۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

چند روز غیبت داشتم

امروز سه شنبه صبح است و بعد از سه روز تعطیلی دوباره به سر کار برگشته ایم. در سه روز گذشته به چند مهمانی رفتم و بالاخره خودم را سرگرم کردم. رژه قایقها در صبح یکشنبه مثل سالهای پیش چندان جالب نبود ولی از آن کمی فیلم گرفته ام که بعدا برای شما هم می گذارم. همچنین به درخواست یکی از دوستان از پل گلدن گیت نیز فیلم برداری کردم که آن را هم در پست بعدی آپلود خواهم کرد. یکشنبه صبح یک مهمانی دسته جمعی به مناسبت چهارم جولای در محله مان بود که من هم در آنجا بودم. یک بادکنک بالا رفت و در بین سیم های برق گیر کرد و یک چیزی منفجر شد و کابل برق به پایین افتاد و یک ماشین بر اثر آن آتش گرفت. از همه این ها هم فیلم گرفته ام که فردا پشت سرم نگویید آرش خالی بند است! راستی یک سیستم جدید هم در وبلاگم نصب کرده ام که خیلی جالب است. البته امیدوارم که سرعت آن را کند نکند. این سیستم به آینه و یا فحش برگردان معروف است و با دقت و هوش بالا ناسزاها را از میان کامنت ها تشخیص می دهد و آن را به فرد نویسنده آن باز می گرداند. این سیستم نامحسوس است و کسی متوجه نمی شود که ناسزاها به نویسنده بازگشت داده شده است! البته تازه آن را نصب کرده ام و شامل ناسزاهای قدیمی که از قبل از دیروز در این وبلاگ ثبت شده است نمی شود.

در این چند روز خانه ما همچون کاروانسرا بود و مهمانهای مختلف می آمدند و می رفتند. خواهر تریسا و یکی از دوستان دیگرش هم با شوهرش در خانه ما هستند. دیشب ساعت ده به همه اعلام کردم که من باید بخوابم تا فردا صبح بروم سر کار. با این که همه سعی کردند تا رعایت سکوت را بکنند ولی همین که چند نفر در خانه بیدار باشند بالاخره تولید سر و صدا می کنند. من چند بار تریسا را احضار کردم و به او تذکرات لازم را دادم ولی دوباره پس از مدت کوتاهی با صدای یک نفر از خواب می پریدم. تا اینکه ساعت یک شب دیدم صدای باران و زوزه باد می آید. از خواب پریدم و فهمیدم که یک نفر به حمام من رفته است تا دوش بگیرد. با صدای بلند و عصبانی گفتم که آخر ساعت یک نصف شب وقت دوش گرفتن است؟ بعد پچ پچ هم خانه ام را شنیدم که رفت و آن فرد را از توی حمام در آورد. دیگر خوابم نبرد و همانجا یک نقشه شیطانی کشیدم که آنها را تنبیه کنم. امروز صبح ساعت هفت و نیم از خواب بیدار شدم و دیدم که در وسط هال همه دراز به دراز خوابیده اند و خر و پف می کنند. استریو را گذاشتم روی موج رادیوی انرژی و صدای آن را بلند کردم. رادیوی ما به تمام اطاقها وصل است و صدای بلندگوی آن کر کننده است. از بخت بد آنها یک آهنگی هم پخش می شد که انگار یک کامیون آجر و یک کامیون تیرآهن را خالی می کنند. همه از جا پریدند و همخانه من هم با شرت و کرست از اطاقش دوید بیرون و گفت چه شده است؟ من در حالی که کف می زدم و به سبک ورزش صبحگاهی حرکات موزون انجام می دادم گفتم هیچی صبح شده است. همه بلند شوید و ورزش کنید. گفت آخر ما تازه ساعت سه رفتیم به رختخواب. من هم گفتم خوب اگر صبح زود پا شوید امشب دیگر مثل من ساعت یازده به رختخواب می روید. چند نفر همان اول بلند شدند و چند نفر هم سرشان را زیر بالش پنهان کردند و غر زدند تا بلکه صدای موزیک را نشنوند ولی در نهایت همه بیدار شدند.

