۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

سختی مهاجرت به امریکا

خدا وکیلی درک کردنش برایم ساده نیست. جریان همان درد بی نوایی و زردک است. مردم ایران را نمی گویم بلکه  سختی مهاجرت را می گویم. خوب نداشته ام و نمی فهمم. نه به خاطر این که آدمش بوده ام. به خاطر این که شانس آوردم. اگر کلنگ از آسمان بر کله آن مدیر عامل جوان نخورده بود و من را استخدام نمی کرد همین الآن در خدمت برادران مهرورز بودم. پولم تمام شده بود و بلیط برگشت هم بدجوری چشمک می زد. گرفتن گرین کارت هم برایم به اندازه کافی مسرت بخش بود و پیش خودم می گفتم که خوب خدا را شکر آمدیم و یک گرین کارتی هم الکی گرفتیم. زن هم که ما را ول کرده بود و رفته بود پی کارش. فقط سه هزار دلار با خودم آورده بودم البته نه به خاطر اینکه بیشتر نداشته باشم. بالاخره اگر خودم را تکان می دادم از خودم هفت هشت ده میلیون تومانی می ریخت. بلکه به خاطر این که سختی بکشم و بکشیم! به قول رئیس جمهور می خواستم بگویم آن ممه را لولو برد و سر فرصت خورد. درست است که من خر بودم و خر هستم ولی می خواستم یک بار هم که شده تظاهر کنم که خر نیستم. زن هم که دید آبی از دستم نمی چکد وقتی ته سه هزار دلار هم بالا آمد من را رها کرد و رفت پی کارش و من ماندم و حوضم. خدا وکیلی بلیط برگشت بدجوری به من چشمک می زد. دو ماه فقط خورده بودم و خوابیده بودم. دیگر وقت برگشتن به سر کار بود. مدیر عاملمان از ایران زنگ می زد و می گفت برگرد بابا مسخره اش را در آوردی هزار تا کار داریم اینجا. البته شب ها از صدقه سر اینترنت پر سرعت به ایران وصل می شدم و اموراتشان را می گذراندم. کفش و کلاه هم کرده بودم که برگردم. تنبل تر از این بودم که بخواهم در رستوران و یا فروشگاه کار کنم. یعنی می ترسیدم چون تا حالا از این کارها نکرده بودم. نه این که تا حالا نکرده باشم ولی زمان زیادی از آن می گذشت. وقتی بچه بودم تابستان ها از مولوی ماکت پینوکیوی مقوایی می خریدم و با دگمه قابلمه ای آن را به هم می چسباندم و سر کوچه می فروختم. هر بسته ده تایی را دو زار می خریدم و حدود پنج قران می فروختم. تازه با پیجامه و زیرپراهنی و دمپایی پاره. ولی الآن دیگر خیر سرم مهندس شده بودم و پیش خودم می گفتم مگر خرم که به خودم سختی بدهم. جای به آن خوبی و کار به آن خوبی را که دارم فوقش هر چند وقت یک بار که ریپ می زنم برادران زحمتکش مهرورز یک دستی به سر و روی من می کشند تا برای یک مدت دوباره شارژ شوم. اگر نه زندگی تو ایران همچین بدک هم نبود. همان آبگوشتی که حاجی آشپزخانه تو محوطه بندرعباس بار می گذاشت خودش کلی انگیزه زندگی ایجاد می کرد. در همین فکرها بودم که آن کلنگ معروف به کله یک بنده خدایی خورد و من را با حقوق ساعتی هفده دلار در ساعت به طور تمام وقت استخدام کرد. برای من خیلی پول خوبی بود. چهل ساعت در هفته کار می کردم و با مالیات و کسریاتش حدود دو هزار دلار در ماه دستم را می گرفت. 

زن که نباشد پول هم باشد کار هم باشد خوب آدم وسوسه می شود که کمی بیشتر بماند. دیگر از آن خانه ای که در ایران بود و با همسر سابقم در آن زندگی می کردم بدم می آمد. می بایست همه چیز در من عوض می شد. دلم برای مشتمال مهرورزان هم تنگ شده بود ولی گفتم اشکال ندارد بگذار یک مقداری در امریکا بمانیم تا بلکه حال و هوایمان عوض شود. کارم را هم که می دانید چه بود و گفته ام که چطور در سنفرانسیسکو به خانه ملت شهید پرور امریکا می رفتم و کامپیوترهایشان را درست می کردم. درست کردن که چه عرض کنم مثلا طرف دویست دلار می داد که فایلهایش را از یک جایی به جای دیگر کپی کنم و یا پرینتری را که تازه خریده بود نصب کنم. بعضی وقت ها هم معرفت بازی در می آوردم و ساعت ها را کمتر می نوشتم تا پول کمتری از مشتری بگیرم. هفت ماه الکی الکی در آنجا ماندم. مدیر عاملمان از ایران زنگ می زد و می گفت پس کدام گوری هستی؟ می گفتم می آیم. صبر کنید یک مقداری زبانم خوب شود بعد می آیم. تا اینکه یک کلنگ دیگر از آسمان فرو افتاد و درست خورد وسط مغز یک بابایی که پنج سال پیش در همین اداره فعلی من کار می کرد. خودش داشت می رفت و دنبال یک آدم هالو می گذشت که تمام مسئولیت ها و کارهای نیمه کاره و ریدمان را بر گردن او بیندازد. من هم که اصلا متوجه حرف های آنها نمی شدم هر چه می گفتند مثل بز سرم را تکان می دادم و می گفتم بله که انجام می دهم و گفتم که من اصلا از روز ازل برای انجام دادن همین کار به دنیا آمده ام. در روز مصاحبه رویم نشد که در مورد حقوق صحبت کنم چون داشتم به عنوان مهندس نرم افزار استخدام می شدم و به هرحال کارش را خیلی دوست داشتم. به آن کار قبلی گفتم که من تا دو هفته دیگر بیشتر اینجا نمی مانم و همه شان بغ کردند چون خر دیگری گیر نمی آوردند که مثل من برایشان کار کند. در آن شرکت قبلی همه مدیر بودند و فقط من کار می کردم! ولی شرکت جدید برای خودش ابهتی داشت و چند صد نفر پرسنل داشت. دو هفته گذشت و از کار قبلی آمدم بیرون و منتظر شدم که برایم جاب آفر بفرستند و خبری نشد. به خودم گفتم عجب غلطی کردم نکند پشیمان شده باشند و بی کار شوم. بلیط برگشتم هم که دیگر باطل شده بود و رفته بود پی کارش. تلفن را برداشتم و زنگ زدم به همان بابا و گفتم پس چه شد؟ گفت همین الآن برایت یک آفر فرستادم که اگر موافق بودی آن را امضا کن و برایم بفرست. از ایمیلم آفر را باز کردم و آن را خواندم و مغزم سوت کشید. حقوق را برایم زده بود سالی نود هزار دلار که حتی من صفرهای آن را چند بار شمردم تا ببینم نکند که من دارم اشتباه می کنم. همان جا پاشدم و شروع کردم به لزگی رقصیدن. خوب زن که نباشد, کار خوب با حقوق نود هزار دلار در سال هم باشد  آدم اگر لزگی نرقصد چکار کند. کف کرده بودم و هی با ماشین حساب سال را به ماه و ماه را به هفته و هفته را به ساعت ضرب و تقسیم می کردم تا ببینم درآمدم چقدر است و دوباره مغزم سوت می کشید. دو هفته بعد کارم شروع شد و چنان کار را قاپیدم که اصلا هیچ کسی حتی متوجه رفتن آن بابا هم از اداره نشد. قبل از آن همه و خود او گمان می کرد که اگر برود همه چیز می خوابد. بله خیال کردید که چه؟ وقتی پای پول آن هم این همه در میان باشد  فرمول نسبیت اینشتن را هم دوباره کشف می کردم.

