۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه

داستان زرد: نسرین در امریکا (قسمت پنجم)!


جمعه ها خیلی زود از راه می رسند و تا چشم بر هم می گذارم یک هفته دیگر از عمرم را هم پشت سر گذاشته ام. این آخر هفته باید توالت ببو را با آب کاملا تمیز کنم و خاک تازه در آن بریزم. البته هر بار فضولات او را با یک آبکش در کاسه دستشویی می اندازم و سیفون می کشم ولی این دفعه دیدم که ببو با اکراه وارد آن می شود و انگار از اینکه آنجا زیاد تمیز نیست خوشش نمی آید. دیگر این که باید بتونه دور وان حمام را هم بتراشم و دوباره بتونه کنم. نمی دانم جنس این بتونه به چه شکلی است که زود کپک می زند و تمیز هم نمی شود طوری که آدم حالش از دیدنش به هم می خورد. این آخر هفته قرار است موتور سواری را به همخانه ام یاد بدهم تا بلکه برای رفتن به کلاس از آن استفاده کند. البته کمی ریسک است ولی اگر واقعا نکات ایمنی را رعایت کند و یواش براند خطری متوجه او نخواهد شد. فرم های مربوط به سیتیزن شیپی را هم در دستگاه خودم ذخیره کرده ام که سر فرصت آنها را پر کنم و به همراه مدارک دیگر بفرستم. هنوز از اینکه قرار است سیتیزن امریکا بشوم کمی خوشحال هستم ولی خوب آن شور شوقی را که در خیالات خود می پروراندم را دیگر ندارم. حالا آمدیم و همین فردا پاسپورت امریکایی خودم را هم گرفتم. یک مقداری آن را نگاه می کنم و بعد آن می بوسم و می گذارم سر طاقچه. بعد من می مانم و برنامه پنج ساله بعدی که تمام برگ های آن از مشق های نانوشته سفید مانده است. با خریدن خانه و ماشین و کار و وسایل زندگی احساس می کنم که دیگر به این مکان پایبند شده ام مگر آنکه اخراج شوم و تا یک سال  دیگر هم کار گیر نیاورم و آن وقت است که پاسپورت امریکایی در صورت بازگشت به ایران واقعا به دردم خواهد خورد. آدم اگر ایران باشد لااقل با پاسپورت امریکایی خودش پز می دهد و یا اینکه وقتی دختر خانم آژانس مسافرتی می خواهد برای ویزای دوبی پول بگیرد آدم پاسپورت امریکایی خودش را می کوبد روی میز و می گوید این نشان حاکم بزرگ است تعظیم کن بدبخت! راستش هر چی فکر می کنم کاربرد خاص دیگری برای داشتن پاسپورت امریکایی به ذهنم نمی رسد چون اگر در امریکا باشم اصلا برایم مهم نیست که مثلا نتوانم رای بدهم چون اگر سیتیزن باشم باز هم به هیچ خری رای نخواهم داد. خوب حالا بریم ببینیم ادامه داستان کلنگی چه شد.