پریشب هم به یک مهمانی در سنفرانسیسکو رفتم که توسط یکی از دوستانم به آنجا دعوت شده بودم. بیشتر آنها دخترها و پسرهای جوان بودند و فقط مشروب می خوردند و می رقصیدند. یک مجلس لهو لعب و اشاعه فحشا به معنای واقعی بود. من هم پس از اینکه سه تا شات تکیلا خوردم نمونه بارز اراذل و اوباش و مصداق تهاجم فرهنگی شدم و با نوامیس مردم حرکات مستهجن و موزون انجام دادم. موزیک غیر مجاز خارجی هم پخش می شد و نورهای مستهجن و جلف نیز توسط دستگاههای شیطانی به در و دیوار و سقف اطاقها می تابید. من که موهای خودم را به سفارش شما کوتاه کرده و به شکل آدمیزاد در آمده بودم از دو تا دختر خانم شماره تلفن گرفتم. در امریکا برعکس ایران خانم ها شماره تلفن خودشان را به آقایان می دهند و از کسی شماره تلفن قبول نمی کنند. شما به آن شماره زنگ می زنید و اگر مستی از سرش پریده باشد و دیگر شما را نخواهد می گوید برو به جهنم و اگر هم بخواهد که با شما حرف می زند. من برای اولین بار از یک دختر شماره تلفن درخواست می کردم و وقتی که آن را گرفتم تازه خوشم آمد و بعدش از یک دختر خانم دیگر هم شماره تلفن گرفتم. خیلی جالب بود و می خواستم که از همه دخترها شماره تلفن بگیرم ولی بعد فهمیدم که این اثرات مستی است و بهتر است که به همان دو بسنده کنم. حالا برای اینکه به آنها زنگ بزنم هم احتمالا باید دو شات تکیلا بزنم تا رویم باز شود و مشکل صحبت کردن نداشته باشم!

دیشب وقتی خبر عدم سوخت رسانی به هواپیماهای ایرانی را شنیدم حالم گرفته شد. دست خودم نبود و احساس می کردم که اگر من به عنوان یک مسافر ایرانی در فرودگاه اروپایی و یا امارات سرگردان گرفتن سوخت باشم چه احساس حقارتی به من دست می دهد. از طرف دیگر هم شرکت های خصوصی فروش بنزین اختیار دارند که بر اساس منافع اقتصادی خودشان عمل کنند و این ما هستیم که کاری کرده ایم تا وجود ما با منافع اقتصادی آنها مغایرت داشته باشد. من هیچوقت هیچ خط فکری, سیاسی و یا عقیدتی مشخصی نداشته ام زیرا توان آن را ندارم که خودم را به جای افراد مختلف قرار ندهم و مسائل را از دیدگاه آنها نبینم. مثلا من همیشه از جنگ بدم می آید چون آدمها در جنگ کشته می شوند ولی اگر خودم را به جای آن کسی بگذارم که یک یا چند سال به خاطر دیگران در بند است و منتظر دیگران است تا او را نجات دهند, و دیگران نیز در حال تماشای جام جهانی هستند, ناامیدی و احساس پوچی چنان بر من غلبه می کند که پیش خود آرزو می کنم که ای کاش که یک بمب توسط یک کشور خارجی از هوا بر روی سر من بیفتد که یا بمیرم و یا اینکه از شر این وضعیت راحت شوم. در مسائل مذهبی و عقیدتی هم وضعیت من به همین وخامت است . یادم می آید که معلم مدرسه ما داشت تعریف می کرد که امام علی (ع) چطور در زمانی که می خواست سر یک نفر را ببرد و آن فرد نابکار به صورت او خدو انداخت چند ثانیه مکث کرد و سپس گردن او را مثل پنیر برید و بعد هم در یک کنفرانس خبری علت تاخیر خودش را در جدا کردن سر از تن توضیح داد. من نمی توانستم خودم را به جای مقتول نگذارم و در ذهن کودکانه خودم فکر می کردم که اگر من به جای مقتول بودم هر بار که او شمشیر دوبلکس خود را بالا می برد تا سر من را از تنم جدا کند به صورت او تف می انداختم تا او مجبور شود چند ثانیه برای فرو نشستن خشمش صبر کند و من نیز مثل شهرزاد داستان هزار و یک شب بتوانم تا مدتها زنده بمانم. معمولا بچه های کوچکی که دوست ندارند دیگران بوسشان کنند نیزاز این حربه استفاده می کنند و تا کسی بخواهد آنها را ببوسد تف می کنند.

