۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه

خانه و همسایگان و خاطرات

شب گذشته تلویزیون را روشن کردم که ببینم چه دارد. اول چند ثانیه طول کشید تا برنامه هایش را اجرا کند و به قول معروف بالا بیاید و به اینترنت وصل شود. بعد گفت که نسخه جدید برنامه اش آمده است و باید آن را بارگیری و اجرا کند. من هم زدم که باشد هر غلطی می خواهی بکن. سپس یک صفحه آورد که درصد ها را نشان می داد که به نرمی از یک به سمت صد حرکت می کردند. پشیمان شدم و گفتم که اصلا نخواستم و آمدم که خاموشش کنم ولی گفت که حتما باید صبر کنی تا بارگیری به پایان برسد اگرنه ال می شود و بل می شود و باید تلویزیونت را بیانداری دور! من هم پس از این تهدیدها مثل بچه خوب سر جایم نشستم و زل زدم به درصدهایی که با خونسردی تمام به سمت صد پیش می رفتند. در آن زمان به یاد دوران کودکی خودم افتادم که همیشه معطل تلویزیون لامپی می ماندم تا گرم شود و بالا بیاید. در آن دوران فقط دو چیز می توانست من را از گرماگرم بازی فوتبال به خانه بکشاند که یکی رفتن به دستشویی بود و دیگری هم دیدن برنامه کودک. در هر دو مورد هم در ثانیه های آخر دوان دوان به سمت خانه می دویدم و اگر دستشویی داشتم و آنجا اشغال بود مثل مرغ سر بریده بالا و پایین می پریدم و به خودم می پیچیدم و یا اینکه با لگد به در مستراح می کوبیدم تا چرت اشغال کننده پاره شود و زودتر از آنجا بیاید بیرون. یک بار که پدر بزرگم آن تو بود من با عجله از راه رسیدم و خودم را به در کوبیدم که قفل آن از جا در آمد و کنده شد. در مستراح هم با صدایی بلند چهار طاق باز شد و من افتادم تو و دیدم که پدربزرگم آنجا نشسته است و از ترس دارد قالب تهی می کند. سپس بلند شدم و به سرعت فرار کردم و پدر بزرگم هم در حالی که شلوارش را بالا می کشید و فحش می داد به دنبالم می دوید.

زمانی هم که کارتون شروع می شد با سرعت تمام به سمت اطاق می دویدم و دمپایی خودم را هم در حال دویدن دو متر عقب تر از اطاق در می آوردم و خودم را به جلوی تلویزیون می انداختم. سپس در چوبی تلویزیون را باز می کردم و دکمه روشن آن را می زدم. معمولا یکی هم به من می گفت که اوهوی آدم باش و یواش در تلویزیون را باز کن. سپس به سیاهی صفحه تلویزیون چشم می دوختم و عکس خودم را با کله عراقی کچل در آن می دیدم. من همیشه موهایم را با نمره چهار کوتاه می کردم و چون کله ام گرد بود به من می گفتند کله عراقی. حوصله ام سر می رفت و با خودم پچ پچ می کردم که چرا تصویر زودتر نمی آید. می فهمیدم که گرسنه ام است و از درون جانونی کمی نان در می آوردم و سق می زدم. پدربزرگم هم می گفت که اوهوی در جانونی را درست ببند چون نان ها خشک می شود. البته همیشه هم جمله بندی او به این زیبایی نبود که من می گویم! بالاخره صدای تلویزیون پس از چند دقیقه بلند می شد ولی برای دیدن تصویر می بایست چند دقیقه دیگر هم صبر می کردم. دوباره از سیاهی صفحه تلویزیون پدربزرگم را می دیدم که با مگس کش خود در هوا ویراژ می داد و پس از کشتن هر مگس یک ناسزا هم حواله اش می کرد. عباس دماغو  در خانه شان تلویزیون رنگی داشت ولی من را به ندرت آنجا راه می دادند چون اصولا شلوغ و خرابکار بودم. چند بار پرسیدم که چرا ما هم تلویزیون رنگی نمی خریم و جواب شنیدم که به خاطر اینکه برای چشم ضرر دارد. گفتم پس چرا عباس اینا تلویزیون رنگی دارند و جواب شنیدم که برای همین است که عباس دماغش همیشه آویزان است. تو هم اگر می خوانی که عن دماغت همیشه آویزان باشد به خانه آنها برو و تلویزیون رنگی تماشا کن. می گفتم ولی شما گفتی که برای چشم ضرر دارد پس چه ربطی به دماغ دارد؟ می گفتند که خوب وقتی به چشم فشار می آورد از دماغ می زند بیرون!

