۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

رویای مهاجرت و انگیزه مهاجرت

امروز دوباره جمعه است و من هنوز به خانه جدید نرفته ام. گمان کنم که دو هفته دیگر تحویل خانه طول بکشد. دیشب یک دختر خانمی که قرار است اطاق من را اجاره کند به خانه ما آمد و اطاق من را بازدید کرد. سعی کرده بودم قبل از آمدنش همه جا را مرتب کنم ولی خوب وقتی شما یک اطاق دارید و قرار است که اسباب کشی کنید نمی شود انتظار داشت که همه چیز مرتب و سر جای خودش باشد. وقتی آمد تمام سوراخ و سنبه های اطاق و حمام و دستشویی را بررسی کرد. مشکل اینجا بود که من تا آخر این ماه یعنی حدود بیست و شش روز دیگر اطاق را خالی خواهم کرد ولی او هر چه زودتر می خواهد یک اطاق بگیرد. آنطور که می گفت هیچ وسیله ای هم ندارد و فقط یک لپ تاپ دارد و بقیه اش فقط لباس ها و کفش هایش است. ولی آنطوری که چپ چپ به کمد دیواری خیلی بزرگ من نگاه می کرد به نظر می آمد که همان کیف و کفش و لباسش به اندازه کل وسایل من باشد. حالا قرار شد که زودتر بیاید و وسایلش را در گوشه اطاق نشیمن بگذارد و خودش هم بر روی کاناپه بخوابد و برای این یک ماه بجای اجاره فقط سهم خودش از پول آب و برق و تلفن و تلویزیون و آشغال و گاز و اینترنت را بدهد. یک مقداری خیالم برای همخانه ام راحت شد که لااقل یک نفر را پیدا کرده است. حالا می خواهد اطاق دخترش را هم اجاره دهد و برای او یک سوئییت نقلی در گاراژ درست کند. قرار است که آخر هفته دخترش را ببرم شهر بازی چون تمام نمره های درسی او عالی شده است. ای کاش دختر خودم بود!

امروز می خواهم یک مطلب کوتاه در مورد تفاوت رویای مهاجرت و انگیزه مهاجرت برای شما دوستان نازنین خودم بنویسم. بیشتر شما با نوشته های قبلی من آشنا هستید و احتمالا مطلب از رویا تا واقعیت را خوانده اید. در آن نوشته من رویاهایی را که قبل از مهاجرت داشتم شرح داده ام و گفته ام که چگونه بسیاری از آنها به واقعیت پیوسته است. چیزهای به نظر ساده ای مثل داشتن خانه و ماشین و یا داشتن یک شغل خوب و یا زندگی کردن در کنار طبیعت با وجود همه امکانات رفاهی, رویاهایی بود که من در سر می پروراندم ولی انگیزه مهاجرت من رویاهایم نبود. انگیزه اصلی من برای مهاجرت این بود که بتوانم بروم به رستوران خیابان خودم و با غذایم یک لیوان آبجو بنوشم. از زمانی که من به امریکا آمده ام خیلی کمتر از زمانی که در ایران بودم مشروبات الکلی خورده ام ولی این احساس در من وجود دارد که آزاد هستم که این کار را انجام دهم. یا اینکه خیالم راحت است که اگر با یک دختر خانمی به بیرون بروم من را مورد بازخواست و پرس و جو قرار نمی دهند و هر جوری که دوست دارم می توانم لباس بپوشم و مدل موهایم را تغییر دهم. البته موها و لباس های من خیلی عادی است ولی خیالم راحت است که کسی به این امور خصوصی من کاری ندارد. این مسائل گرچه بسیار ساده و بی اهمیت به نظر می آید ولی برای یک انسان بسیار مهم و حیاتی است. 

