۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

هوا بس ناجوانمردانه گرم است

اصلا باورم نمی شود که امروز چهارشنبه است. انگار روزها و هفته ها با سرعت زیادی رد می شوند و هر روز نیز نسبت به روز قبل سریع تر می گذرد. دیروز هوا بسیار گرم شده بود و من هم به همراه دیگران به دریاچه رفتم. بیشتر خانه های اینجا کولر ندارد و برای همین وقتی هوا گرم می شود ملت از خانه های خود بیرون می آیند و به درون آب می پرند. شب هم یک پنکه کوچک از همخانه ام قرض گرفتم که لااقل کمی خنک شوم. در این منطقه حتی در تابستان هم کمتر پیش می آید که شما بتوانبد شب را بدون لحاف بخوابید و برای همین کسی به کولر اهمیت چندانی نمی دهد. وقتی از سر کار به خانه رسیدم دیدم که همه در آب هستند و دارند آب تنی می کنند. من هم مایو پوشیدم و یک آبجوی تگری هم از یخچال برداشتم و به پشت حیاط رفتم. راستش حوصله نداشتم که شنا کنم و خیس شوم برای همین یکی از تشک های بادی کوچک را برداشتم و یک طناب بلند هم به آن بستم و آن را بر آب انداختم. سپس بر روی آن دراز کشیدم و چند ساعتی با امواج آب بالا و پایین رفتم و حسابی خستگی کار از تنم در شد. من معمولا در روزهای وسط هفته آبجو نمی خورم ولی دیروز آنقدر هوا گرم بود که حسابی می طلبید مخصوصا وقتی که در آب شناور باشید. در این روزها دریاچه مثل حمام عمومی شلوغ است و صدای جیغ و خنده بچه ها از هر نقطه ای به گوش می رسد و البته اگر شما آنجا باشید بالاخره توسط یک نفر خیس می شوید چون یا در کنار شما شیرجه گوشتکوبی می زنند و یا اینکه یکی از تیرهای تفنگ های آبی به شما اصابت می کند. البته من با هنر جاخالی توانستم تا حد ممکن از خیس شدن خودم جلوگیری کنم و فقط موقعی حسابی خیس شدم که ابراهیم داشت مثلا شنا می کرد و از کنار تشک من رد می شد. مثل اینکه شنا کردن مردم خاور میانه هم خیلی شبیه به هم است و من نمی فهمم که بعضی ها چگونه شنا می کنند که تا چهار متر اطراف خودشان آب می پاشند و نیم متر هم جلو نمی روند. ابراهیم در زمان شنا کردن چنان با کف دست و پایش بر سطح آب می کوبید که انگار دارد آب را کتک می زند!

دیشب یک قانون جدید در خانه وضع کردم که هیچ کس پس از ساعت یازده شب و قبل از ساعت هفت و نیم صبح اجازه باز و بسته کردن در ورودی خانه را ندارد.علت این قانون جدید این است که در حال حاضر تنها کسی که در آن خانه مجبور است به سر کار برود من هستم و دیگر اهالی چون کار و کاسبی ندارند برایشان فرقی نمی کند که مثلا ساعت دو نصف شب بخوابند و لنگ ظهر از خواب بیدار شوند. چند روز است که یکی از دوستان همخانه ام به خانه ما آمده است تا در کارهای حیاط و خانه به او کمک کند. پریشب چندین بار برای کشیدن سیگار به حیاط رفت و من را از خواب پراند. من هم بسیار عصبانی شدم و به او تذکر دادم. دیگر تا نزدیکی های صبح خوابم نبرد و تا چشمانم گرم شد دیدم که صدای تق و توق می آید و ساعت شش صبح ابراهیم داشت با وسایلش در حیاط کشتی می گرفت. برای همین دیشب همه را جمع کردم و به آنها قوانین جدید را گوشزد کردم و به همخانه ام هم گفتم که اگر کسی این قانون را نقض کند من وسایلم را جمع می کنم و برای خوابیدن به هتل می روم. خوشبختانه دیشب از ساعت ده و نیم همه جا آرام بود و ابراهیم هم زودتر از ساعت هفت و نیم از اطاقش در نیامد. او ماشین وانت خود را هم فروخته است و دارد خودش را آماده می کند که تا آخر این ماه به سوریه برگردد. می خواهد در آنجا زن بگیرد و تشکیل زندگی دهد و در یک انبار بزرگ که متعلق به خانواده اش است کار کند. او بیست و چهار سال قبل برای درس خواندن به امریکا آمده است ولی در سال دوم مدرسه را ول می کند و به شغل شریف عملگی می پردازد. از زندگی کردن در امریکا بسیار ناراضی است و دارد تلاش می کند که برادر و خواهرش را از آمدن به امریکا منصرف کند چون آنها توسط او کارت سبز گرفته اند و قصد دارند برای زندگی به امریکا بیایند.

