۱۳۸۹ شهریور ۲۹, دوشنبه

جبهه جنگ و ماهیگیری

مشکل تر از اسباب کشی سر هم کردن وسایلی بود که از آیکیا خریده بودیم. هر بسته ای را که باز کردم یک مشت پیچ و مهره و تخته های مختلف درونش بود با یک دفترچه راهنمای نصب که می بایست آن را به ترتیب می خواندم و عمل می کردم. هنوز فقط میز و صندلی ها و میز زیر تلویزیون را ساخته ام و امشب هم باید مبل ها را سرهم کنم. در مجموع متوجه شدم که هنوز جان سخت تر از آن چیزی هستم که قبلا فکر می کردم و زیاد هم زپرتی نیستم. امروز یخچال و تختواب دونفره را هم می آورند. نمی دانم این یخچالی که خریده ام را چطور نصب کنم چون احتمالا باید به پشت آن یک شلنگ آب نصب کنم که وقتی لیوان را به سوراخ درش فشار می دهم از آن آب خنک بیاید. من هیچ وقت از این یخچال هایی نداشته ام که از درش آب و قطعه های یخ ول بدهد و برای همین اصلا نمی دانم چطور باید آن را راه انداخت. اگر میشد بجای شلنگ آب آن را به بشکه آبجو وصل کرد خیلی بهتر می شد. من وقتی که در ایران مجرد بودم یک یخچال بسیار غراضه داشتم که وقتی موتور آن روشن می شد همسایه ها را از خواب می پراند و گمان می کردند که یک بلدوزر دارد ساختمان را خراب می کند.

همین الآن جای شما خالی داشتم  پفک می خوردم و دستم را تا مچ درون پاکت بزرگ آن کرده بودم تا مشتی از آن را بیرون بکشم و در دهانم بچپانم که به یک باره یک جمع چهار نفره وارد اطاق من شدند تا یک فردی را که تازه به سمت مدیریت یک بخش به استخدام اداره  در آمده بود را به من معرفی کنند. آن فرد پس از معرفی جلو آمد و دستش را به سمت من دراز کرد و من هم چاره ای نداشتم جز آنکه با دست پفکی خودم دست او را بفشارم و بگویم که به جمع ما خوش آمده است. از جابجا شدن خطوط چهره اش متوجه شدم که خیلی دارد خودش را کنترل می کند که به روی خودش نیاورد که متوجه چسبناکی دست من شده است و احتمالا خدا خدا می کرد که زودتر دستش را از دستان من که آن را با صمیمیت و گرمی می فشرد رها کند و آن را به یک جایی بمالد. پس از اینکه از اطاق من بیرون رفتند در راهرو ایستادند تا صحبت کنند و او از پشت پنجره اطاق داشت من را زیر چشمی نگاه می کرد که دوباره دستم را به درون پاکت پفک فرو کرده بودم و مشتی از آن را در دهانم فرو می کردم و احتمالا  چند فحش هم در دلش به خاطر جسبناک شدن دستش نثارم کرد. امروز برندا را دیدم و به من گفت که حتما می خواهد مادر من را ملاقات کند و من هم به او قول دادم که یک روز ظهر او را به خانه ببرم تا هم خانه جدید من را ببیند و هم اینکه غذای ایرانی بخورد. البته شما حتما به چشم خواهری این نوشته را بخوانید ولی ماشاءالله ماشاءالله چنان پر و بالی دارد که آدم را به یاد هلوی پوست کنده می اندازد! من که با کمک شما برای تولدش سنگ تمام گذاشتم ولی او چگونه و چه وقت می خواهد از خجالت من در بیاید خدا می داند!

دیشب قبل از خواب داشتم به خاطرات جبهه فکر می کردم و پیش خودم می گفتم که آدم چقدر زود به همه چیز عادت می کند. شاید تعریف من از جبهه جنگ چیزی باشد که شما تا به حال نشنیده باشید ولی اگر خودتان آن را تجربه کرده باشید می دانید که چندان هم بیراه نمی گویم. تا قبل از اینکه خرمشهر آزاد شود جنگ میان ایران و عراق واقعی بود و من هم مثل شما داستانهای زیادی از رشادت مردم برای بازپس گیری خرمشهر و نجات مردمی که خانه هایشان ویران شده بود و آواره شده بودند شنیده ام. گرچه خرمشهر پس گرفته شد ولی آن مردم هرگز به زندگی عادی خود برنگشتند و در شهرهای دیگر همچون کولی ها و با یدک کشیدن نام جنگ زده آواره شدند. در سال های اولیه بسیاری از ساختمان هایی که مصادره شده بود را به اسکان آنها اختصاص دادند ولی بعد از یک مدت که پی به ارزش آن ساختمانها بردند آنها را از همان ساختمان های نیمه ویران به بیرون ریختند و در مکان آن پاساژهای مختلف تجاری ساختند. پس از آزادسازی خرمشهر جبهه جنگ کم کم تبدیل شد به مکانی برای افرادی که می خواستند از دست زن و بچه هایشان فرار کنند. کسانی که حتی نمی دانستند بچه هشتمشان چند ساله است و دیگر از دست نق نق های زن و درخواست های رنگ و وارنگ فرزندانشان خسته شده بودند. جبهه جنگ بهشت این آدمها بود و بسیار هم به آنها خوش می گذشت. هر جوری که دلشان می خواست می خوردند و می خوابیدند و هیچ کسی هم نبود که در مورد وضع ظاهری و یا لباس و نظافت آنها غرغر کند. اصولا آنها از این که کمتر زنی در جبهه های جنگ وجود داشت بسیار مسرور بودند و سعی می کردند تا جایی که می شود خودشان را به خط مقدم جبهه نزدیک تر کنند تا از جماعت بانوان دورتر شوند.

