۱۳۹۲ مهر ۲۵, پنجشنبه

روزگاری که بر من می گذرد

درود بر شما که هنوز هم به من سر می زنید و ترشحات مغزی من را می خوانید. عملگی در خانه همچنان ادامه دارد و من کاشی کشی را هم تقریبا تمام کردم. الآن فقط بعضی از کاشی هایی مانده است که باید به اشکال قناس بریده شوند تا بتوانند در جای خود قرار بگیرند و این هم با ابزار ابتدایی من کار چندان ساده ای نیست. ولی امید به خدا که بر آن فایق آیم و این را هم پشت سر بگذارم. کم کم دارم به یک عمله تمام عیار تبدیل می شوم و دستهایم پینه بسته است و سیاهی ملاط بر پشت و روی ناخنهایم رگه های تیره ای از خود به جای گذاشته است. چنان ماله می کشم که انگاری برای چنین کاری زاده شده ام. ببو سرگردان و حیران است و مدام غر می زند که آخر چرا خانه و زندگی من را به هم ریخته اید. ولی اقدامات مقتضی خوشحال است و مدام به شوهرش می نازد و از این همه استعداد عملگی نهفته در من به شگفتی می آید. به من شیر موز و غذاهای خوشمزه می دهد تا جان بگیرم و از کت و کول نیفتم. داشتن خانواده خیلی خوب است مخصوصا وقتی که همسر آدم آدم باشد. البته منظورم حضرت آدم نیست بلکه آدم نوعی است. وقتی به خانه می روم انگار که زندگی در آن جریان دارد و بوی غذا و روحی گرم آنجا را پوشانده است و من هم ناخودآگاه نیشم تا بناگوش باز می شود. یادتان می آید که وقتی از سردی و یکنواختی زندگی می نالیدم به من می گفتید زن بگیر؟ من هم به حرف شما گوش کردم و الآن دیگر از آن ملال خبری نیست و زندگی من هم رنگ و لعابی شیرین به خود گرفته است.

حالا می خواهم به سراغ حمام طبقه بالا بروم و یک طرحی را پیاده کنم که مثل باقلوا با لب و دهن آدم بازی کند. یک دوش  آماده خریده ام که می خواهم آن را به جای وان غراضه و چرک قدیمی بگذارم و یک مستراح فرنگی تخم مرغی و یک دستشویی اولترا مدرن هم در آنجا بکارم. عکس آن دوش و مستراح را هم در اینجا می گذارم تا ببینید و محظوظ شوید. تازه در زیر دوش یک وان وجود دارد که درون آن هم جنگولک بازی دارد و آب را با فشار از سوراخک های آن به نقطه های مختلف بدن می کوباند. یک چیزی در مایه های جاگوزی خودمان. از در و دیوار دوش هم آب به سمت شما می پاچد و خلاصه وقتی به آنجا بروید و در را ببندید انگاری که روز قیامت است و از زمین و زمان آب می بارد. چراغ و رادیو و تلفن و این چیزها را هم دارد که شما بتوانید در حین دوش گرفتن با صدای موزیک از خودتان حرکات موزون در کنید و یا به تلفن جواب دهید. سونای بخار هم دارد که هنوز نمی دانم به چه کار ما می آید چون هر دوی ما به قدر کفایت لاغر هستیم. یادش بخیر آن حمام زمان کودکی که  بر روی چهارپایه می نشستیم و با کاسه از درون تشت بر روی سر خود آب می ریختیم. البته در حمام دوش هم داشتیم ولی چون نفت کم بود نمی توانستیم از آن استفاده کنیم و به هر کسی فقط یک تشت آب گرم می رسید. زمستان ها هم که به گرمابه محل می رفتیم چون حمام خانه ما آنقدر سرد بود که حتی با لباس هم نمی شد وارد آن شد. خلاصه این که ببینید ما از کجا به کجا رسیده ایم!



داشتم با خودم فکر می کردم که یک کتاب بنویسم با عنوان اسرار عملگی و یا چگونه یک عمله موفق باشیم و آن را چاپ کنم تا اگر یک روزی بیکار شدم در مقابل پرسش دیگران به جای این که بگویم بیکارم بگویم نویسنده هستم و یک نسخه از آن کتاب را هم برای گواه این ادعا به نوک دماغشان بچسبانم. والله! مگر من چه چیزم از بقیه نویسنده های بیکار و یا بیکاران نویسنده کمتر است؟ تازه کلاس هم دارد و می توانم در بیوگرافی کتاب هم از خودم تعریف کنم و بنویسم نویسنده کتاب در سال هزار و سیصد و فلان شمسی معادل با فلان میلادی در دلغوزآباد کتول به دنیا آمد و سپس به شهر سنفرانسیسکوی امریکا مهاجرت کرد و در آنجا توانست اولین کتاب خود را به نام اسرار عملگی به چاپ برساند. وی که انسانی نکته بین, خردمند, روشنفکر, دست و دلباز, انسان دوست و اصولا از همه جهت خوب بود مورد استقبال جمع کثیری از هنرمندان, سیاستمداران, ورزشکاران و در نهایت عملگان امریکا قرار گرفت و در سال دو هزار و سیزده میلادی کاندید جایزه لواشک زردآلو شد. وی که همچنان در امریکا به سر می برد و جهت سوختن دماغ بعضی ها سیتیزن امریکا هم هست مردم خود را فراموش نکرده است و همچنان برای مبارزه در راه آزادی آنها جانفشانی کرده و به خاطر دفاع از حقوق آنها کتاب می نویسد. این مبارز فداکار و انسان نمونه هرگز حاضر نشده است که حتی یک کلمه از خودش تعریف کند و مبادا فکر کنید که این کسی که این تعاریف را در پشت جلد کتاب نوشته است خودش است. بعد آدم چند جلد از این کتاب ها را در خانه و کیفش نگه می دارد و به هر کسی که می رسد یک دانه از آن را هدیه می دهد تا چشمانش ور بقلمبد. بله! این هم نقشه من برای آینده ام است.

