۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

مهاجرت و مریضی و تعادل روانی

چند روزی است که سرما خورده ام و به تر تر افتاده ام و ریپ می زنم.  امروز متوجه شدم که هفته دیگر تولدم است و اصلا باورم نشد که این قدر زمان زود گذشته است. اگر روزگار به همین سرعت بگذرد تا چند صباحی دیگر باید غزل خداحافظی را بخوانم و به دیار باقی بشتابم و ببینم که آنجا چه خبر است. احتمالا در آن دنیا هم تا بخواهم که دست چپ و راست خودم را پیدا کنم وقت آن خواهد رسید که آنجا را هم ترک کرده و به دنیای باقی تر بشتابم. حالا این که خداوند چند تا از این دنیا ها را بر سر راه ما کاشته است را دیگر خودش می داند. ممکن است که در آن دنیا هم در بدترین نقطه که همان جهنم است به دنیا بیاییم و تمام عمرمان را سعی کنیم که خودمان را به بهشت برسانیم و وقتی که با بدبختی خودمان را به آنجا رساندیم و مهاجرت کردیم تازه متوجه شویم که آن حوری هایی که تعریف آنها را شنیده بودیم بدترکیب هستند و همه شان ریش و سبیل دارند و زیر ممه شان هم پشم دارد و مثل زیر بغل برخی مسافران مترو که دستشان را بالا می برند تا میله را بگیرند بو می دهد. ای کاش لااقل به ما می گفتند که در آن دنیای قبلی چه خبطی از ما سر زده است که در ایران به دنیا آمده ایم تا دیگر آن اشتباهات را تکرار نکنیم و در دنیای بعدی در یک جای معقول تری به دنیا بیاییم. البته ایران کشور عزیزی است و چون من در آنجا به دنیا آمده ام ناچارا باید به آن افتخار کنم چون ملیت هر آدمیزادی مثل کنه به او چسبیده است و هر چه که در مورد آن بد بگویید مثل تف سر بالا می ماند. هر کجایی هم که بروید و هر کاری هم که بکنید محل تولد شما همچون مهری بر پیشانی است که هرگز تغییری نخواهد کرد و همان خواهد بود که از ازل بوده است. حالا کسانی که مثل من دیر مهاجرت کرده اند بسیار تابلو هستند و تا دهن باز کنند همه با یک لبخند مصنوعی می گویند که شما از کدام کشور آمده اید؟ من هم با افتخار سرم را بالا می گیرم و می گویم ایران و اصلا هم برایم مهم نیست که در کله پوک آن اجنبی ها چه افکاری در مورد من و زادگاهم شکل می گیرد. احتمالا در یک لحظه به یاد تمام بدبختی ها و گرفتاری هایی در دنیا می افتند که یک سر آن یک جورهایی به ایران ربط پیدا می کند و یا اینکه به یاد امریکایی هایی می افتند که در ایران زندانی هستند. 