دوستان عزیزی در مورد ابراهیم سوال کرده بودند و ظاهرا به خاطر نحوه توضیح دادن من فکر کرده بودند که او خجالت می کشد که در مقابل دیگران نماز بخواند. در حالی که اینطور نیست و این عرف جامعه امریکا است که وقتی شما در یک خانه اطاق اجاره  می کنید تمام کارهای خصوصی خودتان را در درون اطاقتان انجام می دهید. من هم بیشتر مواقع در اطاقم هستم و کسی نمی بیند که مثلا من فیلم ایرانی تماشا می کنم. یعنی به کسی ربطی ندارد که من در اطاقم چکار می کنم. همخانه من حتی نمی داند که نماز و روزه چیست و اگر به او بگویید که بودا پیغمبر اسلام بوده است باور می کند! خوب اگر ابراهیم مثلا به همخانه من می گفت که من باید افطار کنم و نماز بخوانم خیلی مسخره بود چون اولا می بایست دو ساعت توضیح دهد که این چیزهایی که گفته است یعنی چه و دوما همخانه من می گفت خوب هر کاری که می خواهی بکن به من چه مربوط است! ولی من چون می دانستم که او روزه است و همخانه من هم مثل مسلسل داشت حرف می زد به دادش رسیدم که بتواند به اطاقش برود و راحت باشد. این به این معنی نیست که او خجالت کشیده است و یا اینکه خواسته است تواضع کند و یا ریا نکند و از این حرفها. یعنی شما انتظار داشتید که او در همان وسط هال که همخانه ام با لباس خواب نشسته بود و حرف می زد و سگ همسایه هم از سر و کولش بالا می رفت بایستد و بگوید الله و اکبر چهار رکعت نماز می خوانم قربت الی الله؟ ولی اگر می خواهید در مورد نحوه رفتار مردم با مسلمانان بدانید باید بگویم که در مجموع رفتار امریکایی ها لااقل در این ناحیه ای که من هستم با مسلمانان بسیار خوب و محترمانه است و کسی با آنها و با مذهب و اعتقادات آنها مشکلی ندارد. البته امریکاییان ایرانی ها را زیاد مسلمان نمی دانند چون شناسه آنها برای دین اسلام حجاب و یا ریش و یا لباس عربی است که خوب ایرانی ها بر خلاف بسیاری از مسلمانان عرب چنین ظاهری در امریکا ندارند.

از قدیم الایام گفته اند که کم بنویس و همیشه بنویس!

۱۶ نظر:

  1. سلام از اینکه دوباره داری مینویسی خوشحالم
    موفق باشی

    پاسخحذف
  2. ولی من از این که دوباره داری می نویسی اصلا خوشحال نیستم.

    پاسخحذف
  3. از قدیم الایام گفته اند که کم بنویس و همیشه بنویس!

