۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

مهارتهای اجتماعی در امریکا

یادم رفت که برق دوربین را نصب کنم یعنی وقتی که رفتم سه راهی برق را بیاورم حواسم به کار دیگری پرت شد و به کل یادم رفت. شنبه و یکشنبه یک لحاف به میل پرده نصب کردم که اطاق کاملا تاریک شود و بتوانم با پروژکتورم فوتبال زنده را بصورت بزرگ بر روی دیوار تماشا کنم. دیروز هوا خیلی گرم بود و همه در دریاچه شنا می کردند. من هم با قایق بادی خودم به وسط آب رفتم و سپس موتور را خاموش کردم و بر لبه بادی قایق دراز کشیدم. دستها و پاهایم را در آب فرو می کردم که خنک شود. تقریبا یک چرت زدم و گذاشتم که باد و مسیر آب هر کجا که دوست دارد من را با خود ببرد. خانه های مردم از زیر کلاهی که بر صورتم انداخته بودم معلوم بود و هیاهوی بچه هایی که آب تنی می کردند از دور به گوش می رسید. کمی با دوستانم تلفنی صحبت کردم و کمی هم چرت زدم و به صدای پرندگان گوش دادم. هرگاه یک قایق بزرگ از آنجا رد می شد موجهایش من را به بالا و پایین می برد و چشمان من را سنگین تر می کرد. تا جایی که کاملا خوابم برد و وقتی چشمانم را باز کردم دیدم که قایقم در حیاط خانه ای و در میان اسکله شان کناره گرفته است. اهالی آن خانه بر روی صندلی هایی که بر روی اسکله گذاشته بودند آفتاب می گرفتند و با یکدیگر صحبت می کردند. من به آنها سلام کردم و با پارو از خانه آنها آمدم بیرون چون نمی خواستم که صدای موتور قایقم آرامش آنها را بر هم بزند. 

امروز به اطاق جدید آمدم و وسایلم را جابجا کردم. بدی این اطاق این است که هم از پشت و هم از جلو دید دارد و کسانی که از کنار اطاق و یا از بیرون شرکت رد می شوند می توانند مونیتورهای من را ببینند. الیته من زاویه یکی از آنها را طوری تنظیم کردم که در نقطه کور باشد و برای همین الآن می توانم برای شما مطلب بنویسم. ولی با شرایط جدید گمان نکنم که بیش از یک بار در هفته فرصت نوشتن پیدا کنم. مطلبی که امروز می خواهم در مورد آن برای شما صحبت کنم موضوعی است که توجه من را در بدو ورودم به امریکا جلب کرد. چیزی که ما در ایران تقریبا با آن ناآشنا هستیم و حتی هیچگاه به آن فکر هم نمی کنیم. در روزهای اولی که به امریکا آمده بودم یک روز تصمیم گرفتم که به تنهایی سوار قطار شوم و به شهر سنفرانسیسکو بروم و در خیابانهای آن گردش کنم. من آدم شجاعی نیستم و واقعیت این است که انجام دادن این کار برای من خیلی ترسناک بود ولی چاره دیگری نداشتم و مجبور بودم که هر چه زودتر جامعه جدیدی که قدم در آن گذاشته بودم را بشناسم. در قطار همواره می ترسیدم که کسی از من سوالی بپرسد و من نتوانم جواب دهم و همین اتفاق هم افتاد چون مردم در جاهای عمومی با همدیگر حرف می زنند. وقتی به خیابان مارکت سنفرانسیسکو رسیدم از قطار پیاده شدم و شروع کردم به راه رفتن در پیاده رو. یک دستگاه جی پی اس هم با خودم داشتم که گم نشوم ولی بخاطر ساختمانهای بلندی که در آن خیابان است آن دستگاه کار نمی کرد و نمی توانست جهت صحیح را به من نشان دهد.

در پیاده روی شلوغ آن خیابان ایستاده بودم و داشتم با دستگاه مسیریاب سر و کله می زدم که ناگهان دیدم یک مرد قوی هیکل سیاهپوست از آنطرف پیاده رو به من نگاه می کند و بلند بلند به من فحش می دهد. من برق از سرم پرید و پشت سرم را نگاه کردم که ببینم آیا فرد دیگری در آنجا ایستاده است یا خیر. ولی هیچ کسی آنها ایستاده نبود و هدف تمام آن فحش هایی که با صدای بلند و حرکات دست ارسال می شد من بودم. با دست اشاره به خودم کردم و مثل شاگرد تنبلی که مورد سوال معلمش قرار می گیرد گفتم من؟ آن مرد سیه چرده هم همچنان گوهر افشانی می کرد و کم کم عصبانیت او هم بیشتر می شد و با شور و هیجان بیشتری فحش می داد. من خیلی ترسیدم و نمی دانستم چکار کنم و تنها دلخوشی من این بود که مردم زیادی از آنجا عبور می کردند. ولی نمی دانستم چرا از بین اینهمه آدم به من یکی گیر داده است که همینطوری هم برای خودم در وسط پیاده رو گیج می زدم. بالاخره در یک حرکت شجاعانه بر فلج شدن عصلات پایم مسلط شدم و نیم متر از محل خودم جابجا شدم و با کمال تعجب دیدم که او همچنان دارد به همان نقطه قبلی که من در آنجا ایستاده بودم فحش می دهد! ظاهرا بر اثر موادی که مصرف کرده بود مغز او با تاخیر عمل می کرد و من را هنوز در همان نقطه قبلی می دید. جالب تر از همه این بود که می دیدم مردم به راحتی از کنار او رد می شوند و کسی هم به او توجهی نمی کند در حالی که اگر در ایران یک نفر در خیابان فحاشی کند قبل از اینکه پلیس از راه برسد مردم بر سر او می ریزند و دمار از روزگارش در می آورند.