برای همین اگر زمانی که در ایران بودم به من می گفتند که تو باید بروی امریکا و در یک پیتزافروشی کار کنی, گرچه با رویای من متفاوت بود ولی تغییری در تصمیم مهاجرت من ایجاد نمی شد زیرا تصمیم مهاجرت من بر مبنای انگیزه هایم بود که من را به سمت فرار از وضعیت فعلی آن زمان خودم سوق می داد. یک زندانی را در نظر بگیرید که سالها در سلول خودش در آرزوی آزادی است. اولین انگیزه او از تلاش برای آزاد شدن و یا حتی فرار از زندان, آزادی  و در زندان نبودن است. بخاطر اینکه او نیز مثل همه انسان ها دوست دارد به هرکجایی که می خواهد برود و هر کاری را که دوست دارد انجام دهد ولی یک نفر همواره مواظب او است و به او می گوید تو نمی توانی از این دیوار آنطرف تر بروی و تو نمی توانی این کار را انجام بدهی. در واقع محدود کردن آزادی های یک انسان برای او دردناک و آزار دهنده است و او همواره تلاش می کند که خود را از قید و بندهایی که به دست و پایش بسته است رها کند. اگر شما در یک مجلس مهم و یک سمینار نشسته باشید و یک نفر بیاید و محکم به سر شما بکوبد شما ناراحت می شوید و آنجا را ترک می کنید. انگیزه شما از ترک آن جلسه این است که خودتان را از آن شرایط دردناک و آزار دهنده دور کنید و به جای دیگری بروید. و یا اینکه با آن فرد گلاویز می شوید و می خواهید که او را از آن محل برانید تا آرامش و آسایش خودتان را دوباره به دست بیاورید.

ولی رویاهای یک زندانی فقط فرار از زندان نیست و همیشه خودش را در یک زندگی شیرین با زن و فرزندانش در خارج از زندان تصور می کند. در رویاهای او واقعیات تلخ زندگی در بیرون از زندان هیچ جایی ندارد و مثلا او فکر نمی کند که حالا بچه هایش از او کیف مدرسه می خواهند و او پول ندارد که بپردازد. بلکه رویاهای او شیرین است و فضای خارج از زندان را یک بهشت برای خود می داند و از پروراندن آن رویاها در ذهنش لذت می برد. رویاهای شیرین یک زندانی به او کمک می کند که عدم آزادی خودش را بهتر تحمل کند و بتواند بر روان خودش مسلط باشد. یک زندانی می داند که خارج از زندان بهشت نیست و حوریان بهشتی در بیرون از آنجا منتظر او نیستند ولی آیا هیچ زندانی را دیده اید که در زمان آزادی به خاطر مشکلات خارج از زندان نخواهد از آن چهار دیواری خارج شود؟ پس آزادی برای یک انسان بالاترین اولویت برای زندگی است. آزادی برای انجام هر کاری که  او را به زور از انجام آن منع می کنند. گرچه همیشه آزادی یک انسان در تمام کارها منطقی و شدنی نیست ولی انسان به دنبال این است که تا جایی که می تواند آزادی بیشتری به دست بیاورد و خودش تصمیم بگیرد که چه کاری را انجام دهد. بنابراین طبیعت انسان و هر موجود زنده دیگر این است که به سمت آزادی حرکت کند و به نظر من یکی از مهمترین انگیزه های مهاجرت از ایران در حال حاضر به دست آوردن آزادی های فردی است. این مسئله که آیا آن آزادی های فردی خوب هستند یا بد موضوع بحث من نیست.

ولی بیایید ببینیم که پس از مهاجرت چه بلایی بر سر رویا و انگیزه مهاجرت می آید. طبیعی است که انگیزه مهاجرت به کل از بین می رود چون شما از وضعیت قبلی خود رها شده اید و دیگر بدن و روح شما دردهای قبلی را تجربه نمی کند و نمی تواند در مورد آن قضاوت درستی داشته باشد. ممکن است من که در امریکا نشسته ام بگویم که ای بابا حالا ما سالی یک بار می رویم در رستوران سر خیابان و آبجو می خوریم. اصلا این چه اهمیتی در زندگی من دارد؟  در واقع چون این محدودیت از من رفع شده است من نمی توانم بفهمم که همین عمل حتی اگر یک بار در سال باشد چقدر در زندگی یک انسان تاثیر دارد. یا ممکن است فکر کنم که حالا فوقش این است که به من می گویند روسری خودت را بکش پایین و من هم می کشم. مگر چه می شود؟ آسمان که به زمین نمی آید که! ولی من الآن نمی فهمم که همین یک جمله حتی اگر یک بار در تمام زندگی من باشد می تواند عامل و انگیزه بسیار مهمی را برای مهاجرت و فرار از آن شرایط شکل دهد. بنابراین انگیزه مهاجرت به کلی از بین می رود تا جایی که یک مهاجر با خودش فکر می کند که من اصلا برای چه مهاجرت کردم؟ یک زندانی هم ممکن است وقتی با زنش دعوا می کند به خودش بگوید که ما را باش که چقدر احمق بودیم و خدا خدا می کردیم که زودتر آزاد شویم! ولی او هرگز نمی تواند در شرایط  آزاد در مورد زمانی که زندانی بوده است قضاوت درستی داشته باشد.