آن دنیا هم اگر خودمان را بکشیم و تا قبل از پایان عمر اخروی خودمان را به بهشت برسانیم حتما در پیشانی ما نوشته اند که متولد جهنم هستیم و هر کسی که ما را ببیند یک لبخند ملیحی می زند و کونش را به سمت ما بر می گرداند. شاید هم به این نتیجه برسیم که همان جهنم برای ما بهتر است چون همه مثل هم بودیم و همان جا می خوردیم و همان جا هم می ریدیم و کسی هم کاری به کار ما نداشت. ولی در بهشت همیشه زیر ذره بین هستیم و اگر دست از پا خطا کنیم می گویند که نگاه کن از جهنم آمده است و می خواهد بهشت را هم تبدیل به جهنم کند. خلاصه اینکه خدا هم خوب می داند که چطور حال بندگان خطاکارش را بگیرد. اصلا شاید برای همین است که ما ایرانی ها و یا حتی اعراب که وضعشان از ما هم بدتر است آن قدر پاچه خواری خدا را می کنیم و در دعاهایمان ناله می کنیم که از سر تقصیرات ما بگذرد. احتمالا آن کسی که در بی آب و علف ترین نقطه جهان به دنیا آمده بود و زندگی می کرد آنقدر در دنیای گذشته گناه کرده بود و مثلا چهارصد تا زن گرفته بود که خداوند صحرای عربستان را برای تولد او در نظر گرفته بود. برای همین هم در تمام عمرش التماس می کرد که خداوند از سر تقصیراتش بگذرد تا بلکه در دنیای بعدی مثلا در شهر ونیز ایتالیا به دنیا بیاید. حالا ببینید آن کسی که قرار است در ته چاه فاضلاب قم به دنیا بیاید چقدر گناه کرده است که خداوند چنین جای خوش آب و هوا و مصفایی را برای او در نظر گرفته است. ما هم حتما یک گناه هایی را در دنیای گذشته کرده ایم که در شهرها و یا روستاهای ایران به دنیا آمده ایم اگرنه خداوند که مرض ندارد ما را بی خودی عذاب دهد. البته ما برای دهن کجی هم که شده به ملیت خودمان افتخار می کنیم و خیلی هم خوشحال هستیم که در ایران به دنیا آمده ایم و ایرانی هستیم. ما کوروش داریم داریوش داریم آرش کمانگیر داریم و خیلی چیزهای دیگری داریم که اجنبی ها از آن بی بهره هستند و الآن دارند از بابت آنها به ما حسودی می کنند.

من هم دلم برای جهنم خودمان خیلی تنگ شده است. دوست دارم لپ پلیسی را که می خواهد من را جریمه کند بکشم و بگویم الهی که قربان آن چشمان ورقلمبیده ات بروم بیا و برادری کن و کمتر بنویس. دلم برای رانندگی در لابلای خطوط و بوق زدن بی مورد تنگ شده است.  دلم برای استنشاق هوای آلوده تهران و دود و دم و سرفه و نفس تنگی آن تنگ شده است. دلم برای تماشای اخبار شبکه یک و شنیدن دروغ و دغل و پاچه خواری و دیدن آگهی های تجاری تهوع آور تنگ شده است. دلم برای تماشای صد باره فیلم آهنگ برنادت و محمد رسول الله تنگ شده است. دلم برای تنظیم دیش ماهواره در پشت بام و مخفی کردن آن با پارچه و ملافه های سفید رنگ تنگ شده است. دلم برای دیدن قیافه نحس برادران بسیجی تنگ شده است که می گویند شما با این خانم چه نسبتی دارید. همه اینها مثل همان بشکه های قیر داغی است که قرار است در جهنم به ماتحت آدمیزاد بریزند. ولی خوب ما به ریختن آن بشکه های داغ در ماتحت خودمان عادت کرده ایم و اگر روزی آن را قطع کنند به نظرمان چنین می آید که نمک از زندگی ما رفته است. همان طوری که دعواهای خانوادگی به قصد کشت و مشاجره های زن و شوهری که با الطاف ناموسی یکدیگر همراه است را نمک زندگی می دانیم و اگر یک خانواده چنین مشاجره هایی را نداشته باشد به نظرمان می آید که بی نمک و کسل کننده است. به هر حال کسانی که مثل من به بهشت برین مهاجرت کرده اند حتما خداوند در پرونده آنها یک بازنگری کرده است و در محکومیت آنها یک درجه تخفیف داده است. ولی خوب ما هم مثل زندانی هایی هستیم که پس از گذراندن حبس آزاد شده ایم ولی هنوز برگه زندان همراهمان است و دوران محکومیت در سوابق ما درج شده است. ولی یک زندانی که پس از سی سال آزاد می شود به دنیای آزاد بیرون تعلق ندارد و همیشه دلش می خواهد که به زندان برگردد و رفقای قدیمی و حتی زندانبان های خودش را ببیند. زندان برای او حکم خانه را دارد و در آنجا احساس امنیت بیشتری می کند. البته من از آن زندانهایی صحبت می کنم که در فیلم های سینمایی و سریال ها می بینیم نه از زندان هایی مثل اوین و کهریزگ و گوهر دشت که همیشه بوی تهوع می دهند.