وقتی به یک ساندویچ فروشی رفتم و در صف ایستادم دیدم که یک فردی که عقب افتاده ذهنی بود نیز با همراه خود در صف ایستاده است وقتی که نوبت او شد آن عقب افتاده ذهنی با همان امکانات و تواناییهای کمی که داشت, فروشنده  را متوجه خواسته خودش کرد و در زمانی که سعی می کرد بگوید که چه چیزی می خواهد هیچ کس به او کوچک ترین کمکی نکرد. شاید زمانی که او برای رساندن منظور خود صرف کرده بود ده برابر یک آدم معمولی باشد ولی همه در صف ایستاده بودند و هیچ کس هم شکایت نمی کرد. در حالی که اگر در ایران بود همه اعتراض می کردند و می گفتند که یک نفر یک چیزی برای این زبان بسته بخرد و آخر سر هم بدون اینکه به او اجازه تلاش دهند یک چیزی برای او می خریدند و در حلقش فرو می کردند. جالب اینجا است که ما این خصلت خودمان را دلرحمی و مهربانی خودمان می دانیم و می گوییم که این امریکاییان بی رحم دارند می بینند که او نمی تواند حرف بزند ولی هیچکس به او کمک نمی کند. رفتار امریکاییان با فرزندان خودشان هم به همین شکل است و در زمانی که آنها یاد می گیرند کلمات را ادا کنند خودشان با مردم حرف می زنند و یا برای خودشان سفارش غذا می دهند. به این ترتیب آنها مهارت های اجتماعی را می آموزند. ولی نکته ای که من می خواهم اشاره کنم چیز دیگری است.

در هر جامعه ای همواره کسانی وجود دارند که مهارت های اجتماعی آنها در سطح پایین تری از دیگران قرار دارد. این افراد یا کودکان هستند و یا اینکه افراد عقب مانده ذهنی و یا عقب مانده اجتماعی هستند. بسیاری از افراد در حال کسب مهارتهای خاص هستند مثل کسانی که تازه دارند رانندگی را یاد می گیرند. ناتوان های جسمی مختلف نیز از مهارت های اجتماعی یکسانی برخوردار نیستند. در امریکا تمام این افراد پذیرفته شده هستند و آنها را در میان خودشان تحمل می کنند. من شنیده بودم که امریکاییها آدم های بی معرفتی هستند و آدمهای پیر را به خانه سالمندان می اندازند. ولی وقتی به اینجا آمدم متوجه شدم که اولا بهترین مکانها و سرویس های عمومی متعلق به سالمندان است و دوم اینکه خانه سالمندان آنها معمولا بسیار زیبا است و آنها در آنجا خانه می خرند و یا اجاره می کنند و زندگی مستقل خودشان را دارند. یکی از این شهرک ها در نزدیکی ما است و وقتی که من آنجا را دیدم عاشق آن شدم و به دفتر آن رفتم تا بلکه بتوانم جایی را اجاره کنم ولی گفتند که فقط به افراد بالای 55 سال اجاره می دهند. ولی در ایران آیا امکاناتی برای یک سالمند وجود دارد که بتواند با مترو سفر کند و له نشود؟ آیا شما اصلا در خیابان یک عقب افتاده ذهنی را می بینید که مثل یک آدم معمولی زندگی کند و بچه ها هم به او سنگ نزنند؟ ما توقع داریم که تواناییهای اجتماعی همه افراد جامعه ما در یک سطح باشد و اگر کسی نتوانست خود را به سطح مورد نظر ما برساند او را در یک گوشه مخفی می کنیم و به او اجازه زندگی عادی را نمی دهیم.

