۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه

تربیت شرطی و مهاجرت به امریکا


امروز در شرکت ما مراسم پاتلاک است یعنی این که همه غذاهایشان را به آشپزخانه می برند و بعد دور هم می خورند البته معمولا بعضی ها غذای زیاد می پزند و  می آورند بنابراین همیشه برای افرادی مثل من که غذا پختن بلد نیستند غذای اضافی وجود دارد. آن اوایل که آمده بودم نمی دانستم این مراسم چیست و وقتی که به من گفتند پاتلاک است فکر کردم که پاتلاک یک کوزه است که در آن قفل شده است و بقیه باید حدس بزنند که درونش چیست. بعد از غذا هم مراسم فیل سفید داریم که در این مراسم هر خری یک کادو می آورد و سپس کادو ها را با هم قاطی می کنند و به طور اتفاقی به هر کسی یک کادو می رسد. من یک توپ فلزی به اندازه توپ تنیس دارم که مثل آینه است و به نظرم خیلی قشنگ است و همان را کادو کردم و آوردم. اگر از من سوال کردند که این چیست می گویم که یک توپ جادویی است و اگر بر روی آن تمرکز کنید می تواند آرزوهای شما را برآورده کند. امریکایی ها عاشق این مزخرفات هستند و حتی اگر باور نکنند باز هم از شنیدن این حرف های تخیلی لذت می برند. یا این که می توانم بگویم این گوی احضار ارواح است و باید در چهار طرف آن شمع روشن کنید تا ارواح به سمت آن جلب شوند و شما بتوانید با آنها ارتباط برقرار کنید. یا این که می توانم بگویم این گوی انرژی های منفی اطراف خانه شما را به خود جذب می کند و باعث می شود که فضای اطراف شما فقط انرژی مثبت باشد. امریکاییها به چشم خوردن هم خیلی اعتقاد دارند و می توانم بگویم که میدان مغناطیسی اطراف این گوی مسیر چشم شور افراد را از سوژه مورد نظر منحرف می کند و دیگر نیازی نیست که برای رد کردن آن با دستتان به تخته ضربه بزنید. البته خود من هم خر شدم و این توپ را به عنوان توپ ضد جاذبه خریدم. در تبلیغ تلویزیونی افراد ماهر طوری با این توپ بر روی دستشان بازی می کردند که انگار توپ از دستشان بالا می رفت ولی وقتی که من این توپ را خریدم و آمدم آن را امتحان کنم افتاد بر روی شصت پایم و چون سنگین بود هوارم بالا رفت. همان جا فهمیدم که تمام آن افراد لااقل سی سال از عمرشان را در سیرک گذرانده اند که توانسته اند چنین کاری را با این توپ انجام دهند و اگر هر توپ دیگری را هم به آنها بدهید همین عملیات ژانگوله را می توانند با آن انجام دهند. خلاصه این توپ الآن دو سال است که بر روی میز کنار تلویزیون من است و امروز دیگر وقت آن رسیده است که از شر آن خلاص شوم. شکر میان کلامم راستی یادتان می آید که همخانه ام مریض شد و بردمش بیمارستان؟ دیروز یک صورت حساب برایش آمد به مبلغ سه هزار و پنجاه دلار. من دهانم از تعجب باز ماند چون فقط یک سرم به او زدند و چند تا آزمایش گرفتند و هر طوری که حساب می کند باز هم خیلی گران است. تازه اگر آمبولانس می آمد هزار دلار دیگر هم به آن اضافه می شد. البته راه های زیادی برای نپرداختن آن وجود دارد و چون او هنوز درآمدی ندارد می تواند به اداره سوشیال سکوریتی تماس بگیرد و از آنها راهنمایی بخواهد.

