۱۳۹۰ مهر ۱۵, جمعه

روزنوشت خلاصه

مخارجم خیلی بالا است. یعنی بی مورد بالا است و باید از این به بعد حواسم را جمع کنم. امروز وقتی توی سایت بانکم رفتم و تحلیل های آن را آوردم مخم سوت کشید. یک لحظه آنها را به ریال حساب کردم و به خودم گفتم خاک بر سرت با این خرج و مخارجی که سر به آسمان می کشد. در ایران من برای به دست آوردن یک دهم این مبالغ سر و دست می شکستم ولی الآن بدون اینکه قدر و منزلت آن را بدانم به طرز احمقانه ای آنها را خرج می کنم. آن اوایل که آمده بودم یک نفر به من گفت که آدم در امریکا هر چقدر که درآمدش بیشتر شود به همان اندازه هم مخارجش بالا می رود ولی به من او گفتم که این حرف چرت است و آن آدمی که با بالا رفتن درآمدش بیشتر خرج می کند حتما سختی نکشیده است که قدر پول را بداند. ولی بعد از پنج سال خودم هم همین طوری شده ام و احساس می کنم که حقوقم نسبت به مخارجم کم است و باید برای درآمد بیشتر فکری بکنم.  البته مخارجم را هم می توانم پایین بیاورم ولی به هرحال داشتن خانه و ماشین گران خرج دارد و مخصوصا تا چشم به هم می زنم میبینم که صورت حساب بیمه ماشین و خانه و مالیات خانه آمده است که خودش مبالغ قابل توجهی است. البته چشمم کور باید همه این مخارج را بدهم و اگر هم یک زمانی به خاطر بی فکری و حماقت از پس آن بر نیامدم و زمین خوردم برایم تجربه زندگی می شود و دیگر آدم می شوم. البته در مورد قسمت آخر جمله ام زیاد مطمئن نیستم چون اگر آدم از روی تجربه هایش آدم می شد الآن همه آدم ها آدم بودند. حالا درخواست اضافه حقوق هم کرده ام و نمی دانم که آیا موافقت می کنند یا نه چون به هر حال از چهار سال گذشته تا کنون حقوقم خیلی کم زیاد شده است که نه خدا را خوش می آید و نه خلق خدا را. در ضمن کارم هم مثل خر زیاد شده است و حتی فرصت نمی کنم که ایمیل هایم را بخوانم و وقتی که به خانه می روم هم بسیار خسته هستم. البته کارم حمالی نیست ولی با اینکه از صبح تا عصر بر روی صندلی اطاقم نشسته ام از نظر فکری خسته می شوم. البته سرم شلوغ باشد بهتر از این است که کار نداشته باشم چون احتمال اخراج شدن هم تا حدودی کمتر می شود.

راستش می خواستم بگویم که زندگی ام یکنواخت شده است ولی بعد دیدم که الآن همه شما می گویید زن بگیر و از این حرف ها برای همین بی خیال شدم. خیلی هم از زندگی خودم راضی هستم و لااقل خوبی تنها بودن این است که آدم شب ها با خیال راحت در رختخوابش با صدای بلند می گوزد و نگران این نیست که یک نفر که در کنار دستش خوابیده است آن را بشنود. همسایه ها هم اگر آن را بشنوند گمان می کنند که یک نفر دارد پرده های خانه اش را جر می دهد. ببو هم که آدم نیست و فقط از جایش می پرد و چشمهایش گرد می شود. بالاخره مشکل ریدن ببو هم حل شده است و شکر خدا در جای خودش می ریند. شب ها او را از اطاقم بیرون می کنم و صبح ها خودش را آنقدر به در اطاقم می کوبد تا یا من در را باز کنم و یا اینکه در خودش باز شود و بیاید تو. بعد هم می پرد بر روی تختم و سرش را می گذارد زیر دستم که من نازش کنم. بعد هم از یک نردبانی که جلوی پنجره برایش گذاشته ام بالا می رود تا بیرون را نگاه کند. آنقدر گامبو است که حتی نمی تواند بر روی دیوار حیاط برود و فقط از زیر در چوبی بیرون را نگاه می کند. گربه های همسایه هم بر روی دیوار رژه می روند و لج او را در می آورند و او از آن پایین برایشان خط و نشان می کشد. یک بار در کوچه را باز کردم و او مثل فشنگ به دنبال یکی از همین گربه ها دوید و من هم بدنبالشان دویدم. بالاخره او را در زیر ماشین که چمباتمه زده بود و به گربه دیگر پیف می کرد گیر انداختم و کونش را گرفتم و او را بیرون کشیدم. او هم به من پیف می کرد و خرناس می کشید ولی من اهمیت ندادم و او را به زور بلند کردم و به داخل خانه آوردم.