من به عنوان یک مهاجر  آدمی هستم که از نظر مهارت های اجتماعی در جامعه امریکا عقب افتاده به حساب می آیم. یک فرد معمولی همانطوری که با یک نفر دیگر صحبت می کند نمی تواند با من صحبت کند و مجبور است مقصود خود را طوری بیان کند که برای من قابل فهم باشد. همچنین آنها باید صبور باشند تا من بتوانم با توجه به مهارتهای خودم منظورم را بیان کنم. این یعنی پذیرفتن یک نفر که به اندازه آنها مهارت اجتماعی ندارد. اگر ببینند که یک نفر در رانندگی کند است پشت سر او بوق و چراغ نمی زنند و صبر می کنند که او با توجه به شرایط و مهارتهای خودش کار مورد نظرش را انجام دهد. ولی در ایران کسی که از نظر مهارت های اجتماعی عقب باشد هیچکس او را تحمل نمی کند. یک روز در میدان انقلاب و در یک ساندویچ فروشی یک هموطن آذری وارد شد که شاید اولین بارش بود که به تهران می آمد. رفتار تحقیر آمیزی که فروشنده و دیگران با او داشتند هرگز از خاطرم نمی رود و وقتی که به امریکا آمدم انتظار داشتم که امریکاییان هم با من چنین رفتار تحقیر آمیزی داشته باشند چون من حتی اسم مخلفاتی که بر روی ساندویچ می ریزند را بلد نبودم. من حتی متوجه سوال آنها نمی شدم و جواب های بی ربط می دادم. مثلا اگر می پرسیدند که میخوری یا می بری می گفتم خیلی ممنون! و بر خلاف انتظارم هیچ کس هم به من نمی خندید!

من سعی می کنم نگویم که ما باید فلان کار را بکنیم و یا بهتر است فلان کار را نکنیم چون این ادبیات با صفات من جور در نمی آید. ولی می توانم نتیجه ای را که از مقایسه این دو جامعه بدست آورده ام را با شما در میان بگذارم و بگویم که تحمل ما برای دیدن افراد مختلفی که تواناییهای متفاوتی از ما دارند پایین است. مثلا ممکن است در میان کسانی که خواننده این وبلاگ هستند کسانی هم عقب افتاده ذهنی و یا آدمهای عصبی باشند. ممکن است کسانی باشند که قدرت بیان حرف های خودشان را نداشته باشند و به ناچار عصبانی شوند. ممکن است کسانی باشند که به جای پیام نهفته در کلمات به دنبال حاشیه های آن می روند و گیرایی لازم را برای عناوین مطروحه نداشته باشند. ممکن است هنوز بسیار جوان باشند و کشش آنها به سمت چیزهای دیگری باشد. ما در جامعه خودمان همواره این آدمها را به پستو رانده ایم و اجازه نداده ایم که دیده شوند. بنابراین دچار این توهم می شویم که جامعه ما یک شکل و یک صدا است. مثل آن آقای گنده باقالی که گفته بود در ایران همجنس گرا وجود ندارد. ولی من فکر می کنم که اگر همه در جلوی چشم باشند و صدای خودشان را به دیگران برسانند به مرور زمان به آنها عادت خواهیم کرد و آنها هم به مرور مهارتهای اجتماعی لازم را کسب خواهند کرد. اگر الآن من پس از چهار سال مهاجرت به امریکا برای این جامعه قابل تحمل تر شده ام به این خاطر است که این جامعه بجای مقابله و سرکوفت, به من کمک کرد که من خودم را ارتقاء دهم و مهارتهای مورد نظر آنها را کسب نمایم.

من رفتم.

۴۹ نظر:

  1. پز دريا نده آرش جان.ماخ ودمون اينجا در جوار بزرگترين درياچه جهانيم!

    پاسخحذف
  2. آرش جان! یک پیشنهاد کوچولو! میشه آخر همه پستهات ننویسی " من رفتم "؟؟؟ خب معلومه که تو بعد از هر پستت میری! یعنی نمیشه که 24 / 7 آنلاین باشی که ! یه پست می نویسی بعدم میری! همه بعد از ارسال پستهاشون میرن! اگه می خوای یه امضا یا ساین یا چیزی که فقط مخصوص آرش باشه داشته باشی یه چیز دیگه انتخاب کن! ولی " من رفتم " خیلی زیاد معمولیه!
    موفق باشی...

    پاسخحذف
  3. با عرض سلام و ارادت خدمت سرور خودم جناب Benjamin Linus مادر ج.نده‌ی پدر ک.ونی ک.یر تو دهن، باید بگم که نوشته‌ی بسیار جالبی بود آرش خان. فدای تو، پلخمون.

    پاسخحذف
  4. سلام
    بابا تو فکرت خوب کار میکنه که!!!اون جا گه به جای ان که موتور قایق رو روشن کنی پارو زدی خیلی باحال بود...اگه من بود موتور رو روشن نمی کردم که هیچی الکی هم گاز می دادم!!!
    بدرود

    پاسخحذف
  5. آره راست میگی. من امروز که از سر کار میومدم خونه، کولر اتوبوس خراب بود و کار نمیکرد (هوای امروز اینجا فونیکس ۱۱۰ درجه فارنهایت بود) و نکته جالب این بود که با وجودی که همه گرما زده و کلافه بودن کسی به خودش اجازه نداد که کوچکترین اعراض، شکایت،و یا بد دهنی به راننده بدون تقصیر بکنه. بیچاره مسافر ها، فقط ام میخوردند یه ریز و خودشونو باد میزدند.