امروز می خواهم برایتان در مورد یک مسئله ای صحبت کنم که به احتمال زیاد خودتان می دانید ولی ممکن است تاکنون از این زاویه بخصوص به آن نگاه نکرده باشید. شما احتمالا عبارت شرطی شدن را در رابطه با علم هیپنوتیزم شنیده اید و می دانید که مثلا اگر یک فردی را شرطی کنند و در اعماق خواب حرفی را به او منتقل کنند این حرف ممکن است در ضمیر ناخودآگاه آن شخص جا بگیرد و در زمان بیداری به آن واکنش متفاوتی نشان بدهد. البته من نمی خواهم وارد مبحث هیپنوتیزم و یا عملکرد آن بشوم بلکه می خواهم بگویم که این فرآیند شرطی شدن در طول سالیان زندگی ما حتی بدون عمل هیپنوتیزم انجام می گیرد. بیشتر ما به نوعی شرطی هستیم و شرایط خاصی می تواند عملکرد طبیعی و منطقی مغز ما را به سمت خاصی هدایت کند که در شرایط عادی برای ما رخ نمی دهد. معمولا ما این تراکنش ها را حساسیت می نامیم و مثلا می گوییم که من به فلان عبارت و یا فلان عمل حساس هستم و نمی توانم خودم را کنترل کنم. بیشتر وقت ها سرچشمه حساسیت یک فردی است که ما با او رابطه عمیق عاطفی داریم و در نتیجه دستور واکنش های ما نیز بر اساس داده هایی صادر می گردد که از لایه های درونی ذهن ما شکل گرفته است. 

به عنوان مثال یکی از ساده ترین جملاتی که بین دو انسان رد و بدل می شود احوال پرسی است. اگر کسی از شما بپرد که حالت خوب است شما هم در جواب می گویید بله و تشکر می کنید و یا اینکه اگر حالتان خوب نیست سعی می کنید که آن را توضیح دهید. همین عبارت ساده اگر به یک مسیر شرطی شده هدایت شود می تواند روال عادی اندیشه شما را تغییر دهد. فرض کنید که شما در اطاق خودتان نشسته اید و دارید تلویزیون تماشا می کنید ولی در واقع فکرتان درگیر ماجرایی است که برای شما پیش آمده است. در همین لحظه مادر شما وارد می شود و با دیدن شما می گوید که حالت خوب است؟ ممکن است هر فردی متناسب با شرایط خانوادگی و یا حتی نوع جنسیت و نوع رابطه با والدین در زمان کودکی روال منحصر به فردی را در ذهن خود داشته باشد که منجر به واکنش های متفاوتی می شود ولی آنچه که نمی شود انکار کرد این است که این یک عبارت شرطی است و ذهن را به سویی سوق می دهد که کنترل عملکرد طبیعی و منطقی ذهن ما را به دست می گیرد. وقتی که این آشفتگی در درون ما اتفاق می افتد ما به اصطلاح می گوییم که اعصابمان خرد شده است. پس هر عملی که برای ما حساسیت زا باشد اعصاب ما را خرد می کند یا به عبارات دیگر هر جرقه ای که بخش شرطی شده ذهن ما را روشن کند منطق ما را از روال طبیعی خود خارج می کند.

ولی این حرف ها چه ربطی به مهاجرت دارد؟ عرض می کنم. حالا فرض کنید که مادر شما در همان شرایط یکسان وارد اطاق شود و به جای زبان فارسی به زبان انگلیسی حال شما را جویا شود و یا اینکه صدایش را تغییر دهد و با صدای کلفت و یا نازک همان حرف را دقیقا تکرار کند. با کمال تعجب متوجه خواهید شد که در این صورت ذهن شما به مسیر شرطی شده هدایت نمی شود و حتی ممکن است بخندید و یا با یک روال منطقی و همیشگی با آن برخورد کنید. وقتی که شما مهاجرت می کنید تقریبا بخش های شرطی شده ذهن شما از کار می افتد زیرا حتی ترجمه عبارات شرطی نمی تواند موتور ذهن شرطی شما را روشن کند. مثلا اگر یک نفر به شما فحش ناموسی بدهد ممکن است عملکرد شرطی شما این باشد که یقه او را بگیرید ولی اگر این فحش با همان معنی به زبان انگلیسی گفته شود ذهن شما واکنش خاصی به آن نشان نمی دهد و شما با روال منطقی عادی خودتان با آن برخورد می کنید. حساسیت ها در واقع کلیدهایی هستند که مستقیما به لایه های درونی ذهن شما نفوذ کرده و عملکردهای شما را از کنترل خارج می کنند. ولی از آنجایی که این بخش از ذهن در زمان کودکی شکل می گیرد یک مهاجر با تغییر محیط و زبان کمتر به مسیر شرطی شده هدایت می شود و پس از یک مدت احساس می کند که چقدر آدم بهتری شده است و یا چقدر آرام و منطقی شده است. اگر در ایران یک نفر به شما تنه می زد ممکن بود شما به طور ناخودآگاه بگویید هش چته جلو چشمت را نگاه کن و یا بگویید مرده شورت را ببرند کثافت. این یک واکنش شرطی است که شما حتی به آن فکر هم نمی کنید و  شاید بعدا شرمنده شوید که چرا چنین حرفی را زدید. ولی در امریکا حتی اگر چنین اتفاقی بیفتد چون زبان و شرایط متفاوت است به مسیر شرطی شده هدایت نمی شوید و عملکرد شما منطقی خواهد بود که در نتیجه حتی ممکن است پس از این برخورد لبخند بزنید و یا معذرت خواهی کنید.