به باور آنها روزی زن و بچه را خدا می رساند و آنها یک توجیه ملی و یا اعتقادی پیدا کرده بودند که حتی به زن و بچه خود فکر هم نکنند تا مبادا پایشان در راه قدم برداشتن به سوی شهادت سست شود! من پای درد دل خیلی از آنها نشسته ام و اگر بخواهم همه آن را بنویسم خودش یک کتاب خواهد شد. آنها در جبهه های جنگ روح تازه ای پیدا کرده بودند و دیگر حتی حاضر نبودند که به خانه های خود برگردند. بسیاری از آنها با تمام شدن جنگ افسردگی شدید گرفتند و حتی نمی دانستند که چگونه باید شکم زن و بچه های بیشمار خود را سیر کنند. مثلا حاج کریم شش سال مسئول لوجستیک یک قرارگاه در جبهه بود و برای خودش برو و بیایی داشت. یک شب سر درد دلش باز شد و گفت که اگر جبهه جنگ نبود او که یک کارگر ساده نساجی بود از دست توقعات زن و بچه هایش تا حالا سر به کوه و بیابان گذاشته بود و خودش را گم و گور کرده بود. ولی الآن خیالش راحت است که یک پولی به آنها می رسد و او هم اینجا جایش خیلی راحت است. واقعیت این است که خطر بودن در جبهه بسیار کمتر از خطر راندن با موتورسیکلت  بدون کلاه ایمنی در ترافیک تهران است. اسم جبهه از دور خیلی ترسناک بود و معمولا فقط کسانی که روزهای اول ورودشان به خط مقدم بود خیلی می ترسیدند. ولی بعد از یک مدت آدم احساس می کرد که آزاد است که هر جوری که دلش می خواهد زندگی کند و این آزادی برای مردها حتی ارزش خطر مرگ را هم داشت. در امریکا جبهه جنگ برای مردان ماهیگیری است و آنها آخر هفته برای فرار از کار منزل و دور بودن از زن و بچه هایشان با همدیگر به ماهیگیری می روند. یکی از مزیت های مهم ماهیگیری این است که زن ها حوصله آن را ندارند و مردها می توانند راحت در قایق و یا کنار رودخانه لم دهند و پایشان را دراز کنند و با یکدیگر درد دل کنند و کسی هم نباشد که به آنها بگوید پاشو فلان کار را بکن!
من دیگر باید بروم.

۵۳ نظر:

  1. اووووووووووووووووو اول شدم

    پاسخحذف
  2. از نظر من جنگ را خمینی شیاد شروع کرد.با آن دهان لقش که جز فساد چیزی از آن ترشح نمیشد.
    اما پیروز نهایی این جنگ احمقانه آمریکا بود و متحدانش.دنیای آزاد توانست دو شیر خفته غرب آسیا یعنی ایران و عراق را در بند و رام کند.درحالی که خون از دماغ هیچ شهروند دنیای آزاد نیامد.

    پاسخحذف
  3. Thanks god, at last The tomorrow came & you moved in, Really I was intending to offer you why don't you inivite some of your coworkers or your nice friends for lunch or dinner , your mom is there & I guess it would be so interesting for them to eat Iranian food
    This post of you was nice as ever as

    پاسخحذف
  4. " ... جبهه جنگ کم کم تبدیل شد به مکانی برای افرادی که می خواستند از دست زن و بچه هایشان فرار کنند. "

    عزیزم ، من ساکن بریتانیا هستم. بخشهائی از مطالب این پستتان را که درباره انگیزه جنگاوران ایرانی برای حضور در میادین نبرد بود برای یکی از دوستان انگلیسی ام ترجمه کردم. بسیار برایش مفرح بود! اصولن برخی از مطالب جدی شما نه تنها در ایران که در هر کشور و فرهنگی یک مطلب طنز و دلشاد کننده است! معلوم نیست همسر و فرزندان رزمندگان ایرانی چه هیولاهائی بودند که ایشان برای فرار از دست آنها به زیر باران گلوله و بمب پناه می بردند! هرچند که احتمالن بیشتر جنگاوران ایرانی در سنین آغازین جوانی و مجرد بودند و اساسن زن و فرزندی نداشتند که بخواهند از دستشان فرار کنند!

    پاسخحذف
  5. " واقعیت این است که خطر بودن در جبهه بسیار کمتر از خطر راندن با موتورسیکلت بدون کلاه ایمنی در ترافیک تهران است. "

    این جمله دیگر واقعن شاهکار است! پس ای امت حزب الله! در جنگ احتمالی آینده ، برای حضور در جبهه های حق علیه آمریکا بشتابید که هم بسیار کم خطر است ، هم تفریحی می کنید و مدتی از غرغرهای همسر و فرزندانتان آسوده می شوید و هم به ثروت دنیوی و ثواب اخروی می رسید!

    پاسخحذف
  6. آرش جان, به نظر من تو در قالب طنز نکات خیلی مهمی را عنوان کردی که جای فکر کردن دارد. من خودم در کنار خانه مان یک ساختمان بود که افراد جنگزده در آن زندگی می کردند و آنقدر کثیف و غیر بهداشتی بود که حتی نمی شد از جلوی آن عبور کرد. همه آنها فقیر بودند و نمی توانستند روزگار خود را بگذرانند. هیچ کسی حتی یک لیوان آب به دست آنها نمی داد و آخر سر هم آنها را از آن ساختمان بیرون کردند. من خودم هم مجبور بودم شش ماه در سالهای آخر جنگ به جبهه بروم ولی همیشه این سوال را داشتم که اگر ما برای دفاع از مردم می جنگیم که آنها در داخل خاک خودمان دارند از گرسنگی و کثافت می میرند. خاک خودمان را هم که پس گرفتیم پس مردم برای چه کسی و یا چه چیزی به جنگ می روند؟ این نوشته تو با اینکه به طنز نوشته شده ولی خیلی خوب جواب این سوال من را می دهد.
    راستی خانه نو مبارک و امیدوارم که به برندا هم برسی و با هم در خانه نو به خوبی و خوشی زندگی کنید.
    شهرام از کرمان

    پاسخحذف
  7. آمار تصادفات درون شهری و جاده های ایران به مراتب بیشتر از شهیدان دفاع مقدس است. قابل توجه ناشناس از بریتانیا!

