۱۳۹۰ بهمن ۲۷, پنجشنبه

باز هم روزنوشتی دیگر


دو مسئله وجود دارد که من را سخت به خود مشغول کرده است. اول اینکه رئیس من با اردنگی اخراج شد و کار من از قبل هم بیشتر شد و دوم این که یک سری بادکنک از یک مسیرهای پیچ در پیچ باریک به سمت پایین می آیند و من باید در مسیر آنها انواع و اقسام سلاح ها را قرار بدهم تا آنها را بترکانند ولی بودجه من محدود است و فقط به میزان بادکنک هایی که ترکانده ام می توانم تجهیزات و ادوات جنگی تهیه کنم. بادکنک ها هم به مرور زمان محکم تر می شوند و سخت تر می ترکند و مستلزم تجهیزات جنگی قوی تری هستند. الآن به مرحله ای رسیده ام که بادکنک ها حتی با بمب هسته ای هم نمی ترکند و خودشان را به قلعه من می رسانند و آن را منفجر می کنند و این برای من مشکل بزرگی شده است که پس چگونه می شود آنها را ترکاند. یک جلیقه برای ببو خریده ام که بالای آن یک حلقه فلزی دارد و می شود به آن طناب وصل کرد و او را مثل سگ ها برای قدم زدن به خیابان برد. وقتی جلیقه را تن ببو کردم عقب عقب راه می رفت و می خواست آن را از تن خودش در بیاورد. بالاخره هم آنقدر خودش را به این طرف و آنطرف کوبید که جلیقه را از تنش در آوردم. خیلی خنگ است و جز خوردن هیچ چیز دیگری را یاد نمی گیرد. باید یک جلیقه برایش بگیرم که بالایش دسته داشته باشد و او را مثل سبد خرید بلند کنم و با خودم برای گردش به بیرون ببرم. آخر دلم برایش می سوزد که همیشه در خانه است و با حسرت بیرون را نگاه می کند. متاسفانه وقتی که ببو بچه بود پنجه هایش را از ته کشیده بودند و برای همین الآن نمی توانم بگذارم که از خانه به بیرون برود. وقتی که او را از یتیم خانه به فرزندی قبول کردم به من گفتند که اجازه ندارم او را به بیرون از خانه بفرستم. دیروز صبح با موتور گازی به سر کار آمدم و یخ کردم. هوا به نظر خوب می آمد ولی نگو که بادش سرد بود و تا اعماق استخوانهای آدمیزاد نفوذ می کرد. برای همین الان کمی ریپ می زنم و امیدوارم که در روزهای آینده گریپاچ نکنم.