خوب این پست آب دوغ خیاری من را به عنوان دست گرمی بعد از تعطیلات قبول کنید تا دفعه بعد یک موضوع مهاجرتی پیدا کنم و درباره آن بنویسم. پاینده باشید

۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

انطباق مهاجرتی

یکی از دوستان جوان و زیبای ما که من هم خیلی دوستش دارم پیشنهاد کرده است که من در مورد نقاط ضعف و احیانا نقاط قوت خودم مطلبی را بنویسم. این کار گرچه به ظاهر ربطی به مهاجرت ندارد ولی در عمل یکی از ارکان اساسی موفقیت در روند مهاجرت است. در مطالب قدیمی بارها گفته ام که مهاجرت یک فرآیند پیچیده و زمان بری است که برخلاف نظر عموم تازه از زمانی شروع می شود که شما به مکان جدید خود مهاجرت کرده اید. گرفتن ویزا و گرین کارت و خریدن بلیط و پیاده شدن در یکی فرودگاه های امریکا و امور اداری و پیدا کردن کار و ماشین و خانه در روند مهاجرت مثل این است که شما قصد رفتن به شمال را داشته باشید و از خانه خودتان خارج شده و با ماشین از شهر تهران نیز خارج شوید. فرض کنید که اگر برای موفقیت در مهاجرت نیاز به طی کردن صد واحد و یا درجه مشخص باشد, با رسیدن به امریکا و جا افتادن در آنجا تازه شما سی واحد را پشت سر گذاشته اید. هفتاد واحد دیگر آن  شاید بیست و یا سی سال از زمان ورود شما به امریکا طول بکشد.

مهاجرت همیشه تفاوت و گوناگونی را بدنبال خود دارد و گوناگونی نیز یکی از عوامل مهم شناخت است. اگر ما وارد یک جمع شویم و احساس کنیم که با دیگران فرق می کنیم شروع خواهیم کرد به بررسی و شناخت خودمان تا بتوانیم عامل مشخص کننده خودمان را کشف کنیم. در این بررسی  ما متوجه بسیاری از نکات جزئی نیز در مورد خودمان خواهیم شد که ممکن است تا آن زمان به آن توجهی نکرده باشیم. مثلا وقتی بچه ها متوجه تفاوتهای بدنی خودشان با جنس مخالف می شوند تازه شروع می کنند به بررسی و شناخت جزئیات بدن خودشان و مثلا سوال می کنند که چرا فلانی شمبول دارد و من ندارم. وقتی که ما مهاجرت می کنیم اولین چیزی که فکر ما را به خود مشغول خواهد کرد این است که من با دیگران فرق دارم. نژاد, رنگ پوست, چهره ظاهری, زبان, فرهنگ, پوشش و آداب معاشرت ما با آنها فرق می کند و ما تازه متوجه می شویم که برای اینکه بتوانیم در آن جامعه زندگی کنیم باید تا اندازه ممکن خودمان را با آنها همرنگ کنیم.

واقعیت این است که انطباق فرهنگی بسیار مشکل و یا حتی در بسیاری از موارد نشدنی و ناممکن است. ایرانی های زیادی هستند که سالهای دراز در کشورهای غربی زندگی کرده اند و هنوز نتوانسته اند خود را با آن جامعه وفق دهند. جالب اینجا است که آنها این ضعف خود را به حساب یکی از صفات خوب و پسندیده خودشان می دانند و می گویند که من فرهنگ خودم را حفظ کرده ام و یک ایرانی اصیل هستم. البته یک ایرانی اصیل بودن نه تنها بد نیست بلکه خیلی هم خوب است ولی موضوع اینجا است که یک ایرانی برای اینکه یک ایرانی اصیل بماند نیازی نیست که کوچک ترین زحمتی به خود بدهد و چهل سال هم که بگذرد همان چیزی که قبلا بوده است خواهد ماند. ولی اگر بخواهد خودش را با محیط تطبیق دهد نیاز به کار و تلاش و دانش مضاعف دارد و نتیجه آن هم معلوم نیست که موفقیت آمیز باشد با نه. اگر ما واقعا بخواهیم در جامعه امریکا زندگی کنیم و دوستان و آشنایان ما محدود به اندک ایرانی های اطراف ما نباشد باید تلاش کنیم که خودمان را در جهت روند مهاجرت تغییر دهیم و برای این کار ابتدا باید خودمان را به درستی بشناسیم.

