۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه

کمی نوستالوژی


دارم یک همخانه دیگر می گیرم. یکی از دخترهایی که در اداره ما کار می کند دیشب به خانه ما آمد و اطاق را دید و پسندید. امریکایی است ولی دختر بدی نیست. تازه از دوست پسرش جدا شده است و دیگر نمی تواند خرج خانه ای را که اجاره کرده بودند بدهد و به خاطر این که نزدیک شرکت باشد می خواهد به این شهر بیاید. مجبور است که یک انبار اجاره کند و بیشتر وسایلش را به آنجا منتقل کند چون خانه من جای کافی برای تمام وسایلش ندارد و اطاقش هم نسبتا کوچک است. قرار شد یک مقداری از اطاقکی که در پشت اطاقم است را به او بدهم تا مقداری از لباس هایش را در آنجا بگذارد. تنها مسئله ای که یک مقداری برای من مشکل است این است که یک حمام بیشتر نداریم و هر دوی ما هم باید قبل از رفتن به سر کار دوش بگیریم برای همین باید ساعت دوش گرفتنم را تنظیم کنم و سر وقت بیایم بیرون. آخر من بعضی وقت ها فقط ده دقیقه زیر دوش آب گرم می ایستم و برای خودم فکر می کنم یا آواز می خوانم. یک نوع تمرکز یا تمدد اعصاب مخصوص به خودم است. همیشه هم همین طوری بودم و دیگران در حمام را می زندند تا مطمئن شوند که زنده هستم و می گفتند اون تو چکاری می کنی داری استخاره می کنی؟! حالا مجبور هستم که  زودتر از حمام بیایم بیرون تا همخانه جدیدم هم بتواند از آن استفاده کند. ولی در مجموع آمدن او خوب است چون هم یک کمک مالی برای من است و هم این که همخانه فعلی من تنها نیست و می تواند با یک نفر دوست شود و زبان انگلیسی او هم زودتر خوب می شود. بله این جوری ها است.  جانم برای شما بگوید که دیگر خبر خاصی نیست که قابل عرض باشد مگر سلامتی. حالا مانده ام که اگر مادرم بیاید چه خاکی بر سر کنم. احتمالا باید اطاق خودم را به او بدهم و خودم شبها پیش ببو در اطاق پذیرایی بخوابم. احتمالا مادرم هم تا پنج ماه دیگر می آید. من از شلوغی بدم نمی آید و دوست دارم که همیشه چند نفر در اطرافم باشند و ظاهرا ببو هم از این وضعیت بیشتر خوشش می آید چون برای او آدمهای بیشتر برابر است با غذای بیشتر و هر کسی که به او می رسد بالاخره یک چیزی به او می دهد تا بخورد و هر روز چاق و چله تر از روز قبل شود. 