    یه چیز دیگه: اتفاقا همین امروز ی آمریکایی سر کار ازم پرسید راستی قدمت ایران باستان چند ساله؟ گفتم میگن دست کم ۳۵۰۰ سال، و تو دلم گفتم البته ما ایرانی ها فرهنگمون تو بعضی از موارد از شما ها که ۲۳۰ سال بیشتر نیست به استقلال رسیده کشورتون قطعا کمتره.
    من هم ۱۰ سال میشه که اومدم امریکا و پیار سال سیتیزن شدم. من کشور امریکا رو دوست دارم و خیلی از چیز های این جامعه رو میپسندم. من یک درس بزرگ از مردمان این سرزمین گرفته ام، و اون اینه که من باید به تمام انسان ها صرف نظر از رنگ پوست و قیافه و حرکات و لباسی که میپوشند احترام بزارم، دیگه چه برسه به اعتقادات و باور های متفاوت شون. در ضمن من اینجا روسری سرم میکنم، و تا بحال احدی بهم توهین نکرده از این بابت، و همیشه از این موضوع خوشحالم. همکارانم که بیشترشون سفید پوست هستند حتا بهم کامنت خوب هم میدن واسه روسری های رنگ و وارنگ و متنوه ای که سرم میکنم. من نمیگم امریکا بهترین کشور دنیاست، چون نیست! و اینجا هم همونطور که آرش بار ها و بار ها گفته مشکلات وجود داره، ولی نسبی اگه بخاد آدم حساب کنه، آزادیهای ریز و درشتی رو به اسم دموکراسی بهت میدن که صدات در نیاد و البته حالشو هم ببری :دی

    پاسخحذف
  6. یه چیزی هم هست و اونم اینه که تو آمریکا که به بزرگی یک قاره است،از شرق تا غرب کشور و از شمال تا جنوبش فرهنگ و رفتار آدمها کاملاً با همدیگه متفاوته، مثلاً اینکه شما میگی اگر کسی بد رانندگی می کنه، مردم بوق نمیزنن، بلکه صبورانه منتظر میشن تا حرکت بکنه، در مورد غرب امریکا و به خصوص خلیج سان فرانسیسکو خیلی درسته، چون اینجا مردم خیلی ریلکس و آروم هستند و اصولاً خیلی عجله ای ندارن. درحالی که مثلاً اگه تو نیویورک کسی بخواد تو صف فس فس کنه یا خیابون رو با رانندگی ناشیانه اش بند بیاره، مردم با غرغر و شکایت و بوق اعتراض خودشون رو خیلی رک نشون میدن، چون وقتی برای تلف کردن ندارن و اون صبر و حوصله و آرامش رو هم درشون کمتر میشه پیدا کرد. البته که آدم با آدم فرق می کنه و درمورد همۀ افراد یک ناحیه یا یک کشور نمیشه و نباید با قاطعیت چنین چیزهایی گفت، ولی من از تجربۀ شخصیم میگم.

    پاسخحذف
  7. می خواستم بگم..ای کاش این سرزنش و مسخره کردن از توی فرهنگمون می رفت...
    من ام خیلی باهاش مشکل دارم..کاملا روی روان امه!

    پاسخحذف
  8. ارش راست میگه ها
    تو توی تهران بودی پس تهران رو باید با نیویورک مقایسه کرد..البته فقط در موردترافیک و شلوغی شهر و عجله مردم
    ولی بقیه چیزارو موافقم مثل مسخره نکردن اجازه دادن به کودکان و عقب مونده ها..

    کلا همون بحث حریم خصوصی کلا حریم خصوصی توی خیلی معنی نداره..و بیشتر وقتی می گی حریم خصوصی اکثرا ذهنشون اینه که مثلا ادم می خواد یه کاری بکنه که یا جنبه دیپلماتیک داره یا چیز بدیه خصوصیه ..

    اینجا همه وقتی می گی خصوصی یاد چیزهایی مثل حموم رفتن ، دستشویی رفتن ، رابطه با جنس مخالف ، فیلم پورنو دیدن، یا هر چیز دیگه که نمی خوای توی انظار انجام بدی میوفتن ...ولی حتی نظر دادن در مورد ارایش موی یه نفر هم تجاوز به حریم خصوصی اونه


    خلاصه کلام اینکه این چیز ها اونجا نهادینه شده.از بچگی ولی اینجا بزرگترها معمولا جفت پا می رن توی حریم خصوصی بقیه و تازه فکر می کنن خیلی دارن لطف میکنن

    محمد 31 از تهران

    پاسخحذف
  9. ارش راست میگه ها
    تو توی تهران بودی پس تهران رو باید با نیویورک مقایسه کرد..البته فقط در موردترافیک و شلوغی شهر و عجله مردم
    ولی بقیه چیزارو موافقم مثل مسخره نکردن اجازه دادن به کودکان و عقب مونده ها..

    کلا همون بحث حریم خصوصی کلا حریم خصوصی توی خیلی معنی نداره..و بیشتر وقتی می گی حریم خصوصی اکثرا ذهنشون اینه که مثلا ادم می خواد یه کاری بکنه که یا جنبه دیپلماتیک داره یا چیز بدیه خصوصیه ..