شناختن خود بر خلاف ظاهر آن کار ساده ای نیست و بسیار پیچیده و مشکل است. مغز ما با مهارت هرچه تمام تر نقایص ما را پوشش می دهد و نمی گذارد که ما از آنها آگاه شویم.  مغز ما به این شیوه عمل می کند که اگر یک نفر کار بدی را مرتکب شود و  تحلیل مغز ما در مورد آن منفی باشد, از همان شیوه تحلیل برای ارتکاب احتمالی آن عمل از جانب ما استفاده نخواهد کرد. بنابراین ما به کمک عملکرد پوششی مغز, خودمان را بی عیب و نقص می دانیم و فقط از طریق بازخوردها می توانیم در مورد خودمان قضاوت نسبتا درستی داشته باشیم. بنابراین ما اگر واقعا قصد داشته باشیم که نقاط خاصی را در خودمان بشناسیم باید برای آنها تله بگذاریم و آنها را قافلگیر کنیم. در برنامه نویسی از این روش برای رفع ایراد برنامه استفاده می شود و بدین ترتیب است که شما در یک بخشی از برنامه خود که انتظار ندارید وارد آن بشود, یک تله و یا نقطه توقف و کنترل می گذارید تا اگر برنامه اشتباهی وارد آن قسمت شد خرخره اش را بچسبد و آن را به شما نشان دهد. بنابراین در مرحله نخست پروسه مهاجرت من باید تمام  نقاط کنترلی را که انتظار ندارم مغز من وارد آن بخش شود و آن را نکات مغایر با پروسه مهاجرت می دانم مشخص کنم و به آن یک شماره بدهم. نکته ای که بسیار مهم است این است که آن نقاط کنترل باید کاملا از نظر شما موردی باشد که بخواهید تغییرش دهید و مثلا اگر سیگار می کشید و آن را دوست دارید نمی توانید آن را جزو نقاط کنترل بیاورید. این نقاط کنترل نباید مجازی و بر مبنای اخلاقیات و قضاوت دیگران باشد بلکه حتما باید بر مبنای هدف انطباق برای مهاجرت انجام بگیرد. مثلا موارد زیر نمونه ای از چیزهایی است که من در بدو ورودم متوجه آن شدم و قسمت روبروی آن چیزی است که در این چند سال به آن رسیده ام و یا اینکه قصد دارم در آینده به آن برسم. 
1- من در موقع رانندگی خلاف می کنم.   -   من به هیچ وجه خلاف رانندگی نمی کنم
2- من هفته ای دو بار به حمام می روم.    -   من هر روز صبح به حمام می روم
3- من به بهانه مصلحت دروغ می گویم.  - من به هیچ وجه دروغ نمی گویم و اگر مصلحت نباشد اصلا در مورد آن حرف نمی زنم.
4- من اگر دیگران نبینند آشغال بر زمین می ریزم.    -   من به هیچ وجه آشغال را به هیچ جایی غیر از سطل آشغال نمی اندازم
5- من حتما باید با آفتابه و یا شلنگ آب کونم را بشویم.   -   من به آفتابه وابسته نیستم و می توانم با روشهای جایگزین به دستشویی بروم
6- من به سر تا پای همه مردم خیره می شوم و آنها را بررسی می کنم   -  من به هیچ کس نگاه نمی کنم مگر اینکه با او حرف بزنم و یا به او لبخند بزنم
7- من در محیط کار بداخلاق و اخمو هستم    -  من در محیط کار خوش اخلاق هستم و همیشه لبخند می زنم
8- من فقط گهگاهی صفحه حوادث روزنامه را می خوانم.   -  من خودم را موظف می کنم که حتما روزی یک ساعت مطالعه کنم
9- من لب به مشروب نمی زنم    -   من گهگاهی مشروب می خورم
10- من زن را به چشم جنس دوم نگاه می کنم -   من جنسیت و نژاد فرد مقابل برایم اهمیتی ندارد.
11- من همجنس گرایان را آدمهای مریض و بیخودی می دانم.  -  من جنسیت و نژاد فرد مقابل برایم اهمیتی ندارد
12- من اگر با یک نفر صحبت کنم که لهجه دارد کمتر تحویلش می گیرم. - من جنسیت و نژاد فرد مقابل برایم اهمیتی ندارد.
13- من در عملیات دیپلماتیک تفاوت غرایز دیپلماتیک برایم اهمیتی ندارد. -  من در روابط دیپلماتیک به تفاوتهای غرایز اهمیت می دهم.
14- من موقع غذا خوردن حرف می زنم و یا دهانم صدا می دهد. - من در موقع غذا خوردن حرف نمی زنم و دهانم را هم باز نمی کنم و صدا هم نمی دهد.
15- من با صدای بلند با تلفن صحبت می کنم -   من با صدای آهسته با تلفن صحبت می کنم
16- من برای صحبت کردن, حرف طرف مقابل را قطع می کنم.   -   من حرف طرف مقابل را کامل گوش می دهم و سپس صحبت می کنم
17- من پیوسته حرف می زنم و نمی گذارم که طرف مقابل حرف بزند. - من بین جملاتم مکث می کنم تا به طرف مقابل هم اجازه حرف زدن بدهم
18- من بچه ها را دستمالی  و تف مالی می کنم.  -  من به بدن بچه ها احترام می گذارم و آنها را آبلمبو نمی کنم.
19- من از حیوانات بدم می آید و آنها را با لگد از خودم می رانم.   -   من حیوانات را دوست دارم و به آنها اجازه می دهم در کنارم زندگی کنند
20- من از روی حیا نمی توانم حرف خودم را بزنم.  -   من حرف خودم را در هر حالتی می زنم.
21- من قادر نیستم که احساسات خودم را بیان کنم.    -     من یاد گرفته ام که احساسات واقعی خود را بیان کنم.
22- من به خودم به اندازه کافی اهمیت نمی دهم و جمع برای من مهم است.   -    من بیشتر از دیگران برای خودم اهمیت قائل هستم و به خودم احترام می گذارم.
23- من در هر کاری عجله می کنم و بدون مطالعه آن را انجام می دهم.  -    من با مطالعه قبلی و بدون عجله هر کاری را انجام می دهم.
24- من وقتی یک امریکایی را می بینم دست و پایم را گم می کنم.  -   من به نژاد و جنسیت طرف مقابل اهمیتی نمی دهم.
25- من برای خودشیرینی پاچه خواری می کنم.   -    من هرگز خودشیرینی و تملق نمی کنم
26- اگر کسی در مورد خطوط قرمز من حرف بزند عصبانی می شوم. -  من خطوط قرمزی ندارم و در مورد هر مسئله ای گفتگو می کنم
28- من آدم غیرتی و متعصبی هستم.  -   من غیرت و تعصب ندارم و اساس فکرم منطق و اندیشه است.
29- من با شیشه از یخچال آب می خورم.  -   من از لیوان خودم برای نوشیدنی استفاده می کنم
30- من در انجام کارهایم وسواس دارم.    -   من همیشه درصدی از خطا را برای خودم قابل قبول می دانم
31- من همیشه نگران هستم و اضطراب دارم.   -   من آدم ریلکسی هستم و اگر احساس بد در من ایجاد شود به روانپزشک می روم.
32- من نسبت به بعضی از کارهایم بی خیال هستم و کا ر امروز را به فردا می اندازم.  -  من هر کاری را در زمان خودش انجام می دهم.
33- من وقتم را بیخودی هدر می دهم.    -   من برای وقتم برنامه ریزی می کنم
......