باز هم نوستالوژی به سراغم آمده است و به یاد روزهای گذشته افتادم. وقتی بچه بودم آنقدر دور و برم شلوغ بود که همه ترجیح می دادند من و داییم که تقریبا هم سن بودیم در کوچه بازی کنیم تا آنها کمی از دست شیطانی های ما راحت شوند و فرصت نفس کشیدن داشته باشند. در کوچه بن بست ما هم آنقدر بچه زیاد بود که اگر یک نفر می خواست از آن کوچه عبور کند حتما یک توپ به کله اش می خورد و یا با یک نفر برخورد می کرد. البته من بیشتر با عباس دماغو دوست بودم ولی در مجموع حدود ده تا بچه بودیم که دایی من هم سردسته همه آنها بود. دخترها با من خیلی خوب بودند چون من با اینکه خیلی شیطان بودم ولی رفتارم با دخترها همیشه محترمانه بود و یک جورهایی سر و گوشم از بچگی می جنبید. دقیقا نمی دانم از کجا فهمیده بودم که آنها بوبول ندارند ولی همواره سعی می کردم بفهمم که جایش چه شکلی است و مثلا اگر بوبول ندارند چگونه جیش می کنند. خوب آن زمان اصلا فکر نمی کردم که بوبول کاربرد دیگری هم به غیر از جیش کردن داشته باشد و برای همین نمی فهمیدم که اصولا چرا خداوند چنین وسیله جالبی را به آنها نداده است. با بوبول می شد خیلی راحت به جاهای مختلف نشانه گیری کرد و حتی به در و دیوار و سقف مستراح هم شاشید ولی خیلی دوست داشتم که از کار دخترها هم سر در بیاورم و بدانم که آنها برای جیش کردن چکار می کنند. من معمولا دانش عمومی خودم را از خاله ام می گرفتم چون او کتاب می خواند و در مقابل سوال های متعدد و تمام نشدنی من خیلی صبور بود و به همه آنها پاسخ می داد. خوب آن زمان قبل از انقلاب بود و یک جو عمومی روشن فکرانه در میان خانواده ها حاکم شده بود و همه سعی می کردند خودشان را روشن فکر تر از دیگری نشان دهند برای همین بچه ها را تشویق می کردند که در مورد همه چیز فکر کنند و سوال خودشان را بپرسند. ولی از آنجایی که من مردم آزار بودم سوالهایی مطرح می کردم که آنها در جواب دادنش بمانند و یا اینکه دچار تناقض شوند و من مچشان را بگیرم. ولی مورد بوبول نداشتن دخترها چیزی بود که خودم هم از مطرح کردنش خجالت می کشیدم ولی به هر حال یک صبح تابستانی که یکی از دخترهای همسایه به توالت گوشه حیاط ما رفته بود من و خاله ام بر روی پله حیاط نشسته بودیم و من از خاله ام پرسیدم دخترها بوبول ندارند؟ خاله ام گفت نه بوبول ندارند. من گفتم خوب جای آن چیه؟ گفت هیچی. گفتم خوب یعنی جاش صافه؟ خاله ام که داشت یک طرف دیگر را نگاه می کرد و معذب شده بود گفت آره. گفتم خوب اگر جاش صافه و چیزی نیست از کجا جیش می کنند؟ خاله ام گفت از همان جا که پی پی می کنند. گفتم اونوقت جیششون با عنشون قاطی نمیشه؟ خاله ام که دیگر داشت از دست من فرار می کرد گفت نه نمیشه بغلش یه راه داره اه چقدر سوال می پرسی! 

این مسئله تا مدت ها ذهن من را به خود مشغول کرده بود و در پی کشف حقیقت بودم و همچنین از مجموع سوالهایی که در مورد بچه دار شدن از دیگران پرسیده بودم به این نتیجه قطعی رسیدم که اگر یک پسر در کون یک دختر جیش کند آن دختر حامله می شود و بعد هم پس از نه ماه بچه را می ریند. گمان کنم در اواسط دوره راهنمایی بودم که یک بار یکی از همکلاسی هایم عکس یک زن برهنه را به من نشان داد و من تازه فهمیدم که خاله ام به من دروغ گفته بود که جای بوبول در دخترها هیچ چیزی نیست! وقتی با دوستم این مسئله را مطرح کردم گفت خوب خاله ات راست گفته چون دخترها این را ندارند و روی آن یک پوست زخیم است ولی بعد از اینکه ازدواج می کنند شوهرشان با چاقو این شکاف را ایجاد می کند که خیلی هم خون می آید. من که از تجسم آن صحنه حالم بد شده بود پرسیدم خوب حالا شوهرش از کجا باید بداند که کجا را پاره کند و اگر چاقو را کمی بالا و پایین بزند چی؟ دوستم شانه هایش را بالا انداخت و گفت نمی دانم حتما یک علامتی چیزی هست که کجا را باید چاقو بزند. البته آن زمان کم کم فهمیده بودم که بوبول به غیر از جیش کردن یک رابطه ای هم باید با جنس مخالف داشته باشد چون با دیدن و یا تماس بدنی با زن ها خارش و تحولاتی در آن ایجاد می شد که همراه با لذت بود. در آن سالها دیگر مدرسه دخترانه و پسرانه را از یکدیگر جدا کرده بودند و معلم های ما هم با اسلحه به سر کلاس می آمدند. زمانی که پادگان عشرت آباد به دست مردم افتاد تمام اسلحه داخل انبار مهمات در میان مردم پخش شد و حتی مادر بزرگ من هم نمی دانم از کجا یک نارنجک و یک خشاب ژسه به عنوان عنیمت جنگی گیر آورده بود و در کمد نگه می داشت. البته پس از اینکه گفتند اسلحه ها را تحویل دهید او هم آنها را برد و تحویل مسجد محل داد. ولی معلم های ما که پاسدار بودند همه شان اسلحه داشتند و به ما هم آموزش باز و بسته کردن اسلحه می دادند. یکی از آنها هم زمانی که با موتور به مدرسه می آمد با بمبی که در عشرت آباد ترکید به هوا پرت شد و جنازه اش را در بالای پشت بام یکی از خانه های اطراف پیدا کردند. هنوز هم عکسش را دارم که در تاریک خانه مدرسه خودم ظاهر کردم.