وقتی چند ماه گذشت و زیر پایم کمی سفت شد  آن بابایی که من را استخدام کرده بود از آنجا رفت. خداوکیلی آدم دانشمندی بود و من در همان چند ماه خیلی چیزها از او یاد گرفتم. حدود پنج نفر دیگر هم در بخش مهندسی کار می کردند که آنها هم رفتند و از آن پس فقط من ماندم با آن همه پروژه های نیمه کاره که هیچ کسی هم جر من از آن سر در نمی آورد. زبان درست و حسابی هم که بلد نبودم و هر کسی که چیزی می گفت می گفتم که آن را با ایمیل برایم بفرستد تا در مورد آن فکر کنم و جواب بدهم. همه هم خیال می کردند که من خیلی کارم درست است که در مورد هیچ مسئله ای بدون فکر و بررسی جواب نمی دهم و دیگر نمی دانستند که من اصلا حالیم نمی شود که چه می گویند. الآن چهار سال و نیم است که در اینجا دارم کار می کنم. هنوز هم مدیر عامل شرکت ایرانم به من زنگ می زند ولی خوب لحنش خیلی مهربان تر است و بجای این که بگوید پس کدام گوری هستی می گوید پس کجایی فرزند دلبندم که کارها منتظر تو است. ولی من دیگر آن آرش قبلی نیستم. ناسلامتی برای خودم کلی اهن و تلپ دارم. ماشین فلان و خانه بهمان و حقوق بسان. در ایران فقط مهندس مهندس به خیکم می بستند و از پول مول خبری نبود. ولی خوب آن مشتمال های برادران مهرورز هم خودش عالمی داشت. البته الآن دیگر کتک خورم هم مثل سابق ملس نیست و ممکن است زیر دست و پا نفله شوم. تازه در این مدت گردن کش هم شده ام و برایم سخت است که وقتی توی سرم می کوبند خفه شوم و ممکن است قد قد کنم و آن بنده های خدا هم من را با مرغ اشتباهی بگیرند و ذبح حلال کنند. همان طوری که نقویان را می خواهند ذبح کنند. اصلا بگذریم.

منظور این که من هیچ سختی از مهاجرت نکشیدم. نه بی پولی کشیدم. نه کار سختی انجام دادم. نه کسی به من بی احترامی کرد. نه کتک خوردم. نه به زندان رفتم. نه دلم آنچنان تنگ شد که بگویم سخت بود. چرا خوب گاهی به فکر اصغر مکانیک و چای قمپلوی او می افتادم و یا به یاد خاله خانم بازی ها و مهمانی ها می افتادم ولی اگر هم واقعا دلم بخواهد برای چیزی تنگ بشود برای عمر پشت سر گذاشته خودم است نه برای شهر و دیار و آدم های درون آن. کارم هم هیچ وقت سخت نبود. نه مجبور شدم بیشتر از ساعت اداری کار کنم. نه مجبور شدم چند ساعت در ترافیک باشم. نه نصف شب کسی به من زنگ زد که بدو بیا که فلان چیز خراب شده است. نه یک بار حقوقم دیر شد. هر چیزی هم که در ایران خریدنش برایم عقده شده بود در این مدت برای خودم خریدم. فقط گاهی برای زر زدن دلم تنگ می شود. چون ما نمی توانیم به زبان انگلیسی زر بزنیم و فقط می توانیم چیزهای ضروری و واجب را بگوییم. ولی خوب من به تلافی زر زدن همه آن زر ها را می نویسم و شما هم آن را می خوانید و اتفاقا زر نویسی بهتر از زر زدن است چون آدم یک نفس می نویسد و کسی هم نمی تواند زر شما را قطع کند. در ضمن خوبی دیگر زر نویسی هم این است که آدم تف از دهانش به سر و صورت طرف مقابل نمی پاچد. ولی خدا وکیلی دستم رعشه گرفت بس که تایپ کردم. من رفتم یک چیزی کوفت کنم.