شش ماه از رفتن نسرین به امریکا گذشته بود و در ایران همه جا صحبت از او بود. نسرین هم الکی الکی رفت امریکا. این جمله ای بود که با آن سر صحبت نسرین را باز می کردند و هر کسی برداشت خودش را شنیده های او می گفت. شنبه ها و یکشنبه ها هر زمانی که فامیل دور هم جمع می شدند به نسرین زنگ می زدند تا با او صحبت کنند.نسرین هم از زمانی که به امریکا رفته بود مهربان تر شده بود و با حوصله به تمام سوالات آنها پاسخ می داد. همه انتظار داشتند که نسرین از ریزترین کارهایی که در امریکا انجام می دهد هم برایشان بگوید. از غذا از مردم از در و دیوار و هوا و زمین و خلاصه می خواستند تا جایی کهامکان دارد تجسم درستی از امریکا داشته باشند. وقتی من بچه بودم یکی از سرگرمی های ما این بود که به سراغ بچه هایی می رفتیم که وضع مالی آنها بهتر بود و به سینما می رفتند تا فیلم هایی را که دیده بودند برای ما تعریف کنند. در واقع اگر هر کدام از ما به سینما می رفت و یا فیلمی را می دید وظیفه داشت که آن را با آب و تاب فراوان برای بقیه تعریف کند و دیگران هم محو گوش کردن می شدند و فیلم را در ذهن خودشان مجسم می کردند. وضعیت نسرین هم همین بود و دیگران که در ایران بودند دوست داشتند که نسرین تمام ماجراهایش را با آب و تاب فراوان برای آنها تعریف کند. البته تکنولوژی هم به کمک نسرین آمده بود چون می توانست به جای اینکه چهار ساعت در مورد اطاق و خانه اش صحبت کند چند عکس از ابعاد مختلف آن بگیرد و برایشان بفرستد. عکس هایی را که نسرین از خیابان و خانه های برکلی می فرستاد دست به دست در کامپیوترهای مختلف می چرخید و همه از دیدن آن عکس های زیبا لذت می بردند و می گفتند که خوش به حال نسرین که دارد در بهشت زندگی می کند. خانه های برکلی چوبی و قدیمی هستند و معمولا در کنار آنها هم چند درخت قدیمی وجود دارد که ترکیب آنها منظره بسیار زیبایی را می سازد. نسرین از ویترین مغازه ها و مردم هم عکس می گرفت البته به او گفته بودند که باید مواظب عکس گرفتن از مردم باشد چون آنها ممکن است خوششان نیاید که عکسشان در دوربین کسی باشد. ولی نسرین یواشکی از آنها عکس می گرفت مخصوصا از کافی شاپ هایی که در پیاده رو میز و صندلی گذاشته بودند و پسر ها و دخترها برای خودشان نشسته بودند و صحبت می کردند و یا درس می خواندند. نسرین عاشق یکی از همین کافی شاپ ها در خیابان دانشگاه بود و روزها بر روی یک صندلی می نشست و با لپتاپش کار می کرد و یا کتاب می خواند ولی زیر چشمی مردم را هم تماشا می کرد. یک رستوران دانشجویی هم در آن اطراف بود که سالادهای بسیار ارزان و خوشمزه می فروخت و همیشه دانشجویان در آنجا صف می بستند. نسرین هم گهگاهی به آنجا می رفت چون جمشید نهار را در اداره می خورد و تا غروب به خانه بر نمی گشت. در همین رستوران بود که آن واقعه برای نسرین اتفاق افتاد.

دالی دوست پسر گرفته بود و این مسئله جمشید را آزار می داد. او فکر می کرد اگر ازدواج کند فکر دالی از سرش بیرون خواهد رفت ولی بعد فهمید که این مسئله احتیاج به زمان بیشتری دارد. گرچه مهر نسرین هم بر دل او نشسته بود ولی این علاقه نتوانسته بود عشق او را به دالی از دلش بیرون کند. آیا اگر یک روز دالی بر می گشت او حاضر می شد نسرین را به خاطر او ول کند؟ مطمئن نبود و می دانست که لااقل انتخاب برای او بسیار مشکل خواهد شد. ولی جمشید امیدوار بود که با گذشت زمان دالی را کاملا فراموش کند و به نسرین دل ببندد زیرا او دختر بسیار مهربانی بود و شب ها که به خانه می رفت حسابی از او پذیرایی می کرد. جمشید می دانست که نسرین عاشق او نیست و خود او هم عاشق نسرین نبود ولی همه چیز داشت خیلی خوب پیش می رفت و جمشید داشت به نسرین علاقه مند می شد.جمشید می دانست که به هرحال نسرین هم به خاطر قوانین امریکا مجبور است که تا دو سال پیش او زندگی کند اگرنه باید به ایران برگردد. اگر در این دو سال همه چیز به همین خوبی پیش می رفت حتما هر دوی آنها کاملا به یکدیگر وابسته و دلداده می شدند و بعد هم می توانستند بچه دار شوند و مثل آدم های دیگر تشکیل خانواده دهند. دالی اصلا بچه دوست ندشت و جمشید هم نم یخواست قبل از ازدواج کردن بچه دار شود. ولی مادر جمشید شدیدا مخالف ازدواج آنها بود و اعتقاد داشت که زن جمشید حتما باید ایرانی باشد تا زبان و آداب و رسوم ایرانی را بلد باشد. البته بعد از این که جمشید با نسرین ازدواج کرد نظر او هم تغییر کرد و بعضی وقت ها غر می زد که لااقل دالی هفته ای یک بار به او سر می زد و با زبان لال بازی دو کلمه با او حرف می زد ولی این دختره اصلا ما را آدم حساب نمی کند. ولی از آنجایی که نسرین انتخاب خودش بود زیاد نمی توانست خرده بگیرد و به جمشید می گفت که اشکالی ندارد خودتان خوش باشید ما هیچ انتظاری نداریم.