اگر بخواهم همه چیزها را بنویسم تا فردا صبح طول می کشد بنابراین شما خودتان می توانید نکات مربوط به خودتان را بنویسید و در جهت رسیدن به چیزی که برای یک مهاجرت موق لازم است اقدام کنید. نکته ای که می خواهم به آن اشاره کنم این است که لیست من دلیل بر این نیست که امریکاییها دارای آن صفات خوب هستند و یا ایرانیها همه صفات بد را دارند. ولی ما که نمی خواهیم خودمان را با یک امریکایی بی خانمان معتاد و همیشه مست تطبیق دهیم بلکه می خواهیم تا جایی که ممکن است صفاتی از آنها را که به نظرمان خوب می آید یاد بگیریم تا بتوانیم از مرتبه اجتماعی بهتری در محیط بعد از مهاجرت دست پیدا کنیم. ولی این کار ساده نیست و احتیاج به ممارست و تلاش زیادی دارد. خود من امید زیادی ندارم که در نهایت بتوانم خودم را طوری در این جامعه جا بیاندازم که از نگاه آنها متفاوت نباشم. نکاتی که به آنها اشاره کرده ام فقط جزئیات هستند و مبارزه اصلی برای من فقط در سه چیز خلاصه می شود.

1- زیان انگلیسی, طوری که مانند زبان مادری من شود. - رسیدن به آن برای من غیر ممکن است
2- تغییر کلی روحیه از passive aggressive  به active که باز رسیدن به آن برای من بسیار دشوار و غیر ممکن به نظر می رسد.
3- ایجاد شبکه جدید دوستان و قطع ارتباط با گذشته و آشنایان و فامیل که باز هم برای من بسیار دشوار است.

البته اگر تصمیم به ماندن در امریکا را داشته باشم باید برای رسیدن به آن چیزی که مورد نظر من است حداقل برای خودم پانزده سال زمان بگذارم و اگر در این مدت  به نقطه مورد نظر رسیده باشم خودم را موفق می دانم. بدی این برنامه برای من فقط این است که در آن زمان هم کم کم وقت خداحافظی و رفع زحمت است و باید موفقیت را با خودم به دنیای بعدی منتقل کنم!