    اینجا همه وقتی می گی خصوصی یاد چیزهایی مثل حموم رفتن ، دستشویی رفتن ، رابطه با جنس مخالف ، فیلم پورنو دیدن، یا هر چیز دیگه که نمی خوای توی انظار انجام بدی میوفتن ...ولی حتی نظر دادن در مورد ارایش موی یه نفر هم تجاوز به حریم خصوصی اونه


    خلاصه کلام اینکه این چیز ها اونجا نهادینه شده.از بچگی ولی اینجا بزرگترها معمولا جفت پا می رن توی حریم خصوصی بقیه و تازه فکر می کنن خیلی دارن لطف میکنن

    محمد 31 از تهران

    پاسخحذف
  10. on shakhsi ke be man fooosh dad shakhsiyate khanevadegi pedr madar va jadooo abadesho zire soal bord
    moteasefam barat
    harchande ke in mohshha darsathe man nist vagar na javabeto midadam

    پاسخحذف
  11. سلام آرش جان
    بابا حكايت تكراري گفتي كه؟!
    خيلي جالبه كه مي گي تنها وقتي كه همه صداي هم رو بشنوند مي تونند همديگر رو راحتر تحمل كنند. من معتقدم اكثر قشر متوسط جوامع روي وجدانشون تصميم مي گيرند و اگر از حال طرف مقابل با خبر باشند به اون كمك مي كنند.
    آرش يك سوال هم در مورد زماني كه براي اين نوشته ها صرف مي كني داشتم ؟
    آرش جان سرزنده و سلامت باشي
    SMD

    پاسخحذف
  12. ارش جان برای خالی نبودن عریضه اینو نوشتم. چند وقتیه مشتریت هستم و از خوندن دست نوشته ات لذت می برم. فقط خواهشا نکن یه هفته یه بار که کلاهمون می ره تو هم ها. گفته باشم :دی

    پاسخحذف
  13. مردی ازسرزمین خورشید۷ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۲۲:۰۸

    Good job Dear Arash i really enjoy that post sth i think you are genius
    buddy
    God bless you
    love you
    man from land of sun

    پاسخحذف
  14. سلام.آقا موافقم.اینجا میبینی طرف عقب مونده ی ذهنی یا بدنیه.ولی خودش تنهایی اینور اونور میره.مثه ایران نیس که ماه به ماه رنگه بیرونو نبینن یا اگه برن مردم یه جوری بش نگا کنن


    مرسی ممنون

    پاسخحذف
  15. من اینقدر دلم واسه افراد با سندروم دان که تو ایران زندگی مکنند میسوزه که نگو :(
    از دست ما ایرانی ها که اینقدر judgmental هستیم. خدا هممون رو هدایت کنه، وا الله!

    پاسخحذف
  16. اونجا که اون یارو بهتون فحش می داد خیلی بامزه بود! کلی خندیدم! فکر کن! بری آمریکا تو یه شهر غریب و ناشناس واسه خودت راه بری یهو یکی شروع کنه فحش دادن!
    اگه شما هم به زبون فارسی فحش می دادی خیلی بامزه می شد.

    پاسخحذف
  17. من از همه معذرت می خوام به آرش فحش دادم.جوگیر شده بودم.4 تا کامنت دادم دیگه.غلط کردم.گه خوردم.آخه می سوزم میبینم آرش تو آمریکاست بعد من اینجا نون ندیرم بدم زن و بچه ام بخورن

    پاسخحذف
  18. آرششششششششششششش خیلی مطلبات عالیه
    مخصوصا مربوط به ناتوان های جسمی. من خودم جزو قشر کمی محروم هستم و توی ایران خیلی امکانات که دیگران دارند رو ندارم خیلی خیلی لطف کنند نصف شهریه دانشگاه رو میدن یا بلیط هواپیما واسم نیم بها میشه !!!
    دهه سوم جوونیمه هنوز اونطور که باید و شاید مهارتهای لازمو کسب نکردم حالا اگه آمریکا بودم چقدر تا حالا جلو افتاده بودم

    پاسخحذف
  19. آرررررررررررررش اذيت ميكني؟
    الهي دريا شما خشك بشه :-))
    راستي من ميتون ياهو ادت كنم؟

    پاسخحذف
  20. بتازگی با وبلاک شما آشنا شدم
    نوع نوشتن شما خیلی جالب و بگونه ای روح مثبت نگری در آن دیده می شود
    منظورم اینه که حتی وقتی از خودمون هم انتقاد می کنید بصورت خشم نهفته نیست وانگار انسان احساس می کند نویسنده امیدوار به تغییر هست .
    فکر می کنم این بخاطر این باشد که کمال همنشین در شما اثر کرده وشاید بر می گردد به شخصیت شما
    ولی در هر حال وبلاک مفیدی دارید
    در ضمن برندا چی شد؟

    پاسخحذف
  21. چقدر با اون دقایقی که توی قایق بودی و دستت توی آب بود حال کردم ...
    در مورد متن اصلی هم باید بگم که دقیقاً قبولش دارم.من علوم تربیتی میخونم و باید بگم که ایران قبول کرده که مثل کشور های دیگه آموزش فراگیر داشته باشه و همه تو یه سطح باشن تا عقب مانده های ذهنی بتونن روی پای خودشون وایسن و مطقابلاً بقیه افراد جامعه یاد بگیرن که با همچین آدم های چه جوری رفتار کنن ولی تا الان که هیچ کاری نکرده...
    توی ایران هر چیزی که مخالف دین و مذهب باشه را میخوان انکار کنن. اونم با تو سری و فحش. به خاطر همینه که تا الان به هیچ جا نرسیدیم.