    هميشه بنويس لطفا.
    اگر من در يك خانه يك اتاق داشتم حتما خجالت ميكشيدم به ديگران بگويم كه سر و صدا نكنيد و من را از خواب بيدار نكيند. چقدر خوبه كه راحت ميتوني روشون تاثير بگذاري. آفرين.

    پاسخحذف
  4. خوشحالم که دوباره مینویسی آرش جان ;)

    پاسخحذف
  5. آرش جان
    این قانون خواب و بیداری ، بویژه در ساعات ذکر شده از قانونهای مورد علاقه من در طول زندگی است. در ضمن ، از قدیم الایام این مثل را به طریقه دیگری هم گفته اند :
    " کم نوشتن بهتر از هرگز ننوشتن است! "
    خلاصه با هر قانونی و هر مثلی که در نظر بگیری باید بگویم : Welcome Back Pal
    این سه کلمه اخیر هم از اثرات خواندن پست اخیر حمید عزیز است. :)

    پاسخحذف
  6. عده زیادی رو می شناسم که از امریکا راضی نیستند چرا؟

    پاسخحذف
  7. سلام.ميخواستم بدونم رشته ITتو امريكا بازار كارش چطوره؟

    پاسخحذف
  8. و همیشه بنویس
    و همیشه بنویس
    و همیشه بنویس
    و همیشه بنویس
    و همیشه بنویس
    و همیشه بنویس
    ............

    :)

    پاسخحذف
  9. سلام آرش گل
    داداش این نظرات الکی که جوو متشنج میکنه رو پاک کن
    اگه کمکی خواستی روم حساب کن
    چاکرم امیر

    پاسخحذف
  10. اونجا هوا بس ناجوانمردانه گرم است و اینجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است. امروز دمای هوا در گرم ترین ساعت به 14 درجه رسیده بود و هرچی قهوه داغ می خوردم گرم نمی شدم. خوبه که توی تابستون هوای تابستونی دارید اینجا انگار هیچ وقت به معنای ایران تابستون نمی شه.

    پاسخحذف
  11. آرش خان سلام و درود
    نمیدونستم که کامنت دونی را فعال کرده ای.... خوشحالم که مینویسی و شاید هم همون جمله ات درست باشه و بقول معروف«رهرو آن نیست گهی تند وگهی خسته رود/ رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود» امیدوارم که موفق باشید.

    در ضمن اون عجب برنامه ایه که سمت راست بالای صفحه ی اصلی نصب کرده ای.... زندگی آدم رو میریزه روی دایره که از کجا و چه ساعت و با چه شماره آی پی و .... اومدیم یه چهارتا حرف آبدار البته تعارفات ایرانی و نه از اونجور حرفهای ...بیب دار... بگیم.

    روزهای پر از خاطرات خوش داشته باشید و بدرود.... ارادتمند حمید

    پاسخحذف
  12. اینجا وسط کویر ایران که من هستم هوا گاهی تا پنجاه درجه می رسه

    پاسخحذف
  13. جهت یادآوری!
    http://natashagodwin.blogspot.com/2010/05/blog-post_20.html#links

    پاسخحذف
  14. حاج آرش 1 گیتار کلاسیک معمولی اونجا چنده ؟ سر رات اگه مغازه ای هست بتونی بپرسی ممنون میشم .

    پاسخحذف
  15. آرش گرامی

    در پست گپی دوستانه در مورد تبعیض نژادی ، درباره آقا ابراهیم نوشته بودی: " با اینکه خیلی سعی می کند که دیگران متوجه نشوند ولی من فهمیدم که هم نماز می خواند و هم روزه می گیرد. " انصافا هیچ کدام از مطالبی که در این پست نوشتی توجیه کننده جمله " با اینکه خیلی سعی می کند که دیگران متوجه نشوند " نیست! که البته مهم هم نمی باشد. مطالعه خاطرات تو آنقدر برای ما جذابیت دارد که ما را برای خواندن ادامه آن به این وبلاگ می کشاند. گذشته را رها کن و به پست های آینده فکر کن!

    موفق باشی.

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.