امروز سه شنبه صبح است و بعد از سه روز تعطیلی دوباره به سر کار برگشته ایم. در سه روز گذشته به چند مهمانی رفتم و بالاخره خودم را سرگرم کردم. رژه قایقها در صبح یکشنبه مثل سالهای پیش چندان جالب نبود ولی از آن کمی فیلم گرفته ام که بعدا برای شما هم می گذارم. همچنین به درخواست یکی از دوستان از پل گلدن گیت نیز فیلم برداری کردم که آن را هم در پست بعدی آپلود خواهم کرد. یکشنبه صبح یک مهمانی دسته جمعی به مناسبت چهارم جولای در محله مان بود که من هم در آنجا بودم. یک بادکنک بالا رفت و در بین سیم های برق گیر کرد و یک چیزی منفجر شد و کابل برق به پایین افتاد و یک ماشین بر اثر آن آتش گرفت. از همه این ها هم فیلم گرفته ام که فردا پشت سرم نگویید آرش خالی بند است! راستی یک سیستم جدید هم در وبلاگم نصب کرده ام که خیلی جالب است. البته امیدوارم که سرعت آن را کند نکند. این سیستم به آینه و یا فحش برگردان معروف است و با دقت و هوش بالا ناسزاها را از میان کامنت ها تشخیص می دهد و آن را به فرد نویسنده آن باز می گرداند. این سیستم نامحسوس است و کسی متوجه نمی شود که ناسزاها به نویسنده بازگشت داده شده است! البته تازه آن را نصب کرده ام و شامل ناسزاهای قدیمی که از قبل از دیروز در این وبلاگ ثبت شده است نمی شود.
در این چند روز خانه ما همچون کاروانسرا بود و مهمانهای مختلف می آمدند و می رفتند. خواهر تریسا و یکی از دوستان دیگرش هم با شوهرش در خانه ما هستند. دیشب ساعت ده به همه اعلام کردم که من باید بخوابم تا فردا صبح بروم سر کار. با این که همه سعی کردند تا رعایت سکوت را بکنند ولی همین که چند نفر در خانه بیدار باشند بالاخره تولید سر و صدا می کنند. من چند بار تریسا را احضار کردم و به او تذکرات لازم را دادم ولی دوباره پس از مدت کوتاهی با صدای یک نفر از خواب می پریدم. تا اینکه ساعت یک شب دیدم صدای باران و زوزه باد می آید. از خواب پریدم و فهمیدم که یک نفر به حمام من رفته است تا دوش بگیرد. با صدای بلند و عصبانی گفتم که آخر ساعت یک نصف شب وقت دوش گرفتن است؟ بعد پچ پچ هم خانه ام را شنیدم که رفت و آن فرد را از توی حمام در آورد. دیگر خوابم نبرد و همانجا یک نقشه شیطانی کشیدم که آنها را تنبیه کنم. امروز صبح ساعت هفت و نیم از خواب بیدار شدم و دیدم که در وسط هال همه دراز به دراز خوابیده اند و خر و پف می کنند. استریو را گذاشتم روی موج رادیوی انرژی و صدای آن را بلند کردم. رادیوی ما به تمام اطاقها وصل است و صدای بلندگوی آن کر کننده است. از بخت بد آنها یک آهنگی هم پخش می شد که انگار یک کامیون آجر و یک کامیون تیرآهن را خالی می کنند. همه از جا پریدند و همخانه من هم با شرت و کرست از اطاقش دوید بیرون و گفت چه شده است؟ من در حالی که کف می زدم و به سبک ورزش صبحگاهی حرکات موزون انجام می دادم گفتم هیچی صبح شده است. همه بلند شوید و ورزش کنید. گفت آخر ما تازه ساعت سه رفتیم به رختخواب. من هم گفتم خوب اگر صبح زود پا شوید امشب دیگر مثل من ساعت یازده به رختخواب می روید. چند نفر همان اول بلند شدند و چند نفر هم سرشان را زیر بالش پنهان کردند و غر زدند تا بلکه صدای موزیک را نشنوند ولی در نهایت همه بیدار شدند.