    پاسخحذف
  22. بیلاخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ این پروفایل اصلی من است دیگه هیچ کس نمی تونه سوو استفاده بکنه
    من هستم از آرش انتقاد می کنم و نمی زارم برینه به جامعه هر جا کس شعر بنویسه من به عنوان منتقد از نوشته های او با استناد به قانون آزادی بیان نظر ها ی خودم رو می گم

    پاسخحذف
  23. سالانه حدود سیصد هزار معلول بر اثر تصادفات جاده ای داریم که سر جمع طی این سالها ما چند میلیون معلول جسمی فقط از این طریق به تعداد معلولین اضافه کردیم با این حال کمتر اثری از این افراد در سطح جامعه دیده میشود به نظر میرسه این افراد با کسانی که در صحنه حادثه فوت کردند فرقی ندارند و ما به خود افتخار میکنیم که در کشوری مذهبی زندگی می کنیم حالا که قدرت در دست مذهب است چرا به شعارهای خود عمل نمی کنند

    پاسخحذف
  24. چقد سخت شده نوشتن کامنت

    خود کلمه جهان سوم رو ایران حکایت از خیلی مسایل داره که اولش فرهنگیه

    پاسخحذف
  25. سلام!!! من هم با این پست کاملا موافقم! امروز که منتظر اتوبوس بودم 2 تا دختر رد شدن که یکیشون یه جورایی معلول بود! همه داشتن نگاشون میکردن! اعصابم خورد شد میخواستم جیغ بزنم سرشون بگم چیه چرا اینجوری نگا میکنی؟؟؟! یه پیرمردم داشت آواز میخوند و می رفت بازم همه زل زده بودن بهش! اه ه ه ه ه چرا باید اینجورچیزا برای بعضی از مردم عیرعادی باشه!!؟
    ادامه بده آرش عزیز خیلی باحال مینویسی!

    پاسخحذف
  26. آرش عزیز ، من یکی دیگر از هموطنان آذری تو هستم. این مطلبی که نوشته بودی ، کاملا برای من آشناست. گرچه تا زمانیکه فارسی صحبت می کنم ، هیچکس متوجه نمیشه که من آذری یا ترک هستم. شاید این به نوعی برای من یک مهارت اجتماعی محسوب بشه! ولی برای من باور کردنش سخته اگه همون لحظه موبایل زنگ بزنه و بطور مثال با برادرم ترکی صحبت کنم ، تمام اطرافیان چه داخل تاکسی باشه چه مغازه چه یک محیط اداری ، رفتارشون تغییر می کنه. راننده تاکسی بیشتر ازت پول می گیره ، مغازه دار یه جور دیگه می خواد سرت کلاه بذاره و کار اداریت دیگه واویلا !

    در مورد اینکه نوشتی " پیام نهفته در کلمات " با کمال احترام، من با این تعبیر مشکل دارم. چون یک عمره قربانی پیام نهفته در کلمات یا همون کنایه از نوع ایرانیش هستم. البته شاید اینبار هم ذهن ساده منه که نمی تونه این عبارت رو حلاجی کنه و منظورتو بفهمه. ولی آرش عزیز ، به نظر من علت اینکه وبلاگ تو و نحوه نگرشت به جهان پیرامون واقعا موفقه ، اینه که خیلی ساده و گاهی با زبان شیرین طنز جامعه ایران رو با آمریکا مقایسه می کنی. شعار نمی دی. منصفانه می نویسی و تجربیات گرانبهاتو خیلی شفاف به اونایی که قصد مهاجرت دارن ، منجمله خود من منتقل می کنی. واگه بعد 8 ماه الان می خواهی به من بگی اکثر پستها دارای کلام نهفته بوده اند ، من باید عرض کنم به اندازه تمام عمرم از وبلاگ تو یاد گرفتم ولی رک و ساده و بی پرده نه کلمات نهفته.
    مننو ببخش که طولانی نوشتم.

    پاسخحذف
  27. مرسي آرش جان بخاطر اين مطلب مفيد. خيلي آموزنده بود براي من و كلي چيز ازش ياد گرفتم.

    من از وقتي كه وبلاگ شما را مي‌خوانم كلي رفتارهام بهتر شده. قبل از اين حتي به مغزم هم خطور نميكرد كه بايد به يك فرد كندذهن(يا ضعيف در هر زمينه‌اي) اجازه‌ داد كه كارهايش را خودش انجام بدهد. و من هم از روي مهرباني بهش كمك ميكردم. الان متوجه شدم كه اين كمك نبوده بلكه فرصت زندگي كردن را ازشون ميگرفتم و شايد هم ميخواستم وقتم تلف نشه و حوصله‌ي صبر كردن نداشتم.