جلوی کوچه ما یک سنگر شنی بود که بچه های محل بعد از مدرسه در آن جمع می شدیم و بحث سیاسی می کردیم. البته بعضی وقت ها هم برای تفریح مردم آزاری می کردیم و یک نخ را به اسکناس دو تومانی باطل شده می بستیم و آن را در پیاده رو می گذاشتیم و خودمان هم در سنگر قایم می شدیم. وقتی که یک رهگذر چشمش به دو تومانی می افتاد خم می شد تا آن را بردارد و ما هم نخ را می کشیدیم و آن عابر بیچاره خیط می شد. معمولا پس از چند بار بالاخره یک آدم پر رو پیدا می شد و دنبال اسکناس می دوید و نخ آن را پاره می کرد و آن را می گرفت و می رفت. آن زمان در خیابان ما پر بود از دکه هایی که احزاب مختلف برپا می کردند و اعلامیه و روزنامه ها و کتاب های خودشان را به رایگان به مردم می دادند. ما هم گاهی برای تفریح اعلامیه می گرفتیم و بدون اینکه بدانیم چیست آن را بین مردم پخش می کردیم. بعدها که وضعیت خر تو خر شد دیگر پخش کردن اعلامیه خیلی خطرناک شد و یکی از همبازی های ما را هم که سه سال از من بزرگ تر بود با اعلامیه گرفتند و اعدامش کردند. دو سال بعد یکی دیگر از بچه هایی که خیلی دوستش داشتیم و مثل برادر بزرگ تر ما بود را هم در خانه اش دستگیر کردند و بردند و بعدها شنیدم که اعدامش کردند. او همیشه برای ما کتاب می خواند و من کتاب خواندن را قبل از این که به مدرسه بروم از او یاد گرفته بودم. هرگز یادم نمی رود که در روزهای گرم تابستان ما را دور خودش جمع می کرد و برای ما داستان ماهی سیاه کوچولو و یا کتاب تلخون را می خواند. او تنها کسی بود که من احترام زیادی به او می گذاشتم و گرچه با سوالهایم او را آزار می دادم ولی او بسیار متین و با آرامش جواب سوالهایم را در حد سواد خودش می داد و اگر هم نمی دانست صادقانه می گفت که نمی دانم. آن روزها داغ ترین بحث بر سر وجود خدا بود و یادم می آید که همه جا مردم بر سر وجود خدا با یکدیگر بحث و گفتگو می کردند. در تاکسی ها و اتوبوس ها یک نوشته به جلوی پنجره می چسباندند که بحث سیاسی ممنوع ولی حتی خود راننده ها هم طاقت نمی آوردند و بحث را شروع می کردند. من یک شوهرخاله کمونیست داشتم که او هم بعدها اعدام شد البته آن زمان از خاله ام جدا شده بود. یک شوهرخاله حزب اللهی هم داشتم که بعدها به مقام بالایی در یکی از وزارتخانه ها رسید و مال و اموالی به هم زد و خانه اش در فرمانیه ورد زبان ها شد و بعد هم مقیم کانادا شد و با کلی سرمایه با زن و بچه اش به آنجا رفت. همیشه بحث های این دو شوهر خاله بسیار جذاب و شنیدنی بود و کمتر کسی در آن زمان فکر می کرد که این گفتگوهای دوستانه زمانی به یک جنگ و کشتار و قتل عام خونین ختم شود.

گرسنه ام شد و باید بروم یک خاکی بر سرم کنم. تا بعد.


۸ نظر:

  1. کنجکاویتون مثال زدنیه!حالا چه زمانی به اصل قضیه پی بردید؟؟در ضمن اقا ارش فوق العاده زیبا تحریر میکنید...حال و هوای این زندگیه بی روح ما با خوندن وبلاگتون کلی عوض میشه.شاد باشید

    پاسخحذف
  2. دوتاییتون با هم دوش بگیریین فکر کنم هم صرفه جویی دروقتتتون میشه هم پول ابتون بالا نمیره وهم فاله وهم تماشا.

    پاسخحذف
  3. It waws a happy ending story,it ended with KHAVARI

    Don Corleone

    پاسخحذف
  4. khavari pas famile shomast!!
    bah bah
    delam gereft vase dutane dorane bachegit

    پاسخحذف
  5. عجب آدم دم كيفي هستيا!
    همه هم خونهيات خانوم بودن ....... (:

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.