۱۳۹۱ اردیبهشت ۱, جمعه

ماجرای سیتیزن شدن

مشکلی بود که به خیر گذشت و پول هم به حسابم بازگشت. من دقیقا نمی دانم چطور متوجه شدند که  کارت استفاده شده قلابی بوده است ولی آن چیزی که می دانم این است که اصل کارت پیش من است و آن بابا هم از طریق اینترنت خرید نکرده است بلکه با یک کارت دیگری که احتمالا ساخته است به رستوران و جاهای دیگر رفته است و کارت خودش را در دستگاه کارت خوان کشیده است. احتمالا چند لایه امنیتی در خواندن کارت وجود دارد و بعدا فهمیده اند که کارت قلابی بوده است ولی من دیگر از چگونگی آن خبر ندارم. پارسال هم یک بار تمام کردیت کارت هایی را که در شرکت سونی  ذخیره شده بود دزدیدند و برای همین حساب من را هم که به خاطر خرید بازی در آنجا ذخیره شده بود بستند و یک حساب جدید باز کردند. چیزی که خیلی مهم است این است که حتی اگر کردیت شما را بدزدند و پول از آن برداشت کنند اگر موقع پرداخت آن برسد باید حتما پرداخت کنید اگرنه از امتیاز کردیت شما کم می شود و شرکت های کردیت هم به این چیزها اصلا کاری ندارند. این بلایی بود که بر سر یکی از دوستانم آمد و او به هوای این که بدهی کردیت او دزدی است آن را پرداخت نکرد و با این که پول دزدی شده را بعدا به او برگرداندند ولی امتیاز کردیتش که حاصل چندین سال خوش حسابی بود به کل خراب شد و دیگر نتوانست آن را بسازد. این ماجرا برای من زنگ خطری بود که کردیت کارت هایی را که قبلا گرفته ام و استفاده نمی کنم را ببندم چون من هرگز به آنها سر نمی زنم و بنابراین انتظار هم ندارم که بدهی داشته باشد و اگر کسی اطلاعات آن را بدزدد اصلا متوجه آن نخواهم شد. وقتی به امریکا آمدم آنقدر عقده کردیت کارت داشتم که از هر شرکت ننه قمری یک کردیت کارت گرفتم و یک زمانی حدود ده تا کردیت کارت داشتم که خوشبختانه خیلی از آنها را بستم و فقط حدود چهار تا از آنها مانده است.

یارو آنقدر بداخلاق بود که به یاد دوران سربازی افتادم. وقتی دنبالش رفتم و وارد اطاق شدم گفت قبل از این که بنشینی دست راستت را ببر بالا و قسم بخور جز حقیقت چیزی نمی گویی. من هم که خوردن قسم و آدامس برایم تفاوتی ندارد آن را خوردم. دقیقا مثل خمره بود و به نظر می آمد که گردنش از سرش کلفت تر باشد. نه لبخندی زد و نه با من دست داد. تقریبا داشتم از ترس در شلوارم می شاشیدم. هر چقدر که جلوتر می رفت بیشتر کنترل و اعتماد به نفس خودم را از دست می دادم و او هم پیوسته به من می گفت ریلکس باش. ولی این حرف او نه تنها من را ریلکس نمی کرد بلکه لحن او طوری بود که بدتر من را دستپاچه می کرد. ماجرا از آنجا شروع شد که وقتی قسم خوردم, مدارکم را گرفت و دستش را دراز کرد و گفت پاسپورت. گفتم پاسپورت؟ نگاهی به من کرد و گفت بله پاسپورت! انگار که یک سطل آب یخ بر روی سرم ریخته باشند چون من اصلا فکر نمی کردم که در مصاحبه پاسپورت من را هم بخواهند و گمان می کردم فقط گرین کارت و کارت شناسایی کافی است. به خودم گفتم خاک بر سرم کنند که یک چیز به این مهمی را با خودم نیاورده ام. آن وقت تازه خیر سرم ادعا می کنم که خیلی آدم دقیقی هستم. سپس آن آدم لندهور نخراشیده نامه ای را که از خود من گرفته بود در جلوی دماغ من گرفت و گفت نگاه کن اینجا نوشته است که پاسپورت و یا هر مدرکی که با آن وارد امریکا شده اید را با خود بیاورید. من که تقریبا داشتم از حال می رفتم گفتم که من واقعا متاسفم چون فکر می کردم که گرین کارت کافی است. حالا دیگر نمی دانم که این لحن تاسف و یا قیافه من چقدر غم انگیز و محزون بود که آن بشکه عن هم دلش به حال من سوخت و گفت لازم نیست متاسف باشی ایرادی ندارد فقط دفعه بعد هر نامه ای را که می گیری به دقت بخوان. از آنجا شد که حتی اگر از من نامم را می پرسیدند نمی توانستم درست جواب بدهم. در مجموع ساختار ذهنی و عقلی من گریپاچ کرد. سپس شروع کرد به پرسیدن سوال های تاریخ امریکا. تقریبا همه آن را حفظ بودم فقط یک جا پرسید که اگر رئیس جمهور امریکا و نخست وزیر او در جا سقط شوند چه کسی مسئولیت آنها را انجام می دهد و من به جای این که بگویم سخنگوی خانه نمایندگان گفتم سخنگوی کاخ سفید! او سوال خودش را تکرار کرد و من مثل بز نگاهش می کردم. در دلم می گفتم بابا بی خیال شو و یک نمره اشتباه برایم بزن ولی او هی می گفت ریلکس باش و گیر داده بود تا من جواب درست را بگویم. آخرش که دید من همچنان مثل بز به او خیره هستم گفت سخنگو درست است و فقط آخرش که گفتی کاخ سفید درست نیست و من هم همین طوری زیر لب گفتم خانه و او گفت درست است و ادامه داد. بعد شروع کرد به پرسیدن چیزهایی که در فرم نوشته بودم و به من گفت که وقتی رفتی کانادا از کدام فرودگاه به کدام فرودگاه رفتی؟ من گفتم از سنفرانسیسکو رفتم به.. به...! لامذهب مغزم چنان قفل شده بود که همه شهرهای کانادا به یادم آمد به غیر از تورنتو. اگر از یک آدم ناقص الخلقه هم بپرسید یک شهر کانادا را نام ببر می گوید تورنتو ولی من نمی دانم چرا دوباره گریپاچ کردم. پاسپورتم هم همراهم نبود که به آن نگاه کنم. خلاصه پس از کلی زور زدن بالاخره نام تورنتو به یادم آمد و مثل بچه های کلاس اولی که جواب یک سوال را می دانند زود گفتم تورنتو تورنتو! یارو یک نگاه زیر چشمی به من انداخت و احتمالا پیش خودش گفت نگاه کن تو را به خدا عجب آدم های عقب افتاده ای می خواهند سیتیزن امریکا بشوند!