    باز هم مرسي از اينكه كمك ميكنيد من فكر كنم! D:
    گرچه هنوز خيلي چيزها در مورد مهارتهاي اجتماعي بلد نيستم ولي ديگه نميترسم كه بعد از مهاجرت توي آمريكا تابلو بشم. لطفا بيشتر از تفاوتهاي رفتارهاي اجتماعي ما با آمريكاييها بنويسيد.

    بهترين آرزوها،
    صبا

    پاسخحذف
  28. آرش جان اگه بشه هفته ای یه بار که ما اینجا کف میکنیم!!!

    پاسخحذف
  29. من 12 سال (بدون حساب کردن دوران دانشجویی و تا پارسال که استعفا دادم) در اتاق عمل کار می کردم و اونجا من اولین کاری که هنگام تحویل گرفتن بیمار انجام میدادم سعی در آروم کردن اون بود. چون بیمار اونجا تنها است و معمولا ترس زیادی داره. من هر نعمتی که از خدا گرفتم قطعا به خاطر همین کارم بوده اما تمام همکارای من اونجا و اکثرشون تو بیمارستانای دیگه با مریض طلبکارانه برخورد می کنند و حتی خود من تو یه بیمارستان دیگه این تجربه بد رو دارم.
    ما نسبت به قبل خیلی تفاوت کردیم اما شرایط و توقعات ما باعث شده رای انجام کاری که وظیفه ما است سر دیگران منت بذاریم. نمی دونم تو آمریکا هم تو بیمارستانا اینطوریه یا نه و اگر برخورد خوبی دارن بخاطر وظیفه است یا برخورد با یک انسان. ولی اون درسایی که ما خوندیم اونی نبود که بهش عمل می کردیم.

    پاسخحذف
  30. شوشو :مرسي مطلب خوبي بود؛البته مردم ايران هم بهتر شدن؛لاقل وقتي به يه معلول مي رسن بهش زل نمي زنن؛شايد يه توجهي بهش بشه؛ولي رفتارا بهتر شده

    پاسخحذف
  31. یه سئوال یادم رفت بپرسم
    چرا این آمریکاییها خونه هاشون با تیرو تخته می سازند (منظورم آپارتمانها نیست ، همین خونه های یک طبقه شیروانی دار )
    خطر نداره ، بنظرم هر لحظه ممکنه آتیش بگیره وهمه چیز بسوزه

    پاسخحذف
  32. یعنی چی ؟ برندا چی شد پس ؟

    پاسخحذف
  33. سلام.
    صادقانه و عالی مینویسی ..

    پاسخحذف
  34. aza.joon

    in postet ham be man dars haye ziadi dad ... mesle hamishe ....

    ye pishnahad daram arash
    tooye FACEBOOK ehtemale ziad ozv hasti
    be nazare man tooye facebook ye PAGE besaz ... va har rooz ke post mizari 5 min ham oonja post kon ....

    facebook 2 joor safheye oomoomi dare
    page o group
    group esme sazandash toosh miad
    vali page ye id misazi masalan be esme mohajeratt sara or whatever

    bad har poste jadidi ke bezari tooye POST STREAM e ma miad har rooz va mifahmim ke update kardio miaim mikhoonim ... albate comment baroon ham mishi ... vali kheili asoon tare ... roosh fek kon ;)

    پاسخحذف
  35. درک تفاوتها باعث میشه که اونجا همه احساس بهتری داشته باشند. مثلا بنجامین قربانی یک گذشته فاجعه باره و بهتره به جای اینکه همگی بهش بد و بیراه بگیم درکش کنیم و ارزو کنیم که بتونه اسیب های گذشته خودش رو التیام ببخشه.

    پاسخحذف
  36. آرش جان خیلی جالبه
    هیچ کس منظورت رو نفهمید
    منظور آرش این بود که بعضی از شما مثل بنجامین هنوز نتونستید اونقدر از نظر اجتماعی رشد کنید که محترمانه و بدون ایجاد حساسیت حرف بزنید
    درست عین یه بچه 5 ساله حرف میزنید

    درست گفتم آرش جان؟؟؟؟؟؟

    پاسخحذف
  37. با سلام
    آرش خان خيلي با حال مي نويسي من كه دائماً منتظر نوشته هاي جديديت هستم ،
    در رابطه با تركها تو تهران باهات موافق نيستم الان هر جاي تهران بري تو دست تركهاست اون دوستي كه مي گفت تو تاكسي اگه تلفنش زنگ بزنه يا تو فروشگاه مثلا اگه بدونند تركه ازش بيشتر مي گيرند احتمالا يه شهر ديگه زندگي مي كنه چون اكثر كاسباي تهران تركن .تازه لهجه مردم تهران هم داره مي شه تركي البته بعضي ها ميگن از نان بربري است چون نان بربري اهجه مياره ولي خوب از شوخي بگذبريم تركها در ايران وضعيت بسيار خوبي دارند و جزء افراد موفق بشمار مي آيند .
    هر چند ايران فقط جامعه ترك و فارس نداره بلكه جوامع زيادي داره كه اگه بخواهم بشمارم زياد مي شه خوب تمام اين جوامع حق دارند و من فكر مي كنم تا مقدار زيادي حداقل در تهران اين حق توسط شمالي ها و تركها ناديده گرفته شده حالا من ميگم تهران چون مركز ايران است و محل چالش تمامي اقوام وگرنع جرات داري تو ممقان يا تبريز يه جك تركي بگو !!!
    موفق باشي

    پاسخحذف
  38. رعایت مسائل انسانی همیشه تحسین برانگیزه . خوشحالم راضی هستی از جایی که درش زندگی می کنی . هر وقت با قایقت گردش می ری یاد ما هم بیفت من عاشق دریا و آی هستم .

