبارزات انتخاباتی سال 2004 ایالات متحده آمریکا جرج دابلیو بوش جمهوری خواه و رقیب دموکراتش جان کری هر دو عضو گروه مخفی و ماسونی Skull & Bones بودند. این مسأله باعث سر و صدای زیادی در روزنامه ها شد و از نظر آنها معنی نداشت که دو رقیب انتخاباتی، عضو یک گروه باشند؛ زیرا در این حالت، رقابت بین این دو بی معنی بود. (از همین جا می توان فهمید که احزاب مخالف و جناح بندی در آمریکا معنا ندارد و همه ی احزاب آمریکا با هر خط مشی ، جزء شبکه های ماسونی هستند. ) گروه استخوان و جمجمه (Skull & Bones) ، محلی برای پرورش نخبگان سیاسی آمریکا است تا گروه های ماسونی بتوانند توسط این نخبگان ، اهداف اهریمنی خود را پیش ببرند.
    گروه (Skull & Bones) محلی برای انجام اعمال شیطانی و تصمیم گیری برای آینده ی آمریکا و کل جهان است.
    در زمان مبارزات انتخاباتی ، جرج بوش و جان کری در دو روز مختلف ، در یک برنامه ی تلویزیونی حاضر شدند و به سوالات پاسخ دادند. در لا به لای این سوالات ، سوالی هم در رابطه با عضویت در گروه (Skull & Bone) پرسیده شد که هر دو نفر، عضویت در گروه (Skull & Bones) را رد نکردند، اما از توضیح دادن در این زمینه خودداری نمودند و عنوان کردند که موضوع بسیار سری است.


    http://www.commondreams.org/headlines04/0122-10.htm

    http://www.highbeam.com/doc/1P1-92111081.html

    http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_Skull_and_Bones_members

    http://www.oilempire.us/kerry.html

    http://www.bushisantichrist.com

    http://www.bcrevolution.ca/secret_societies.htm

    http://www.theresistancemanifesto.com/modules.php?name=Conten
    t&pa=showpage&pid=42

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.