نمایش محبت در ایران و امریکا

امروز دوشنبه و روز بعد از تعطیل است. همه عنق هستند و هر کسی را که می بینند زیر لب به او دشنام می دهند و در دلشان می گویند که باز هم یک هفته دیگر باید این قیافه ها را تحمل کنم. دیروز بالاخره قایقم را تعمیر کردم و حالا باید برای فروش آن آگهی دهم. دیروز اتفاق دیگری هم افتاد و پشت حیاط خانه ما آتش گرفت. خوشبختانه همسایه ها متوجه شدند و خبر دادند و ما خیلی سریع آن را خاموش کردیم. پلیس و آتش نشانی هم آمد ولی تا آن زمان آتش خاموش شده بود. هنوز نمی دانیم که این آتش سوزی چگونه اتفاق افتاده است ولی من خیلی به آن مشکوک هستم. دیروز یک فروش همگانی بزرگ در محله ما بود و همه وسایلشان را در جلوی خانه هایشان گذاشته بودند که بفروشند. در خانه ما هم مثل همیشه چهارطاق باز بود و افراد زیادی سرشان را می انداختند پایین و داخل خانه می شدند. آتش سوزی از یک گلدان شروع شده بود و سپس به کف چوبی ایوان سرایت کرده بود ولی قبل از اینکه ما به آنجا برسیم یک نفر آنجا بوده است چون یک صندلی پلاستیکی نیم سوز را در گوشه دیگر پیدا کردیم و نشان می دهد که یک نفر آن را از جلوی آتش دور کرده و سپس گریخته است. حیف که برق دوربین پشت حیاط قطع بود اگرنه ممکن بود یکی از شما می دیدید که چه کسی آنجا را آتش زده است. همخانه من هم چندان بدش نمی آید که آنجا آتش بگیرد و بیمه به او خسارت بپردازد. خلاصه من به همه مشکوک هستم و حیف که به من ربطی ندارد اگرنه ته و توی آن را در می آوردم! وقتی که متوجه صندلی نیم سوز شدم و نظریه اتفاقی بودن آتش سوزی را رد کردم همه یک لحظه سکوت کردند و این برای من بسیار مشکوک بود!

امروز می خواهم در مورد موضوعی صحبت کنم که ممکن است قبلا به صورت پراکنده به آن پرداخته باشیم ولی چون به نظر من این موضوع می تواند در شناخت و تطابق اجتماعی یک مهاجر نقش زیادی داشته باشد باز هم می توانیم آن را موشکافی کرده و نظرات خودمان را در مورد آن بنویسیم. قبل از اینکه به سراغ موضوع اصلی برویم می خواهم به یک نکته اشاره کنم. اگر ما مسائل اجتماعی ایران و یا امریکا را با یکدیگر مورد بررسی قرار می دهیم هدفمان این نیست که بگوییم کدام یک از آنها خوب و یا بد است بلکه فرض من این است که ما می خواهیم از یک جامعه ای مثل ایران به جامعه ای دیگر همچون امریکا مهاجرت کنیم. برای اینکه ما بدانیم چگونه باید خودمان را با آن جامعه جدید تطبیق دهیم نخست باید شناخت کافی و واقعی از هر دو جامعه و روابط میان انسانها داشته باشیم. البته اینجا یک وبلاگ است و صحبت های ما هم علمی و تحقیقاتی نیست بلکه فقط نظرهای شخصی ما است که بر مبنای مطالعه و یا تجربیات شخصی به دست آمده است. هر چقدر که شناخت اولیه وسیع تر و کامل تر باشد, امکان سنجی نیز واقعی تر خواهد بود و در نهایت به ما این امکان را خواهد داد که بهتر تصمیم گیری کنیم. من سعی می کنم با مطرح کردن موضوعات مختلف و پراکنده ذهن شما را به سمت شناخت بیشتر جامعه ایران و امریکا سوق دهم و سپس شما نسبت به توانایی ها و شرایط خودتان در مورد مهاجرت خود امکان سنجی کنید. از آنجا که روابط انسانی در یک سیستم بسته نمی گنجد, پارامترهای انسانی نامحدود هستند و حتی ممکن است یک مسئله بی اهمیت اجتماعی بتواند نقش پررنگی را در سرنوشت یک مهاجر ایفا کند.