تنها چیزی که برای یک مهاجر باقی می ماند رویاهایش است که در واقع عامل اصلی مهاجرت وی نبوده است. او به اشتباه وضعیت خودش را با رویاهایش مقایسه می کند و سپس در مورد مهاجرت خود قضاوت می کند. در بیشتر موارد رویاها غیر واقعی و نشدنی بوده اند و حتی اگر هم رویایی به واقعیت پیوسته باشد دیگر ارزش گذشته خودش را ندارد. زیرا رویاهای انسان همچون سایه با وی حرکت می کنند و اگر شما به نقطه رویای خود رسیده باشید, آن رویا به مکان دیگری رفته است. مثلا یک زمانی رویای من داشتن یک ماشین بوده است ولی وقتی یک ماشین خریدم رویایم تبدیل شد به داشتن یک قایق و رفتن به دریا برای ماهیگیری. ولی الآن که آن رویا هم عملی شده است رویایم چیز دیگری است. رویاهای ما همیشه باید شیرین باشد و به ما احساس خوبی را منتقل کند و هیچ دلیلی ندارد که رویای ما منطبق بر واقعیت باشد. مثلا وقتی من در رویاهایم خودم را سوار بر هلیکوپتر بر فراز مزارع سرسبز می بینم دیگر سقوط خودم را بر اثر خاموش شدن موتور هلیکوپتر تجسم نمی کنم و فقط زیبایی ها را می بینم!

نتیجه اشتباه گرفتن رویا و انگیزه در یک زندانی چنین می شود که او با عملی نشدن رویاهایش دوباره به زندان بر می گردد و دوباره به خاطر انگیزه آزادی به دنبال فرار است و دوباره وقتی فرار کرد انگیزه اش را از یاد می برد و به یاد عملی نشدن رویایش می افتد و دوباره به زندان بر می گردد و این عمل تا نهایت ادامه پیدا می کند. یک مهاجر هم دقیقا دچار این اشتباه می شود و خیلی ها بعد از مهاجرت به امریکا مشکلات ایران که انگیزه اصلی آنها بوده است را فراموش می کنند و بر می گردند و دوباره انگیزه در آنها شکل می گیرد و پشیمان می شوند و به امریکا می آیند و بعد باز هم فیلشان یاد هندوستان می کند و بر می گردند و در نهایت می گویند که یک مهاجر دیگر نه می تواند در امریکا زندگی کند و نه در ایران و همیشه در حال تصمیم گیری است که آیا بماند یا برود. خود من هم از این قاعده مستثنی نیستم و برای همین نمی دانم که در نهایت اینجا خواهم ماند و یا به ایران باز خواهم گشت!

امروز می خواهم جای شما خالی به یک رستوران هندی بروم. باید بروم و ببینم که کسی با من می آید یا نه!

۴۷ نظر:

  1. دل مارو آب كردي كاشكه من اونجا بودم باهات ميومدم و با هم شام ميخورديم و مي گفتيم و ميخنديديم

    منو سوار ماشينت ميكردي اون موقه؟

    پاسخحذف
  2. کسی میاید یعنی برندا دیگه D:

    پاسخحذف
  3. کار خوبی میکنی که دختر همخونتو میبری پارک.به نظرم بهتره حتی بعد از رفتن به خونه جدیدتم هر از گاهی به دختر همخونت یه زنگی بزنی و احوالشو بپرسی آخه تو پستای قبلی چیزایی نوشتی که واقعا دلم به حالش سوخت.