امروز هم جمعه است و دو روز تعطیل هستیم ولی من اصلا نمی دانم که آخر هفته را چکار کنم. هیچ کار جالبی هم به ذهنم نمی رسد و البته به خودم هم قول داده ام که کمی در خرج کردن پول صرفه جویی کنم.  ببینم اگر همخانه ام حالش را داشت به لب دریا برویم و در ساحل دراز بکشیم و یا اینکه غذا برداریم و به پیک نیک برویم. ولی بعید می دانم که او حالش را داشته باشد چون هنوز بیکار است و دل و دماغ این کارها را ندارد. شاید هم بروم پیش همخانه قدیمی خودم و دخترش که با آنها برویم بیرون ولی او هم خانه اش را از دست داده است و نمی دانم که حوصله ای داشته باشد یا نه. گرچه وضعیت اقتصادی امریکا دارد بهتر می شود ولی آثار آن همچنان بر مردم دیده می شود و یکی از آنها هم همین همخانه قدیمی من است که مغازه بیکینی فروشی خودش را از دست داد و بیکار شد و بعد هم خانه اش را از دست داد. آن زمان خیلی شاداب بود و من هم گهگاهی به مغازه اش می رفتم و دخترهایی را که داخل مغازه می شدند راهنمایی می کردم و بیکینی ها را برایشان اندازه می گرفتم. ولی الآن دیگر او هم افسرده شده است و هر بار که می بینمش از بدبختی هایش صحبت می کند. یک بار هم که به مناسبت تولد مدیر عاملمان در یک بار جمع شده بودیم او و دوستانش آنجا بودند و طبق معمول هم مست و پاتیل بودند. تمام همکاران من دهانشان از تعجب باز مانده بود که من چطور این همه آدم با حال در آنجا می شناسم. همخانه من و دوستانش هم که طبق معمول شورتک هایی پوشیده بودند که حتی نصف کونشان را هم نمی پوشاند. خلاصه آن روز من هم دو تا آبجو خوردم و جای شما خالی آن شخصیت غیر جدی پشت پرده ام زد بالا و همکارانم که همیشه من را آدم خشک و جدی می دیدند بهت زده شده بودند. آن وسط مخ برندا را هم به کار گرفته بودم و دستش را می گرفتم و به این طرف و آن طرف می بردم. راستش این اولین باری بود که دستش را می گرفتم ولی چون مست بودم حالیم نبود اگرنه از خجالت غش می کردم!

در شرکت ما که همه چیز تغییر کرده است و مدیر جدید من هم یک هفته ای است که ناپدید شده است. البته فکر کنم مسافرت باشد و هفته دیگر سر و کله اش پیدا شود. خوب دیگر من گرسنه ام شده است و باید بروم خانه ببینم چیزی برای کوفت کردن وجود دارد یا نه. البته ناگفته نماند که این همخانه جدید من بنده خدا غذا درست می کند و خانه را هم تمیز می کند. اتفاقا دیروز داشتم بهش می گفتم که ببین به این می گویند یک زندگی مشترک موفق چون وقتی روابط دیپلماتیک و عشق نباشد هر دو طرف راحت هستند و برای خودشان زندگی می کنند و هیچ دراما و حرف و حدیثی هم به وجود نمی آید. تازه او نه تنها اجاره می دهد بلکه نصف پول خریدهای خانه را هم می دهد ولی من دلم نمی خواهد که او پول خرج کند چون اول اینکه هنوز بیکار است و دوم اینکه به هرحال او در خانه کار می کند و غذا می پزد و این کارها هم ارزش خودش را دارد. ولی چون خودش اصرار می کند و من هم نمی خواهم او را در خوردن غذا معذب کنم نصف پول خرید را قبول می کنم. با اینکه تازه دو ماه است که از ایران خارج شده است ولی کم کم آثار تنش دارد در او بهبود پیدا می کند و کمی نسبت به مسائل خودش ریلکس تر می شود. البته کار پیدا کردن برای کسی که تخصص خاصی ندارد بسیار مشکل است و باید زمان زیادی را صبر کند تا بالاخره یک جایی او را برای کار دعوت کند. خوب من دیگر می روم و شما را به دست خدای مهربان می سپارم تا هر کاری را که خودش صلاح می داند بکند.


ست ک 

۸ نظر:

  1. zan bestun , ta mesle babaye man khoshbakht shi...

    پاسخحذف
  2. ﺍﯾﻨﻢ ﺳﻮﻣﯿﺶ ﺗﺎ ﺩﺍﻍ ﯾﮏ ﺗﺎ ﺳﻪ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﺗﻮ ﺟﻮﻥ ﻫﻤﺘﻮﻥ
    ﻋﻤﺮﺍ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺰﺍﺭﻡ ﮐﺴﯽ ﺍﻭﻝ ﺑﺸﻪ

    پاسخحذف
  3. ﯾﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺮﺍﺕ ﻭﻟﯽ ﯾﻬﻮ ﺍﺭﻭﺭ ﺩﺍﺩ ﭘﺮﯾﺪ
    ﺑﺮﻧﺪﺍ ﺭﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺑﻮﺩ ﯾﺎ ﻧﺒﻮﺩ
    ﻣﺎ ﺍﺳﮑﻞ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﯾﺎ ﻧﺒﻮﺩﯾﻢ
    ﻋﮑﺲ ﺩﺍﺭﯼ ﺍﺯﺵ ﺑﺰﺍﺭﯼ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ ﻧﯿﮕﺎﺵ ﮐﻨﯿﻢ
    ؟

    پاسخحذف
  4. "اگر آدم از روی تجربه هایش آدم می شد الآن همه آدم ها آدم بودند."
    این جمله ات را باید با آب طلا نوشت و به دیوار اطاق آویزان کرد.

    پاسخحذف
  5. من متوجه نشدم ببو بالاخره الان از توالت فرنگی استفاده میکنه یا اخر یاد نگرفت و همون ظرف خاک رو براش میذاری؟

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.