آخر کدام آدم عاقلی روی عکس را امضا می کند؟ به من گفت روی این دو تا عکس خودت را امضا کن و من فکر کردم که اشتباه شنیده ام و آن را بگرداندم که پشت آن را امضا کنم. عکس را از من گرفت و دوباره آن را به رو گذاشت و گفت نگاه کن این مثال ها را نگاه کن و مثل آن امضا کن. دیدم زیر شیشه میزش یک آدم چینی که لبخند زده بود و دو تا دندان هم نداشت  کنار عکس خودش را امضا کرده است. در دلم گفتم باشد ایرادی ندارد من هم روی عکس های خودم را امضا می کنم. ولی تا آمدم امضا کنم وسطش خودکار دیگر ننوشت. آخر روی عکس هم براق است و جوهر به آن نمی چسبد. بعد دوباره مثل بز نگاهش کردم و گفتم نمی نویسد. گفت یک مقداری فشار بده می نویسد. فشار دادم دیدم نوشت ولی تقریبا امضای خودم را نقاشی کردم و جاهای کم رنگ آن را دوباره کشیدم. عکس ها را از من گرفت و یک کاغذ جلوی من گذاشت و گفت سوال را بخوان و جواب آن را بنویس. سوال را خواندم که روز کلمبوس در چه ماهی است. گفتم جواب آن را نمی دانم. گفت بنویس روز کلمبوس در ماه نوامبر است. تازه فهمیدم که دارد آزمایش سواد خواندن و نوشتن را انجام می دهد. کاغذ را از جلوی من گرفت و گفت این سوال هایی را که می پرسم با بله یا خیر جواب بده. بعد شروع کرد پشت سر هم یک چیزهایی را سریع خواندن که من هم درست نمی فهمیدم ولی صحبت از زندان و پلیس و تروریست و از این چیزها بود و من هم همه آنها را با نه جواب دادم بعد یکهو بدون مقدمه رفت سراغ سوال هایی که باید جواب آنها را بله می گفتم و گفت آیا به مملکت امریکا وفادار خواهی ماند؟ من با تردید گفتم بله. تردیدم به خاطر این بود که مطمئن نبودم سوالش چیست و گفتم نکند مثلا پرسده باشد که آیا مملکت امریکا را به بیگانه می فروشی و من گفته باشم بله! چند تا سوال دیگر هم پرسید و چون من داشتم هنوز به سوال اول او فکر می کردم جواب دادنم هی کم جان تر می شد و دیگر تقریبا در جواب او داشتم اهم می کردم. ناگهان او از خواندن سوالها دست کشید و با صدای محکم گفت نشنیدم چه گفتی! من هم چرتم پاره شد و مثل سربازهای پادگان با صدای بلند گفتم بله قربان! احتمالا یارو داشت به خودش فحش می داد و در دلش می گفت خدا آخر و عاقبت کشور امریکا را با این تازه سیتیزن هایش به خیر کند. سپس یک چیزهایی را امضاء کرد و به دستم داد و گفت این نامه نشان می دهد که در مصاحبه قبول شدی و تا چند هفته دیگر برایت یک نامه می آید که برای مراسم قسم خوری بروی. من نامه را گرفتم و تشکر کردم و آن را در پاکت گذاشتم و دوباره مثل بز به او خیره شدم. او که دید من جا خوش کرده ام و قصد ندارم از جایم بلند شوم از جایش بلند شد و گفت من تو را تا بیرون بدرقه می کنم و منظورش این بود که هر چه زودتر گورت را از جلوی چشم من گم کن. او ایستاد که من از در اطاق بیرون بروم و من هم به رسم ایرانی ایستادم که او اول بیرون برود و او که گیج شده بود خواست بیرون برود که من یادم آمد امریکایی ها تعارف نمی فهمند و برای همین پریدم جلوی او و زودتر از در خارج شدم. او جلوی در ایستاد تا مطمئن شود که من از انتهای راهرو و از منطقه حفاظت شده خارج می شوم و من که دیدم او به دنبالم نمی آید هر چند ثانیه یک بار برمی گشتم و برای او دست تکان می دادم و تشکر می کردم. آخر یکی نیست به من بگوید که یک بار تشکر کردی بس است حالا چرا هی تشکر می کنی! فکر کنم چون ترسیده بودم این طوری شده بودم چون من بچه هم که بودم از هر چیزی می ترسیدم خیلی مودب می شدم و به طور مداوم سلام و یا تشکر می کردم. چون تمام فکر و ذکر بزرگ ترها این بود که ما مودب باشیم و سلام کنیم و من هم فکر می کردم که اگر خیلی مودب باشم حتی خطر هم از من رفع می شود.