اصلا یادم رفت که امروز می خواستم در مورد چه چیزی صحبت کنم و نوشته ام باز به سمت امور خداوندی کشیده شد. نمی دانم که اسم این پست را چه بگذارم و باید یکبار آن را بخوانم و ببینم که چه اسمی به غیر از چرت و پرت برازنده آن است. امروز معلوم نیست از چه دنده ای از خواب بیدار شده ام که اخلاقم مگسی است و به هر چه اجنبی است در دلم بد و بیراه می گویم و امورات ناموسی آنها را مورد لطف و عنایت خودم قرار می دهم. شاید تنهایی به مغزم فشار آورده است و آن را از حالت توازن خارج کرده است و یا شاید هم مریضی باعث به هم خوردن بیشتر تعادل روانی من شده باشد. شما که غریبه نیستید ولی وقتی که آدم مریض می شود دوست دارد که دور و برش شلوغ باشد نه اینکه مثل یک آدم غربتی بی کس و کار  در یک جایی افتاده باشد و یک نفر هم پیدا نشود که یک لگد به نعش آدم بزند تا ببیند که هنوز تکان می خورد یا نه. اینقدر هم هی به من نگویید که زن بگیر و از این حرف ها. اینجا برای ما لنگه کفش هم به پای آدم جور نمی شود چه برسد به همسر. در ایران و در کنار همان برادران بسیجی گیر بده ما همیشه دور و برمان پر بود از آدمهای رنگ و وارنگ و تا قبل از ازدواج اموراتمان با تمام سختی های موجود به خوبی و خوشی می گذشت. ولی در اینجا انگار که برای مردان مجرد مهاجر قحط النسوان و برای زنان مجرد مهاجر هم قحط الرجال است.  حکایت ما مثل این است که یک نفر پایین شهری مثل من به یک بازار بالای شهر برود و همه چیزهای رنگارنگ و مرغوب را در ویترین مغازه ها ببیند ولی هیچ چیزی که با جیب او همخوانی داشته باشد پیدا نکند و در نهایت دست از پا درازتر با نیاز خود تنها بماند. اصلا حیف که می خواهم تا گرفتن پاسپورت امریکایی خودم صبر کنم اگرنه.. اگرنه چی؟ هیچی! باز هم همین آش بود و همین کاسه که خداوند برای ما پخته است و یک وجب هم بر رویش روغن دارد. تا ببینیم که بعدش چه می شود.
تو هم اگر می خواهی غرغر های خودت را در کامنت بنویس یا ننویس. اصلا به من چه. 

۲۸ نظر:

  1. آی گفتی! منم دو سه روزه مریضم و پاچه همه رو از جمله خودم گرفتم! :)
    علی

    پاسخحذف
  2. بهتره در زمان بیماری چه از لحاظ جسمانی و چه از نظر روانی به استراحت بپردازی. اکنون شاید زمان چندان مناسبی برای غرغر کردن و غرغر شنیدن نباشه! بهت قول می دم که بخاطر یک سرماخوردگی ساده نمی میری! در مورد باقی موارد هم فقط می گم زیاد سخت نگیر!

    پاسخحذف
  3. بابا ما میخواستیم هفته دیگه واست تولدت مبارک بخونیم سورپریزت کنیم خودت یک هفته رفتی پیشواز؟
    عرضم به حضورت که مریض شدن از مریض داری بسی بهتره. برو خدا رو شکر کن! حداقل میتونی سر راهت بذاری رو بالش و کپه لالا کنی.