پریشب هم به یک مهمانی در سنفرانسیسکو رفتم که توسط یکی از دوستانم به آنجا دعوت شده بودم. بیشتر آنها دخترها و پسرهای جوان بودند و فقط مشروب می خوردند و می رقصیدند. یک مجلس لهو لعب و اشاعه فحشا به معنای واقعی بود. من هم پس از اینکه سه تا شات تکیلا خوردم نمونه بارز اراذل و اوباش و مصداق تهاجم فرهنگی شدم و با نوامیس مردم حرکات مستهجن و موزون انجام دادم. موزیک غیر مجاز خارجی هم پخش می شد و نورهای مستهجن و جلف نیز توسط دستگاههای شیطانی به در و دیوار و سقف اطاقها می تابید. من که موهای خودم را به سفارش شما کوتاه کرده و به شکل آدمیزاد در آمده بودم از دو تا دختر خانم شماره تلفن گرفتم. در امریکا برعکس ایران خانم ها شماره تلفن خودشان را به آقایان می دهند و از کسی شماره تلفن قبول نمی کنند. شما به آن شماره زنگ می زنید و اگر مستی از سرش پریده باشد و دیگر شما را نخواهد می گوید برو به جهنم و اگر هم بخواهد که با شما حرف می زند. من برای اولین بار از یک دختر شماره تلفن درخواست می کردم و وقتی که آن را گرفتم تازه خوشم آمد و بعدش از یک دختر خانم دیگر هم شماره تلفن گرفتم. خیلی جالب بود و می خواستم که از همه دخترها شماره تلفن بگیرم ولی بعد فهمیدم که این اثرات مستی است و بهتر است که به همان دو بسنده کنم. حالا برای اینکه به آنها زنگ بزنم هم احتمالا باید دو شات تکیلا بزنم تا رویم باز شود و مشکل صحبت کردن نداشته باشم!
دیشب وقتی خبر عدم سوخت رسانی به هواپیماهای ایرانی را شنیدم حالم گرفته شد. دست خودم نبود و احساس می کردم که اگر من به عنوان یک مسافر ایرانی در فرودگاه اروپایی و یا امارات سرگردان گرفتن سوخت باشم چه احساس حقارتی به من دست می دهد. از طرف دیگر هم شرکت های خصوصی فروش بنزین اختیار دارند که بر اساس منافع اقتصادی خودشان عمل کنند و این ما هستیم که کاری کرده ایم تا وجود ما با منافع اقتصادی آنها مغایرت داشته باشد. من هیچوقت هیچ خط فکری, سیاسی و یا عقیدتی مشخصی نداشته ام زیرا توان آن را ندارم که خودم را به جای افراد مختلف قرار ندهم و مسائل را از دیدگاه آنها نبینم. مثلا من همیشه از جنگ بدم می آید چون آدمها در جنگ کشته می شوند ولی اگر خودم را به جای آن کسی بگذارم که یک یا چند سال به خاطر دیگران در بند است و منتظر دیگران است تا او را نجات دهند, و دیگران نیز در حال تماشای جام جهانی هستند, ناامیدی و احساس پوچی چنان بر من غلبه می کند که پیش خود آرزو می کنم که ای کاش که یک بمب توسط یک کشور خارجی از هوا بر روی سر من بیفتد که یا بمیرم و یا اینکه از شر این وضعیت راحت شوم. در مسائل مذهبی و عقیدتی هم وضعیت من به همین وخامت است . یادم می آید که معلم مدرسه ما داشت تعریف می کرد که امام علی (ع) چطور در زمانی که می خواست سر یک نفر را ببرد و آن فرد نابکار به صورت او خدو انداخت چند ثانیه مکث کرد و سپس گردن او را مثل پنیر برید و بعد هم در یک کنفرانس خبری علت تاخیر خودش را در جدا کردن سر از تن توضیح داد. من نمی توانستم خودم را به جای مقتول نگذارم و در ذهن کودکانه خودم فکر می کردم که اگر من به جای مقتول بودم هر بار که او شمشیر دوبلکس خود را بالا می برد تا سر من را از تنم جدا کند به صورت او تف می انداختم تا او مجبور شود چند ثانیه برای فرو نشستن خشمش صبر کند و من نیز مثل شهرزاد داستان هزار و یک شب بتوانم تا مدتها زنده بمانم. معمولا بچه های کوچکی که دوست ندارند دیگران بوسشان کنند نیزاز این حربه استفاده می کنند و تا کسی بخواهد آنها را ببوسد تف می کنند.
خوب این پست آب دوغ خیاری من را به عنوان دست گرمی بعد از تعطیلات قبول کنید تا دفعه بعد یک موضوع مهاجرتی پیدا کنم و درباره آن بنویسم. پاینده باشید

















