۱۳۹۲ تیر ۱۷, دوشنبه

مژده مژده که دوباره آمدم!


پس از یک استراحت کوتاه می رویم که دوباره نوشته هایی را در این وبلاگ به دور هم داشته باشیم. گمان کنم اگر نویسنده های قدیمی هم چاره داشتند کتاب هایشان را از دست مردم جمع می کردند و پس از اضافه کردن صفحاتی دوباره آن را پخش می کردند ولی چنین چیزی در دنیای کتابت کاغذی آن روزگار شدنی نبود در حالی که در دنیای وبلاگ امروز همچون صحنه های ویژه و تخیلی سینمای هالیوودی هر کاری شدنی است. راستش هر بار که به اینجا می آیم و می بینم که یک وبلاگ گل گرفته شده روزی چند صد نفر بازدید کننده دارد از خودم شرمنده می شوم و به خودم می گویم که خدا را خوش نمی آید که دل این همه آدم که برای خواندن چرندیات من به اینجا می آیند را بشکنم. از آنجایی که اعتیاد به نوشتن به این سادگی قابل معالجه نیست یک وبلاگ دیگر راه انداختم که به نظر خودم خیلی چرند بود چون حتی خودم هم از خواندن آن مزخرفاتی که می نوشتم لذت نمی بردنم چه برسد به آدم های دیگری که به آنجا می آمدند. تازه به این نتیجه رسیدم که آدم وقتی یک نوشته ای را می خواهد بنویسد باید یک جورهایی از درونش سرچشمه بگیرد که به دل خواننده بچسبد اگرنه آن نوشته و یا وبلاگ مثل تاپاله ای می شود که آدم بخواهد با تزئینات مختلف آن را زیبا و دلنشین کند و با اسپری ضد بو و عطر و ادکلن به آن رایحه خوش ببخشد. آدمیزاد مخصوصا اگر چیزی می نویسد نباید هرگز شعور مخاطبان خودش را دست کم بگیرد اگرنه حاصل آن مثل بیشتر فیلمهای ایرانی می شود که عملا بر روی شعور بینندگان خود قضای حاجت می کنند. اگر یک فیلمی به شعور بیننده احترام بگذارد نتیجه اش همچون کار اصغر فرهادی می شود که در حین سادگی و بی آلایشی بر دل بیننده می نشیند.

روزگار من از زمان آخرین نوشته ام تغییر چندانی نکرده است و این خودش می تواند یک خبر باشد. خوب و یا بد بودن این خبر هم از دیدگاه هر کسی متفاوت است. اصولا در جایی مثل ایران که در هر روز صدها حادثه برای آدم اتفاق می افتد بی خبری می تواند خودش خبر خوشی باشد چون در بهترین حالت تعداد خبرهای خوب و خبرهای بد با هم برابر است. در حالی که در کشوری مثل امریکا بی خبری نشان دهنده ملالت و روزمرگی در زندگی است چون اصولا خبر خاصی در زندگی وجود ندارد و همه خبرها شبیه همان خبرهای روز قبل است. خبرهای مهم زندگی در امریکا ممکن است فقط چند بار در سال رخ دهد که مهم ترین آن هم در مورد پیدا کردن کار و یا اخراج شدن از محل کار است و اگر این اتفاق ها رخ ندهد به این معنی است که هیچ اتفاق مهم و قابل ذکری هم در زندگی رخ نداده است. خوشبختانه از زمانی که من با اقدامات مقتضی ازدواج کرده ام زندگی برایم شیرین تر شده است اول به این خاطر که دیگر تنها نیستم و احساس داشتن یک خانواده را دارم و دوم به این خاطر که به چالش های مالی برخورد کرده ام که این خودش می تواند بر طرف کننده ملالت و یکنواختی زندگی باشد. البته اقدامات مقتضی بسیار اقتصادی است و چالش مالی به این معنی نیست که او زیادی خرج می کند بلکه این چالش های اقتصادی به خاطر تفاوت نگرش به زندگی است که بر روی من هم تاثیر مستقیم گذاشته است. مثلا من تا قبل از ازدواج نمی دانستم که کابینت و لوازم آشپزخانه من بسیار قدیمی و مندرس است و یا نمی دانستم که کف پوش خانه مثل جگر زلیخا ورقلمبیده شده است و نیاز به تعویض دارد. اصولا من قبل از ازدواج به آشپزخانه زیاد کاری نداشتم و به کف پوش هم توجهی نمی کردم در حالی که الآن هر دوی این ها بر روی مخ من است و باید آنها را درست کنم.  همین مسئله بی اهمیت هم برای خودش یک انگیزه زندگی است چون ما باید پول جمع کنیم و یا منابع مالی جدیدی پیدا کنیم تا بتوانیم این تعمیرات را انجام دهیم. اگر ایران بود خیلی راحت می شد با یک فقره اختلاس و یا قبول رشوه منبع مالی را تهیه کرد. حتی می توانستم با یک بخر و بفروش به وجه مورد نظر دست پیدا کنم در حالی که در امریکا منابع مالی هم مثل زندگی یکنواخت و ثابت است و باید برای همان برنامه ریزی کرد.

