۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه

سیگنال های دیپلماتیک

دیروز جایتان خالی هوا خیلی خوب بود و من با قایق کوچکم رفتم ماهیگیری. بعد از مدتها توانستم یک ماهی بزرگ بگیرم. از آن ماهی و از آب و مناظر اطراف دریاچه کنار خانه مان عکس و فیلم گرفته ام که در پستهای بعدی برای شما می گذارم. وقتی ماهی را با هزار بدبختی به خانه آوردم به همخانه ام زنگ زدم که از او سوال کنم آیا ماهی را لازم دارد یا نه. معمولا من ماهی هایی را که می گیرم به یک رستوران چینی نزدیک خانه مان می برم و او هم در عوض به من غذای مجانی می دهد! ولی دفعه قبل همخانه ام گفته بود که می خواهد با ماهی آشپزی کند و برای همین من به او زنگ زدم. او هم گفت که ماهی را نگهدارم تا بیاید.

من سینک ظرفشویی را پر از آب کردم و ماهی را در حالی که به زور در آن جا می شد توی آن انداختم و چند قالب یخ هم به آن اضافه کردم. من از پاک کردن ماهی بدم می آید و اصلا بلد هم نیستم که چکار باید بکنم. همخانه ام برای روز ولنتاین مغازه اش را در روز یکشنبه هم باز کرده بود و قرار شد که حدود ساعت پنج بعدازظهر وقتی که به خانه برمی گردد سعی کند که ماهی را تمیز کند ولی او هم می خواست که برای اولین بار این کار را انجام دهد. از آنجایی که دیروز هوا خیلی گرم شده بود من مجبور بودم که هر چند ساعت یک بار کمی یخ به آن اضافه کنم هر چند که ماهی هنوز زنده بود و گهگاهی خودش را تکان می داد.

بالاخره ساعت نه شب دیدم که قوم مغول به خانه ما حمله کردند. حدود ده نفر دختر و پسر مست و پاتیل آمده بودند خانه ما تا به همخانه من در پاک کردن ماهی کمک کنند. در خانه ای که قبل از آمدن آنها می شد صدای تیک تیک ساعت را در آن شنید در عرض دو دقیقه طوری شد که اگر داد می زدی صدای خودت را هم نمی شنیدی. خلاصه با همان وضعیت معلوم الحال همه در آشپزخانه جمع شدند و در حالی که صدای موزیک گوش را کر می کرد تلو تلو می خوردند و راجع به پاک کردن ماهی نظر می دادند.

من چون تنها کسی بودم که می توانست صاف بایستد چند نفر از دختران به من تکیه داده بودند و با دیدن تکان خوردن ماهی جیغ می کشیدند. بالاخره یکی از پسرها آب سینک را خالی کرد و خواست ماهی را از سینک در بیاورد و روی پیشخوان بگذارد ولی ماهی از دستش لیز خورد و با سر به کف آشپزخانه سقوط کرد و یکی از چشمهایش چپ شد. یکی از دخترها از پشت پرید روی کول من و مدام جیغ می کشید. من معمولا آدم خونسردی هستم ولی جیغ او باعث شد که من عصبانی شوم و داد بکشم که توی گوش من جیغ نکش. ولی آنقدر همه جا شلوغ پلوغ بود و همه جیغ می کشیدند که فریاد من اصلا شنیده نشد!

بالاخره دونفری ماهی را بلند کردند و روی پیشخوان گذاشتند و یک چاقو به آن پسره دادم که سر ماهی را ببرد ولی ماهی خیلی بزرگ و گردن کلفت بود و کله اش به این سادگی ها کنده نمی شد. بعد چاقوی برقی را امتحان کردیم ولی باز هم نشد و بالاخره یک چاقوی بزرگ را که مثل ساطور بود پیدا کردم و به او دادم. آن پسر در حالی که عضلات صورتش کشیده شده بود و حرص می خورد با ساطور به گردن ماهی می کوبید و همه دخترها با دیدن آن صحنه که مثل فیلم های ترسناک شده بود جیغ می کشیدند. یکی از دخترها در حالی که جیغ می کشید به کله و چشم چپ شده ماهی اشاره می کرد و می گفت که او دارد به من نگاه می کند!

بالاخره پس از مدتها تلاش کله ماهی از تنش جدا شد و دل و روده اش هم به بیرون کشیده شد. بعد آن را شستند و در کاغذ آلومینیوم پیچیدند و در فریزر گذاشتند تا بعدا پخته شود. هر کسی در مورد نحوه پخت آن نظر می داد و به من می گفتند که چطور باید ماهی را در سس های مختلف بخوابانم و چطور بپزم. همخانه ام در حالی که ده نفر آدم در خانه ما بودند شب بخیر گفت و به اطاقش رفت تا بخوابد. دو نفر از دخترها هم روی کاناپه ولو شده بودند و خوابیده بودند. یکی از پسرها که شبیه برادران مارکس بود داشت همینطور برای من ور می زد و من هم فقط سرم را تکان می دادم. هر کدام از دخترها هم که رد می شدند بالاخره یک زیارتی به من می کردند.