هنوز خبری از پاسپورت امریکایی من نشده و احتمالا دارند سوابق من را زیر و رو می کنند تا بلکه نقطه تاریکی در آن پیدا کنند. البته هنوز زود است و باید یک ماه دیگر هم صبر کنم تا به من وقت مصاحبه بدهند. یک جزوه هم به من داده اند که باید آن را بخوانم و امتحان بدهم. بیشتر در مورد تعریف دموکراسی و حقوق بشر و تاریخ امریکا و از این چرت و پرت ها است. شاید هم کف دستم تقلب نوشتم که اگر اسم رئیس جمهورهای امریکا یادم رفت یواشکی به آن نگاه کنم. در امتحان گواهینامه امریکا هم تقلب کردم و چندین سوال را که گزینه ای بود دو گزینه و یا بیشتر را که احتمال می دادم درست باشد با هم سیاه کردم. وقتی به پیشخوان آمدم پیش خودم گفتم که الآن آن خانم تیره پوست زیبا مچم را می گیرد و باعث شرمنگی می شود برای همین تا رسیدم حواس او را پرت کردم و گفتم که من می دانم رد می شوم و دوباره باید امتحان بدهم. می خواستم مقدمه چینی کنم که اگر او متوجه تقلب من شد بگویم که چون من می دانستم رد می شوم همین جوری همه را سیاه کردم ولی خوشبختانه همین حرف من باعث شد که او به جای ورقه به من نگاه کند و زمانی به ورقه من نگاه کرد که اشل جواب های درست را روی آن گذاشته بود و بعد به من گفت اتفاقا قبول شدی و لازم نیست دوباره امتحان بدهی. بعد هم برگه من را به کناری انداخت و فرم های قبولی من را امضاء کرد. در آزمایش چشم هم تقلب کردم و وقتی که گفت یگ چشمت را ببین و بگو که آن علامت ها به کدام سمت است چون با چشم چپم خوب نمی دیدم یواشکی چشم راستم را هم باز کردم و از لای انگشت هایم نگاه کردم و جهت درست را گفتم. البته من هیچ وقت در زندگی متقلب خوبی نبودم و مخصوصا در مدرسه و دانشگاه اصلا جرات تقلب کردن نداشتم و اگر کسی برگه پاسخ های صحیح را هم به من می داد چنان رنگم می پرید که خواجه حافظ شیرازی هم متوجه تقلب من می شد. برای همین هم بعدها بخر و بفروش خوبی نشدم و موقع خرید هر چیزی را که فروشنده می گفت باور می کردم و چیزهایی را هم که لازم نداشتم یا می بخشیدم و یا به پایین ترین قیمت ممکن می فروختم. برای همین وقتی آمدم امریکا یک مرتبه در میان امریکایی ها احساس زرنگ بودن به من دست داد و تقلب کردم!

یکی از فرق های زندگی در ایران و زندگی در امریکا این است که در ایران وقتی که آدم می خواهد از خانه به بیرون برود شال و کلاه آهنین می پوشد و چند تا کشیده به خودش می زند و نعره می کشد و مثل کسانی که می خواهند وارد رینگ بوکس بشوند خودش را برای مواجهه با وقایع مختلف آماده می کند ولی در امریکا آدم همین طوری از خانه به بیرون می رود و همین طوری هم بر می گردد بدون این که هیچ اتفاقی افتاده باشد. فوقش این است که از ناکجا آباد یک تیری می آید و به مغز آدم می خورد که احتمالش هم خیلی کم است و اصلا متوجه آن نمی شوید که بخواهید نگرانش باشید. شاید محله و شهر من این طوری است و در جاهای دیگر امریکا این طوری نباشد. بالاخره یک دادی بیدادی دعوایی چاقوکشی چیزی که آدم قدر آسایش زندگی خودش را بیشتر بداند و کمی هیجان داشته باشد بد نیست. اگر نه مثل این است که به دیدن یک فیلم سینمایی بروید که در آن یک آدم هر روز به سر کار می رود و بر می گردد بدون این که هیچ اتفاق خاصی بیفتد. آن زمانی که قایق داشتم خوب بود و خراب شدن موتور قایق در وسط دریا و یا گیر کردن آن در آب های کم عمق خودش ماجراهای جالبی خلق می کرد که حتی بازگو کردنش هم جالب بود. البته خودم مقصر هستم و باید برای آخر هفته های خودم یک برنامه جالب و سرگرم کننده بچینم تا زندگی کسل کننده نشود. مثلا تابستان می خواهم به کلاس قایق بادبانی بروم و راندن آنها را یاد بگیرم و یا این که باید شروع کنم به مسافرت کردن و با تورهای تفریحی به نقاط مختلف امریکا بروم و آنها را ببینم. ولی در ایران شما اصلا نیازی به اضافه کردن هیجان به زندگی خود ندارید و همه چیز با هیجان و دلهره آغاز می شود و تا انتها ادامه پیدا می کند. البته می دانم که دارم چرت و پرت می گویم و هیچ کسی دلش نمی خواهد که به خاطر داشتن هیجان در زندگی خود مشکلات فراوان داشته باشد و در آن دست و پا بزند. شاید هم بروم کلاس خلبانی هواپیمای کوچک و یا هلی کوپتر. البته کمی گران است ولی تجربه خیلی خوبی است و ممکن است که بعدها هم به درد آدم بخورد. از آسمان به زمین سقوط کردن هم جالب است و شاید یک بار آن را آزمایش کنم. احتمالا در زمان سقوط آزاد فقط به این مسئله فکر خواهم کرد که آیا چتر نجاتم باز خواهد یا خیر. ترسو هم هستم و حتی وقتی که برای اولین بار می خواستم سوار رولوکاستر بشوم خیلی تلاش کردم که در مقابل دختر همخانه سابق خودم کم نیاورم ولی بالاخره اعتراف کردم که می ترسم و می خواستم از صف خارج شوم و او هم به زور من را گرفته بود و نمی گذاشت که فرار کنم. ولی دفعات بعدی ترسم ریخت و حتی در شهرک دیسنی لند و یونیورسال مادرم را هم به زور سوار قطارهای هوایی کردم که در هوا حرکات دورانی و جانگوله انجام می داد.