۹۸ نظر:

  1. عالی
    اومدم بگم زن نمیخوای بگیری یادم افتاد خودم شوهر دارم.خلاصه نشد که آمریکایی شم.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. مهگل جان, همزیستی مسالمت آمیز برای چنین مواقعی است دیگر!

      حذف
  2. باز هم...شیفته نوشتنتم !

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. من هم شیفته این شیفته شدنت هستم

      حذف
  3. سلام

    دست راستتون رو سر من ...

    :)

    پاسخحذف
  4. خیلی خوب می نویسی. پاینده باشی

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. شما چشمتان خوب می خواند. سلامت باشید.

      حذف
  5. تو خیلی خوش‌شانسی مثل من که از خوش‌شانسی اینجا رو می‌خونم و اتفاقا قصد ازدواج دارم

    پاسخحذف
  6. پاسخ‌ها
    1. من هم دوستت دارم. البته به چشم برادری.

      حذف
  7. من خیلی نوشتنتو دوست دارم ولی بدبختانه تو هیچ گونه بیوگرافی و تصویری از خودت رو توی این وبلاگ نچاپوندی.
    خواهش می کنم یک بار عکس خودتو بذار.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. اگر به نوشته های خیلی قدیمی نگاه کنی یک عکس با چشم بند از خودم گذاشته ام. تازه یک جا فیلم هم دارم که گیتار می زنم.

      حذف
    2. تازه درست است که بیوگرافی ندارم ولی به جایش ببوگرافی برایتان گذاشته ام!

      حذف
  8. آرش جان این جور که معلومه شما از نظر داشتن خاطر خواه داری به گلزار می رسی . لول
    داشتن پاسپورت آمریکایی از عمل بینی و باشگاه بدنسازی و پول فراوان هم واسه جنس مخالف جذاب تره!!

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. خدا از دهنت بشنود. تمام محبوبیت من به این است که بر خلاف گلزار کسی عکس من را نمی بیند.

      حذف
  9. یکم زیادی در مورد زنت بی احساس نوشتی آیا واقعاً هیچ حسی بهش نداشتی؟!

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. داشتم. ولی زمان زیادی از آن گذشته است و به یاد آوردن احساس مشکل است.

      حذف
  10. آرش جان حقوق 90 هزار دلار چه قدرشو مالیات دادی؟

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. خیلی. حدود سی درصد ولی با بیمه و بازنشستگی و مخلفاتش حدود 40 تایش می رفت.

      حذف
  11. Yekam kar kon ro zabane Englisi

    Pas kei mikhay yad begiri, hooommm??

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. الآن که دیگر آب از سر من گذشته است! انشاءالله در زندگی بعدی.

      حذف
  12. ممنون چه عجب بعد از مدت ها بالاخره یه پست خوب دیدیم دوباره ..

    راستی میدونی آرش جان من فکر میکنم تو واقعا کار حرفه ایت رو خیلی خوب بلدی ، این قضیه کلنگ و فلان هم چرت و پرته !

    چقدر خوب میشد اگه یه پست در مورد راهنمایی برای کاریابی در امریکا بنویسی چون فکر میکنم کارت رو تو جلب نظر کارفرما خوب بلدی ..
    حالا چه ایرانی چه امریکایی

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. البته بهتر از من خیلی زیاد هستند. در ایران به کارفرما آب نبات می دادم و او را معتاد به آبنبات کرده بودم برای همین لااقل روزی یک بار برای گرفتن آبنبات به اطاق من می آمد و من هم می توانستم از فرصت استفاده کنم. حالا بعدا یک نوشته در این مورد می نویسم.

      حذف
  13. یکم: نقی را خوب اومدی
    دوم: این سبک نوشتنت اصلا جالب نبود. شبیه داستان های راجع به دهه شصت بود. آدم یاد محله های تنگ تاریک می افتد.
    سوم: اگر خاطر مبارک باشه باید بدونی که از خواننده های خیلی قدیمی ات هستم و تقریبا از همان اول باهات بودم به دفعات دیدم که سبک نوشتت را عوض می کنی و اتفاقا فکر کنم که از این کار لذت هم می بری ولی باور کن یک نفر نمی تواند در عین حال هم به سبک نثر بیهقی بنویسد هم به سبک کوچه بازار امروزی.
    چهارم: به هر حال اینکه می توانی در تعداد زیادی سبک بنویسی نشان دهنده استعداد ذاتی تو در زمینه نویسندگی است ولی بگذار رک بگویم تو نویسنده ی بسیار خوبی هستی ولی حرفه ای نیستی فرض کن اگر محمود دولت آبادی به جای اینکه در داستان نویسی سبک خودش را داشت می خواست مثلا به سبک فارسی درباری قاجار می نوشت احتمالا هیچ شاهکاری خلق نمی کرد. حالا در مورد تو هم من فکر می کنم اگر یک سبک نوشتار را پیش می گرفتی خیلی موفق تر بودی.
    پنجم: تمام حرف هایی که بالا زدم. شاید به این وبلاگ زیاد ربطی نداشته باشد واین تغییر سبک نوشتار از خستگی هم تو هم خواننده بکاهد منظورم از نوشته بالا نویسندگی به صورت حرفه ای بود.
    ششم: در کل تو بنویس هر جور دلت خواست بنویس

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. ار جان ممنون که از قدیم همراه من هستی. من هم همیشه از چیزهایی که می نویسی استفاده می کنم. راستش نوشتن من مثل همین آهنگ هایی است که زیر لب زمزمه می کنیم. یک موقع ترکی است یک موقع لری است و یک زمانی هم انگلیسی است. به سبک خاصی تا حالا فکر نکرده ام چون من فقط چیزهایی که به ذهنم می رسد می نویسم و اختیار و کنترل زیادی نسبت به آن ندارم. احتمالا سبک آن هم بستگی دارد به این که حال و هوای من در آن لحظه چگونه باشد. مثلا اگر غمگین باشم و چیزی بنویسم حتی اگر جوک هم باشد خواننده را غمگین می کند و یا اگر شنگول باشم و بخواهم یک مطلب جدی درباره مرگ و میر بنویسم باز هم خواننده با خواندن آن فقط حس واقعی من را می گیرد نه آن چیزی که من زور می زنم به او تلقین کنم.