دیروز خودکار و کاغذ و متر برداشتم و به جان خانه افتادم تا بتوانم نقشه آن را تهیه کنم. خوشبختانه در زمینه نقشه کشی بد نیستم و توانستم ابعاد و زوایای پنهان و آشکار طبقه اول خانه و آشپزخانه را با دقت چند سانتی متر به تصویر بکشم. وقتی که سر متر را در یک نقطه می گذاشتم و به نقطه دیگری می رفتم تا اعداد را بنویسم ببو به سراغ سر متر می آمد و با آن بازی می کرد. هی می گفتم ببو نکن ولی گوشش بدهکار نبود و حتما می بایست بلند شوم و بگویم ای بر پدر و مادرت لعنت تا فرار کند ولی چون فکر می کرد دارم بازی می کنم دوباره می آمد و سر متر را شوت می کرد. چند هفته پیش هم نقشه خانه را کشیده بودم که البته آن را گم کردم و احتمالا در زیر انبوه کاغذهایی که به طور روزانه و به صورت نامه دریافت می کنم دفن شده است. در ایران که بودم شاید تعداد کاغذها و اسناد مهمی که می بایست نگه دارم به تعداد انگشتهای یک دست نمی رسید ولی در امریکا اگر آدم کاغذهایش را سر و سامان ندهد به مرور خودش هم در زیر آنها غرق می شود. حالا فقط کافی است که شما بخواهید به دنبال یک برگه بگردید و آن زمان است که عمق فاجعه خودش را نشان می دهد. روزهای اول که به امریکا آمده بودم حتی از دریافت یک نامه تبلیغاتی به اسم خودم خیلی ذوق می کردم و آن را نگه می داشتم و چند بار هم از روی آن می خواندم. مثلا یک نامه از بانک می گرفتم که در آن نوشته شده بود شما برای گرفتن یک اعتبار ده هزار دلاری صلاحیت دارید و من هم تمام فرم های آن را پر می کردم و می فرستادم و پس از یک هفته جواب می گرفتم که شما برای گرفتن اعتبار واجد صلاحیت لازم نیستید. دوباره فردای آن روز یک نامه دیگر دریافت می کردم و دوباره آن را پر می کردم و می فرستادم و دوباره همان جواب را می گرفتم. بعد تعداد این نامه ها به مرور بیشتر و بیشتر می شد چون ظاهرا مشخصات و آدرس من در میان تمام موسسات مالی رد و بدل می شد و آنها هم به طور اتوماتیک برای من نامه می فرستادند. طوری شده بود که هر روز بیست تا نامه از بانک های مختلف دریافت می کردم و اگر می خواستم به همه آنها پاسخ بدهم هشت ساعت در روز وقت من را می گرفت. کم کم اعتبار من فقط برای سیصد دلار ساخته شد و در مدت کمی یک چیزی در حدود ده تا کردیت کارت گرفتم که البته هر کدام از آنها بیشتر از پانصد دلار اعتبار نداشت و در ضمن برایم هم خیلی سخت بود که حواسم به حساب و کتاب همه آنها باشد. بعدها که فهمیدم کارت اعتباری زیاد چیزی جز دردسر نیست همه آنها را بستم و فقط یکی از آنها را نگه داشتم که الآن هم از همان یکی استفاده می کنم.

در فرستادن رزومه هم به همین اندازه سماجت داشتم و تا قبل از این که در امریکا کار پیدا کنم رزومه ام را تقریبا به تمام شرکت های موجود در امریکا فرستادم. اصلا برایم مهم نبود که آیا آن کار به درد من می خورد یا نه و یا این که آیا اصلا آنها به کارمندی مثل من  احتیاج دارند. شاید در روز حدود سیصد رزومه به اطراف می پراکندم و حتی برای بعضی از شغل ها چندین بار رزومه ام را می فرستادم که هر روزی که ایمیلشان را باز می کنند یک نسخه از رزومه من به چشمشان بخورد. احتمالا خیلی از آنها هم من را به لیست اسپم خودشان اضافه کرده بودند که دیگر رزومه ای از من دریافت نکنند. هر روز هم دایره شغل هایی که برای آن اقدام می کردم را گسترش می دادم و مثلا در یک شرکت هم برای تکنسینی اقدام می کردم و هم برای مدیر عاملی و پیش خودم می گفتم که این دیگر بستگی به کرم و تشخیص خودشان دارد که ببینند کدام شغل بیشتر برای من مناسب است!  حالا اگر اخراج شوم دوباره باید موتور جستجوی خودم را به کار بیندازم و رزومه ارسال کنم. البته فعلا جای نگرانی نیست و از این بابت ملالی به خود راه ندهید.