    پاسخحذف
  8. خدمت آن ناشناسی که برای ماستمالی کردن شاهکار اخیر آرش فرموده اند مطلب آرش در قالب طنز بوده است باید عرض کنم اشتباه می فرمائید ، اتفاقن آن قسمت از مطالب آرش کاملن هم جدی بیان شده است.

    پاسخحذف
  9. البته من از آمار دقیق اطلاع ندارم ولی آمار تصادفات مربوط به حدود هفتاد میلیون ایرانی است که در خیابانها و جاده ها حضور دارند و آمار شهدا مربوط به چند صد هزار نفر که در جبهه ها بوده اند! ( هر دو را باید در یک واحد مثلن سال محاسبه کرد).

    پاسخحذف
  10. سردار مومنی، رئیس پلیس راهنمائی و رانندگی نیروی انتظامی در مصاحبه با شبکه دوم تلویزیون جمهوری اسلامی گفت:« روزانه به‌طور میانگین ۶۴ نفر در حوادث چاده‌ای جان خود را از دست می‌دهند.

    پاسخحذف
  11. تا به حال راجع به جنگ با چنین زاویه دیدی برخورد نداشتم. در نوع خودش جالب بود ولی خودت رو آماده کن که الان یک عده میان و یک میدون جنگ همینجا راه میندازن !

    پاسخحذف
  12. من چون از یک خانواده انقلابی هستم تقریبا تمام فک و فامیلم مدتی جبهه بودند. ولی از همه کسانی که من میشناختم و بعد مردند رتبه اول مال سکته قلبی و مغزی و یا بیماریهای دیگه بوده, رتبه دوم مربوط به تصادفات بوده و رتبه سوم هم مربوط به جنگ. دو تا از فامیلهایمان که با هم هشت سال در جبهه بودند همین پنج سال پیش در جاده تصادف می کنند و یکی از آنها در جا می میرد و دیگری هم از گردن به پایین فلج می شود. یکی دیگر از فامیلهایمان هم که فرمانده بیسج محله بوده و همیشه هم در خط مقدم بوده چند سال پیش با موتورش تصادف می کنه و میمیره.

    پاسخحذف
  13. مخفی ترین نوع سفسطه استفاده از کورولیشن (correlation) برای رسیدن به نتیجه است بدون در نظر گرفتن پارامترهای مخفیه (Hidden Variables).

    مثال: اگر کسی آمار گیری و تحقیق کند می بیند که میزان مرگ و میر ناشی از غرق شدن در ماههایی که مصرف بستنی افزایش پیدا میکند بیشتر می شود. در نتیجه بستنی خوردن منجر به افزایش ریسک غرق شدن می گردد! ریشه سفسطه واضح می باشد. یه پارامتر مخفی یعنی گرمی هوا در نظر گرفته نشده است. وقتی هوا گرم است ، هم مصرف بستنی زیاد می شود و هم علاقه به شنا. یعنی دو موضوع کاملا بی ربط با هم کورولیشن دارن چون هردو متاثر از یک ریشه هستند ولی این کورولیشن منجر به این نیست که یکی دلیل دیگری است.

    دومین نوع مهم سفسطه دو طرفه کردن نتیجه گیری است.

    مثال: اگر باران بیاید زمین خیس می شود. برعکسش میشود: چون زمین خیس است پس باران آمده است. سفسطه (شاید همسایه آب پاشیده است).

    نوع سوم سفسطه : بسط استقراء ناقض.

    مثال: همه قوهایی که من دیدم سفیدند. پس تمام قوها سفیدند!

    پاسخحذف
  14. تو جبهه همه جور آدمی بود همانطوری که توی جامعه هم همه جور آدمی پیدا میشه. این افرادی که آرش میگه هم کم نبودند ولی اغلب کسایی بودند که سنشون بالا بود و مسئول آب پخش کردن و آشپزخونه و اینطور چیزها بودن. بقیه بیشتر جوون بودن و بقول یکی از دوستان نظر دهنده حتی ازدواج هم نکرده بودند. البته خیلی از جوونها هم برای در رفتن از درس خوندن و یا راحت شدن از فشار خانواده و یا فرار کردن از خانواده به جبهه آمده بودند. من خودم با پدرم به شدت دعوا کردم و رفتم جبهه چون جای دیگه ای رو نداشتم. بعضی دیگه هم که عقیده داشتن و بخاطر عشق خمینی میجنگیدن. در مجموع من با آرش موافقم که هیچکسی که تو جبهه بود دلش نمی خواست که جنگ تموم بشه و برگرده به شهر. مگر اونهایی که اجباری آمده بودند و یا سرباز وظیفه بودن. من هر موقع دوستای دوره جبهه رو میبینم کلی با هم خاطرات تعریف میکنیم و حال می کنیم. برای من که واقعا بهترین دوران زندگیم بود. البته صحنه های ترسناک و تلخ هم داشت ولی در مجموع جمعی که اونجا بودند و بقول آرش بدون نسوان خیلی حال میداد.