ولی موضوع اصلی این نوشته مربوط می شود به مرزبندی میان تعاریف اجتماعی و من قصد دارم امروز فقط به یکی از آنها بپردازم. به عنوان مثال هنوز در جامعه ما کسی به درستی نمی داند که مرز میان آزادی بیان و اهانت کجا است. مرز بین آزادی فردی و تعرض به حقوق دیگران کجا است. چه نقطه ای مرز میان کمک به دیگران و یا دخالت در امور دیگران است. چه مرزی میان تفریح و لذت بردن و حقوق دیگران وجود دارد و بسیاری از نکات دیگری که هر کدام از آنها نیاز به بررسی جداگانه دارد. موضوعی که من امروز می خواهم در مورد آن صحبت کنم مرز میان محبت کردن و نقض حریم خصوصی دیگران است. من در میان گفتگوهای رایج زیاد شنیده ام که ما افراد با محیتی هستیم. و تعریف ما از محبت کردن نیز این است که مهربانی و احساس خوب خودمان را نسبت به دیگران توسط بیان و یا عمل خودمان آشکار کنیم. چون محبت کردن در جامعه ما یک ارزش به حساب می آید, افراد مختلف سعی می کنند که برای کسب اعتبار بیشتر در جامعه محبت خودشان به شکل کامل تری آشکار کنند تا دیگران بگویند که او فرد بسیار مهربان و با محبتی است و از این طریق جایگاه خود را در جامعه بهبود بخشند. برای همین اگر شما به کسی محبت کنید و آن فرد بازخورد مورد نظر شما را نداشته باشد و همه جا نگوید که شما چقدر بامحبت هسنید ممکن است دفعه بعد شما آن محبت را انجام ندهید چون نتیجه مورد نظر خود را نگرفته اید. در جوامع غربی و مخصوصا در امریکا محبت کردن با مسائل مالی در ارتباط است و مثل یک کالا قیمت دارد بنابراین مرزبندی و نتایج آن بسیار ساده و روشن است. یعنی اینکه اگر شما یک دلار به کسی بدهید یک دلار محبت کرده اید و اگر ده دلار بدهید ده دلار محبت کرده اید. هر محبت دیگری هم تبدیل به دلار می شود و در نتیجه همه چیز مشخص است چون یک واحد مشترک وجود دارد و آن دلار است.

ولی در ایران واحد مشخصی برای محبت کردن وجود ندارد و مثلا کسی نمی تواند ارزش گذاری کند که محبت چه کسی ارزش بیشتری دارد. بنابراین افراد سعی می کنند با بزرگ نمایی و جلوه بهتر محبت خود ارزشی را که مورد نظر خودشان است کسب کنند. این واکنش فردی به مرور زمان به شکل یک رفتار اجتماعی درآمده است و از آن تعارفات کلامی و حرکتی و یا رفتارهایی که ما امروزه آن را محبت می نامیم شکل گرفته است. به عنوان مثال یک خانواده ایرانی در مقابل یک مهمان که به خانه خود می آید بسیار حساس و سخت گیر است و سعی می کند که بهترین های خود را به او بنمایاند و در اختیار او قرار دهد. زیرا مهمان فردی است که از خارج از چارچوب خانواده می آید و به عنوان یک بازوی تبلیغاتی می تواند جایگاه یک فرد و یا یک خانواده را در جامعه جابجا کند. فقط کافی است که یک مهمان بعد از خروج از خانه شما بگوید که شما غذای مناسب برای خوردن و یا مکان مناسب برای نشستن و خوابیدن را در اختیار وی قرار نداده اید و همین مسئله می تواند به با محبت بودن شما لطمه بزند و جایگاه و ارزش اجتماعی شما را در برابر جامعه کوچکی که در محدوده آشنایان شما است پایین بیاورد. دیگران سعی می کنند که با محبت بیشتر به آن فرد گوی سبقت را از شما ربوده و بگویند که ببینید من از آن فرد با محبت تر هستم و بهترین غذایم را در اختیار او قرار داده ام. ولی چون مثل امریکا واحد مشترکی وجود ندارد که قضاوت کند که چه کسی محبت بیشتری انجام داده است همه چیز بر می گردد به نحوه نمایش و بازتاب خبری آن محبتی که انجام گرفته است.