دوست داشتم که الآن بچگی خودم پیش من بود و برایش همه چیز می خریدم. تازگی ها یک هلیکوپتر کوچک کنترل دار خریدم و چند روزی با آن در خانه بازی کردم. اگر الآن زمان کودکی من اینجا بود و چنین اسباب بازی هایی را می دید حتما از خوشحالی پر در می آورد. در محله ما یک اسباب بازی فروشی بود به نام ربه کا که تقریبا کعبه آمال من و همه بچه های قد و نیم قد کوچه ما بود. روزی نبود که از جلوی پنجره آن مغازه رد نشویم و به اسباب بازی های رنگارنگ و جالب آن نگاه نکنیم. البته نمی توانستیم زیاد آنجا بمانیم و با دل سیر آنها را نگاه کنیم چون صاحب مغازه که یک آقای سیبیل از بناگوش در رفته و بداخلاقی بود ما را از مقابل مغازه خودش کیش می کرد که مانع کسبش نشویم. آنقدر از صاحب آن مغازه می ترسیدم که وقتی یک بار عمه من از امریکا برای دیدنم آمد و می خواست من را با خودش به آن مغازه ببرد تا اسباب بازی بخرد من نمی خواستم بروم تو و همان بیرون ایستادم و گفتم که تو برو تو و هر چه که خودت خواستی برایم بخر. می ترسیدم که آن آقا تا من را ببیند فرصت توضیح دادن ندهد و من را دنبال کند و بزند. ولی بالاخره بعد از اینکه با ترس و لرز و اصرار عمه وارد مغازه شدم دیدم که آن صاحب بداخلاق و اخموی مغازه با دیدن عمه من که آن موقع جوان و زیبا بود نیش هایش تا بناگوش باز شده است. من هم که از ترس زبانم بند آمده بود همان اولین چیزی را که عمه ام نشان داد قبول کردم و گفتم که خیلی خوب است چون از صاحب مغازه خیلی می ترسیدم  که بعدها یقه من را بگیرد. البته الآن می فهمم که آن فروشنده بنده خدا چه چیزی از دست ما می کشید و اگر یک مقداری رو می داد و ما از او مثل سگ نمی ترسیدیم دیگر کسب و کار در آن محل برایش غیر ممکن می شد.

البته عباس دماغو وضعش از ما کمی بهتر بود و او یک ماشین کورسی بزرگ داشت که با باطری کار می کرد و یکی از فامیل هایش آن را از خارج برایش آورده بود. سالی یک بار در زمان تولدش آن اسباب بازی را از جعبه در می آوردند و اجازه داشت که یک ساعت با آن بازی کند. سپس دوباره آن را در جعبه می گذاشتند و بسته بندی می کردند تا سال بعد. ما هم فقط می توانستیم از دور آن را نگاه کنیم و اجازه نداشتیم که به آن دست بزنیم برای همین من تولد عباس دماغو را خیلی دوست داشتم چون می توانستم که آن ماشین کورسی را دوباره تماشا کنم. من یک توپ پلاستیکی برایش کادو می بردم و خیلی مرتب و دست به سینه می نشستم و منتظر می شدم که مادرش آن ماشین را از قفسه بالای کمد در بیاورد. سعی می کردم که به تلویزیون رنگی آنها هم زیاد نگاه نکنم که به چشمانم فشار نیاید و دماغم مثل عباس آویزان نشود. خواهر عباس چند سال از ما بزرگ تر بود و همیشه تلنگش در می رفت و همه را از اطرافش فراری می داد. گمان می کنم که این یک وسیله دفاعی بود که در او تعبیه شده بود چون من هرگز جرات نمی کردم او را اذیت کنم و می دانستم که اگر دست به او بزنم تلنگش در می رود و من خفه می شوم. 

اتفاقا چند روز پیش هم به یک مورد جالبی در خانه خودم برخورد کردم که بد نیست برایتان بگویم. خانه من دو طبقه است و آشپزخانه و نهار خوری و هال در طبقه پایین است و سه اطاق خواب هم در طبقه بالا است. در اصلی خانه که به سمت هال باز می شود به خیابان وصل نیست و به یک فضای سبز و چمن کاری باز می شود که درختان بسیار زیبایی دارد و یک رودخانه کوچک هم از میان آن می گذرد. از مقابل در خانه یک پیاده روی زیبایی می گذرد که به صورت مارپیچ خانه ها را به هم وصل می کند و افراد زیادی در آن پیاده روی سرسبز و زیبا پیاده روی می کنند و اگر من در مبل خانه نشسته باشم تمام آن مناظر و افرادی را که عبور می کنند می بینم. در نهارخوری هم که در واقع پشت خانه است به یک حیاط کوچک باز می شود و از آنجا به یک پارکینگ سقف دار می رسد که من ماشین و موتورم را در آنجا پارک می کنم. بنابراین من بیشتر وقت ها از در پشتی خانه و از حیاط رفت و آمد می کنم و به ندرت در اصلی خانه را باز می کنم. این آخر هفته برای خودم نشسته بودم و پنجره خانه را هم باز کرده بودم که هوای خنک و تازه به درون خانه بیاید. یک خانم مسن و سگش هم در پیاده رو که چسبیده به پنجره است ایستاده بودند. سگ داشت برای خودش می چرخید و آن خانم هم پشت به پنجره ایستاده بود و سگش را نگاه می کرد. من هم به نزدیک پنجره رفتم که از پشت توری سگ او را نگاه کنم که ناگهان آن خانم چنان تلنگی از خود در داد که ده ثانبه به طول انجامید. من خواستم به روی خودم نیاورم و به تماشای سگ ادامه دادم ولی پس از اندکی اثرات شیمیایی آن به من رسید و از پشت توری وارد خانه شد و من مجبور شدم که پنجره را ببندم و سریع هم قایم شدم چون بیچاره آن زن اصلا فکر نمی کرد که یک نفر پشتش باشد و احتمالا خیلی خجالت کشید و زود فرار کرد.