دیگر گرسنه ام شد و باید بروم. راستی خوب شد یادم آمد که در خانه هم غذا نداریم و امروز باید بروم ساندویچ بلمبانم. وقت به خیر.


۲۹ نظر:

  1. سلام

    http://www.youtube.com/watch?v=14IRDDnEPR4

    :)

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. و علیکم السلام. ویدیوی جالبی بود. :)

      حذف
  2. سلام بر آقا آرش گل.آقا چه عجب یادس از هوادار های خودت کردی.در هر صورت دستت درد نکنه.این نوشته رو هنوز نخوندم فقط زود خواستم تا کسی نگفته چهارم،من بگمD:
    پس چهاااااااااااارم
    هوراااااااااااااااا
    راستی دوستان 14 فوریه(25 بهمن)تولدم بود

    موفق باشید

    پاسخحذف
  3. شانس من پنجم شدم
    راستی توی پست قبلی گفتی که تصمیم داری کل سایت رو برا دانلود بزاری
    پس چی شد؟

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. اگر قسمت باشد و خدا بخواهد و عمری باقی باشد و فرصتی به دست بدهد و زلزله و دیگر بلایای طبیعی و غیر طبیعی نازل نشود حتما این کار را خواهم کرد.

      حذف
  4. آرش خان:
    عوضش من اينجا به جاي تو و بقيه هموطنان عزيز اونور آبي دارم كسخل (شرمندم كه نمي دونم كس و خل بايد جدا از هم نوشته شوند يا سرهم) مي شوم!
    روز ولنتاين بود و يكي ازاين تخم جنهاگير داده بود ولنتاين مبارك و چي براش خريدي و مي خواستم بهش بگم اينو بايد از ننت بپرسي كه نگفتم ديگه!

    موقع حل تمرينها يكي از پسرهاي شر كلاس مي گفت :"آقا ميشه اين تمرين 1و3 (در كنار هم كه سريع و بلند تلفظ بشه باعث به وجود آمدن كلمه اي ميشه كه تمام فرشتگان مرد دورش طواف مي كنند)خواستم بيخيال بشم و رد بشم ولي ديدم از رو نميره!چون از قبلش مي دونستم دوست دختر داره بهش آهسته كفتم:"آره ديگه حق داري
    امروز روز ولنتاينه و بايد هم 1و3 1و3 كني!"

    يه معلم بي چاك ودهن!

    پاسخحذف
  5. پاك كردن پست تو مرامت نبود!
    ديگي خيلي آمريكايي شديها!

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. کدامین پست؟ رسما تکذیب و شدیدا انکار و قویا محکوم می کنم

      حذف
  6. برای سلامتی خودتان با صدای بلند صلوات ختم کنید.

    پاسخحذف
  7. راست مي گي!
    احتمالا كار كار انگليسيهاست و من هم حتما و يقينا توهم دايي دايي ناپلئوني زدم!
    شما "آمريكاييها" فكر كنم بهش مي گيد :هنگ اور"
    حالا نمي دونم هنگ اور there يا هنگ اور here?!