    پاسخحذف
  4. مردی از سرزمین خورشید۱۴ خرداد ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۳۹

    آرش تو نابغه ای پسر

    پاسخحذف
  5. چرند بود ولی دستت درد نکنه

    پاسخحذف
  6. آقا اينقد ماها رو در جريان زندگيت قرار دادي كه اونها واسه ما شيرينتره، باور مي كني يكي از انگيزه هاي مهم زندگي منهم واسه برگشتن دوباره به انگليس همينه كه تو گفته منهم دوره دانشجوييم بدليل صرفه جويي خيلي كم ميشد كه بخرم مگه زمانيكه تعطيل بودم و ميدونستم الان بخورم ميتونم بگيرم تخت بخوابم

    ولي خوب قضيه رو باز كردي واسه من حجاب هم بسيار انگيزه خوبيهه مث همون مشروب

    پاسخحذف
  7. من فکر کنم این موضوع بر میگرده به اینکه ما هیچ وقت قدر چیزایی رو که داریم، نمی دونیم وگرنه مثل یویو بین ایران و اونور آب نمی شدیم

    پاسخحذف
  8. http://www.youtube.com/watch?v=izN3-j7iBE4

    پاسخحذف
  9. عالی بود واقعا لذت بردم.

    پاسخحذف
  10. مرسی آرش،جامعه شناسانه نگاه می کنی به همه چیز!

    پاسخحذف
  11. عالی بود!چرا دنیا اینجوریه؟؟؟

    پاسخحذف
  12. مثل همیشه، عالی بود پسر...

    پاسخحذف
  13. یعنی مثل یک بز دارم حسرت زندگیتو میخورم. حاضرم هر کاری بکنم که بتونم بیام امریکا، ولی واقعا نمیدونم چیکار کنم. فقط میتونم بگم خوش به حالت

    پاسخحذف
  14. سلام آرش خان.خیلی آقایی. الحق که بچه نظام آبادی.
    والا خوش به حال اونایی که بخاطر خوردن آب.ج.و و یا دختر بازی مهاجرت می کنن میان خارج. آخه این هم شد دلیل. من شش ساله برا خودم خونه مجردی دارم شاید شش ماه اول خودم رو با مواد ال.کلی خفه می کردم ولی باور کن دیگه الان دو ماهی یکبار هم یادش نمی کنم چون به قول تو اون محدودیته وجود نداره هروقت اراده کنم چند مدل مشر.وب داخل یخچال موجود هست. از لحاظ دوست دختر هم مشکلی خدا رو شکر ندارم همیشه دوست دخترم خونه من است. یعنی یا من از شرکت می روم آپارتمان اون یا وقتی کار اون تمام می شود اون از محل کارش میاید آپارتمان من. خدا رو شکر دختر هم نیستم که کسی بهم بگوید که خانم مقنعه ات را بکش جلو. پس با این موارد مشکلی ندارم. اینجا شش سال سابقه کار مهندسی دارم که درآمدم برای یک آدم مجرد خیلی بیشتر از مخارجم است.الان چند وقت است که ویزای کانادای من اومده ولی باور کن که زندگیم شده کابوس . اصلا نمی دونم واسه چی می خوام برم. اونجا می خوام برم چیکار کنم.

    پاسخحذف
  15. دلم واسه 2 چیز می سوزه.یکی خودت که گفتی کاش دختر هم خونه دختر خودم بود یکی دیگه بعضی خواننده های وب لاگت.حسرت چه چیزای کوچیکی رو می خورن..جز یک سری مزایای عمومی زندگی تو آمریکا آخه چه چیز زندگی آرش حسرت خوردن داره؟چقدر دنیاهاتون کوچیکه دوستان..