      حذف
  14. آرش جان من دارم میام آمریکل. میشه یکم راهنمایی کنی چه طوری میشه یه کاری مثل کار اولت پیدا کرد که با 40 ساعت کار در هفته ماهی 2000دلار واسه آدم بمونه؟
    یا اینکه با 20 ساعت کار در هفته 1000 دلار ماهی واسه آدم بمونه؟

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. چه جوری که چه عرض کنم احتمالا به سختی! باید رزومه پر کنید و منتظر باشید تا جفت شش بیاورید. اگر برای مصاحبه دعوت شدید دیگر این شما هستید و میدان مبارزه که باید مخاطب را قانع کنید هیچ کسی از بین صدها نفر متقاضی بهتر از شما نیست.

      حذف
  15. آقا آرش بالاخره گرین کار گرفتی یا از طریق گیرن کارت زن سابقت اومدی
    آمریکا؟ یا هر دو؟ زن سابقت چه طور گرین کارت گرفت؟ زن سابقت چه کاری پیدا کرد که تو رو تنها گذاشت و رفت؟ مثل خودت یک کارفرمایی یه بیل از آسمون خورد تو کلش به زن سابقت کار پیدا کرد؟

    مثل فیلم آمریکایی یه روز یه سری به زن سابقت بزن و دیداری تازه کن و داستانش بنویس و بعد فیلمش کن.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. همسر سابقم متولد امریکا بود و پاسپورت امریکایی داشت. چون مامایی خوانده بود توانست کار گیر بیاورد. هنوز هم با هم دوست هستیم و احوالپرسی می کنیم. من قبل از فیلم جدایی نادر از سیمین به تمام اطرافیانم ثابت کردم که بدون وحشی گری و خشونت و کتک کاری و جنجال و انتقام و ناسزاگویی هم می شود از هم جدا شد.

      حذف
  16. فرق آرش با گلزار اینه که گلزار هم افرادی هستن که دوسش دارن هم افرادی هم هستن که دوسش ندارن ولی آرش رو همه ی ملت دوس دارن.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. این ملت شهید پرور همیشه به من لطف دارند. تازه مهرورزان هم اگر گاهی مشتمال می دهند نیتشان خیر است!

      حذف
  17. زر نویس خوبی هستی, گر چه این زٍرَت تکراری بود.
    .
    محسن

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. اصلا یکی از مشخصه های زر همان تکراری بودنش است!

      حذف
  18. به نظر من کلنگ سر کسی نخورده بود. مهمترین عامل موندنت این بود که یک جایی که باید ریسک می کردی، ریسک کردی. اونم زمانی بود که گواهینامه رانندگی نداشتی ولی گفتی که داری و تونستی کار اولتو بگیری.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. اولش که نگفتم دارم. ولی قرار بود که سه هفته بعد امتحان رانندگی بدهم و آنها هم گفتند اشکال ندارد تا آن زمان با اتوبوس برو. ولی وقتی رد شدم دیگر نگفتم رد شدم چون یک ماه و نیم دیگر می بایست صبر می کردم و می ترسیدم که من را اخراج کنند. البته ریسک خرکی بود و شانس آوردم اتفاقی نیفتاد. تازه امتحان کتبی را هم با تقلب قبول شده بودم!

      حذف
  19. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

    پاسخحذف
  20. لیسانس من مهندسی نرم افزار و فوق لیسانسم مهندسی فناوری اطلاعات گرایش تجارت الکترونیک است و 4.5 سال سابقه کار توی یه شرکت دولتی دارم و مثل جنابعالی؛ البته با عرضم معذرت آدم بارکشی هستم و یه سمت دهن پر کن دارم ولی کارم همون تکنسین کامپیوتر هست.(آفتابه و لگن 7 دست؛ شام و ناهار هیچی ؛ حقوق زیاد جالب نیست) یعنی همون نصب ویندوز و مدیریت سرور ویروس یاب ها و آیزا سرور و عوض کردن آب حوض و گرفتن queryاز دیتابیس و این اواخر هم دارم پروژه ISMS رو توی شرکت انجام می دم) و واسه دکتری تصمیم دارم e-business یا IMS توی یه business schoolبخونم.
    خلاصه اینکه شدم دریاچه ای به عمق 1 سانتی متر.با این وضعیت اگه بخوام توی آمریکا کار کنم فکر کنم بیشتر باید روی شغل شریف نظافت اماکن و یا پیتزا فروشی کار کنم. تازه گواهینامه رانندگی هم ندارم.
    آرش جان لطفا یک پست در رابطه با مهندسین کامپیوتر در آمریکا بنویس.
    پلییــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. ابراهیم جان. هیچ کسی اگر کار بلد باشد نظافت چی نمی شود.

      حذف
  21. آرش جان عکسم رو برات می فرستم بگو شبیه گارسونام یا نظافت چی ها؟
    وقتی اومدم آمریکا بیاین پیشوازم و روی یه پلاکارد بنویسید:
    "گارسون نو مبارک"
    یا یه کم با محبت تر اگه خواستین بنویسین :
    "بهترین توالت شور به آمریکا خوش اومدی . کار تو را می خواند، همه منتظرت بودیم دادا"

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. همه چیز فقط به سواد انگلیسی و مهارت شما و البته شانس بستگی دارد

      حذف
  22. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

    پاسخحذف
  23. آرش جان همسر سابقت مدرک مامایی همون آمریکا گرفته بود؟ اگه ایران گرفته بود که نمی تونست در آمریکا کار پیدا کنه. چون رشته های پزشکی و رشته های مرتبط به پزشکی ساختارش بین آمریکا و ایران و سایر ممالک جهان فرق میکنه و خیلی طول میکشه که کسی که از خارج آمریکا مدرک گرفته بتونه در پزشکی و رشته های مرتبط اونجا کار کنه. راستشو بگو چریان چیه؟ یه پست بنویس و بگو چرا همسر سابقت از آمریکا اومد ایران و با تو چه طوری آشنا شد و یه فیلم هندی بساز. شاید ما هم عبرت گرفتیم فرد دارای پاسپورت آمریکایی دار پیدا کردیم.