    پاسخحذف
  15. به نظر من جنگ به هر شکل آن ناپسند و وحشیانه است. من تعجب می کنم چطور یک سری از آدمها با افتخار از اینکه به جنگ رفته اند و عده ای آدم را کشته اند حرف می زنند. از اینهمه جنگ و خونریزی و بدبختی چه چیزی نصیب ملت ما و یا ملت عراق شده است که اینچنین با آب و تاب از آن صحبت می کنید و به آن می بالید؟ ما در قرنی زندگی می کنیم که انسانها می توانند با یکدیگر صحبت کنند و نیازی به جنگ و دعوا و بمب و تفنگ نیست.
    من با آرش موافقم که توجه ما را به مردم بدبخت خرمشهر جلب می کند که چطور آواره و سرگردان شدند. اگر جنگ ایران و عراق مبارزی هم داشته باشد آن مبارز زن سلحشوری است که خانه اش در خرمشهر ویران شده است و با بدبختی و نداری و آوارگی تا سالیان سال بیگاری کشیده است و شکم فرزندانش را سیر کرده است. سلحشور آن مرد خیکی نیست که تاپ تاپ از خودش گلوله در می کند و احیانا یک خانواده دیگر را هم در آن سوی مرز عزادار می کند. جنگ نفرین خداوند بر انسان است و جز بلا و بدبختی هیچ حاصلی در بر ندارد.

    پاسخحذف
  16. باید عرض کنم انصافن آرش عزیز ، زیبا می نویسد. من بیشتر مطالب این وبلاگ را مطالعه کرده ام و قصد دارم مابقی پستهای ناخوانده را هم بعدن مطالعه کنم ولی ظاهرن برخی از حامیان متعصب وی کاری به اینکه او چه چیزی می نویسد ندارند و رسالت خود را تایید تمام مطالب آرش خان می دانند. احتمالن اگر آرش در پست آینده بنویسد که گاو جزء گیاهان است عده ای به تمجید از وی می پردازند و تلاش می نمایند ثابت کنند که گاو یک گیاه است! جالب است مواضع این دوستان همراه با مطالب متناقض آرش در پستهای مختلف تغییر می کند و به سرعت هماهنگ با مطالب آرش خان می شود!

    پاسخحذف
  17. داماد خانواده عموم خرمشهریه! میگفت بعد از جنگ جزو پنج خانواده ی اولی بودن که دوباره به شهر برگشتن. ایشون میگفت شهر پر از خرابی و سگ های وحشی و بزرگ بود که بس جنازه خورده بودن اینطور شده بودن!!!! میگفت ما میرفتیم از رو پشت بوم آشغالا رو مینداختیم بیرون خونه میدیدیم که چه وحشیانه حمله میکنن!!
    حالا فکرشو کن اوضاع چطور بوده!

    پاسخحذف
  18. جالب است بدانید که بنا به گفته مرحوم احمد خمینی حتی آقای روح الله خمینی هم با ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر مخالف بوده است:

    احمد خمینی: ... فتح خرمشهر زماني اعلام شد كه ساعت حدوداً چهار بعدازظهر بود و امام در حال قدم زدن بودند. امام هر روز سه مرتبه و هر مرتبه حدوداً‌ نيم ساعت قدم مي‌زدند و راديو هم در دستشان بود چون ما از قبل مي‌دانستيم كه رزمندگان اسلام در حال انجام اين كار هستند و درگيري هم از شب قبل شروع شده بود كه خيلي هم شديد بود.

    امام در حال قدم زدن بودند كه گوينده راديو خبر آزادسازي خرمشهر را اعلام كرد. با شنيدن صداي گوينده، من به امام نگاه كردم و متوجه شدم كه احساس خوبي به ايشان دست داد. البته در مجموع امام از مسائلي كه خيلي تلخ بود اوقاتشان زياد تلخ نمي‌شد و از مسائلي هم كه شيرين بود خيلي خوشحال نمي‌شد.

    در مقابل مسائل خرمشهر امام معتقد بودند كه بهتر است جنگ تمام شود اما بالاخره مسئولان جنگ گفتند كه ما بايد تا كنار شط‌العرب (اروند رود) برويم تا بتوانيم غرامت خودمان را از عراق بگيريم.

    امام اصلاً با اين كار موافق نبودند و مي‌گفتند اگر بناست كه شما جنگ را ادامه بدهيد بدانيد كه اگر اين جنگ با اين وضعي كه شما داريد ادامه يابد و شما موفق نشويد ديگر اين جنگ تمام شدني نيست و ما با اين جنگ را تا نقطه‌اي خاص ادامه بدهيم و الان هم كه قضيه فتح خرمشهر پيش آمده بهترين موقع براي پايان جنگ است.

    http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=56255

    پاسخحذف
  19. سایت بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس :

    احمد خمینی: ... در مقابل مسائل خرمشهر امام معتقد بودند كه بهتر است جنگ تمام شود اما بالاخره مسئولين جنگ گفتند كه ما بايد تا كنار شطا العرب (اروند رود) برويم تا بتوانيم غرامت خودمان را از عراق بگيريم. امام اصلا با اين كار موافق نبودند و مي گفتند: اگر بناست كه شما جنگ را ادامه بدهيد بدانيد كه اگر اين جنگ با اين موضعي كه شما داريد ادامه يابد و شما موفق نشويد، ديگر اين جنگ تمام شدني نيست. و ما بايد اين جنگ را تا نقطه اي خاص ادامه بدهيم؛ و الان هم كه قضيه فتح خرمشهر پيش آمده بهترين موقع براي پايان جنگ است.

    http://www.sajed.ir/new/1388-10-24-09-17-21/3514.html

    پاسخحذف
  20. http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/05/100521_l38_iran_war_khoramshahr_firoozabadi.shtml

    سایت بی بی سی: چند سال پیش، مصاحبه ای با احمد خمینی، پسر آیت الله خمینی منتشر شد که در آن او اعلام کرد که پدرش پس از فتح خرمشهر مخالف ادامه جنگ بوده است اما مسئولان وقت اصرار به ادامه جنگ داشته اند.