این هم از ماجرای سیتیزن شدن من.


۲۱ نظر:

  1. حسابی تبریک می گم آرش جان، بالاخره به آرزوت رسیدی، اون هول شدن ها هم طبیعیه مخصوصاً با رفتار خشک و خشنی که اون آدم داشت ولی مهم اینه که در نهایت بهت نمره قبولی داد.
    ایشالا خدا همه رو حاجت روا کنه!

    پاسخحذف
  2. تبریک میگم آرش جان. بسی خندیدیم. سال ها بود که نخندیده بودم. البته نه به شما به ماجرایی که پیش اومد براتون. ماجرای ویزاگرفتنتون برای آمریکا رو هم بگین. اون هم حتما جالب انگیزه.

    پاسخحذف
  3. منظورتون وزیر کشور بود دیگه چون آمریکا نخست وزیر نداره.
    بعضی از کشورها مثل فرانسه و عراق!هم رئیس جمهور دارن و هم نخست وزیر. بعضیا مثل آمریکا و ایران! فقط رئیس جمهور.بعضیها هم مثل آلمان صدراعظم(که نمی دونم چه کوفتی هست و با نخست وزیر چه فرقی داره) و رئیس جمهوری مترسک.

    یکی از دوستان لطفا جواب این سوال هارو بده. اینترنتو شخم زدم چیزی دستگیرم نشد.

    پاسخحذف
  4. بابا منظور معاون رییس جمهوره در ضمن ملت سرکارین راستی طرفهای شما سیلی تورنیدویی نیامده داستانش را تعریف کنی؟

    پاسخحذف
  5. با تشکر از مطالب خوبت. من چند سالی هست که مطالبت رو می خوانم ولی احساس خوبی راجع به مطالبت ندارم.
    کشور آمریکا مردمش در رفاه هستن و قانون در بیشتر موارد درست اجرا می شود چون پدران و اجداد و مهاجرانی که قبلا به آمریکا رفتن عرضه داشتن و جرات اینکه اون مملکت را بسازن و در ساختن اون مملکت خیلیها هم قربانی شدن ولی در ایران پدران و اجداد ما گشاد در اومدن و عاقبت ما اینی که میبینی شده. گشاد از این لحاظ که هرکسی کمی علم و دانش و یا شخصیت سرش میشه میگه من تو این اجتماع جا ندارم من با این اجتماع جور در نمیام من حیفم و آخرش مثل ترسوها فرار می کنن و در آخر یک مشت ابله می مونن و اونایی که قدرت فرار از مملکت رو ندارن. و این اوضاع ما میشه!
    خیلی دوست دارم جوابتو در این مورد بشنوم

    پاسخحذف
  6. مراسم قسم خوردنتم بگو

    پاسخحذف
  7. خووووووووووووش به حالت.مبارک باشه.