    یه چیز دیگه قبلا میگفتی همسر سابقت گرین کار داشت الآن میگی پاسپورت آمریکایی. این قدر از آرایه ی متناقض نما استفاده نکن. تو رو به نقی!

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. باز هم رفتید در کار خانم مارپل؟!

      حذف
  24. منگول

    عجب گربه هچل هفتی داری.

    حالا این یارو گربه فارسی حرف میزنه یا انگلیسی ؟

    پاسخحذف
  25. درود ارش عزیز
    مدتی برای شما میل فرستادم هیچ جوابی ندادین
    در لیست سیاه قرارشون دادی ؟
    وقت جواب دادن نداری؟
    بیخودی ان؟
    دوست داری جواب نمیدی؟
    قبلن (حدود یک سال پیش )جواب میدادی و استفاده میکردیم که بابت اونا همینجا تشکر فراوان دارم.
    احمد (از ایران )

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. من روزی صدها ایمیل از عشاق دریافت می کنم!!! مال شما کدامشان بود قربانتان بروم؟

      حذف
  26. آرش شفاف سازی کن.
    آرش جان همسر سابقت مدرک مامایی همون آمریکا گرفته بود؟ اگه ایران گرفته بود که نمی تونست در آمریکا کار پیدا کنه. چون رشته های پزشکی و رشته های مرتبط به پزشکی ساختارش بین آمریکا و ایران و سایر ممالک جهان فرق میکنه و خیلی طول میکشه که کسی که از خارج آمریکا مدرک گرفته بتونه در پزشکی و رشته های مرتبط اونجا کار کنه. راستشو بگو چریان چیه؟ یه پست بنویس و بگو چرا همسر سابقت از آمریکا اومد ایران و با تو چه طوری آشنا شد و یه فیلم هندی بساز. شاید ما هم عبرت گرفتیم فرد دارای پاسپورت آمریکایی دار پیدا کردیم.

    یه چیز دیگه قبلا میگفتی همسر سابقت گرین کار داشت الآن میگی پاسپورت آمریکایی. این قدر از آرایه ی متناقض نما استفاده نکن. تو رو به نقی!

    پاسخحذف

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. حالا هی تا ابد سوالت را کپی و پیست کن! مدرکش در ایران زبان انگلیسی بود ولی در امریکا رشته مامایی قبول شد. اولش در استارباکس کار کرد بعد یک کاری در ارتباط با درسش گیر آورد. قبلش هم که من پول می فرستادم.
      عزیز جان من آدم که یادش نمی ماند چه زمانی چه چیزی گفته است! همین جواب را هم اگر در کل وبلاگم بگردی ده تا متناقضش را پیدا می کنی. من اگر قرار باشد خالی غیر متناقض ببندم باید هر دفعه کل وبلاگم را بخوانم که ببینم چه نوشته ام و این هم مقدول نمی باشد.

      حذف
  27. آرش جام به نظر تو الان یک جواب 20 ساله که در ایران هست باید چه کار کند ؟ تو اگه جای ما بودی و الان جوون می شدی چیکار می کردی - درباره آینده ات چه تصمیم هایی می گرفتی یا چه اهدافی رو داشتی ؟

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. بهترین سرمایه جوانی همان فرصت زیادی است که دارد. البته من از اینکه جوان شوم می ترسم چون آن زمان خیلی زرنگ و فعال بودم و الآن تنبل و بی تحرک هستم و می ترسم که اگر به بیست سالگی برگردم نه تنها نتوانم کارهای بهتری انجام دهم بلکه حتی نتوانم تمام آن کارهایی را که انجام داده ام دوباره انجام دهم. در واقع الآن هم تا حدودی دارم نان بازوی زمان جوانی را می خورم و می ترسم برگردم و گند بزنم به تمام سوابق خودم!

      حذف
  28. ای کاش شرایط تو برای همه کسانی که قصد مهاجرت دارن تکرار بشه
    من همون (بدون نام) هستم که وبلاگت رو می خونم. نمی دونم کامنت هامو یادت میاد یا نه.
    اینکه آرزوم پیش پا افتاده ترین زندگی در آمریکاست اما هیچ جوره شرایطش رو ندارم و . . .
    خوندن این پستت برام خیلی جالب بود.
    برای همه کسایی که به مهاجرت مخصوصا آمریکا علاقه مندن آروزی شرایطی خوب و ساده و به دور از مشکل میکنم
    "از ما که گذشت"

    (بدون نام)

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. آرزوی من هم همین است دوست عزیز ولی آرزوی بهتر این است که شرایط در ایران طوری شود که کسی آرزوی مهاجرت نداشته باشد و هر کسی هم که خواست بتواند بلیط بگیرد و برای تفریح به هر کجای دنیا که دوست داشت برود و دوباره برگردد به خانه خودش. گرچه آرزوی دور و درازی است ولی محال نیست.

      حذف
  29. سلام علیکم

    بنده همون یوزر jake هستم که اگر یادتان باشد در مورد یه موضوعی ازتون راهنمایی خواستم.

    بگذریم

    میخواستم ازتون تشکر کنم به خاطر نوشته هاتون.

    بی خیال سبک متن و اینا اینایی که میگم حرف دل باور کن داداش.

    راستش من از دوران کودکی عشق یو اس رو داشتم ولی همیشه مورد تمسخر دیگران بودم که هنوزم دلیلش برام نامشخص هستش کسی نمیتونه درکم کنه وقت دوروبرت پر باشه از ادمایی که صبح برا نماز صبح بیدارن و شب برای .... بی خیال اینا منو آزار نمیده بلکه چیزی که منو داره دیوونه میکنه اینه که دارن عقاید خودشون رو به زور توی حلق جا میکنن که همین دلیل باعث میشه کل فامیل به چشم یه بیگانه بهم نگا کنن.