اصولا در ایران همه به هم تنه می زنند و این تقریبا یک امر عادی است که شما در پیاده رو و یا در محیط کار به یک نفر دیگر برخورد کنید. معمولا پس از برخورد هر کسی به راه خودش ادامه می دهد و می رود و اگر غریبه باشند ممکن است یک دشنام و بد و بیراهی هم به یکدیگر حواله کنند و یا بگویند جلوی چشمتو نگاه کن مرده شورت را ببرند عوضی بی شعور کثافت! ولی در امریکا کمتر این اتفاق می افتد چون فاصله ها بیشتر رعایت می شود و اگر یک راهی باریک باشد بر خلاف ایران که همه به هم می مالند و رد می شود در امریکا یک نفر می ایستد تا پس از عبور دیگری راه باز شود و عبور کند. نسرین هم در روزهای اول به عادت ایران می مالید و رد می شد ولی بعد متوجه شد که این عمل برای آنها زشت است و اگر هم کوچکترین تماسی با هم داشته باشند بر می گردند و معذرت خواهی می کنند. برای همین نسرین هم یاد گرفته بود که در جاهای شلوغ قبل از رد شدن معذرت خواهی کند تا راه را برایش باز کنند و یا اگر در سر راه کسی ایستاده است کنار برود تا او رد شود. چون اگر فاصله کون او با نفر بعدی کم باشد هیچ کسی از آن فاصله لایی نخواهد کشید آن روز نسرین در صف سالاد ایستاده بود و داشت به دانشجویانی که از نژاد و رنگ های مختلف بودند نگاه می کرد. پشت سر او یک دختر سیاه پوست قد بلند ایستاده بود که یک دامن کوتاه و یک ژاکت جین پوشده بود و یک صندل هم به پایش بود. دیدن آرایش عجیب و غریب موها و نقش و نگار بدن دخترهای امریکایی برای نسرین بسیار سرگرم کننده بود. خالکوبی های دور بازو و یا مچ دست و پا آنقدر متنوع و جالب بود که نسرین را به یاد اتوبوس های پاکستانی می انداخت که هر جای خالی را با یک نقاشی و یا پوستر می پوشاندند. نسرین در صف ایستاده بود و داشت به کسانی که غذای خودشان را گرفته بودند و از راه باریک کنار او می گذشتند نگاه می کرد. نسرین یاد گرفته بود که نباید مثل ایران به کسی خیره شود و یا سرتا پای او را مستقیم نگاه کند بلکه باید همه چیز را زیر چشمی ببیند. در همین حال دختر سیاه چرده ای که در پشت سر او ایستاده بود به او گفت که ببخشید من پولم به زیر پای شما افتاد می شود لطفا اجازه دهید آن را بردارم؟ اگر در ایران کسی در صف چیزیش به زمین بیفتد بدون گفتن هیچ حرفی خم می شود و از لای پای دیگران و با فرو کردن کله اش در کون دیگران آن چیز را بر می دارد ولی در امریکا حتما باید از آن طرف خواهش کند که کنار برود تا آن شخص بتواند خم شود و چیزی را که به زمین انداخته است بردارد. نسرین پس از اینکه متوجه شد یک بیست دلاری به زیر پایش افتاده است سریع به کنار رفت تا آن دختر بتواند پولش را بردارد ولی چون پشت سر خودش را ندید و حرکتش هم ناگهانی بود با شدت به یک نفر که غذا به دست داشت عبور می کرد برخورد کرد و سالاد او نقش بر زمین شد. و این آغاز ماجرایی بود که برای نسرین اتفاق افتاد. 


۱۸ نظر:

  1. عجب خانواده ندید بدیدی ما که آمدیم اینجا هیچکی ازمون سراغی نمیکیره. برای خود من هم قبل از آمدن به آمریکا، خیلی برام جای خاصی نبود الان هم نیست و هر لحظه ممکنه سر خر رو کج کنم برگردم ایران. بعضی ها واقعا عجبیند

    پاسخحذف
  2. اولا که این سایت مهاجر سرا رو آدم نمیتونه واردش بشه نمیدونم چرا لینک اون رو هم در پائین وبلاگ پیدا نکردم . من یکسال و نمیه که در آمریکا زندگی میکنم و به همین طریقه نسرین هم اومدم ولی زندگیم جهنمه و شوهرم از این قضیه که من باید دوسال تحمل کنم سوء استفاده میکنه اگر شوهر من مثل جمشید بود میگذاشتم سرم حلوا حلوا میکردم ولی حیف الانم که ساز طلاق میزنه و میگه تو اینجا هیچ حقی نداری من نمیدونم اومدم آمریکا یا عربستان سعودی ؟