بالاخره حدود ساعت دوازده شب من هم از آنها معذرت خواهی کردم و به اطاقم رفتم که بخوابم چون دوشنبه صبح می بایست به سر کارم می رفتم. بعضی از آنها هم کم کم بند و بساطشان را جمع کردند و رفتند و بعضی هم صبح زود رفتند. حمام و دستشویی من در راهرو قرار دارد و معمولا مهمان ها هم از آن استفاده می کنند. وقتی صبح از خواب پاشدم طبق معمول لباس زیرم را برداشتم و وارد حمام شدم و وقتی که چراغ را روشن کردم و برگشتم دیدم که یکی از آن دخترها روی کاسه دستشویی نشسته است و به من سلام می کند. من نمی دانم چرا وقتی آنها به دستشویی می روند چراغ را روشن نمی کنند و در آن را هم باز می گذارند. خلاصه من معذرت خواهی کردم و آمدم بیرون و بعد از پنج دقیقه که مطمئن شدم کسی آن تو نیست به حمام رفتم.

در امریکا معمولا قسمت وان با یک پرده نازک و یا یک شیشه کدر با دستشویی جدا می شود و وقتی که کسی در حال دوش گرفتن است دیگران از دستشویی استفاده می کنند. البته معمولا اگر جنس مخالف در حال دوش گرفتن باشد این کار را می کنند و از این کار خوششان می آید. من از اینکه یک نفر من را در حال دوش گرفتن نگاه کند خجالت می کشم و خودم هم نمی توانم وقتی یک نفر دارد دوش می گیرد از دستشویی کنار آن استفاده کنم. یعنی دیپلماسی به من اجازه نمی دهد که نسبت به آن بی تفاوت باشم. همخانه من اوایل به من می گفت که چرا موقع دوش گرفتن در را می بندم و می گفت که این کار خطرناک است چون بخار جمع می شود و ممکن است خفه شوم.

بعدها فهمیدم که اصولا امریکاییها عاشق این هستند که یک نفر را در زمانی که برهنه است دید بزنند. برای همین هم در اکثر فیلمهای امریکایی البته اگر سانسور نشده باشد شما چند صحنه از نشیمنگاه آقایان و یا لباس عوض کردن خانمها را می بینید.
اگر همیشه خودتان را بپوشانید یک طوری برخورد می کنند که انگار شما خسیس هستید و نمی خواهید که آنها شما را ببینند! من معمولا حتی موقع شنا کردن در دریاچه یک تی شرت تنم هست و دوست دارم که با تی شرت شنا کنم. پارسال وقتی خیلی هوا گرم بود برای اولین بار توی خانه بدون تی شرت رفتم بیرون و همه خانمها ذوق زده شده بودند و من را تشویق می کردند. برایم خیلی جالب بود که آنها چقدر راحت احساسشان را بیان می کنند چون من با این سن و سال اصلا نمی دانستم که ممکن است خانم ها اینقدر از بالاتنه برهنه مردها خوششان بیاید. بخاطر اینکه زنها و مردها در ایران کمتر در مورد علایق خودشان در این زمینه ها صحبت می کنند. من هم از آن به بعد سعی کردم که کمتر خصاصت به خرج دهم و بدون تی شرت شنا کنم! البته فکر کنم که بیشتر خانمها از بدنهای سیاه و پشمالو بیشتر خوششان بیاید در حالی که من سفید و کم پشم هستم!

در امریکا یک مقداری علائم و سیگنالهای دیپلماتیک با ایران متفاوت است. مثلا یک چیزهایی در ایران ممکن است که معانی متفاوتی داشته باشد. در امریکا لمس کردن دور کمر و برآمدگی آن در خانمها که به آن دسته عشق یا love handle می گویند یک امر عادی است. شما با هر دختری که می رقصید باید دور کمر او را بگیرید و او هم معمولا پشت شانه و یا بازوی شما را می گیرد. اگر پشت آرنج و یا دست او را بگیرید نسبت به آن واکنش نشان می دهند مگر اینکه رابطه ای عاطفی میان شما باشد. وقتی شما در یک جایی نشسته اید ممکن است یک خانم که در کنار شما نشسته است پای خودش را به شما بچسباند و یا اگر ایستاده اید و او در پشت شما قرار دارد ممکن است خودش را به شما بچسباند ولی این کار تقریبا عادی است و نشان دهنده علاقه و یا تمایل او به شما نیست. این فقط یک واکنش دیپلماتیک است که در واقع ربطی به شما ندارد و فقط به جنسیت شما مربوط می شود. اگر شما در این حالت دست او را بگیرید به احتمال زیاد او دستش را خواهد کشید. در ضمن لمس کردن مو و یا صورت یک نفر نیز معانی خاصی دارد که با ایران فرق می کند. مثلا در ایران دست زدن به موی یک دختر تقریبا عادی است ولی در امریکا چنین نیست و حتی بوسیدن عادی تر از این عمل است.