گمان کنم که نوشتن یک جورهایی برای من بهتر از ننوشتن باشد چون ظاهرا وقتی که می نویسم حالم بهتر از زمانی است که نمی نویسم.


۱۳ نظر:

  1. دوست داریم آرش جان

    پاسخحذف
  2. به به آرش جان خیلی خوش اومدی خوشحالم که اولین نفری هستم که پستت رو خوندم و بهت خوش آمد می گم وقتی لینک پستت رو توی اکانت فیدلی ام توی لیست آپ شده ها دیدم خوشحال شدم و حدس زدم دلت برای نوشتن تنگ شده، آره نوشتن بهتر از ننوشته آدم یه جورایی معتادش می شه.
    ایشالا زندگی مشترکتون به همین شیرینی بگذره و دغدغه هاتون همین چیزهای به ظاهر ساده اما شیرین باشه.

    پاسخحذف
  3. آرش جان خیلی خوب شد که دوباره نوشتن رو شروع کردی. کلی دلمون برای نوشته هات تنگ شده بود.

    پاسخحذف
  4. سلام.برادر آرش خدا بچه هاتو زیاد کنه.دلمون شاد شد برگشتی

    پاسخحذف
  5. سلام آرش جون.یادته بهت گفتم زیاد از این حرفا زدی دوباره برمیگردی!
    دیدی به حرفم رسیدی.
    خلاصه که خیلی خوش حالم برگشتی.پستتو که دیدم اصلاً باورم نمیشد.
    تو اصلاً چرت و پرت بنویس ولی فقط بنویس.

    پاسخحذف
  6. سلام خیلی خوشحال شدم
    امیدوارم بتونم از تجربه ها ی شما به عنوان یک فرد با سابقه توی این زمینه برای رسیدن به اهدافم استفاده کنم
    با تشکر
    شایان

    پاسخحذف
  7. مرسی برای پستت، خوشحال شدم.اصن یه وضیه اینجا، می خوام منم از ایران برات تعریف کنم چون می دونم نیستی و نمی بینی . آرش ، اینجا خیلی خیلی گرمه ، امروز دما سنج ماشینم 43 درجه رو نشون میداد. پنج دقیقه تا بانک پیاده راه رفتم داشتم می مردم. خلاصه اینجا هواش مثله جهنم می مونه. تازه امروز فهمیدم بانک پارسیان فقط 6 درصد سود به حساب های سپرده کوتاه مدت می ده!! خیلی سودش کمه! زندگی تنهایی خیلی بده، صبح بیدار میشی میری کار می کنی میای خونه استراحت می کنی و فیلم و لا لا و فردا دوباره از اول.
    ش.د

    پاسخحذف
  8. خيلى خوشحال هستم كه باز مى خواى ادامه بدى ، ولى فكر كنم تا به الان خيلى از بازديد كنندكان هميشكى تو از دست دادى , به هر حال كار خوبى كردى ،اصن وبلاك تو يه صفايى داره خيلى به آدم حال مى ده
    masoud mgh

    پاسخحذف
  9. سلام آرش
    ممنون که برگشتی. از این بابت خوشحالم

    پاسخحذف
  10. بعد مدتها همینطوری گفتم یه چک کنم وبلاگش رو ببینم برگشته!
    خیلی خوشحال شدم انصافا!
    مرسی که برگشتی

    پاسخحذف
  11. آرش نامرد. یعنی میخواستی شروع کنی به نوشتن نباید یه جوری بهمون اعلام میکردی ؟ !!
    خیلی بی معرفتی. ما باشیم این همه نظر نگذاریم برات !!
    امشب گفتم یه سر به ارش بزنم. دیدم نوشته جدید اومده. شاخ هام داشت در می اومد.
    -----
    ولی اینقدر خوشحال شدم که حد نداشت. سریع زدم عقب که از اولین نوشته ات از دور جدید شروع کنم به خوندن
    خیلی خوشحالم دوباره مینویسی.
    دست اقدامات مقتضی هم درد نکنه.
    اسم ببو رو به کلی فراموش کرده بودم. ممنون که یاداوری کردی :D


    پاسخحذف
  12. یو سانافابچ :)))
    خیلی اتفاقی امروز سر زدم به وبلاگت دیدم عوووو چقد پست جدید!
    خوشحالم برگشتی :*)

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.