    پاسخحذف
  8. سلام

    من که بهتون حق میدم هول شده باشین ولی‌ خوب دیگه تموم شد و لذت پاس کردنش براتون موند .

    جدا براتون خوشحالم :)

    مبارکه :)

    پاسخحذف
  9. خیلی باحال بود خداییش؛

    ارتباط بامن:
    http://fb.com/nime.berehne

    پاسخحذف
  10. ایول
    حسابی خندیدم. بابا دست به قلمتون حرف نداره. خیلی بامزه مینویسید.مرسی که حال دادی...
    و البته تبریک

    پاسخحذف
  11. تبریک میگم,خیلی خوشحال شدم.
    .
    محسن

    پاسخحذف
  12. آرش،

    ‌یک چیزی در مورد ، آن دیپلمات مسلمان که واژن دختر بچّه‌ها را در استخر لمس میکرده بنویس. نقش دین اسلام با دستورات اشتباهش در جدا سازی زن و مرد در طول زند‌گی چقدر است ؟ چه کسی‌ پاسخگوی اشتباهات دین اسلام است ؟

    پاسخحذف
  13. مبارک باشه، امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی و در رفاه زندگی کنی.

    اونقدر گفتی روابط دیپلماتیک که این دیپلمات های ایران تصور کردند واقعا وظیفه شون اونه، الان باید خوشحال باشی که هم سیتیزن شدی و هم عبارت جدیدی رو در فرهنگ لغات سیاسی ایران جا انداختی، هر دوش مبارک!

    پاسخحذف
  14. وجدانا منم یه جورایی مثل خودتم! وقتی استرس میگیرتم، بدجور کسخل میشم و دری وری میگم! نمیدونمم چرا ولی شاید به قول تو بخاطر اون کس شعرای تربیتی باشه که از بچگی تو مغزمون چپوندن. به هر حال من از همون سال 2009 تا حالا نوشته هاتو دنبال میکنم. ادامه بده....

    پاسخحذف
  15. سیتیزنی مبارک باشه. حالا دیگه برو سفر اروپا... :)
    پس اگه کردیت کارتو ببندیم از امتیازش کم نمی‌شه؟ بعضی‌‌ها میگن اصلا کردیتو نبندین، یا اگه میبندین چند تا کردیت رو همزمان نبندین. آخه تو که امتیاز کردیتت خوبه، پس بستن کردیتها مشکلی‌ نداره؟ شایدم تو کردیتت به خاطر وامها یی که گرفتی‌ خوب شده؟! کاش تجربه خودتو در این زمینه مینوشتی یا حداقل ارجاع می‌دادی به یک منبع. بانکها هم که مشخصاً دلشون نمیخواد آدم حسابشو ببنده، جواب درست درمونی به آدم نمیدن

    پاسخحذف
  16. خوش به حالـــــــــــــــــت آرش!
    منم ارزومه از بچگی یه روزی سیتیزن امریکا بشم.
    واقعا ایران شده جهنم وحشتناک منم دوست دارم زود تر از این جهنم بزنم بیرون.
    مرسی به خاطر نوشته هات

    پاسخحذف
  17. تبریکات مخصوص خدمت آقا آرش...

    پاسخحذف
  18. بهت تبریک می گم که سیتیزن شدی.
    من یه 4 ماهیه اومدم امریکا داشتم تو این سایتها می چرخیدم و دنبال یه همچین جایی می گشتم و دیروز اینجا رو پیدا کردم . از دیروز تا حالا دارم وبلاگتو می خونم و همه این چیزهایی که گفتی خیلی برام ملموسه .. برداشتت و طرز فکرت از اینجا منطقی و درست به نظر میاد ..به من خیلی انرژی داد این که می بینم تجربیاتی که داره برام بوجود میاد دقیقا تجربیات دیگران هم هست و پیدا کردن ادمهایی که اشتراکات باهاشون داری خوب ادم رو یه مقداری امیدوار می کنه چون وقتی مهاجرات می کنی به یکباره همه آدمهایی که باهاشون اشتراکاتی داشتی از دست می دی و کم کم حتی زبان مشترکت با اونها تغییر می کنه و خیلی خیلی تنها می شی ........
    موفق باشی

    پاسخحذف
  19. آرش پسرم! :)
    نوشتت رديف بود. فكر مي‌كنم طنزنويسي استعداد خاصي مي‌خواد كه تو اين رو داري.
    راستش مدتها بود كه اينجا نيومده بودم. كلي لذت بردم از خوندن مطالبت.

    فقط يك سوال برام هميشه چشمك مي‌زنه: قضيه اون خانم دكتر فيزيك كه جذاب تشريف داشتن يا كلا قضيه ارتباط سركار با جنس لطيف به كجا كشيد آخر؟
    نگو كه فعلا با گربه مشغولي كه اصلا باور نمي‌كنم.

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.