    پاسخحذف
  39. رعایت مسائل انسانی همیشه تحسین برانگیزه . خوشحالم راضی هستی از جایی که درش زندگی می کنی . هر وقت با قایقت گردش می ری یاد ما هم بیفت من عاشق دریا و آی هستم .

    پاسخحذف
  40. ماشاءالله به این همه حوصله و توان نگارش والله!

    پاسخحذف
  41. یادمه خیلی وقت پیش پستی نوشته بودی که در اون اشاره کرده بودی که در امریکا، وقتی یک مسن یا ناتوان سوار اتوبوس میشه، جای خودش رو داره و طبق قانون باید جای مربوط به اون رو خالی کرد تا بنشینه، نا اینکه کسی با منت گذاشتن که آخ چقدر من با فرهنگم جاش رو به اون بده

    فکر می کنم این مورد طرز برخورد با مهارت اجتماعی پایین هم از قانون سرچشمه می گیره...
    فکر می کنم قانون هر انسانی رو با جزئیات کامل محترم میشمره...
    بعید می دونم این از عرف اجتماعی باشه و احتمالا قانونی پشت قضیه هست. کما اینکه در همین امریکا قبل از تصویب قوانین خاص، نژادپرستی شدید وجود داشته
    جالب میشه اگر قوانین مربوط به یک فرد عقب افتاده و طرز برخورد با او در امریکا رو دقیقا بررسی کنی.

    پاسخحذف
  42. حالا شما نميخواد از تركا دفاع كني. پاش بيفته اونا از ماخيلي پرافاده تر و نژاد پرست تر هستن.

    پاسخحذف
  43. چه عجب این بلاگ واسم باز شد!


    بــــهدن میام دوباره [گل]

    پاسخحذف
  44. سلام. مطلب نسبتا خوبی بود (با اینکه کمی تکراری بود!!!) .
    با برخی از نظرات شما موافق نیستم. اینکه فکر کردید ما ایرانیها ، افراد معلول و عقب مانده ذهنی را مورد تمسخر قرار می دهیم و در امریکا این عمل اتفاق نمی ا فتد!!! باید بگویم که تمسخر افراد معلول و عقب مانده ، را با 38 سال سن ، تنها در موارد بسیار نادر و توسط افراد خاص (جوانان جاهل) مشاهده کرده ام. اما این درست است که ما شهرنشینان (ایرانی) ، معمولا برخورد خوب و مودبانه ای با روستاییان به شهر آمده نداریم!!! و به نوعی تبعیض نژادی و قومی در بین ما ، غوغا می کند!!! (مخصوصا اگر فیلم کراش را دیده باشیم ، بهتر متوجه امر می شویم)
    البته با توجه به فضای فرهنگی امریکا (که اکثر جمعیت 270 میلیونی آن ، مهاجرند !!! واقعا مسخره بود اگر امریکاییان ، مهاجرین تازه وارد را مسخره نمایند!!! چون در حقیقت خود آنها هم مهاجر بوده اند و این مسایل را درک کرده اند!!!)
    با تشکر

    پاسخحذف
  45. پس زنده باد آمریکا :)

    پاسخحذف
  46. سلام چون گفتين حالا كه تا اينجا اومدم يه چيزي بنويسم ميخوام بگم favorite music شما خيلي جالب بود برام ! به همين خاطر بقيه شعر هم خودم ميگم : باريكلا مرد با خدا باريكلا ! [نیشخند] تازه كيجا اميركلايي هم خوبه هـــــــا ! [نیشخند]
    ----------
    از مطلالبتون و نوع ديدتون خيلي خوشم مياد !

    پاسخحذف
  47. salam . chand vaghti mishe ke man va hamsaram hamash darim az blog to harf mizanim . behesh fekr mikonim va khoshhalim ke hasti va minevisi .

    پاسخحذف
  48. آقای آرش شما خیلی خوب می نویسید من یاد داستانای
    کتاب ادبیات دبیرستان میفتم.
    من مخوام برای ارشد بورس بگیرم ترجیحا یو اس برای
    همین تو گشت و گذارم از گوگل وارد این سایت شدم.

    پاسخحذف

لطفا اگر سوال مهاجرتی دارید به تالار گفتگوی مهاجرسرا که لینک آن در پایین وبلاگ است مراجعه نمایید.
اگر جواب کامنت ها را نمی دهم به خاطر این نیست که آدم مهمی هستم و یا کلاس می گذارم و قیافه می گیرم بلکه فقط به خاطر این است که اعتقاد دارم آنجا متعلق به خوانندگان است و بدون دخالت و تصرف من باید هر چیزی را که دلشان می خواهد بنویسند.