۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

مهاجرت به امریکا و مسئولیت پذیری فردی

ای کاش که اداره ما همیشه اینقدر خلوت بود. در صبح روز دوشنبه بعد از کریسمس کسی نای حرف زدن هم ندارد چه برسد به کار کردن و همه دارند خاطرات خوش تعطیلات پشت سر گذاشته شده را در ذهن خود نشخوار می کنند و یا از آن سخن به میان می آورند تا از بقایای لذایذ آن نیز مستفیض شوند. من هم کلاه بر سر و پالتو به تن بر روی صندلی خود چمباتمه زده و با بی حوصلگی تمام به صفحه نمایش زل زده ام و دستانم نیز دارند برای خودشان بر روی صفحه کلید تق تق می کنند. در این صبح مه آلود زمستانی احساس چندگانگی به من دست داده است و هر کدام از اجزای بدنم ساز خودش را می نوازد. مغز نیز در حال خماری است و یک دستور کلی برای اجزای بدن صادر کرده است که تا اطلاع ثانوی کاری به کارتان ندارم و هر غلطی که دلتان می خواهد بکنید. برندا برای کریسمس یک جعبه باقلوا و نان کشمشی و یک بسته چای جهان خرید و آن را توی یک جوراب قرمز بزرگ گذاشت و به من هدیه داد. بنده خدا کلی به دنبال یک فروشگاه ایرانی گشت تا بتواند این چیزها را پیدا کند. چشمانم از بیخوابی دیشب آنقدر سنگین شده است که حتی پاهای تپل و مپل امیلی هم که در جلوی دستگاه کپی ویراژ می دهد نمی تواند آن را گرد و یا گشاد کند. این دستگاه های کپی هم واقعا جرثومه فساد هستند و بنیان دیپلماتیک انسان را به لرزه وا می دارند و شالوده اندیشه را به فالوده تبدیل می کنند. بیخود نبود که آن شاعر توانا گفت که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها!

و اما در پی یادداشت پیشین خود در باره نشان کردن خصلت های رفتاری گندی که چندی است از وجود آنها در خود مطلع شده ام, امروز می خواهم از یکی از آنها به صورت اتفاقی شروع کنم تا ببینم که خدا چه می خواهد و این گفتمان به کجا می انجامد. بله دوستان ارجمند و گرامی من که وقت گران بهای خود را به خواندن این سطور می گذارید. خدمت عزیز شما بگویم که یکی از این صفاتی که از لابلای آن کاغذهای فرضی بیرون آمد و من را از وجود خود در میان صفات من آگاه کرد صفت مسئولیت پذیری بود. خلاصه بگویم که ناگهان من متوجه شدم که نه تنها بر خلاف توهم موجود در مغزم من آدم مسئولیت پذیری نیستم بلکه بسیار هم نسبت به عملکرد و رفتار خود بی مسئولیت هستم و به سادگی از کنار عواقب کارهایی که انجام می دهم می گذرم. آنقدر مثال نقض برای حس مسئولیت پذیری خودم آشکار شد که دیگر خجالت کشیدم تا همه آنها را ثبت کنم و دستانم را به نشانه تسلیم و قبول صفت بی مسئولیت بودن بالا بردم. البته این قصه سر دراز دارد ولی می دانید که نمودهای اصلی چنین صفتی چیست؟ پس با من همراه باشید تا آن را برای یکدیگر تشریح کنیم و ببینیم که اصلا این مسئله چه ربطی به مهاجرت دارد.

نام صفت: بی مسئولیتی.
علت شکل گیری: جامعه گرایی و اشتراک مسئولیت و عدم تمرکز  مسئولیت در فرد
نمود در فرد: پاس دادن مسئولیت به دیگری, کم رنگ شدن مسئولیت های فردی, کوچک انگاری مسئولیت
عوارض در جامعه: هرج و مرج و ویرانی اجتماعی, فرهنگی, ارزشی, مذهبی, اقتصادی, ورزشی, سیاسی, نظامی, هنری و زیست محیطی. 
درمان: بازبینی الگوهای رفتاری توسط فرد