    پاسخحذف
  21. سلام
    به اين جملات دقت كنيد"جبهه جنگ بهشت این آدمها بود و بسیار هم به آنها خوش می گذشت. هر جوری که دلشان می خواست می خوردند و می خوابیدند و هیچ کسی هم نبود که در مورد وضع ظاهری و یا لباس و نظافت آنها غرغر کند. اصولا آنها از این که کمتر زنی در جبهه های جنگ وجود داشت بسیار مسرور بودند و سعی می کردند تا جایی که می شود خودشان را به خط مقدم جبهه نزدیک تر کنند تا از جماعت بانوان دورتر شوند" مزخرفترين نوشته عمرم رو خوندم. اولا كه خيلي از اون آدم‌ها كه به جنگ رفتند يا مجرد بودند و يا يك فرزند داشتند ثانيا دل كندن از دنيا و زن و بچه به اين راحتيم نيست. البته از ارشي كه هنوز مجرده هم زياد انتظاري نيست و راجع به اين موضوع بايد از اونهايي كه داراي فرزندند سوال بشه. بريد از اونا بپرسيد كه شنيده‌ها رو ديدن.

    پاسخحذف
  22. هه...من اومدم یه نظر بدم..دیدم وسط این بحث جنگه..نامربوطه...اما طوری نیست...بزارین به حساب تنفس بین کامنتی!
    می گم آرش خان...من اگه جای شما بودم.وقتی آدم جدید اومده بود.می گفتم ببخشید من دستم پفکی است...اون یکی دستم و می اوردم جلو..یه مقدار پفک هم تعارف می کردم یا تعارف هم نمی کردم...اما با دست پفکی دست نمی دادم..D:
    اینجا نقش معلم اخلاق و بازی کردم...D:D:D:

    پاسخحذف
  23. سلام آرش
    اگه خونه مرتب شده باشه الان باید حالت خوب باشه پس . اینقدر هم پفک نخورید که میگن ضرر داره البته شاید پفکهای اونجا با اینجا فرق داره !!! جواب سوال قبلیم رو هم ندادید ؟!
    و اما در مورد جنگ : اینو حتی بچه ها هم میدونند که جنگ ، خرابی است و حتی دیوانه ها هم درکش میکنند که حماقت است نه نعمت !!!!!

    دولتهای دیکتاتوری در همه حال از عرقهای مذهبی و وطن پرستی سوء استفاده میکنند و درهای شهادت رو به زور به روی ساده لوحان باز !

    ههمیهش برام جای سوال بوده اون به ظاهر قهرمانی که حملات انتحاری میکنه چی توی اون کله ی ... می گذره ؟!!؟

    خوب باشی

    پاسخحذف
  24. می بخشی ههمیهش = همیشه :)

    در ضمن عرق یا ارق ؟! وای که برخی از کلمات در زبان شیرینی فارسی چقدر مشکلند ولی گمونم منظورم رو رسونده باشم یعنی امیدوارم .

    پاسخحذف
  25. جنگ تا زمانی که برای دفاع از تمامیت ارضی کشور و مردم باشد امری پسندیده است ( تمامی ملت های جهان به چنین چیزی اعتقاد دارند )ولی وقتی که صرفن برای یکسری شعار باشد کاری بیهوده است.

    پاسخحذف
  26. آرش جان شما با اين سن و سال هنوز پفك مي‌خوري؟!!! جل‌الخالق!

    اون دوستي كه خجالت كشيده اسمي از خودش بذاره و ادعا كرده كه اگر آرش بگه گاو جزو گياهانه، از فردا دوستان متعصبش تأييدش مي كنن، بايد بدونه كه وبلاك آرش «سايت رسمي» علوم و فنون و حقوق و قانون اساسي و ... (هرچي كه شما تصورشو بكنين) نيست. خود آرش اين نوشته‌اش رو «متفرقه و چرت و پرت» برچسب زده. بنابر اين اگر با اين برچسب بنويسه كه گاو در رده‌ي گياهان است، چون زيبا مي‌نويسه، من حتما تأييدش مي‌كنم!

    ناشناسان ديگر هم كه اين جا جنگ به راه انداخته‌اند توجه داشته باشند كه درباره‌ي جنگ ايران و عراق بسيار نوشته شده و گفته شده، حالا چه اشكالي داره آرش دو مطلب هم به اونا اضافه كنه؟ آيا آرش براي نوشتن از جنگ بايد بياد دلايل ايجاد و ادامه و پايان اونو از اول تا آخر بنويسه و آخر سر حرف خودشو بزنه؟

    سؤال: آرش جان، شما خودت در جبهه بودي؟

    پاسخحذف
  27. من هم با غزال موافقم.یعنی اون کسی که انتحاری انجام میده ممکنه فکر کنه که داره کشور یا دینش رو نجات میده چون از کودکی با فرهنگ و آموزه هایی آشنا شده که اون رو به این کار تشویق میکردند و براش به صورت آرمان در اومده.
    اگر ما هم مثل اون باشیم و بدون تامل در چیزهایی که به عنوان ارزش به ما منتقل میشه اون ها رو بپذیریم ما با اون فرقی نداریم چون اگر ما هم در اون جامعه و فضا بودیم همین کار را میکردیم.