    پاسخحذف
  3. حدود 70% مردم شهر من به هم دیگه نمی مالونند تو جاهای باریک و صف و معذرت خواهی میکنند. یعنی اینجایی که من هستم آمریکایه یا تهران که قبلا شما بودین بمالون شهره؟
    یکی از دوستان میگفت تو مترو و اتوبوس خیلی میمالونند؟
    شما ایران بودید شهرستان که بودید هم مردم میمالوندن؟

    پاسخحذف
  4. به ناشناس قبل از سارا کوچولو

    شما جدی نگیر!

    پاسخحذف
  5. ببخشید آرش جون که من کل این ماجرا رو ول کردم چسبیدم به اون بتونه! :)
    ولی من هم همین مشکل رو داشتم و فکر کنم که اون بتونه یا عایق نیست که کپک میزنه. به نظرم صابون هست که بعضی جاهای حمام میچسبه و روش کپک جمع میشه. ولی اگر روش کلراکس (وایتکس) بریزی سریع کپک رو میکشه و پاک میکنه.
    علی، کنتاکی

    پاسخحذف
  6. برید home depot تو قسمت رنگ قروشی anti moould caulking بخرید.کاملا مشکل را حل نمی کنه اما از عادی هاش بهتره. راه دیگه جلوگیری از این جلبکها تهویه خوب حمام هست .

    پاسخحذف
  7. پس چرا انقدر کم نوشتی آرش خان.
    من دارم برای امتحان دکترا خودمو آماده میکنم، لطف کن درباره ادامه تحصیل و وام و هر چیز مرتبط که به فکرتون میرسه هم بنویسین.
    مرسی پسرم.

    پاسخحذف
  8. پاسپورت امریکایی تو ایران به چه دردی میخوره؟ یا سرت را میکنن زیر اب یا جات به جرم جاسوسی تو زندان اوینه تا بجنبی چند سال اب خنک نوش جان کردی همان بهتر که بذاریش تو طافچه در ضمن پاسپورت به درد ادم میلیاردر میخوره که یه سفر 10 روزه به اروپا براش 10 هزار یورو اب میخوره نه تو که هر روز تنت میلرزه الان اخراج میشم یا فردا

    پاسخحذف
  9. آرش جان من خيلي نوشته‌هاتو دوست دارم ولي خواهشا اين جريان نسرين رو بي خيال شو ديگه خيلي بي مزه شده!واي كه چقدر اين خيره شدن ايرانيا بده همين كه از در مياي بيرون زومن روت تا برگردي خونه حتي اگه به ساده ترين شكل ممكن باشي!

    پاسخحذف
  10. ارش جان جواب ایمیل ها را نمیدی یا جواب بعضی هارو نمیدی و گزینشی عمل میکنی.
    احمد(ایران)

    پاسخحذف
  11. اتفاقا خیلی هم باحاله داستانش.
    بنویس برادر من ما همه چشمو گوشیم!

    پاسخحذف
  12. شماهم که هر وقت می رید بیرون یا بهتون خیره میشن یا می مالنتون! توهم زدید احتمالا!

    پاسخحذف
  13. برای حمامتان در گوشه و کنارها در صورت امکان از سيليکون استفاده کنين چون بتونه های معمولی در گوشه ها در خانه های چوبی امکان ترک خوردن دارند.

    م.ع.

    پاسخحذف
  14. منم الان حدوده دو سالی هست امدم آمریکا و ازدواج کردم ولی هیچ کسی تا حالا بهم زنگ نزده که لااقل ببینن مردم یا زنده ام نمیدونم چرا؟ قبلا که ایران بودم خیلی با فامیلام می جوشیدم .خوش به حال نسرین با اینکه خیلی ها رو تحویل نمی گرفته ولی حالشو میپرسن و بهش زنگ می زنن.

    پاسخحذف
  15. خدمت اون ناشناس اولی که میگه "برای خود من هم قبل از آمدن به آمریکا، خیلی برام جای خاصی نبود الان هم نیست"
    باید عرض کنم که شما احتمالا از اون دسته ادمای مرفه بی درد هستی که محدوده فکری خیلی کمی داره. به همین سادگی.

    فراز

    پاسخحذف
  16. به ناشناس بالا :

    شما هم فکر میکنی‌ که همه باید حتما مثل شما فکر کنن

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.