خوب من هم مثل بیشتر آدم هایی که در کشور عزیز ایران زندگی می کنند همین طوری یلخی بزرگ شدم و هیچ الگو و متد علمی در مورد تعلیم و تربیت من به کار گرفته نشد. هیچ کسی به من نگفت که انداختن یک تکه دستمال در رودخانه و یا پرت کردن یک بطری خالی آب به کنار جاده می تواند یکی از زشت ترین کارهایی باشد که از یک انسان سر می زند. فقط به من گفته شد که وقتی به مستراح می روی دستت را بشور و یا این که در وسط اطاق آشغال نریز ولی هیچ کسی به من نگفت که تا چه اندازه مسولیت من نسبت به تمیزی جامعه زیاد است. همیشه مسئولیت تمیزی جامعه را با دیگران به اشتراک گذاشتم و پیش خود فکر کردم که حالا این همه آدم آشغال می ریزند پس اصلا چه فرقی می کند که من آشغال بریزم یا نریزم. نادان بودم و نمی دانستم که اهمیت مسئولیت پذیری هر فردی از جامعه بسیار مهم و حیاتی است. عدم مسئولیت پذیری یک فرد می تواند صدها هکتار جنگل را به آتش بکشاند و تصادفات مرگبار ایجاد کند و یا این که حتی یک جامعه را به ورطه سقوط نزدیک کند. همیشه مسئولیت های خودم را در قبال جامعه نمی دیدم و آن را به دوش دیگران می انداختم و مثلا می گفتم که خرابی ترافیک تهران به خاطر عملکرد بد رئیس دولت و شهردار و حکومت و غیره است. ولی هیچوقت نمی فهمیدم که خود من سرچشمه چنین وضعی هستم زیرا که من هیچگاه اهمیت مسئولیت خودم را به عنوان یک شهروند درک نکردم و نخواستم بفهمم که علت اصلی این معضلات خود من هستم که با ماشین غراضه خود یواشکی وارد محدوده طرح ترافیک می شوم و یا موتور ماشینم تنظیم نیست و دود می کند. همان گونه که من مسئولیت پاک سازی محیط زیست خود را به دوش دیگران می اندازم, مسئولان هم آن را به دوش دیگران می اندازند زیرا که آنها هم در همان جامعه ای رشد کرده اند که من در آنجا تعلیم دیده ام و در نتیجه هیچگاه مسئولیت در فرد متمرکز نمیشود و در جامعه گندمان رخ می دهد.

وقتی که من به امریکا آمدم احساس کردم که یک جایی از کار من بدجوری می لنگد. بعد از آن که به عملکرد و رفتار و حتی باورهای ذهنی خود نگاه کردم متوجه شدم که اگر بخواهم در جامعه ای مثل امریکا زندگی کنم نیاز دارم که بسیاری از پیش فرض های خود را به زیر سوال ببرم و دوباره با نگاهی نو آنها را بررسی کنم. در یک جامعه فردگرا مثل امریکا مسئولیت های فردی بسیار پررنگ و آشکار است و اعضای یک گروه و جامعه فقط کمک می کنند که یک فرد بتواند از پس مسئولیت های مستقل و متمرکز خود برآید. برای همین است که اگر اتفاقی در امریکا رخ دهد که در حوزه مسئولیت یک فرد باشد, آن فرد وظیفه دارد که یا آن را سر و سامان دهد و یا اگر نمی تواند از پس آن بر بیاید استعفا داده و آن را به یک فرد لایق دیگر واگذار کند. اگر یک فردی مثل من نتواند مسئولیت های فردی خود را در قبال جامعه, فرهنگ, سیاست و یا اقتصاد بپذیرد نه می تواند در امریکا کار و زندگی کند و نه اینکه جامعه او را تحمل خواهد کرد. اگر یک فرد در چنین جامعه ای هرگونه وظیفه شهروندی خود را به درستی انجام ندهد از در و دیوار برایش بازخورهای منفی خواهد ریخت و عرصه را به او تنگ خواهد کرد. اگر من نصف شب در یک کوچه تنگ و تاریک و خلوت در امریکا به خاطر این که هیچ کس من را نمی بیند و هیچ جریمه ای هم دریافت نمی کنم از چراغ قرمز عبور کنم, مطمئن باشید که هرگز توان زندگی کردن در این جامعه را نخواهم داشت و خیلی زود از آن رانده خواهم شد. من هنوز دارم تمرین می کنم که نسبت به مسئولیت هایی که یک فرد در قبال جامعه و محیط زیست خود دارد بی خیال و سهل انگار نباشم. برای فردی مثل من کمی سخت است ولی به هرحال به امتحان کردنش می ارزد و خوشحال هستم که مهاجرت به امریکا چنین فرصتی را به من داد که پی به این صفت ویرانگر خود ببرم.

در نوشته بعدی به یکی دیگر از صفات عجیب و غریبی که در خودم کشف کردم می پردازم تا شما هم مستفیض شوید.

۱۱ نظر:

  1. جالب بود آقای آرش!
    از این نظر که فرهنگ عمومی جامعه ایرانی را نسبت به محیط زیست به صورت یک ناهنجاری در خودتان بیان کردید که به نظر می رسد که اینطور نیستید. مطمئناً این روش در خوانندگان تان موثرتر خواهد افتاد تا اینکه به صورت نصیحت گونه و یا روش های دیگر بیان کنید!

    پاسخحذف
  2. خب البته تو جامعه فرد گرا ميشه همچين حرفي رو زد....تو جامعه جمع گرا!!! فك نكنم بشه با يه گل بهار رو مهمون كرد....