    پاسخحذف
  28. درود بر شما
    فکر کنم زُدیاک همشهریته! درسته یا نه؟
    اگه میشه یه کم از او بگ.
    فرزاد از شیراز

    پاسخحذف
  29. yani jeddi jeddi nemiduny ke in yakhchala, yek manbae dare ke bayad poresh koni? va shilange ab nemikhad

    پاسخحذف
  30. چیه آرش؟

    دلت تجاوز می خواد؟ آره؟؟؟؟؟؟؟

    پاسخحذف
  31. اغا ارش به نظر من شما بی ادبی .
    بعد از اینکه با دست پفکی دست دادید و فهمیدید باید دست طرف را رها میکردی و دست ات رو با کت طرف پاک میکردی مثلا می مالیدی به شونه طرف بعد دوباره دست میدادی که طرف ناراحت نشه خوب.
    خانه نو مبارک . کی دعوتیم ؟

    پاسخحذف
  32. سلام آرش این چه نظر سنجیه؟ یه توضیحی بده واسه چی راه انداختی پش به دوش یا رو به دوش ؟ راستی به نوشتنت ادامه بده من چند وقته حال ندارم کامنت بزارم ولی تمام پستهات رو داغ می خونم مثل همیشه هر چی بنویسی روش لیز میخورم. در هر زمینه حتی کارای روزمزت بنویس . نمیدنم چرا ولی نوشتهات خیلی رو من تاثیر میذاره . کلی دیدم نسبت به مسائل اطرافم تغییر کرده یه جورایی نوشت هات به دلم میشینه انگار حرف دل منه . مرسی
    ___________بهنود__________

    پاسخحذف
  33. کم کم دارم فکر میکنم که آرش خان شما به یه ارگانی ربط داری.

    من با بعضی حرفاتون موافقم و شنیدم میگن که جوونا بخاطر نداشتن پول و اعتیاد و نبودن امکان زندگی میرفتن جنگ... اینو هم شنیدم که اونجا به سربازا قرص های روانگردان میدادن تا جز جنگ به چیز دیگه ای فکر نکنند...
    ولی نمیتونیم اینجوری در موردشون حرف بزنیم چون در هر صورت بینشون افراد قابل احترامی هم بودند.(کاری به سیاست های سپاه اون موقع ندارم(عقلم اینقدر راه نمیده)) ولی میگم نباید اینجوری در موردشون حرف زد چون این باعث میشه بخاطر یه تعداد اقلیت کار بزرگی که دیگران کردن هم پایمال بشه.(فکر کنم قبول داشته باشید اگه همین آدما نبودند الان ایران بدتر هم میتونست باشه)

    پاسخحذف
  34. آرش جون بدجوري حرفات تابلو شده
    مسلما پول ماهيانه از دوستان يسا روبرات كرده تا خونتو بخري
    وطن فروشي بقيمت خونه خريدن خيلي بهت مزه كرده . نه!

    پاسخحذف
  35. يكم عرضه داشته باش بيشتر كار كن تا پولهايي كه از CIA ميگيري رو لازم نداشته باشي و مستحقشون نباشي!
    لازم نيست هر جفنگي رو به مناسبتهاي مختلف تو وبلاگت بنويسي تا جيره مواجبت برسه!

    پاسخحذف
  36. چندبار خواستم این مطالب را بگویم حوصله اش را نداشتم اما دیگه ایندفعه تنگ کردم!
    خوب آرش جان عزیز ، مطلبی که من را اذیت میکند در بعضی مطالب شما ترکیب نگفتن
    حقیقت یا جایگزین کردن خیالات با واقعیات است که کمی تاقسمتی هم قشنگ انجام می دهیدبا
    برخورد با یک موضوع از دیدگاه دیگر است ." حالا باید یه ساعت دوخط بالا را توضیح
    بدهم.

    -با یک مثال دم دستی از مطالبتان شروع می کنم.داستان جان گفتن دخترکهای ایرانی.به نظرمن
    "که البته می تواند اشتباه باشد" شما در حال کار یا زیر دوش یک ایده در ذهنت شکل گرفت
    که همان قصه جان است و برایت جالب است که نقلش کنی اما همینطوربی مقدمه که نمی شود
    پس می روی قصه اش می کنی و از نظرمن مشخص است که قصه است نه واقعیت کدام فارسی
    زبان در اوج احساس می گوید جان ؟ ماکه تایادمان هست همه می گویند جون و یا قصه لباس
    زیر همخانه ات که بدجور تابلو بود!!ویا داستان یهودی بودنت ، با توجه به شکل نوشتنت از
    خاطره که بسیار زیبا تصویر سازی میکنی وتجربیات شخصیت ملموس می شود در جاهای که میخواهی
    متفاوت بودن دینت را نشان دهی ناگهان مطالبت بدون تصویرسازی از رسم و رسومات وآیینهای
    دین یهودیت می شود اما با کمال تعجب در مطلبی دیگر تصویر سازی و دانشت در باره اسلام
    بسیار زیادوآشنا است . فکرمیکنم این شیطنتت بیشترازحس تخیل و داستان سرایت سرچشمه می گیرد
    آنجا که درابتدا سعی میکنی قصه جنایی سیاسی دزیدنت را درپسته های اول بجای واقعیت و تجربه
    شخصی جابزنی اما بعد بخاطر شور شدن آش وبلاگ جدا میزنی و واقعا قصه تعریف می کنی
    در مطلب اخیرت خیلی با ملایمت سعی میکنی جوری نشان دهی که درجبهه بودی اما روشن بیان
    نمی کنی تا مخاطب در ذهنش چنین حسی را دریافت کند اما نه روشن . بیشترفکرمیکنم این شکل
    جایگزین کردن حقیقت با خیالات دلیل اولش حق به جانب شدن نویسنده از این لحاظ است که شخص
    در حال گفتن واقعیتی ایست که خود تجربه کرده نه حاصل تصورات و ایده هایش مثلا در مورد جفا
    به اقلیت های مذهبی که حقیقتی است روشن که متاسفانه به شکل واضح در ایران مشهود است

    پاسخحذف
  37. چندبار خواستم این مطالب را بگویم حوصله اش را نداشتم اما دیگه ایندفعه تنگ کردم!
    خوب آرش جان عزیز ، مطلبی که من را اذیت میکند در بعضی مطالب شما ترکیب نگفتن
    حقیقت یا جایگزین کردن خیالات با واقعیات است که کمی تاقسمتی هم قشنگ انجام می دهیدبا
    برخورد با یک موضوع از دیدگاه دیگر است ." حالا باید یه ساعت دوخط بالا را توضیح
    بدهم.