    راستش شرایط اینور بدتر از اونی هستش که دوستان اونوری فکر میکنن به قول دوستان تا اینجا نباشی متوجه نمیشی

    ببخشید که مزخرفات نوشتم (گرچه دلم میخواست اندازه یه کتاب رمان بنویسم اما...)

    تنها دلخوشی منم اینه که میام پست های مارو میخونم که واقعاً برام ارزشمند هستن.

    بدرود دوست من امیدوارم یه روزی اونور ببینمت.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. و علیکم السلام دوست عزیز. امیدوارم هر چه زودتر شرایط زندگی در ایران بهتر شود و شما هم به خواسته های خود برسید.

      حذف
  30. آرش جان چون خوشت میاد که ازت تعریف بشه میخوام بگم که بین بهترین ها بهترینی.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. خیلی خوشم آمد. دستت درد نکند. یاد آن آهنگ ویگن افتادم که می گوید اگه الگو بکنند خوشگلا رو, تو میشی تو همه الگوی همه!

      حذف
  31. دیروز یه مقاله تو نت میخوندم نوشته بود هر دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف که برای ادامه تحصیل به خارج از کشور میره ( 90 درصد آمریکا ) بیش از 6( شش ) میلیارد تومن به اقتصاد کشور آسیب میزنه .
    میخواستم نظرت رو درباره پدیده فرارمغزها توی کشورهایی مثل ایران و کشورهای مشابه دیگر بدونم ؟

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. در ایران اقتصاد به مغز هیچ ارتباطی ندارد و فقط شکم گنده ها هستند که به اقتصاد کمک می کنند و یا با اختلاس به آن ضرر می زنند.

      حذف
  32. این طور نیست که 90 درصد کسایی که از شریف میرن خارج کشور از آمریکا سر در میارن. آمریکا در فاند و ویزا دادن اشک دانشجو درمیاره.
    قسمت بدتر ماجرا اینه که اکثریت مردم میل دارن به مهاجرت!

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. متاسفانه به خاط کیفیت پایین دانشگاه و جو بدی که دارند بیشتر دانشجویان تمایل به مهاجرت دارند. بله رفتن به امریکا واقعا سخت شده است.

      حذف
  33. آرش جان این همسر دارای پاسپورت آمریکایی چه طوری جور کردی؟ این آمریکا که راه نداره ولی کانادا هم اشک آدمو در میاره نا مهاجرت از راه حرفه و تخصص بشه گرفت.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. با به خرج دادن ممارست. ظاهرا کانادا پر از متخصص شده است. زمان ما فقط کافی بود یک نامه می نوشتید که من می خواهم بروم کانادا و در کمتر از یک سال کانادا بودبد.

      حذف
  34. به نظر من آمریکا تنها عامل موفقیتش در نیم قرن اخیر این بوده که نیروی متخصص سایر کشورهارو جذب کرده . من خودم یکی از فامیل های دورمون تو دانشگاه تهران مهندسی گرفته بود تقریبا از 30 چهل تا دانشگاه آمریکایی براش دعوت نامه اومده بود .

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. البته فامیل شما کمی پیازداغش را زیاد کرده است ولی در مجموع با نظر شما موافقم. در دانشگاه ها و مراکز علمی امریکا غیر امریکایی بسیار زیاد است و گوناگونی و تقابل فرهنگ ها باعث بیشرفت می شود.

      حذف
  35. آمریکا فقط به افراد خیلی نخبه دعوت نامه میده مثل دانشمندان خیلی خاص روس که آرش هم احتمالن در همین گروه هست. دانشجویان ایرانی چه شریف چه تهران برای 10 تا دانشگاه اپلای میکنن تا یکی فاند خوب بده بهشون. هر دانشگاه آمریکایی هم 100-200 دلار پول application fee میگیره برای بررسی مدارک. دانشجو کلی پول و وقت هم باید سر امتحان تافل و Gre/Gmat صرف کنه برای آمریکا رفتن.

    این 30-40 دانشگاه آمریکایی آدرس بچه های ایرانی از کجا گیر میارن؟ از cia میگیرن؟

    کنگره آمریکا هم سالی حدود 5تا گرین کار به یه سری افراد هدیه میکنه که آرش احتمالا یکی از اون افراد هم هست.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. می گویم قرار نبوده به آن پنج نفر پول مولی هم هدیه کنند؟ نکند به چهار نفر دیگر داده اند و من سرم کلاه رفته باشد!

      حذف
  36. توی ایران هر چیزی که بخوایم هست ولی کیفیتش با آمریکا فرق داره مثلا تا دلتون بخواد دکتر داریم ولی نمی دونم چرا همش اشتباه تجویز می کنن اینجا همه چیز فقط کمی هست مثلا بلندترین ساختمان، ظولانی ترین پل، باهوش ترین افراد، بالاترین فرهنگ و الی اخر . بابا ناسلامتی ما داریم دنیا رو اداره می کنیم تازه تورم ما هم از امریکا پائین تره.
    ما توی ایران بی سوادی داریم اون هم از نوع مدرن .الان توی ایران دیگه همه مدرک ارشد و بالاتر دارن ولی میانگین مطالعشون صفره.تازه این مدرک باعث می شه دیگه طرف باورش بشه دیگه دانای کل شده و به مطالعه نیازی نداره.
    ما همش دنبال راه میون بر و زرنگی هستیم و این باعث می شه که پیشرفت نکنیم.همش دنبال کمیت هستیم نه کیفیت.