احتمالا خداوند هم قبل از این که جهان را بیافریند نویسنده بوده است و از سر بیکاری داشته سناریوی آفرینش دنیا را می نوشته است. پس از خلق جهان هم از سر عادت چند کتابی نوشت و به زمین فرستاد ولی  آن قدر سرش به حساب و کتاب اعمال بندگانش شلوغ شد که دیگر مجالی برای نویسندگی باقی نماند. آخرین کتابش هم که یکی از پر فروش ترین کتاب های جهان شد و هر مسلمانی لااقل یک نسخه از آن را در خانه خود دارد. حالا اگر به خاطر گندیدن منابع زیستی نسل بشر از صحنه روزگار ساقط شود خداوند از سر بیکاری دوباره باید کتاب بنویسد و بندگانی را اختراع کند که بتوانند کتاب های بعدی  او را بخوانند. خداوکیلی شغل خداوندی هم کار دشوار و خسته کننده ای است و اگر یک روز این شغل را به من پیشنهاد کنند محال است که بپذیرم.

بدرود بر شما

۲۳ نظر:

  1. واقعا ممنون که هیچوقت از خودتون تعریف نمی کنید.
    پاراگراف آخر فوق العاده بود. فوق العاده.

    پاسخحذف
  2. سلام آرش جان این اولین پست من تو وبلاگت هست تو مهاجر سرا با یه اشتیاق خاصی دنبال نوشته هات هستم و با خوندنشون واقعا لذت میبرم و سعی میکنم به اندازه خودم از مطالبی که نوشتی استفاده کنم وخودم و به نوعی مدیونت میدونم جا داره اینجا ازت بخاطر مطالب پر باری که چه تو مهاجر سرا و چه اینجا مینویسی تشکر کنم منم بتازگی تو لاتاری ثبت نام کردم امید وارم امسال خدا بخواد و منم برنده شم . آرزوی سلامتی و موفقیت برات دارم

    پاسخحذف
  3. جاگوزی!!!!!!!!!!!!!

    پاسخحذف
  4. فقط میتونم فوق العاده بود ! باز هم هنر نویسندگیت رو به رخ کشیدی

    پاسخحذف
  5. یعنی اونقدری که من و همسرم با نوشته های تو حال میکنیم خودت حال میکنی؟! همیشه دو نفری میخونیم! حظ میکنیم! دمت گرم

    پاسخحذف
  6. آرش جان اگه میشه یه مقداری زود به زود پست بنویس. من به خوندن نوشته هات معتاد شدم و وقتی نمی خوتم خمار میشم. آی جماعت کسی میدونه چطوری این اعتیاد رو میشه ترک کرد؟

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. متاسفم دوست عزیز این اعتیاد درمان نداره مگه اینکه کامپیوترت رو بترکونی

      حذف
  7. آرش خیلی خوشحالم که دوباره مینویسی. هیچوقت اینجا رو ترک نکن، چند ساله نوشته هات رو میخونم...

    پاسخحذف
  8. درود بر شما زوج خوشبخت. آرش جان خدا قوت. خسته نباشی. آقا ما که این عکس مستراح رو دیدیم 10 سال جوون شدیم. خوش به حالت. ان شائ الله تو هم ازش استفاده می کنی خستگیت در میره. ببو رو از طرف من ببوس.

