۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه

روزنوشتی دیگر

فردا صبح تعطیل هستم و اولین کاری که می کنم این است که عکس ها را از دوربینم به کامپیوتر منتقل کنم و چند عدد از آنها را نیز برای شما بگذارم. این چند روز خیلی سرم شلوغ بوده است چون به مسئول کامپیوتر این شرکت مرخصی دائم بدون حقوق داده اند و من را فعلا به عنوان مسئول بخش آیتی معرفی کرده اند. این کار یعنی حمالی و من دو روز است که خواب و خوراک ندارم و از زمین و زمان برایم درخواست های متفاوتی می آید که باید یا به میز آنها مراجعه کنم و یا اینکه تلفنی مشکل را حل کنم. در مدت این سه سال کمتر کسی من را در محوطه می دید ولی در این چند روز هرکسی چندین بار با من برخورد داشته است. راستی دو تا دختر ایرانی هم در این چند روز استخدام کرده اند که در بخش طراحی با اتوکد کار می کنند. یکی از آنها اسمش سارا است که شش سال است که به امریکا آمده است و تازه دیروز فهمیدم که ایرانی است. هیچ بعید نیست که او هم وبلاگ من را دنبال کند و ممکن است که یکی از شماها باشد چون وقتی که به سراغ کامپیوترش رفتم دیدم که در پایین نمایشگر او چندین صفحه فارسی باز است و با تعجب پرسیدم که مگر تو خواندن و نوشتن ایرانی هم بلد هستی که در آنجا گفت که شش سال پیش به امریکا آمده است. یکی دیگر هم اسمش آنا است که هشت سال پیش به امریکا آمده است و سیگار بهمن نازک از ایران آورده است و می کشد. وقتی چند روز پیش با من انگلیسی صحبت می کرد متوجه ایرانی بودنش نشدم و تازه دیروز فهمیدم که ایرانی است. به چشم خواهری هر دو تای آنها خانم های باشخصیتی هستند. امروز صبح وقتی که داشتم کامپیوتر یک بنده خدایی را وارسی می کردم آنا آمد و به زبان انگلیسی با همه سلام و علیک کرد و سپس به زبان فارسی به من گفت چه خبر؟ من هم گفتم سلامتی رهبر! بعد گفت چی از این بهتر؟ من هم گفتم الله اکبر الله اکبر!

امشب باید به فرودگاه بروم و یک بنده خدایی را که دارد برای گرفتن گرین کارت خود به امریکا می آید را به خانه قدیم خودم ببرم و او را در یکی از اطاق های هم خانه قدیم خود اسکان دهم.  دو هفته پیش به من گفت که بلیط گرفته است ولی من چون داشتم به مسافرت می رفتم به او گفتم که هفته بعد تماس بگیر که ببینم می خواهی چکار کنی و کجا بمانی. دیشب موبایلم شارژ نداشت و وقتی که امروز صبح آن را روشن کردم دیدم که پیغام گذاشته است که من چند ساعت بعد پرواز دارم و وقتی به شرکت آمدم دیدم که در ایمیل نوشته است که من الآن مسکو هستم و دارم می آیم. بعضی ها واقعا دل شیر دارند و همینطور بدون هماهنگی و محکم کاری دست به انجام یک کار می زنند. باز خوب شد که من امروز صبح پیغامش را گرفتم اگرنه ممکن بود که آواره شود. حتی نمی دانم با چه پروازی می آید و آیا از شهر دیگر امریکا می آید و یا اینکه مستقیم به سنفرانسیسکو می رسد. می بایست از قبل بلیط خودش را برای من می فرستاد که لااقل من بدانم باید به فرودگاه محلی بروم و یا اینکه باید در فرودگاه بین المللی منتظرش بمانم. علاوه بر این می بایست چند عدد عکس خودش را هم می فرستاد که من بدانم دنبال چه کسی باید بگردم. تنها چیزی که از او می دانم این است که یک مردی است میان سال.  امروز ظهر به خانه قدیم خود رفتم و با همخانه قدیمی خود صحبت کردم که یک نفر را امشب نصف شب می آورم و  قرار است که اطاق تو را اجاره کند. حتی هنوز نمی دانم که آیا چنین اطاقی برای او مناسب است یا خیر چون او هیچ چیزی مبنی بر اجاره اطاق به من نگفته است. خلاصه اگر دیگر از من خبری نشد بدانید که آن مرد میانسال مامور فرزانه بوده است و از طرف او من را به دیار باقی شتابانده است! من معمولا هیچوقت چنین بی گدار و بدون تحقیق به آب نمی زنم ولی این بار واقعا غافلگیر شدم و دلم هم نمی آید که او را در فرودگاه به حال خود رها کنم. 