    شباهت آرش و نظام سراپا مقدس ج.ا. چيه؟

    اينجا اگر داد زني حذف فيزيكي مي كننت ولي آرش چون دستش نمي رسه خذف كامنتي مي كنه!
    هيپيپ هورا
    هيپيپ هورا
    ايول DEMOCRACY
    دلم مي خواد غليظ و با لهجه كاملا آمريكايي تلفظش كني تا مشت محكمي باشه اين تلفظت بر دهان ياوه گويان و ...
    يه بي چاك و دهن معلم!

    پاسخحذف
  8. منظورم تلفظ كلمه DEMOCRACY بود!

    پاسخحذف
  9. تو این2.5 سالی که دارم بلاگه آرش خانو میخونم(ب غیر از7ماهه پیش) اگه اشتباه نکنم 2 بار دیدم که کامنتارو پاک کرده.البته هر کی به جای آرش بود بیشتر از اینا پاک میکرد.جنبش خیلی خیلی بالاست.
    یه نکته ای رو از نوشته های اخیرت فهمیدم,که شاید اشتباه و یا درست باشه!
    دیگه مثل قبل به زندگی اطرافت موشکافانه نگا نمیکنی,یواش یواش داری تو این جامعه حل میشی و خاطراتت بیشتر داره به سمت خلق و خوی فامیلاتون کشیده میشه که البته خاطراتت هم با خودت دارن به یه مرحله تکاملی کشیده میشن که اونم نتیجش خودتی
    و اینکه,خوشحالم دیگه از اون ناشناس زنجیری تو بلاگت خبری نیست!!
    .
    محسن

    پاسخحذف
  10. این همه مارو تو کف یه پست گذاشتی ابانم این ک... شعرو نوشتی ؟ بابا مثل قبل با انرژی مطالب قوی.... این دیگه چی بود ؟!

    پاسخحذف
  11. یه 3 سالی هست که وبلاگت رو میخونم. کلی چیز ازش یاد گرفتم.
    کلا ریزبین تر شدم. سعی میکنم چیزهایی رو که میبینم بیشتر تحلیل کنم.

    ولی چند ماه دل به کار نمیدی ها !
    امیدوارم دوباره به روزهای اوج برگردی...

    پاسخحذف
  12. Hi
    It seems that you live in SF. Which part? I live there too. Hope to see you around.
    A.

    پاسخحذف
  13. حمید از دیار نجف آباد۲۹ بهمن ۱۳۹۰، ساعت ۱۱:۰۱

    آرش جان
    با اینهمه اطلاعاتی که در طول زندگیت از آمریکا بدست آورده ای؛ نگران امتحان گرین کارت نباش. ولی بدون که بنا به تحصیلات هرکسی سوالات سخت و آسون میپرسند و همینکه شما از ده سوال شش تاش رو(البته اگه اشتباه نکنم) درست جواب بدید حله

    در مورد نیاز به هیجان در زندگی هم با شما موافقم و اتفاقن هنوزم که هنوزه و بعد از 5 سال زندگی، توی این مورد موندم که چطور این آمریکاییها یه دونه آبجو میگیرند دستشون و از صبح تا شب میشینند پای تلویزیون و فوتبال خرکی تماشا می کنند و یا اینکه توی فضای سبز خونه شون به تماشای دونه خوردن پرنده ها ساعتها وقتشون رو بی هیچ هیجان خاصی سپری و بقول خودشون «ریلکس» می کنند؟؟

    موفق باشی و پرش آزاد زندگیت همراه با باز شدن همه ی چترها و پکیده شدن بادکنکهای مشکلات و چالشها باشه ... توی تور آمریکا، سرزدن به لکسینگتون میزوری رو فراموش نکن ... خوشحال میشیم ببینیمتون