در ایران نوع تربیت سنتی به گونه ای است که بچه ها را شرطی می کنند تا در مواجهه با یک مورد به جای فکر کردن و تصمیم منطقی توسط خودشان عملکرد شرطی ذهن آنها به طور اتوماتیک فعال شود. والدین یک حرف را با یک تن صدا و یک عبارت یکسان آنقدر تکرار می کنند که کاملا در مغز کودک فرو رود. این کار خر فهم کردن و یا ملکه ذهن شدن هم نامیده می شود و مثلا هر بار که کودک از خانه خارج می شود والدین یک سری سفارش های یکسان را تکرار می کنند که مثلا مبادا غذای بیرون را بخوری و یا مبادا دعوا کنی و یا اینکه زود به خانه برگرد. در خانه این عبارت را همیشه تکرار می کنند که آیا درس هایت را خوانده ای و یا مشق هایت را نوشته ای. معمولا این عبارت را به جای خفه شو و یا گورت را گم کن به کار می برند و هرجایی که می خواهند کودک را دک کنند از این عبارت شرطی استفاده می کنند. در امریکا والدینی که آموزش های کافی را برای تربیت کودک دیده باشند سعی می کنند که برای ارتباط با او از عبارت های متفاوت و جدید استفاده کنند تا ذهن او را شرطی نکنند. مثلا اگر شما واقعا بخواهید بدانید که آیا فرزندتان درس می خواند راه های بسیار زیادی وجود دارد که بتوانید متوجه این مسئله شوید و خود شما هم خوب می دانید که این سوال ها و یا دستورهای یکنواخت و بی مورد هیچ تاثیری در نحوه و یا میزان درس خواندن فرزندتان نخواهد داشت. ولی ممکن است ندانید که این عبارات شرطی ذهن فرزند شما را چند پاره می کند و در دوران بزرگ سالی مشکلات بسیار زیادی را برای او پیش خواهد آورد و ممکن است مجموعه این فرآیندهای شرطی شده او را به مسیری بکشاند که کاملا کنترل زندگی از دستانش خارج شود و یا اینکه به مشکلات عمیق و حل نشدنی خانوادگی دچار شود. متاسفانه بسیاری از بیماریهای ذهنی که توسط شرطی شدن به وجود آمده است به این سادگی ها درمان نمی شود و ممکن است فقط توسط هیپنوتیزم درمانی و به مرور زمان بتوان آنها را تا حدودی به وسیله یک روانپزشک خبره کنترل کرد برای همین بسیار مهم است که لااقل نسل ما از این چیزها آگاه باشیم و بلایی را که والدین ما بر سر ذهن ما آوردند را بر سر فرزندانمان نیاوریم.

پس هیچ حرفی را بیش از یک بار و با یک عبارت و یک تن صدای یکنواخت برای فرزند خود تکرار نکنید.


۱۷ نظر:

  1. سلام

    مثل من که نا خود آگاه هر روز به اینجا میام تا ببینم

    تازه چه خبر ؟

    :)

    پاسخحذف
  2. بسیار بسیار موافقم با تک تک جملاتتون ، این دقیقا مشکلی هست که من باهاش روبرو هستم، بسیار عالی اون رو بیان کردید. ممنونم از اینکه اینطور صادقانه و سخاوتمندانه اطلاعاتتون رو در اختیار دیگران می گذارید. براتون آرزوی موفقیت وسلامتی دارم.

    پاسخحذف
  3. واقعا نمی دونم چی بگم.
    محشر بود.
    مرسی

    پاسخحذف
  4. اجرت با دکتر هلاکویی!‌ :)
    لطفا از این تحلیل‌های روانشناختی بـیشتر بنویس.

    پاسخحذف
  5. عالی بود واقعا ارش جان اینا رو از توی کتابی چیزی خوندی یا تحلیلات خودت بود؟در هر صورت زدی به هدف ولی کاش طوری میشد به بقیه هم فهموند.برای همین اگر کتابی چیزی...

    پاسخحذف
  6. رقتی هیپونیتیزم کردی؟
    جالب بود...
    شهداد

    پاسخحذف
  7. پیر شی جووووووووون با این پستت.....