فعلا چیز زیادی برای گفتن ندارم و فقط می خواستم که شما را از احوالات خودم با خبر کنم. احتمالا تا زمانی که یک نفر را استخدام نکرده اند من مجبور خواهم بود که در دو شغل کار کنم و احتمالا هم این کارهای اضافه من بی جیره و مواجب خواهد بود. باید تا آغاز سال نو صبر کنم و ببینم که در بازنگری سالیانه آیا طبعشان گل می کند و حقوق من را اضاف می کنند و یا اینکه باید به همین چیزی که می گیرم بسنده کنم. البته کم شما نباشد حقوق من نسبتا خوب است و ملالی از این بابت نیست ولی انسان همیشه زیاده خواه است و هر چیزی را هم که به او بدهند همواره دو چندانش را طلب می کند.  راستش من دیگر حتی حوصله ندارم که به حساب های بانکی خود نگاه کنم چون تمام قبض هایم را اتوماتیک کرده ام و خودش پرداخت می شود و مابقی آن نیز بر روی هم تلنبار می گردد. خرج های بزرگی که دارم یکی عمل جراحی لیزری بر روی چشم است که اگر کور نشوم از شر عینکی که یک عمر بر روی دماغم آویزان است خلاص خواهم شد و بهایش نیز حدود چهار هزار دلار خواهد بود که من فقط باید هزار دلار پرداخت کنم. یکی دیگر از خرج های عمده نیز خریدن تلویزیون و عینک سه بعدی است که فعلا منتظر هستم تا کمی ارزان تر شود. آدمی که زن و بچه نداشته باشد همین است اگرنه الآن می بایست در به در به دنبال مایحتاج متعلقه بودم و ته حساب هم همیشه بالا بود. فعلا مجبورم بروم چون یک نفر دارد پاشنه در اطاق من را در می آورد!


۸ نظر:

  1. سلام ،چه جالب که من اول شدم :)


    هر کی‌ که سیبیل داره که بابای من نیست ،هر کی‌ که اسمش سارا است که سارا کوچولو نیست :)

    پاسخحذف
  2. سلام دوم شدم
    هر كي آناست كه ننه من نيست (آنا به تركي يعني مادر)بنابراين نه آنا نه سارا تو تي اسكاچي سوزن و قيچي كلا چي !!!

    پاسخحذف
  3. مردی از سرزمین خورشید۲۱ آبان ۱۳۸۹، ساعت ۲۱:۱۸

    salam arash jan ahvalat shoma mano ke yadet narafte . vagheiyatesh chandvaghti be inter net dastresi nadaram ama matalebe weblogeto mikhunam hanoooz dooset daram va beyadetam
    tashakor
    Alireza Rahmani
    mardi az sarzamin khorshid

    پاسخحذف
  4. شاید خدا داره در و تخته رو با هم جور میکنه. تا از اونطرف هم هی حسابتون پر پول نماند!

    پاسخحذف
  5. خب ارش جان مشکل زن گرفتن هم درست شد دیگه
    یکی از همین دختر ها رو بگیر

    راستی این عکس ها که گفتی کو پس
    کجا میشه دید؟



    یه سوال دیگه اون دو تا دختر چه جوری اومدن امریکا ؟ لاتاری؟ چی؟



    من یه سارا می شناسم که 6 سال پیش اومده امریکا

    شاید همون سارا باشه

    محمد 31 ساله از تهران

    پاسخحذف
  6. توروخدا اينجارو نيگا. تا آرش گفت 2 تا همكار جديد كه ايراني هستند، دوستان ميگن از همينا يه زن انتخاب كن! اگه مرد بودن هم حتما ميگفتين يه پارتنر انتخاب كنه. كوتاه بياين بابا. ارتباط با همه ي آدمهارو در حيطه‌ي مسايل ديپلماتيك ميبينين.

    پاسخحذف
  7. اخوی بیا تهرون با ۴۰۰ دلار عمل کن (خرج بلیطش هم پای خودته!( تازه بیمه باشی ۱۰۰ تومن میشه! عوضش با چشم باز همه چیز و خواهی دید

    پاسخحذف
  8. سلام آرش چه خبر؟!
    یه ایمیل بهت می زنم در مورد هم خونه سابقت خیلی مهمه چون می دونم وقت کم داری هروقت تونستی جواب بده ولی جان من که می دونم خیلی برات عزیزم کامل جواب بده..
    در ضمن در جواب دوست عزیزی که گفت چرا تمام روابط را در حیطه دیپلماتیک می بینید توصیه می کنم کمی فروید و شپنهاور بخواند شاید رستگار شود.

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.