    پاسخحذف
  37. درود آرش جان!صبحی حالم خیلی گرفته بود اومدم چک کردم دیدم پست جدید دارین.کلی خندیدم.روحم شاد شد.دمتون گرم!راستی شما فیسبوک نیستین؟فن پیجی چیزی ندارین عاشقان راه ولایت بیان در رکابتون؟من یه سوال مهاجرتی تخصصی داشتم که هرچی تو اینترنت گشتم جوابی پیدا نکردم وگرنه مزاحمتون نمی شدم!اگه لطف کنید جواب میلم رو بدید خیلی خیلی خوشحال می شم .لزگی می رقصم;))ایمیلمcyruskyra@ymail.comهست.سابجکتش هم S.O.Sبود.البته اگه از بین خیل عظیم میل های ذوب شدگانتون نتونستین پیداش کنید بگید دوباره بفرستم;))

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. دیناز جان. اگر جوابش را بلد باشد جواب می دهم. من اطلاعاتم در مورد مهاجرت خیلی ابتدایی است و خودم هم وکیل داشته ام و سر از کارش در نمی آوردم. بهرحال ممنون از اینکه به اینجا سر می زنید.

      حذف
  38. سلام آرش جان بلاخره بعد از هزار سال فرصت پیدا کردم که به وبلاگت سر بزنم ... یکی از مهمترین تغییراتی که اینجا میبینم ، کم شدن تعداد مخالفها و فحش دهندگان و پاسخگوییت به خوانندگان است .
    من هم مثل خودت تا امروز غیر از دوری خانواده ام هیچگونه سختی در راه مهاجرت نکشیدم به طوریکه بعضی وقتا عذاب وجدان میگیرم که آخه این چه وضع مهاجرته!! پس فردا که پیر شدم چه جوری میتونم مثل بقیه ایرانیهااز بی پولی و بدبختی و آویزون اتوبوس و خط 11 بودن و مشکلات مهاجرت به جوونا بگم و هی از خودم خوشم بیاد؟! آخه اینم شد زندگی !! والا با این نوناشون!

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. سارا جان. خوشحالم که سختی نکشیدی و امیدوارم که همه چیز برایت خوب پیش برود. من هیچ وقت فحش دهنده نداشتم و فقط یکبار که دو سال پیش دعوا شده بود به همدیگر فحش می دادند که ترکشش به من هم اصابت می کرد. آنها هم غریبه نبودند و از جمع خودمان بودند ولی چون من به وطن پرستی گیر داده بودم یک مرتبه قاطی کردند! ولی خوب آدمیزاد همین است و یک زمانی هم از کوره در می رود.
      پاسخ دادن من هم به کامنت ها حساب و کتاب ندارد و فقط همین یک پست است که ویرم گرفته است تا پاسخ همه را بدهم. البته پاسخ که چه عرض کنم همین طوری یک پارازیتی از خودم ول می دهم.

      حذف
  39. درود
    خیلی عالی و خوب نوشته اید.امیدوار شدم و ترس و دلهره ام ریخت.
    ما هم تا 2-3 ماه دیگه میائیم.ارزوی سلامتی شما را دارم.
    محمد
    arab_sho@yahoo.com

    پاسخحذف
  40. آرش خان(جان) تا حالا آمریکا کار volunteer انجام دادی؟ می گویند برای سابقه ی کار دار شدن و سفر و غدای مجانی و معاشرت خوبه.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. یک بار برای آشغال جمع کنی در یک تپه جنگلی در اطراف سنفرانسیسکو داوطلب شدم. البته با یک گروه بودیم و متاسفانه هیچ آشغالی نصیب من نشد که جمع کنم. غذای مجانی هم ندادند و هر کسی آب و غذای خودش را آورده بود.

      حذف
  41. آرش جان پیشنهادت به یه دانشجوی نرم افزار چیه؟ ;-)

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. پیشنهادم این است که زبان انگلیسی بخواند.

      حذف
  42. درود ارش عزیز
    مجدد خدمت رسیدیم
    یک شنبه براتون میل فرستادم .
    همراه یک فایل ورد ضمیمه.
    و نظرتون را در مورد دروغ گویی در امریکا به صورت شش سوال موردی می خواستم بدونم.
    ببخشید به هر حال.
    درضمن چونکه من نمی دونستم چطور در اینجا ایمیلم را بنویسم که فقط خودتون ببینید باید باتوجه به موضوع "درود" و فایل ضمیمه"ورد" و تاریخ"یک شنبه" و متن "شش سوال در مورد دروغ گویی" ان را از میان انبوه ایمیل ها پیدا کنی.
    باز هم ببخشید و ممنون.
    احمد(از ایران)

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. احمد جان.
      من معمولا هیچ فایل ضمیمه ای را باز نمی کنم. از اینکه برایم ایمل فرستادی سپاسگزارم.

      حذف
  43. آرش جان توصیه هایی که در وبلاگت میکنی گاهی اوقات اونارو جامه ی عمل میپوشنم. مثلا در مورد تاکسی که گفته بودی که اگه کنار یک خانم در تاکسی بشینیم(مخصوصا اگه تاکسی مثل پراید تنگ باشه بهتره از خانم مورد نظر عذرخواهی کنیم.

    اگه ویرت اومد در مورد خاطرات دوران سربازی بنویس. امریه ی سپاه بودی؟ چه قدر طول کشید که ویزا گرفتی و کلیر شدی؟

    و اگه دگر بار ویرت اومد همسر سابقت که ترک کرد تو برای اقامت و اجازه کار و گرین کارد چیکار کردی؟

    پاسخحذف
  44. بسیار کار خوبی می کنی دوست عزیز. در عقیدتی سیاسی سپاه بودم و کارم این بود که از کسانی که در شرف ارتقاء درجه بودند آزمایش عقیدتی می گرفتم. اگر بیشتر توضیح دهم شناسایی می شوم.
    اقامت و اجازه کار و گرین کارت دائمی داشتم و لازم نبود کاری بکنم. وقتی ازدواج بیش از دو سال قدمت داشته باشد گرین کارت دائم می دهند و دیگر کاری ندارند که دو طرف چه خاکی بر سر یکدیگر بریزند.