    پاسخحذف
  9. چه عجب بابا یه چیزی نوشتی. ما هم شدیم معتاد نوشته هات و وقتی نمینویسی و خمار میشیم سرمون درد میگیره. من هر روز میام به وبلاگت ولی چون چند وقته کم کاری میکنی دارم از اول همه مطالبو میخونم. الان قسمته داستان زرد : نسرین- هستم و دارم میام جلو. ارش جان من و همسرم امسال لاتاری برنده میشیم( خوده اوباما بهم گفته برات ویزای مخصوص میفرستم!!) برای همین در انتخاب مکان زندگی موندیم. دوستم و خانمش در شیکاگو زندگی میکنن اما من روحیاتم مثله خودته با هوای خوب و محیط آروم و به دور از ایرانیا حال میکنم. البته توهین نمیکنم به کسی ولی میخوام اول یکم فرهنگ آمریکایی بره تو خونم تا بعد ببینیم چی میشه. اگر امکانش هست بگو شما تو کدوم روستا زندگی میکنی تا شاید ما هم آمدیم اونجا. البته خوشبختانه من زبان انگلیسیم خوبه و از لحاظ مالی هم مشکلی نداریم و به هیچ وجه قصد تلپ شدن رو زندگی شمارو نداریم. اگر امکامش هست برام ایمیل کن. ممنون بابت همه چیز

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. تو همین پستش گفت روستای سانفرانسیسکو زندگی میکنه

      حذف
    2. دوست عزیز سنفرانسیسکو روستا نیست.

      حذف
    3. تو چه قدر خنگی . واقعا اینجا رو دنبال میکنی. تو سن رافائل زندگی میکنه. حالا فهمیدی

      حذف
  10. how dare are u?

    پاسخحذف
  11. الان من متوجه نشدیم این دوست عزیزمون به کی لطف کردن و گفتن خنگ. اگه با من بودن که من جایی ندیدم که بگن تو کدوم روستا زندگی میکنن چون آقا آرش دوست داره ناشناخته بمونه. اگرم با اون دوستمون بودین که گفتن روستای سانفرانسیسکو که به نظره من اون بنده خدا یه حرفی زد که ممکنه از روی حواس پرتی یا بی اطلاعی باشه و شما حق نداری بهش توهین کنی. بازم ممنون که راهنمایی کردی و گفتی تو سن رافائل زندگی میکنه آقا آرش. آرش جان شما واقعا همونجا زندگی میکنی؟

    پاسخحذف
  12. الو 911 اینجا دعوا شده ملت هم و کشتن دی
    آرش جان میبینم برگشتی به حس و حال قبلت و از اون بی حسی و خشکی در آمدی آفرین و تبارک الله فی الحسنه خیلی
    آخا این دوشها همه چیزش خوبه الا اینکه آقا گرم حرکات موزون میباشید و یکباره بر میگردی میبینی چهارده تا بته نشتن دارن باباشون و نگاه میکنن مخصوصا دومیه که از اولیه ده سال بزرگتره و وقت زن گرفتنشه ولی نکات ایمنی را چیز کنید و به شیشه مات کننده بچسبانید با تشکر خیلی

    پاسخحذف
  13. نه خیر عزیز - آرش در شهر fremont زندگی میکنه که در اطراف سانفرانسیسکو است . قبلا خودش گفت

    پاسخحذف
  14. نه بابا شما چقدر ساده اید. آرش تو یه زیرزمین توی جوادیه تهران زندگی میکنه. همه اینا زاییده ذهنشه. خودش قبلا گفته.

    پاسخحذف
  15. ببین آرش چکار میکنی آخه؟ الان ما این اختلافی که بین علما افتادو چطوری حل کنیم؟ امان از این آرش. آخرشم ما نفهمیدیم منافق و خود فروخته ای یا سرباز گمنام اما زمان. ولی هرچی که هستی خیلی باحالی دمت گرم.

    پاسخحذف
  16. من تنها کسی هستم که میدونم آرش کجاست ولی نه دقیق , آرش گفت تو یه شهر کوچیک زندگی میکنه نزدیک ساسالیتو , من تو نقشه گشتم ازش پرسیدم Marin city ? گفت خیلی خیلی نزدیک شدی و همون اطرافه , حالا شما هم برین اطراف این شهر رو بگردین تا پیدا کنین

    پاسخحذف
  17. سلام آرش
    شاید باورت نشه ولی من تمام پستهای وبلاگ را از اول تا آخر توی 1 هفته خوندم تا به اینجا رسیدم
    خواستم ازت تشکر کنم به خاطر نوشته هات که کلی به کارم اومد و واقعا ازت ممنونم که وقت میزاری و مینویسی تا ما با آمریکا آشنا بشیم
    ضمنا یه سوال برام مونده که آیا با خانوم ایرانی ازدواج کردی یا آمریکایی و کجا با این خانوم آشنا شدی؟
    چون من اصلا پستی درباره نحوه آشناییتون ندیدم
    بازم ممنون و سعی کن هیچوقت نوشتن توی این وبلاگ رو قطع نکنی هر چند که کم هم بنویسی بازم خوبه چون اگه یه روزی بیام و ببینم نوشتن رو کنار گذاشتی دلم میشکنه.

    پاسخحذف
  18. بسیار عالی.
    موفق و سلامت باشید.

    پاسخحذف
  19. حالا تو که ارشی یا بی رش کاری نداریم ولی چرت ننویس .خیال بفی نکن من تو دا لاس از کله صبح تا بوق سگ کار میکنم شما کجای این خراب شده هستی که اینقد حال میکنی با زندگیت شاید از خان زاده های ولایت خودمانی

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.