مسئله مورد بحث ما زمانی آغاز می شود که نمایش محبت وارد حریم شخصی دیگران می شود. البته در ایران به دلیل اینکه نمایش محبت از جایگاه ویژه ای برخوردار است و از اولویت بالایی نسبت به حریم خصوصی برخوردار است, نقض حریم خصوصی توسط نمایش محبت کار ناپسندی به حساب نمی آید و اعتراض به آن در جامعه وارد نمی باشد. مثلا اگر ما به زور به مهمان خود غذا بخورانیم و یا برای ابراز محبت به یک نفر او را مرتبا بغل کنیم و ببوسیم, اگر آن فرد اعتراض کند به او می گوییم برو بابا تو اصلا آدم نیستی که بخواهیم به تو محبت کنیم! قضاوت دیگران و جامعه نیز نوع برخورد ما را تایید و تشویق می کند چون جایگاه محبت کردن به مراتب از حریم خصوصی بالاتر و با ارزش تر است.  از طرف دیگر نیز ما این حق را برای خود محفوظ می دانیم که به هر شیوه ممکن محبت خودمان را نمایش دهیم. جا افتادن اصلاح و داستان محبت خاله خرسه در جامعه ما نشان می دهد که محبت کردن فقط در صورتی خوب نیست و دوستی خاله خرسه محسوب می شود که به مرگ طرف مقابل و یا لطمه جدی او منجر شود! در بسیاری از موارد حتی تعرض بدنی و یا به اصطلاح خودمان کتک زدن به فرزندان و زنان نیز محبت کردن به شمار می آید و چنین توجیه می شود که این عمل از روی مهر مادری, پدری و یا برادری انجام می گیرد و در بسیاری از موارد نیز منجر به جرح و یا حتی مرگ کسی می شود که مورد این محبت قرار گرفته است. مهرورزی سیاسی هم از همین نوع است و یک نفر به خاطر محبت بیش از اندازه ای که به مردم دارد آنها را مورد مهرورزی قرار می دهد تا آدم شوند. در اینجا نیز مهرورزی اولویت بالاتری از حریم خصوصی انسان ها دارد.

ولی در امریکا حریم خصوصی انسان ها اولویت بسیار بالاتری دارد و اگر شما از روی محبت بچه ای را بگیرید و ببوسید به شما اعتراض خواهند کرد و اگر شما با تعجب بگویید که این کار را از روی محبت انجام داده اید برایشان قابل درک و فهم نیست. برای امریکاییان محبت یک مسئله شخصی و درونی است و ابراز آن می تواند در قالب کلام و به دور از هر گونه تعرضی به حریم دیگران انجام بگیرد. نمایش محبت که ما به اصطلاح آن را تعارف می نامیم نیز برای آنها تعریف شده نیست و اگر به کسی بیش از اندازه برای خوردن چیزی تعارف کنیم ناراحت می شود و فکر می کند که شما می خواهید او را به زور وادار به انجام کاری کنید که نمی خواهد. البته ابراز کلامی محبت در امریکا بسیار رایج است ولی تا زمانی که به دلار تبدیل نشده است ارزش خاصی ندارد و به وفور رد و بدل می شود و گرچه معانی آن با تعارفات معمول ما فرق می کند و بسیار ملایم تر است ولی ارزش آن معادل همان چاکرم و نوکرم و قربان صدقه رفتن های ما است. اگر در امریکا یک نفر با تاکسی به خانه شما بیاید و شما شب او را با ماشین خودتان به منزلش برسانید ارزش کار شما فقط همان پول بنزین و یا نهایتا کرایه تاکسی است و هیچ معنی دیگری برای آنها ندارد. آنها هم ممکن است دفعه بعد یک کادوی پنج دلاری برای شما بگیرند تا به کل بی حساب شوید. البته در امریکا هر کسی که به مهمانی می رود معادل ارزش شامی که می خورد یک چیزی برای  صاحب خانه می برد تا بی حساب شوند و معمولا یک شیشه شراب معمولی برای این کار کفایت می کند.

دانستن این تفاوت ها برای یک مهاجر بسیار ضروری است چون ممکن است از روی بی اطلاعی و عدم شناخت جامعه جدید کارهایی را انجام دهد که منجر به واکنش های نامطلوب شود و این مسئله به دلتنگی و غربت او خواهد افزود و در نتیجه باعث شکست او در پروژه مهاجرت خواهد شد. فقط کافی است که شما یک نفر را که دوست دارید بغل کنید و دستتان را دور گردنش بیاندازید و او خودش را کنار بکشد و به شما بگوید که دیگر این کار را انجام ندهید. این عکس العمل آن فرد تمام ساختار ذهنی شما را ویران خواهد کرد و به مشکلات روحی و روانی حاصل از مهاجرت شما خواهد افزود در حالی که شما باید قبل از مهاجرت با چنین واکنش احتمالی از سوی یک امریکایی آشنا باشید. همچنین شما در امریکا زیاد می شنوید که می گویند پول با من حرف می زند و این یک واقعیت اجتماعی است که شما باید با آن نیز آشنا باشید و بدانید که هرگونه محبت شما به دیگران علاوه بر اینکه نباید ناقض حریم شخصی آنها باشد بلکه به واحد دلار تبدیل می شود و بیش از آن ارزش دیگری ندارد. در غیر این صورت بعد از مهاجرت و با دیدن مصداق های عملی این تفاوت های رفتاری و اجتماعی دچار آسیب های روحی و روانی خواهید شد.

من دیگر باید بروم.