    پاسخحذف
  8. از آرش و دوستان عزیز یه سوال در مورد کتاب خوان kindle amazon دارم. چوت این کتاب خوان نوری از خود تولید نمی کنه بنابراین باید بهش نور تابانده شود. این کار سبب انعکاس شدید نور به سمت چشمان آدم و اذیت شدن چشم نمیشه؟ یا این کتاب خوان مثل کتاب معمولی هست که نور رو با شدت زیاد منعکس نمی کنه؟

    پاسخحذف
  9. ارش عزیز اینقدر مباحث روح انگیز و جالب هست ولی شما باز هم زدی توی مباحث فلسفی

    پاسخحذف
  10. سلام آرش.
    امیدوارم روزهای خوبی رو در آستانه سال نو میلادی سپری کنی.
    اگه بازم نوشتی از کریسمس بنویس و اوضاع و احوال سنفرنسیسکو و حتما هم برامون عکس و فیلم از تزئینات زیبای خیابون ها و خونه ها و محیط اونجا بذار.
    We love you.
    have a very merry christmas.

    پاسخحذف
  11. از دیار نجف آباد۶ دی ۱۳۹۰، ساعت ۱۹:۰۶

    آرش جان
    ضمن تبریک پیش پیشکی سال نوی میلادی ... در رابطه با نوشته ی شما کاملن موافقم و گفتنیه که این شرطی شدن ها رو حتی در زندگی های شخصی هم به دفعات دیده ایم.

    مثلن وقتی یک نفر نقش شنونده ی درددلهای یک نفر رو داشته باشه؛ بدون اینکه حتی از اصل ماجرا اطلاع داشته باشه؛ و یا حتی به فکر این هم نیفته که از خودش سوال کنه که نکنه طرف داره اغراق می کنه و یا ای بسا که طرف مقابل هم حق و درددلی داشته باشه!؟ به نوعی چون اینگونه شرطی شده، بطور ناخودآگاه آن طرف دعوا رو محکوم یا درباره اش قضاوت میکنه و یا تحویلش نمیگیره.

    نکته ی دیگه اینکه: وقتی کسی شرطی شده باشه؛ ناخود آگاه چنان اون شخص به نظر گناهکار رو مطرود میکنه که شاید حتی احوالپرسی های خیرخواهانه و دوستانه اش رو نیز بد تعبییر کنه. در حالیکه شاید بسیار بدخواهانی اطرافش باشند که سلامشون از سر طمع و گرگ وار باشه ولی اصلن روی اون حرفها و رفتارهاشون حساس نباشه.

    ببخشید که نظرنوشته ام طولانی و درهم و برهم شد ... آرزوی موفقیت شما رو دارم ... در مورد پرداخت هزینه ی همخانه تان بهتره با بخش حسابداری همون بیمارستان تماس بگیرید و با ارائه ی مدارکی نشون بدید که ایشون هیچ درآمدی نداشته اند؛ به احتمال زیاد شامل بخشودگی کامل هزینه ها می شند. در این مورد اگه کاری از دست بنده برمی آید؛ در خدمتم.

    موفق و پیروز باشید ... درود و دو صد بدرود
    ارادتمند حمید

    پاسخحذف
  12. ای آرش شنیدم می خوای زن بگیری ای وای من بی داد من چه میکنی با خودت با این مهریه وطنی و نصف اموال باختگی و غیره آقا نکن اشتباه چند هزار ساله را تکرا اه اه بچه مردم داره خودشو در راه رضای خدا طلف میکنه شوخی کردم نه دیگه وقتشه فقط آرش جان نترس عینهو مرد برو جلو فقط هفت کفش آهنی یادت نره تیر کمانتم یادت باشه ببری شاید خواستی مرز ایران و با توران خانم تعیین کنید بهر حال موفق باشی راستی آرش را یک وبلاگ تازه نمیزنی با مطالب جدید هم اینو برو هم اون و چه کنیم دلمون خوش به احوال خوشت رفتی باز کردی یک ندا به موضوشم داستانی باشه حال کنیم خوب آفرین استاد منتظریم ها خوش خبر بیا

    پاسخحذف
  13. اه یادم رفت بگم سال نو مبارک خوش باشی و شاد زندگی کن و حال بعدبیا داستانشو بگو ما هم شریک شیم باهات

    پاسخحذف
  14. اولم.چون هیشکی ننوشته بود اول پس من اولم.دلتون بسوووووووووزه

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.