    پاسخحذف
  16. شوشو گفت:
    عااالی بود.هیچ وقت به تفاوت رویا و انگیزه فکر نکرده بودم.احساسش می کردم ولی نمی تونستم شرح بدم.
    من در مورد خروج از ایران فقط انگیزه دارم(البته در مواردی غیر از مهاجرت رویا زیاد دارم)یعنی هیچ رویایی در مورد مهاجرت ندارم.کاملا واقع گرایانه به این موضوع نگاه می کنم و شاید هم بد بینانه و فکر می کنم به نفعم باشه که فقط انگیزه دارم نه رویا.
    در ضمن حرف دل ما رو زدی.ما فقط آزادی نیاز داریم گرچه شاید واقعا اگه آزاد باشیم کار خاضی نکنیم. گرفتن آزادی بدترین تحقیره برای بشر.ولی بیشتر مردم اینو نمی فهمن.پدر گرامی من هر وقت می گم من ایران بمون نیستم میگه حتما اونجا چیزای خوب خوب هست که تو ایران نمیشه.(منظورمو می فهمید حتما)
    تحقیر از عدم آزادی یک طرف و تحقیر از این جور حرفا و کج فهمی ها طرف دیگه.البته من چون می دونم بعضیا یه سری مسائلو اصلا درک نمی کنن ازشون ناراحت نمی شم.

    پاسخحذف
  17. مهاجر یعنی سرگشته در ضمن ازادی که در خوردن ابجو نیست چقدر ساده به موضوع نگاه کردی

    پاسخحذف
  18. فوق العاده ممنون که تفاوت رویا و انگیزه رو مطرح کردید... تحقیر شدن در نتیجه اینکه یک آدمی که از هیچ نظر برتو برتری نداره تعیین کنه که تو چطور لباس بپوشی وحشتناکه، اصلا موضوع ساده ای نیست. من زنم وما زنها قسمت زیادی از ذهن و وقت و پولمون صرف این میشه که زیباتر باشیم و این برای جلب توجه مردان نیست، برای اینه که زیبابودن جزئی از وجود ماست. من وقتی خارج از ایران هستم و هیچ کس به من نگاه هم نمی کنه، انگارکه نامرئی هستم از زیبا بودنم لذت بیشتری هم می برم. ولی اینجا اخیرا وقتی می خوام لباس بپوشم و برم بیرون با کلی شوق و ذوق، یه مرتبه انگار آب سردی روم می ریزن. اینجا وقتی به نظرشون خوشگل برسی به هر حال بهت یه گیری می دن و مساله اصلا حجاب نیست، مساله عقده ها درونی اینها و البته اعمال قدرت کثیفشونه.

    پاسخحذف
  19. سلام
    با اینکه خسته و افسرده ام از مسائل و مشکلاتی که در زندگی با اون روبرو هستم و اصلا حال نوشتن ندارم و فقط خواننده مطالب زیبای شما هستم اماخواستم تشکر کنم و بگویم :بسیار جالب و صحیح بود این برداشت شما از موضوع مهاجرت و هدف افراد از آن...کاشکی زحمت می کشیدید راه حلی هم برای این سردرگمی بیان می کردید برای افراد تنبلی مثل ما که تنها زحمت خواندن مطالبت را بر دوش می گیرند

    پاسخحذف
  20. رو بعضی پستهات اصلا نمیتونم کامنت بذارم ... فقط می خونمشون...آخه خیلی کامل می نویسی...فقط یه خاطره کوچولو:هفته پیش گشت مقدس ارشاد بنده و نامزدم رو تو میرداماد گرفتن...جات خالی کلی خندیدیم...اولش گفتیم دوستیم...به شماها چه ؟؟؟ طرف عصبانی شد ... گفت بگو بابات بیاد ... بابام با شناسنامه اومد طرف (...) پیچ شده بود...می گفت این الکیه ... سند ازدواج بیارین...یعنی دیگه هیچی نداشت بگه قدقد می کرد!

    پاسخحذف
  21. زیرا رویاهای انسان همچون سایه با وی حرکت می کنند و اگر شما به نقطه رویای خود رسیده باشید, آن رویا به مکان دیگری رفته است.