    پاسخحذف
  3. آرش جان من یک گندی زدم و اون اینه که دوتا وبلاگ به نامم ثبت شده، دیگه آدم ناشی اینجوری میشه دیگه. یکیش کاملا خالیه و اون یکی که اصلی هست اسمش کامل راساراسا نیست بلکه راسارا است یعنیrasaRAplanet. اینه که جناب گادفادر سر از اون وبلاگ خالیه دراورده ،اونجا کامنت داده بود که اینکه خالیه. من هم چون نمیتونستم جای دیگه ای پیداش کنم گفتم بیام با کمال شرمندگی اینجا بگم که لینکش اینه یعنی SA ی آخرش جا افتاده :
    http://rasaraplanet.wordpress.com/
    خلاصه که خصلت رفتاری گند من هم خنگ بازی در همۀ سطوح است:)

    پاسخحذف
  4. Viva Arash
    آفرين آرش.

    سوال: چرا ما ايرانيها وقتي اينجا(در ايران) هستيم عمرا به اين صفات منفيمون پي نميبريم؟

    پاسخحذف
  5. اینا رو ولش کن. در مورده امیلی اینا حرف بزن؟چه چور آدمایین .
    یه کم رنگ جامعه شناسی انسانیت تو این وبلاگ ضعیفه. در مورده تفوت دختر های اینج با آمریکا بنویس، و اونا رو باهم مقایسه کن.

    پاسخحذف
  6. yeki be naal mizani yeki be mikh

    Roxana

    پاسخحذف
  7. خیلی خوب اصلی ترین مشکلات رو در قالب خودت مطرح می کنی که نشون دهنده ی هوش و ذکاوت و قلم تاثیر گزارت است . دیگه زیاد تعریف نمی کنم پر رو میشی بخاطر همین چند تا انتقاد می کنم :
    یه حرکتی از خودت نشون بده که حداقل معلوم بشه نظرات رو می خونی و ما اینجا نخودی نیستیم .
    به قول دوستمون به جنبه های شخصیتی هم بپرداز .
    سوم این ناتاشا گاد وین کیه ؟
    چهارم اگه نمی تونی اونجا زن پیدا کنی می تونی بیای و جنس وطنی بگیری که هم کیفیتش بیشتره هم گارانتی ماندگاری بیشتری داره (حداقل 5 سال)و کلا بهتره یه کمی هم ورود ارز به کشور داره ، تازه راحت تر پیدا میشه .
    پنجم ، خوش و خرم باشی .

    پاسخحذف
  8. آقا آرش من از پايين آرشيوت شروع كردم به خوندن مطالبت وهر از گاهي هم اونها رو تو ذهن خودم وهم براي دانش آموزانم نشخوار مي كنم!
    راستي روابط آمريكاييها با فاميلهاشون چطوره؟سرده يا معموليه؟
    من به شاگردام مي گم زخعسهد تو انگليسي هم پسرعمو ميشه و هم دختر عمو و هم پسر دايي و هم دختر دايي و... و نهاد خانواده محودود ميشه به پدر مادر و فرزند و براي همينه كه مثل ما عمو و دايي يك كلمه هستند!آيا رابطه به معناي رابطه اي كه ما با هم داريم آونها هم دارند؟
    راستش خيلي وقتها كه آرشيوت رو مطالعم مي كنم اصلا رمقي براي كامنت گذاشتن ندارم.قبول كن سخته وقتي هفتهاي 64 ساعت داري تدريس مي كني حوصله و اعصاب اينجور كارها رو هم داشته باشي!
    (شرمند از اينكه كل كامنتم نامربوط بود با پستت!)

    پاسخحذف
  9. آرش عزیز
    من هم حوصله ام سر رفته تازه هم از مسافرت برگشتم ولی این یک هفته آینده رو نمی دونم چه جوری سر کنم! بی رودر وایسی میگم برای همین اینجام و دارم کامنت می زارم وگرنه چه آدم اینجا کامنت بزاره چه بریزه تو چاه خ.. ببخشید البته(اوه اگه آدم خیلی شانس بیاره و فحش نصیبش نشه)
    در موردتجزیه و تحلیل شخصیتی خیلی خوبه که آدم همچه کاری رو شروع کنه. من الان حال همچه کاری رو هم ندارم و همچنان در انواع مشکلات روحی و روانی دست و پا می زنم برای همین ترجیح می دم به کار آسون تری که همون تجزیه تحلیل رفتار آرشه بپردازم:) خوب آسونتره چون حداقل استارتشو زدی!
    شما تا اونجایی که پشت این صفحه های نت میشه فهمید زیاد "خوش برخورد" نیستی. اینو قبول دارم . از اون آدمهایی نیستی که بتونی خیلی به آدمها نزدیک بشی خوب دیگه این تقصیر سنه! هر چی میره بالاتر آدم محتاط تر میشه! ولی بی مسئولیت نیستی فکر می کنم. تقریبا مرتبی و از بی نظمی ناراحت میشی. خسته شدم اینقدر تحلیل کردم. یه کاری کن برای این روزای خسته کننده!!

    پاسخحذف
  10. سلام

    به نظر من خیلی هم مسولیت پذیرهستین وگرنه بعد

    ازسه ماه موعود برمی گشتین .

    :)

    پاسخحذف
  11. مثل همیشه جالب و دوست داشتنی بود

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.