گرچه این چیزها در نگاه اول بسیار جذاب و جالب می آید ولی واقعیت این است که اختلاف فرهنگی در این موارد خاص خودش را کاملا نشان می دهد. البته منظورم اختلاف فرهنگی میان یک فرد مذهبی و محجبه ایرانی با یک امریکایی نیست بلکه منظورم اختلاف فرهنگی یک فرد کاملا غیر مذهبی است که مثلا در بالای شهر تهران هم زندگی می کند و آزادیهای خاص خودش را هم دارد. اصولا چون سیستم دیپلماتیک در بسیاری از کشورها تابو بوده است و کمتر به صورت علنی از آن سخن گفته شده است, مانند چیزهای دیگر مثل غذا خوردن در تعامل با فرهنگهای مختلف قرار نگرفته است و برای همین شما تفاوتهای عمیقی را در اینگونه ارتباط ها در میان انسان ها می بینید.

به خاطر همین مسئله است که بیشتر روانشناسان و یا مشاوران خانواده, ازدواج یک فرد ایرانی را با یک امریکایی درست نمی دانند زیرا اختلاف سیگنالهای دیپلماتیک و معانی بعضی از چیزها در میان جمع با آنچه که در ذهن ما وجود دارد متفاوت است و شانس آموختن و یا تطبیق داده شدن ما نیز با این فرهنگ بسیار پایین است. علت اصلی آن هم این است که بیشتر انسانها بسیاری ازآموخته های دوران کودکی خویش را بدیهی می دانند و حتی قادر نیستند که آن را برای یکدیگر شرح دهند و یا در مورد آن صحبت کنند.

من می روم نهار بخورم.

۹ نظر:

  1. That's interesting, I have also realized these diplomatic differences.There is a big hole between their impressions and ours in this issue.

    پاسخحذف
  2. aza.joon

    yes ... uarash bishtar begoo az in signalha :D
    ba tashakkor!
    va happy late valentine!

    پاسخحذف
  3. چه جالب !!!
    :)

    پاسخحذف
  4. نوشته هات جالب، باحال وبیسته بیسته
    همیشه همینجوری بنویس
    دمت گرم
    تا قبل از اینکه وبلاگتوبخونم، فکر می کردم آمریکا فقط جای گنگستراست. ولی دیدگاهم تغییر کرده. فهمیدم اونجوریاهم نیست.
    زندگی بکام
    با سپاس

    پاسخحذف
  5. با سلام . مطالبت جالب بود ولی این پست های آخری فکر می کنم بخاطر مشغله کاری که داری ، کمی دچار افت کیفیت شده است!!!
    با این همه ، متشکرم و خواهش می کنم در خصوص نوع غذاهایی که امریکاییان می خورند مطلبی بنگارید(عدم استفاده از برنج و نان را چگونه جبران می کنند؟)، یا اینکه زندگی افراد مذهبی و خانم های محجبه (منظورم چادر است) در آنجا چگونه است؟ آیا با مشکلات امنیتی از سوی پلیس و قانون مواجه می شوند؟ (محدودیت دارند؟) یا اینکه آموزش جنسی که در امریکا برای بچه های دبستانی می گذارند ، بعد در زندگی زن و شوهرها ، مشکلی ایجاد نمی کنه؟ منظورم اینه که وقتی بچه های دبستانی چشم و گوششان نسبت به این مسئله باز می شه ، نسبت به رفتار پدر و مادر کنجکاوی می کنند و این برای روابط پدر و مادر مشکل ساز نمی شه؟ چطوری حلش می کنند؟
    با تشکر

    پاسخحذف
  6. دمت گرم!!!!!
    خیلی خوبه! بازم از همین موضوعات بنویس
    حالش از همه بیشتره

    پاسخحذف
  7. همچنان از خواندن نوشته هات لذت کافی و وافی می برم!

    پاسخحذف
  8. That's a great possibility for Iranian

    پاسخحذف
  9. اینکه حی باید بگم منم منو کشته۱۵ آبان ۱۳۹۰، ساعت ۱۵:۴۱

    اونجا عشقولانه ول کردن چقدر پیچیده است
    آرش جان لازم شد یک اکابر باز کنی همه ما هم شاگرد میشیم تازه من انقدر بچه درسخونم که نگو بین کلاسم پرده میزنیم که مشکلات فرهنگی کمتر هم بشه در کلاس

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.