    تعبیر جالب و نویی بود

    مرسی

    محمد 31 ساله از تهران

    پاسخحذف
  22. بر اساس تجربه ای که دارم معتقدم اگر مهاجری نتوانست در همین چند سال اول برای خودش شغل مناسبی مهیا کند و یا خانه ای تهیه کرده باشد همان بهتر که به وطن خودش برگردد و بی خیال انگیزه هایی شود که روزی محرکش بودند برای مهاجرت.اما شما که شکر خدا هم کار مناسب دارید و هم به زودی وارد خانه شخصی خودتان می شوید بهتر است خیال برگشتن را از ذهن خودتان دور کنید و به دنبال تحقق بخشیدن آرزوهایتان در آنجا باشید. حتی یک ثانیه هم به برگشت فکر نکنید. به نظر بیشتر دلتنگی تان هم از تنهائی است که به عقیده من نداشتن یار بهتر از داشتن یار بد و نیمه راه و خائن و ... است. البته اینطور که از نوشته هایتان متوجه شدم به زودی مادرتان نیز به شما ملحق خواهند شد که در اینصورت مشکل دلتنگی هم تا حدودی مرتفع میشود. امید که همیشه سلامت و شاد باشید.

    پاسخحذف
  23. با تشکر از شما.
    راستش من مسائلی که در بالا بدان ها شااره کردید رو به یکی از دوستانم گفتم و اون گفت که اینا که چیزای عادی هستش ، بعد هم که تو دیوانه ای .
    زندگی یعنی همین دیگه!
    می خوام بپرسم که زندگی یعنی وقتی میری بیرون با همه مثل سگ رفتار کنی و وقتی قیافه جماعت رو می بینی احساس میکنی که ملت طاعون گرفتن.
    یه جا خوندم که بیش از 93% از مردم ایران ناراحتی های روانی دارند. (یعنی بلانسبت روانی تشریف دارند)
    فقط 7% انسانهایی با اعصاب راحت هستند که اونم روحانیون محترم می باشند.
    موفق و موید باشید.

    پاسخحذف
  24. آرش جان خیلی عالی نوشتی مرسی جواب یکی از سوالاتمو بهم دادی چون میخواستم بدونم فرق انگیزه و رویا چیه
    ولی آرش مطلبتو بازم ادامه بده بالاخره چکار باید بکنیم؟ اینکه یک زندگی خوب در اونور آب داشته باشیم
    مخصوصاً سر هدفگذاری خیلی این مساله مهمه من میام اول انگیزه هامو مشخص میکنم بعد برنامه ای برای رفع اونا میریزم بعد که اونا حل شد بعد میرم دنبال رویاهام خب اگه نرسم بقول خودت دوباره برمیگردم اول خط و این منو بیشتر وادار میکنه که به جلو حرکت کنم و تلاشمو بیشتر کنم. تازه زندگی اینجوری هم تنوع بیشتری پیدا میکنه :)

    پاسخحذف
  25. آرش جان قشنگ نوشتی، تفاوت رویا و انگیزه رو دوستان هم گفتن که جالب گفته بودی، قابل تامل بود.

    اما یادمه پادگان که بودیم خیلی ها به خاطر اینکه تو شهر شاید شلوغ باشه و مشکلات باشه و اینا دوماهآموزشی رو تو پادگان می موندن، مگه جمعه ها رو بیرون برن، اما تصورش هم واسه من وحشتناک بود، آرامش داشت پادگان موندن عصر ها، کلی هم به کاراهات می رسی، اما دو هفته یه بار فقط می شد یه روز رو موندو نرفت تو شهر، تو آدم ها، یه کمی که می موندی دیگه آدم دیدن یادت می رفت،
    تصورش هم سخت بودکه بعد چند روز از پادگان می ری تو شهر و آدم میبینی،
    حالا که مطلبت رو می خونم می بینم راست می گی ، زندانی به مشکلات بیرون زندان فکر نمی کنه،دنبال آرزو ها و رویاها شه، حالا ماهم تو ایران...؟؟
    ----
    یه مطلب دیگه هم این که: شاید دنیال حداقل ها برای زندگی به عنوان یه انسان هستیم، خونه و ماشین و شغل و آزادی و امنیت و ... حالا اگه بهش رسیدیم که فکر می کنم بهتره که دیگه ازش لذت ببریم و به کارامون برسیم،زندگی کنیم و لذت ببریم، نه به این فکر کنیم که کاش برگردم و ...