    پاسخحذف
  4. ای بابا چند روز که منتظرم یه پست جدید و باحال بنویسی و ما بخونیم حال کنیم...

    امیدوارم زودتر از این حالت مگسی خارج بشی‌

    پاسخحذف
  5. سلام


    " مرمرین پله آن غرفه عاج

    " ای دریغا که ز ما بس دور است

    " لحظه ها را دریاب

    " چشم فردا کورست .....


    (: تولدتون هم مبارک :)

    پاسخحذف
  6. سلام آرش ناراحت شدم اینجوری گفتی
    حیف که ما دور هستیم وگرنه حتما واست آش برنج درست میکردم درمان سرماخوردگی
    ولی کلا زندگی را زیاد سخت نگیر وگرنه سخت میگذره

    پاسخحذف
  7. دو روز پیش یک پست با همین مضمون هایی که بلغور کردی در مهاجرسرا در ادامه جوابت به ان یارو که می خواست گارسونی کند دادم که به دلایل نا معلومی پاک شد. حالا می بینم اینجا همان دو جمله من را کرده ای ده صفحه و داری به خورد ملت می دهی. اصطلاحا به این می گویند سرقت ادبی...
    Lopez

    پاسخحذف
  8. دوست دارم آرش..... كاش ميدونستي چقدر به هم شبيه هستيم....

    پاسخحذف
  9. لوپز جان, یک چیزهایی یادم می آید که نوشته بودی چون در ایران فشار بر روی آدم است می خواهد که زودتر در برود ولی بعدا یادش می رود. نمی دانم چرا پاک شد ولی احتمالا چون رنگ و بوی سیاسی داشت به خاطر جلوگیری از فیلتر شدن پاک کردند.
    سرقت ادبی؟! سوت بلبلی می زنی؟

    پاسخحذف
  10. کولی جان,
    تولد من را از کجا می دانی؟ من خودم هم شانس متوجه شدم! بهرحال ممنون که به یاد من هستی.

    پاسخحذف
  11. به رینلف:
    من هم دوستت دارم عزیز دل, همه ما شبیه به هم هستیم و دردهای مشترکی داریم.

    پاسخحذف
  12. به بانی, دستت درد نکند که می خواهی برایم سوپ برنج درست کنی. امروز حالم بهتر است و خلقم هم باز است.

    پاسخحذف
  13. سلام سارا کوچولوی عزیز, ممنون, تولد شما هم مبارک. خوش به حالت که این همه شعر بلدی و برای هر مناسبتی می توانی یکی از آنها را رو کنی. ممنون

    پاسخحذف
  14. به علی: البته من بد مریض نیستم و معمولا می خندم. تازه می خواستم مثلا طنز بنویسم که این شکلی شد.

    پاسخحذف
  15. aای باحال کاش من جای تو بودم!
    زودتر خوب شی امید وارم

    پاسخحذف
  16. به نظر من، سرماخوردگی مردان یه بیماری مهلک و کشنده هست که همیشه دست کم گرفته میشه. این کلیپ رو نمیدونم دیدی یا نه، اما کاملا مساله رو توضیح میده:
    http://www.youtube.com/watch?v=VbmbMSrsZVQ

    علی

    پاسخحذف
  17. علی جان ، تو به همه بیماران اینطوری روحیه می دی؟!

    پاسخحذف
  18. واسه همین میخواستم سورپریزت کنم دیگه! نذاشتی داداش نذاشتی! :)))
    پارسال توی وبلاگ یکی از دوستان من روی پست مربوط به تولد هنگامه اخوان در زندان پیغام گذاشته بودی که تولدش با شما یک روزه و از اینجاخاطرم مونده و اصلا از همینجا بود که من وبلاگ سرکار رو شناختم.
    حالا خواهشا ما رو ضایع نکن و سورپریز شو :)))

    پاسخحذف
  19. آره اين بدبختيهاي ما به ايراني بودن ما هم برميگرده

    پاسخحذف
  20. دقیقا! البته به آقایون اینجوری روحیه میدم. چون Man cold هست دیگه!
    علی