    -با یک مثال دم دستی از مطالبتان شروع می کنم.داستان جان گفتن دخترکهای ایرانی.به نظرمن
    "که البته می تواند اشتباه باشد" شما در حال کار یا زیر دوش یک ایده در ذهنت شکل گرفت
    که همان قصه جان است و برایت جالب است که نقلش کنی اما همینطوربی مقدمه که نمی شود
    پس می روی قصه اش می کنی و از نظرمن مشخص است که قصه است نه واقعیت کدام فارسی
    زبان در اوج احساس می گوید جان ؟ ماکه تایادمان هست همه می گویند جون و یا قصه لباس
    زیر همخانه ات که بدجور تابلو بود!!ویا داستان یهودی بودنت ، با توجه به شکل نوشتنت از
    خاطره که بسیار زیبا تصویر سازی میکنی وتجربیات شخصیت ملموس می شود در جاهای که میخواهی
    متفاوت بودن دینت را نشان دهی ناگهان مطالبت بدون تصویرسازی از رسم و رسومات وآیینهای
    دین یهودیت می شود اما با کمال تعجب در مطلبی دیگر تصویر سازی و دانشت در باره اسلام
    بسیار زیادوآشنا است . فکرمیکنم این شیطنتت بیشترازحس تخیل و داستان سرایت سرچشمه می گیرد
    آنجا که درابتدا سعی میکنی قصه جنایی سیاسی دزیدنت را درپسته های اول بجای واقعیت و تجربه
    شخصی جابزنی اما بعد بخاطر شور شدن آش وبلاگ جدا میزنی و واقعا قصه تعریف می کنی
    در مطلب اخیرت خیلی با ملایمت سعی میکنی جوری نشان دهی که درجبهه بودی اما روشن بیان
    نمی کنی تا مخاطب در ذهنش چنین حسی را دریافت کند اما نه روشن . بیشترفکرمیکنم این شکل
    جایگزین کردن حقیقت با خیالات دلیل اولش حق به جانب شدن نویسنده از این لحاظ است که شخص
    در حال گفتن واقعیتی ایست که خود تجربه کرده نه حاصل تصورات و ایده هایش مثلا در مورد جفا
    به اقلیت های مذهبی که حقیقتی است روشن که متاسفانه به شکل واضح در ایران مشهود است

    پاسخحذف
  38. اما باخودت شاید فکرکردی که اگر این نظرت را همینطور در حد یک ایده مطرح کنی همراهی
    و حس مظلومیت را منتقل نمی کنی اما این شکل تعریف کردن خوب است و راست نگفتن در
    پاره ای موارد بد که نیست عین ثواب است ، اما حقیقت این است که وقتی مخاطب احساس کند
    که به شعورش اهانت می شود، خوب یا دیگر مراجعه نمی کند ویا فکر میکند حتی خاطرات واقعی تو
    هم خیالی است . هرچند که نظر شخصی و اینکه هرچه خواستی و هر طور خواستی بیان کنی حقت
    است اما یک ایده وبیان وقتی ارزش دارد که مخاطب داشته باشد ، مثال واضح این مطلب شبکه های
    سیاسی آبکی فارسی زبان با بی بی سی ایست .شاید به نوعی هردو یک حرف را میزنند اما این کجا
    وآن کجا.اما درباره نگاه کردن به یک موضوع از زاویه دیگر، هرچند که این عمل نه تنها خوب که واجب است
    اما هرشکل نگاه سطحی و جازدنش بجای یک تیوری منطقی عملا تنها ساده انگاری است . مثال واضح در آن مورد پستهای
    وطن پرستی است که به شدت ملغمه ای است از ایده آل گرای و جازدنش بجای واقعیت یا آنجا که از زشت
    بودن کشتن به هرشکل و به هردلیلی پست می زنی اما روز عاشورا بعداز دیدن فیلم زیر شدن مردم توسط پلیس
    پیشنهاد میدهی که حداقل مردم باید با کوکتل مولوتف تلافی کنند . من هم معتقدم که کشتن آدمها به هر شکل ودلیلی
    زشت و ناپسند است اما دنیای واقعی اینطور نیست و گاهی اتفاقاتی شاید بی افتد که خلاف این مطلب باشد ، بازهم
    این توجیه کشتن کسی نیست اما اگر دزدی چاقورا زیر گردن بچه ات گرفت دیگر دنیا دنیای واقع گرایست نه ایده آل
    گرایی . عین همین مطلب در جهان وطن بودن صادق است هیچ کشورودولتی باآن ایده آل گرایی شما درباره بی وطنی
    همخوان نمیشود و ایده آل گرایی و تاختن به عرق ملی ایرانی و یا هرجای دیگر سفسطه ای بیش نیست . در نهایت
    منظورم این است که الزاما متفاوت بودن به معنای هرچه از دهان درآمدن نیست و بدتر ازآن جازدن آن مطلب بجای یک
    مطلب عقل گراو عملی است که آن ایده را کلا یک شوخی می کندو شما نباید انتظار داشته باشید ایده ای که از صبح
    تا شب به آن رسیده اید را بعنوان یک مطلبی فکرشده مطرح کنید و انتظار داشته باشید مخاطب به شکل یک ایده فلسفی
    که تحقیقات و منابع بسیاری دارد با آن برخورد کند .بهرحال درباره همین مطلب آخرتان فقط به ذکر این خاطره اکتفا میکنم
    که هفته پیش یکی از دوستانم را دیدم که بعد از کلی حرف صاف برگشت این حرف را به من زد که : فلانی تو
    فقط به این دلیل که از زندگی شخصیت فرار کنی آن مدت بعد از انتخابات در کف خیابان و دود وآتش می دویدی و بس.
    البته که من با چشمان گرد شده چیزی نگفتم اما یک لحظه ترس و استرس آنروزها و کتکهای که خوردیم و خونهای که دیدم
    نه قابل توضیح است و نه....در نهایت هرچند که میدانم چند سال بعد هم شبیه همین مطلبی که شما گفتید را راجع به
    دوستان شهیدو ناقص شده سبزمان می زنند اما حتی این هم بخشی از زندگی واقعیست

    پاسخحذف
  39. دوباره منو هل دادين وسط يه چيزي بگم!