    پاسخحذف
  26. بگذاريد و بگذريد
    ببينيد و دل مبازيد
    كه دير يا زود بايد گذاشت و گذشت

    پاسخحذف
  27. به لره مي‌گن چرا اسم بچتو گذاشتي اژدر؟ ميگه شما به جانوري كه از سه تا كانودم رد بشه چي ميگين؟
    تركه با زنش حال مي‌كرده، زنش ميگه حرف بد بزن تا تحريك بشم . تركه ميگه : ريدم تو دهن بابات

    پاسخحذف
  28. سلام کاش زودتر میومدی به بلاگم تا من زودتر آشنا شم با اینجا شروع کردم دارم تمام پست ها رو میخونم!!!
    راستی با اجازتون لینکتون کردم

    پاسخحذف
  29. درود. راجع به انگيزه و رويا خيلي بجا گفتي. كلا خيلي استفاده كردم.يادم باشه وقتي اومدم كانادا حتما يه سر بيام پيشت يه چايي با هم بخوريم! سر بزن به ما.

    پاسخحذف
  30. سلام
    ممنون از مطالبت خوبت. من با آقایی ازدواج کردم که ساکن دنور هستن و من تا 2 ماه آینده عزم اونجا هستم. از الان دلهره وارد شدن به یه جای جدید و فرهنگ جدید رو دارم. امیدوارم بتونم با شرایط زندگی کنار بیام. البته خوندن مطالب شما خیلی به من کمک کرد که با فرهنگ مهاجرت بیشتر اشنا بشم. من یه خواهش داشتم میخواستم بدونم که چطور میتونم با کلرادو و دنور بیشتر اشنا بشم... بازم از مطالب خوبت ممنون

    پاسخحذف
  31. سلام!
    من ترانه یکی از شاگردهای شما هستم. می دانم که من را یادتان نمیاید ولی برای راهنمایی می گویم که به من می گفتید مو وزوزی مایو قرمزی! الآن من هم دخترم را به این نام صدا می کنم. من عاشق شما و کارهایتان بودم ولی شما همیشه آنقدر سرتان شلوغ بود و اطرافتان پر بود که نزدیک شدن به شما بسیار دشوار بود. وقتی پست های اینجا را می خواندم و رسیدم به ماجراهای جن گیری تازه شما را شناخنم!
    از اینکه می بینم شرایط خوبی دارید بسیار خوشحال هستم. اینجا وضعیت به مراتب دشوارتر از قبل شده است و امیدوارم که هیچ زمانی تصمیم نگیرید که برگردید. خیلی از کسانی که شما را می شناسند عاشق این هستند که وبلاگ شما را بخوانند ولی چون شما بصورت ناشناس می نویسید آدرس اینجا را به کسی نمی دهم. من دیگر کار روزنامه انجام نمی دهم و فقط گهگاهی با بچه های تئاتر و سینما همکاری می کنم. آدرس خودم را برای فیس بوک ناتاشا میفرستم و خوشحال می شوم که با شما صحبت کنم.
    دوستدار شما ترانه مو وزوزی مایو قرمزی!

    پاسخحذف
  32. انگیزه من و درواقع هدف من زندگی بهتر برای خودم و مخصوصا آینده ای بهتر برای فرزندم هست .
    در این جا فکرنمی کنم آینده خوبی در انتظار
    او باشد.

    پاسخحذف
  33. سلام
    خوشحالم به وبلاگم سر زدی. امیدوارم مشتری همیشگی بشی[یم].
    مهاجرت همیشه رویای دختر و پسرای جهان سومی(از بعد فروپاشی شوروی نمی‌دونم راستش جهان چندمی هستیم) بیچاره‌اس. البته خودشون بیچاره نیستنا، بیچاره‌شدن، اینقد که دلشون می‌خواد سر بذارن به بیابون تا می‌رسن آمریکا و کانادا...

    پاسخحذف
  34. سلام

    ممنون از اینکه به وبلاگ من سر زدید

    پاسخحذف
  35. نظرات من حذف مي‌شه آقاي مدرن

    پاسخحذف
  36. این نوع تحلیل در جای خودش جالب بود.