    پاسخحذف
  21. بعضی حرفات خوبه بعضی هم نیست . مثلا اینجا معمولا از ادم نمی پرسن از کدوم کشور اومدی مگر دوستت باشند . تازه اگر هم گفتی ایران فکر نکنم کسانی که در امریکا زندگی می کنند هیچ تصوری از ایران داشته باشند . یک چینی یا ویتنامی یا کره شمالی یا افریقایی یا.....که امریکایی نامیده می شوند خودشان از ما بدبخت ترند اگر قرار به مسخره بود همه باید وامی ستادند جلو هم 24 ساعته به همدیگه می خندیدن چون اکثر امریکایی ها درپیت هستند .
    من تو سن خوزه در این 4 ماه یه ادم با اون تصوری کا از امریکا داشتم یا تو بعضی فیلمها دیده بودم ندیدم .همه گریگوری هستند و غربتی .بیشتر از زبان انگلیسی تابلو های چینی و کره ای و زاپنی اینجا هست .هر کی رو می بینی چشمش بادامی هست اونایی هم که نیست یا مکزیکی هستند یا ایرانی وعرب .

    پاسخحذف
  22. سلام . گفتی تولدت هفته اس منم تولدم 12 می هست .
    تولدت مبارک

    پاسخحذف
  23. آرش جان


    بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
    دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین،
    می رسد دست به سقف ملکوت.
    دیده ام، سهره بهتر می خواند.
    گاه زخمی که به پا داشته ام
    زیر و بم های زمین را به من آموخته است.
    گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
    و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
    و نترسیم از مرگ
    مرگ پایان کبوتر نیست.
    مرگ وارونه یک زنجره نیست.
    مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
    مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
    مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.
    مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.
    مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند.
    مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
    مرگ گاهی ریحان می چیند.
    مرگ گاهی ودکا می نوشد.
    گاه در سایه است به ما می نگرد.
    و همه می دانیم
    ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است.

    در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم.

    پاسخحذف
  24. آرش جان
    تولدت مبارک
    احتمالا الان میزون شدی و مگسی نیستی . راستش من چند روزی هست که اصلا حال و روز خوبی ندارم وقتی نوشته تورو خوندم باز یاد حقیقتی افتادم و اون این بود که ما تو کون دنیا متولد شدیم اونم وقتی که اسهال بوده. خود خدا هم می خنده به ما موجودای عجیبش و این حرفهایی که می زنیم . بهرحال هم دردیم داداش
    نوکرم
    وحید

    پاسخحذف
  25. انگار كه ما ايراني خوش بخت نداريم. هركسي يك دردي تو زندگيش داره. به نظر من يك ايراني حاضره هر كاري بكنه ولي فكر نكنه. به هر حال به نظر من مردم ايران از نظر تعامل با يكديگر به سمت انحطاط و زوال پيش ميرن و اين نتيجه سياست هاي غلط و آموزه هاي چرت حاكمان ما هست. حكايت ما ايرانيها مصداق اين جك هست: يك روز يك قزويني ترتيب يك بچه رو ميداده و بچه هم داد ميزده و كمك ميخواسته و قزويني به بچه ميگه هركي هم بياد كمك مياد كمك من ميكنه نه تو.
    ali acc

    پاسخحذف
  26. درود
    راستش وقتی که اوضات مگسیه بهتر و باحال تر می نویسی
    به امید روزهای مگسی بیشتر

    فقط یه شوخی بود اما جدی اینجور مطالبت آدمو می کرونه!
    فرزاد از شیراز

    پاسخحذف
  27. خرمالو از کانادا۷ تیر ۱۳۹۰، ساعت ۱۸:۳۹

    چقدر دوست داری بلند بلند فکر کنی!
    اونقدر که ازهمه جای دنیا بشنون

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.