    پاسخحذف
  45. یه سوالی داشتم ازت من یا ویزای دانشجویی امریکام و 4 ماهه اومدم اطلاعاتی در مورد گرین کارت از طریق پناهندگی داری؟ کارهای مثل تغییر دین و از این قصه ها ؟؟؟ کسی رو می شناسی تو این وادی که بتونه به من کمک کنه؟ می دونم که تو این مواقع وکیل بهترین مشاوره ولی خوب یه مشاوره و مشورت رایگان نیاز دارم .....
    در ضمن قلم خیلی خوبی داری و بعد از این که وبلاگتو خوندم وسوسه شدم خودم هم شروع کنم از این روزهای اول مهاجرت نوشتن!!!
    موفق و شاد باشی

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. متاسفانه من اطلاعات خاصی در این زمینه ندارم و وکیل خاصی هم نمی شناسم. ولی نوشتن بسیار خوب است و باعث می شود آدم بعدها خاطراتش یادش نرود. من بعضی وقت ها خاطرات دو سال پیش خودم را می خوانم و برایم خیلی جالب است و افسوس می خورم که چرا از پنج سال پیش شروع به نوشتن نکردم چون بخشی از خاطراتم را با حال و هوای خاص همان زمان از دست دادم.
      وقتی این وبلاگ را درست کردم اصلا گمان نمی کردم کسی حوصله داشته باشد و آن را بخواند و فقط می خواستم بایگانی نوشته هایم را که در مهاجرسرا بود در یک جایی نگهدارم تا بعدا خودم سر فرصت بخوانم.

      حذف
  46. شما هم ديگه پا به سن گذاشتيد پير شدي ازتون گذشته....
    جمع كن بابا خودت رو تازه چهل سالته...همچين ميگي انگار نود رو رد كردي... بيا ايران زن بگير دو سال كه از عروسيت گذشت اونموقع معناي پيري رو درك مي كني!
    البته شوخي مي كنم چون اگه همين خانم ها به اقايون انگيزه و فكر ندن كه پيشرفت نمي كنن
    اميدوارم هيچ وقت همچين اشتباهي رو نكني كه كسي به. خاطر امريكايي بودنت باهات ازدواج كنه

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. من که چنین اشتباهی نمی کنم ولی دیگران ممکن است چنین اشتباهی بکنند و به خاطر امریکایی بودن با من ازدواج کنند!

      حذف
  47. آنهايي که (از ایران) رفته اند همانطور که دارند يک غذاي سر دستي درست مي کنند تا تنهايي بخورند، فکر مي کنند آنهايي که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزي با برنج زعفراني مي خورند و جمعشان جمع است و مي گويند و مي خندند.



    آنهايي که مانده اند... (در ایران) همان طور که دارند يک غذاي سر دستي درست مي کنند فکر مي کنند آنهايي که رفته اند الان دارند با دوستان جديدشان گل مي گويند و گل ميشنوند و از آن غذاهايي مي خورند که توي کتاب هاي آشپزي عکسش هست.



    آنهايي که رفته اند فکر مي کنند آنهايي که مانده اند همه اش با هم بيرونند. کافي شاپ، لواسان، بام تهران و درکه مي روند. خريد مي روند… با هم کيف دنيا را مي کنند و آنها را که آن گوشه دنيا تک افتاده اند فراموش کرده اند.

    آنهايي که مانده اند فکر مي کنند آنهايي که رفته اند همه اش بار و ديسکو مي روند و خيلي بهشان خوش مي گذرد و آنها را که توي اين جهنم گير افتاده اند فراموش کرده اند.



    آنهايي که رفته اند مي فهمند که هيچ کدام از آن مشروب ها باب طبعشان نيست و دلشان مي خواهد يک چاي دم کرده حسابي بخورند.



    آنهايي که مانده اند دلشان مي خواهد يکبار هم که شده بروند يک مغازه اي که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چيزي را مي خواهند انتخاب کنند.



    آنهايي که رفته اند همانطور که توي صف اداره پليس براي کارت اقامتشان ايستاده اند و مي بينند که پليس خارجي ها را هل مي دهد فکر مي کنند که آن جهنمي که تويش بودند حداقل کشور خودشان بود.



    آنهايي که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشين مي کنند فکر مي کنند که آنهايي که رفته اند الان مثل آدم هاي محترم مي روند به يک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحويل مي گيرند.



    آنهايي که رفته اند، پاي اينترنت دنبال شبکه 3 و فوتبال با گزارش عادل يا سريالهاي ايراني و اخبارهايي با کلام پارسي و ايراني هستند. آن هايي که مانده اند در حسرت دیدن کانالهای ماهواره بدون پارازيت کلافه مي شوند و دائم پشت ديش هستند.



    آنهايي که رفته اند مي خواهند برگردند. آنهايي که مانده اند مي خواهند بروند.



    آنهايي که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر مي کنند. آنهايي که مانده اند از آن طرف ، دنیایی رویایی مي سازند.



    اما هم آنهايي که رفته اند و هم آنهايي که مانده اند در يک چيز مشترکند:

    آنهايي که رفته اند احساس تنهايي مي کنند.

    آنهايي که مانده اند هم احساس تنهايي مي کنند.





    کاش این روزگار کمی‌ با ما مهربان تر بود...

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. قسم می خورم که من این متن را ننوشتم! مدت ها است که این نوشته در اینترنت این طرف و آن طرف می شود. البته جالب است و ممنون که آن را در اینجا آوردید.

      حذف
  48. همان طوری که نقویان را می خواهند ذبح کنند.
    khodaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa booooooood
    =)))))))))))))))
    azajoon

    پاسخحذف
  49. چطوری ارش.خوش مگذره

    پاسخحذف
  50. دمت گرم. ایییییییییییییییی دمت گرم. کلللللللللللللللی حال کردم با این وبلاگت.
    ای خدا جون کی میشه ما هم بیایم یو اس ای
    ارش جان خیلی باهالی.

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.