    حالا نمی شود دوستی ما طعم چای سبز ندهد؟ ;)

    پاسخحذف
  37. ماشالا چقدر سر فرصت و پر و پيمون مطلب مينويسي...براي اين روزهاي شلوغ من اصلا مناسب نيست...چند خطي از ابنداي چند پست ر خواندم...بعد حتما بيشتر ميخوانم...

    پاسخحذف
  38. ۲۲خرداد ۲۲خرداد روز از خود گذشتن روز آزادی ما روز نجات میهن.....میدان انقلاب تا میدان آزادی

    پاسخحذف
  39. ۲۲خرداد ۲۲خرداد روز از خود گذشتن.. روز آزادی ما.. روز نجات میهن.....میدان انقلاب تا میدان آزادی

    پاسخحذف
  40. می بینم که به شدت آمار کامنتینگتون رفته بالا!
    تبریک می گم(اوایل که اینجا رو می خوندم نهایتن 10 تا آمار داشتید،حالا...)
    راجع به مطلبتون باید بگم دقیقن حق با شماست. مثلن اینجا وقتی یه دختر بی نهایت بهش واسه خاطر دختر بودنش اهانت می شه، فقط می خواد بره! هرجوری شده و هرجا که شده! رفتن انگیزه ایه بسیار قوی، دیگه حتی به رویا پردازی هم قد نمی ده!
    باید بگم اول مهاجرت می کنیم بعد می ریم سراغ رویاهامون!!!

    پاسخحذف
  41. مطلب خيلي جالبي بود . تا حد زياديم با ساناز بخصوص قسمت آخر حرفاش موافقم . ولي كسايي رو هم ديدم كه بعد از برگشتن از آمريكا و با يه مقايسه حاضرن همين جا بمونن . شايد بخاطر اينكه انسان هر جا بره تا خودش عوض نشه ، دنياش عوض نمي شه

    پاسخحذف
  42. One of the most critical social issue we are experiencing in this day and age in IRAN is immigration which is popular with young generation. in my point of view the root cause of this problem is lack of freedom which encourages them to immigrate to developed countries in the hope of getting ahead in their job and benefiting from modern facilities there. but for some this dream comes true and for others it doesent. and as a direct result of that the latter group should return to their home country where they have to start from squre one. so whatever push you to immigrate, it doesent make sense to BURN ALL BRIDGES BEHIND

    پاسخحذف
  43. واقعا از تعبیرت از رویا لذت بردم؛ اینکه مثل سایه هستند و در حرکت

    من هم در ایران شرایط نسبتا مناسبی دارم؛ از لحاظ مدرک و رشته تحصیلی وضعیتم جوریه که آینده احتمالا روشنی از نظر مالی دارم. ولی همیشه می ترسم سنم بره بالاتر و حسرت تجربه نکردن و ندیدن یک سری چیزا رو بخورم...
    البته چیزایی که شاید برای هیچکس ارزش نداشته باشه؛ چیزایی مثل اینکه صبح که کسی رو تو خیابون می بینی بهت لبخند بزنه و احوال پرسی، دروغ و زیر آب زنی نبینی، اعصاب راحت و جامعه در حرکت رو به جلو؛ خیلی موارد هست که میتونم به همون مسئله آزادی که اشاره کردی اضافه کنم. اینا انگیزه شده...

    پاسخحذف
  44. سلام
    شما بسیار متین این مسائل را شرح میدهید
    از نظر من باید مفهوم پارادایم را در این مقوله شرح داد
    به عنوان مثال وقتی فرضیات مسئله عوض میشوند راه حل آن نیز متفاوت خواهد بود
    در مهاجرت شما در جامعه مقصد ‍با پیش فرضهای دیگری مواجه هستید که با پیش فرضهای در جامعه خودتان موضوعیت ندارد
    به همین خاطر مهاجر دچار سردر گمی میشودو بحران شخصیت برایش بوجود میاید
    مثل فرقی که بین ه دوچشم و اچ انگلیسی وجود دارد

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.