همسایه سمت چپ ما یک خانواده هنرمند هستند که در یک گروه موسیقی کار می کنند و زنش هم خواننده است. دخترشان هم یک سازی می زند ولی من هنوز خیلی با او آشنا نشده ام. تابستان یک بار در جلوی ماشین ایستاده بودم  که دیدم دختر آنها با حدود ده نفر از همکلاسی های کالجش با مایو و مست دارند می آیند. ما یک استخر کوچک در آنجا داریم که متعلق به خانه ها است و هر کسی می تواند در آنجا شنا کند و یا اینکه مهمانی بگیرد. آنها هم مهمانی گرفته بودند و مست و پاتیل و خیس داشتند از جلوی من رد می شدند و به خانه همسایه ما می رفتند. من هم همین طوری ایستاده بودم و مثل کسانی که کارناوال شادی را تماشا می کنند برای آنها که از جلوی دماغ من می گذشتند دست تکان می دادم. بعد هم وارد حیاط شدند و کلی سر و صدا کردند و زدند و رقصیدند. من هم هر چه منتظر نشستم تا یک نفر بیاید و من را هم دعوت کند که به آنجا بروم خبری نشد! همسایه سمت راست من هم یک آقای مسن نسبتا خل وضعی است که اسمش هم جیزز و یا عیسی است. معمولا خوب است ولی بعضی وقت ها قاطی می کند و چرت و پرت می گوید. یک بار به من گفت که من شیطان را دیده ام که داشت از دیوار خانه ام می پرید تو. فردا هم از گفته خودش پشیمان شد و آمد معذرت خواهی کرد که حالش خوب نبوده است و آن حرف را زده است. یک همسایه دیگری هم داریم که پسرش منگول است و البته همه کار را می تواند به تنهایی انجام دهد حتی خرید هم می کند. با من هم سلام و علیک دارد و من خیلی مواظب هستم که در حرف زدن با او اشتباه نکنم چون او متوجه نمی شود که من خارجی هستم و ممکن است که گمان کند او را مسخره و یا اذیت می کنم.

یکی دیگر از همسایگان روبرویی هم یک خانم است که یک گربه خیلی زیبا دارد و من همیشه قربان و صدقه گربه اش می روم. آن گربه هم با عشوه و ناز چنان خودش را به آدم می مالاند که آدم دلش غیژ می رود و می خواهد او را بغل کند و ببوسد. در این محله ای که من زندگی می کنم بیشتر ساکنان زنان و یا مادران تنها هستند و همیشه بچه های کوچولوی آنها در چمن ها برای خودشان بازی می کنند و قل می خورند.

من دیگر باید بروم دیرم شد.

۸ نظر:

  1. سلام آرش بسیار بانمک و در عین حال غمگین بود.
    راستی فکر میکنی عباس دماغو الان چیکار میکنه؟

    پاسخحذف
  2. اقا من اعتراض دارم . امروز صبح وقتی اومدم وبت رو ببینم دیدم هیچ کس نظر نداده و من اولین نفرم . با شور و شوق اومدم بنویسم اول که هرکار کردم نشد .نشد که نشد

    10 بار هی وبت رو بستم و دوباره بازکردم نشد باز هم نشد . چند تا فحش به بلاگاسپات دادم و منصرف شدم . نمیدونم چه مرگش شده بود .

    گفتم بدونین که ما هم یک بار اول شدیم که عقده ای نمونیم . علیرضا

    پاسخحذف
  3. به علیرضا : وای چه فرصتی رو از دست دادی

    پاسخحذف
  4. دیگه وقتشه یه "ریلتی شو" (نمایش زندگی روزمره) راه بندازی! ما که همه معتادیم و هر روز میایم یه سری میزنیم و لذت میبریم.
    یادش به خیر تلویزیون لامپی. ما که بعدها بهمون اجازه دادن بریم دل و روده اش رو دربیاریم ببینیم چی توشه؟ به جز لامپ تصویر و یه بلندگو هم هیچی تو اون جعبه چوبی گنده نبود!

    علی

    پاسخحذف
  5. اثرات شیمیایی =)))))))))))))))))))

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.