    ببين «چندلاخ موداری؟» جان، تا جايي كه يادم مياد آرش جايي گفته بود كه مخصوصا همه چيز رو در باره خودش وارونه جلوه داده، مثلا خودشو ناتاشا گادوين ناميده و دينشو يهوديت گفته و از اين جور چيزا. خب شما براي چي خودتو كشتي تا ثابت كني آرش يهودي نيست؟!!!!
    اصلا دين و مذهب من و شما و آرش و ديگران چه ربطي به هريك از ماها و ايشون و اونا و ديگران داره؟! بياييم در اين باره كمي از دنياي متمدن ياد بگيريم.

    حالا شايد بگين من اينجا شده ام وكيل آرش. نه بابا اينطور نيست. دو روزي اينجا نظر ميدم و ميرم. فقط نمي تونم در مقابل نظرات اشتباه (از ديد خودم) سكوت كنم.
    درباره صحبتهاي ديگر شما نظري ندارم.

    پاسخحذف
  40. frozen mind عزیز

    در مورد ناتاشا گادوین برعکس فرمودید. ایشان در واقع گفت که آرش نیست و ناتاشا گادوین می باشد.

    " این وبلاگ برای من کوچک ترین اهمیتی ندارد و بارها گفته ام که آمار بازدید کنندگان روزانه دستشویی امامزاده هاشم به مراتب بالاتر از وبلاگ من است. آن چیزی که برای من مهم است شما عزیزانی هستید که در ایران زندگی می کنید و امیدوارم که هر کدام از شما یک ناتاشا گادوین شوید و در راه روشنگری دوستان و آشنایان خود بکوشید. هدف من از این که خودم را با نژاد, مذهب, ملیت و جنسیت فرضی به شما معرفی کردم این بود که خودمان را در مورد میزان تبعیض قائل شدن در مورد نژاد, مذهب, ملیت و جنسیت افراد ارزیابی کنیم. "

    پاسخحذف
  41. به " چند لاخ مو داری " گرامی هم باید عرض کنم داشتن اطلاعات درباره یک دین لزومن به معنای اعتقاد به آن دین نیست. به نظر من که آرش جان ( یا ناتاشا جان! ) یهودی می باشد.

    پاسخحذف
  42. راستی! من که بیشتر جان شنیده ام تا جون!

    پاسخحذف
  43. " اینو هم شنیدم که اونجا به سربازا قرص های روانگردان میدادن تا جز جنگ به چیز دیگه ای فکر نکنند "

    به شما اطمینان می دهم که تا کنون چنین قرص روانگردانی کشف نشده است! سعی کنید تنها شنیده ها و نوشته هائی را قبول کنید که حداقلی از پشتوانه علمی یا عقلی را داشته باشد.

    پاسخحذف
  44. دوست عزیز ، بعید است که کسی بخاطر داشتن اعتیاد به موادمخدر داوطلب رفتن به جبهه جنگ شود! مطمئنن دسترسی به مواد مخدر در پشت جبهه به مراتب راحتتر از داخل جبهه است! ضمنن تمامی ارتشها و نیروهای نظامی رسمی جهان سربازان خود را از لحاظ اعتیاد مورد آزمایش قرار می دهند.

    پاسخحذف
  45. آرش . چه نتيجه‌اي قراره از اين نظرسنجي دوش حمام بگيري؟

    پاسخحذف
  46. ميبينم كه دوستان الاف و بيكار محترم دوباره نشستن به تك تك كامنتهاي آرش جوابهاي دندان‌شكن ميدن. عزيزان، مخاطب اين كامنتها شما نيستيد كه با اين لحن متعصبانه جواب ميديد. والسلام

    پاسخحذف
  47. آرش همون ناتاشا گادوینه.دینش هم یهودیه.(علکی سر دین و اسمش دعوا نکنید)
    .
    فقط همه چیرو خوب به هم ربط میده و نکات مهاجرتی تو مطالبش هست. همین.!!
    راستی, ناتاشا خان;نگفتی با مادرتون فارسی صحبت میکنی یا روسی؟(آخه منم دو زبانه ام!)

    محسن

    پاسخحذف
  48. قابل توجه کسایی که خارج از ایرانن:
    .
    امروز طبق گفتهء تلوزیون ایران تو مهابادِ ارومیه یه بمب گذاریی رخ داده.
    عکس العمل سربازهایی که دارن رژه میرن موقع انفجار دیدنیه.توصیه میکنم حتما ببینین.

    پاسخحذف
  49. مردی از سرزمین خورشید۳۱ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۲۲

    arash jan
    age to ye post rajebe cablecar tozieh bedi mamnon misham

    پاسخحذف
  50. ارش خان میگم خودمونیم خوب ملتو به جون هم میندازی وخودت یه گوشه وایمیستی لبخند میزنی ها...

    پاسخحذف
  51. بابا جنگ و منگ چیه،

    راجع به عروس خانوم بگین ,برندا جون ...

    ;)

    پاسخحذف
  52. باورم نمیشه یک نفر که در ایران زندگی کرده باشه یا حداقل کمی تاریخ دفاع مقدس خونده باشه بتونه در مورد جنگ اینطوری صحبت کنه!

    البته بودجه های میلیاردی کنگره ی آمریکا هم که باید راه خودش رو پیدا کنه!

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.