    درود و دو صد بدرود ... موفق و پیروز باشید
    ارادتمند حمید

    پاسخحذف
  14. ﺑﺎﺑﺎ ﺑﻲ اﻧﺼﺎﻑ ﻧﺒﺎﺷﻴﻦ ﺩﻳﮕﻪ ﺧﻮﺏ ﻣﻲ ﻧﻮﻳﺴﻪ ﻛﻪ
    ﻣﻦ ﻛﻪ ﺧﻮﺷﻢ ﻣﻴﺎﺩ ﻣﻲ ﺧﻮﻧﻢ .
    ﺑﺎ اﻭﻥ ﺩﻭﺳﺘﻤﻮﻥ ﻣﻮاﻓﻘﻢ ﻛﻪ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ اﺯ ﺩﻳﻮﻭﻧﻪ ﺯﻧﺠﻴﺮﻱ ﺧﺒﺮﻱ ﻧﻴﺴﺖ
    ﻳﻪ ﮔﺰاﺭﺵ ﺗﺼﻮﻳﺮﻱ اﺯ ﺷﻬﺮ ﻫﺎﻱ اﻣﺮﻳﻜﺎ ﺑﺰاﺭ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﻲ اﻧﺼﺎﻑ

    پاسخحذف
  15. امریکا کجا بود ؟!؟!؟!؟!؟!

    داداشمون تو ناصرخسرو فروشندس

    پاسخحذف
  16. بعضی کامنت ها به قسمت اسپم می رود و من باید بروم آنجا و آنها را در بیاورم. احتمالا اگر از حروف انگلیسی استفاده کنید این اتفاق می افتد. بخش تشخیص اسپم را هم نتوانستم غیر فعال کنم. به هر حال من تکذیبیه تکذیب پاک کردن کامنت ها را قویا تکذیب می کنم.

    پاسخحذف
  17. آقا شما گرين کارتو بگير ما در خدمتيم اومدي ايران چاي قند پهلو پهلوي خودمون بت ميخورنيم

    رکسانا

    پاسخحذف
  18. آرش دیووونه ! کارتو ول کن بزن تو کار نویسدنگی

    پاسخحذف
  19. چرا هیچ ایمیلی جواب نمیدی؟
    احمد(ایران)

    پاسخحذف
  20. سلام اقا آرش
    امیدوارم هرجا هستین شاد و سلامت باشید
    من یک سوالی دارم درمورد خرید خونه توی امریکا
    یادمه که گفتین خونه خریدین و راضی هم بودین
    من 6 ساله که امریکام و سیتیزن هم شدم و اسکوره کردیتم هم حدود 650 هستش
    درحال حاضر ماهی 850 دلار کرایه میدم برای یک خونه یک خوابه
    به نظر شما با این شرایط من خریدن خونه به صلاحمه؟
    با بانک صحبت کردم گفتن وام تا 150.000 دلار میدن با بهره ی 4.5
    ممنون میشم راهنماییم کنید
    شایان

    پاسخحذف
  21. آرش جان:
    من واقعا شرمنده ام كه فكر كردم پستها رو گزينش مي كني!
    ازت دلخور بودم ولي ديدم كه واقعا راست مي گفتي و تقصير خودت نبود!
    اين آخرين پستي كه نوشتي و من توش كامنت spam رو گذاشتم هم من بودم!
    روي ماهت رو هم از همينجا مي بوسم(خيالت راحت باشه!من گي نيستم)
    يه معلم بي چاك و دهن
    راستي امروز اينجا انتخابات بود.اگر سيتيزنشيپ بگيري راي هم ميدي؟!
    من كه حوصله خودم رو ندارم چه برسه برم به نمايندگان "فهيم" راي بدم!
    راستي من كه يك جورايي افسرده ام!تو چي؟!تنهايي افسرده نمي شي يا نشدي؟
    شب خوش و اميدورارم خابهاي رنگي ببيني!
    يك معلم بي چاك و دهن!

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.