فردا با خانم مدیر عامل جلسه دارم و الآن دارم گزارش و چارت تهیه می کنم. دبورا مسافرت است و هفته دیگر بر می گردد. احتمالا بخش ما را با یک بخش دیگر ادغام می کنند. من از بی رئیسی خسته شده ام و دوست دارم که در یک مجموعه مشخصی کار کنم که رئیس آن در ادارات ما مقتدر و صاحب نفوذ باشد. در حال حاضر من بیشتر نخودی هستم و واحد مهندسی به آن عظمت را لنگان و لنگان تا اینجا کشیده ام. چون رئیس ما پارسال اخراج شد و تمام کسانی که واقعا دانشمند بودند و من از آنها این کار را یاد گرفتم به جاهای دیگری رفتند. راستش هیچکس هم از من توقع نداشت که اینجا را سر پا نگه دارم و به طور پیوسته با شرکت های مختلفی صحبت می کردند که واحد مهندسی را به آنها بسپارند. ولی من نه تنها کارهای مربوط به نگهداری این بخش را انجام می دادم بلکه کارهای ابتکاری زیادی هم به سبک خودم انجام دادم که برای آنها بسیار جالب بود و همین طور دست نگه داشتند تا ببینند که آخر و عاقبت کار من به کجا می انجامد. الآن هم شرکت ما بحران اقتصادی را پشت سر گذاشته است و دوباره دارد برای کارهای زیربنایی و تحقیقاتی سرمایه گذاری می کند و یک واحد جدیدی به عنوان ای آر پی تاسیس کرده است که احتمالا ما هم زیر مجموعه ای از آن خواهیم شد.
کادوی برندا به دستم رسید. خیلی سبک تر و کوچک تر از آن چیزی است که فکر می کردم و وقتی که بسته پستی را گرفتم فکر کردم خالی است. می خواهم چند روز زودتر او را به نهار و یا شام دعوت کنم و کادو را به او بدهم. نظر شما چیست؟ اگر چند روز زودتر کادو را بدهم بهتر است یا اینکه صبر کنم تا روز تولدش که جمعه هفته دیگر است؟ خیلی از شما دوستان عزیز از من خواستید که عکس او را برایتان بگذارم. راستش قبلا چند بار عکس او را گذاشتم ولی بعد از یک مدت پاک کردم چون از اینکه عکس دیگران را در یک مکان عمومی بگذارم احساس خوبی ندارم. ولی چون حس کنجکاوی شما هم مثل من زیاد است دوباره عکسی که مربوط به مهمانی هالوین پارسال می شود را برایتان گذاشتم که می توانید در سمت چپ این پاراگراف آن را نگاه کنید. برندا در سمت چپ عکس در بالا ایستاده است و من هم با موهای سیخ سیخی در کنار او ایستاده ام. البته ما با هم زیاد عکس داریم ولی این عکس بیشتر از همه با موازین جور در می آید و فردای قیامت شاید کمی از درجه حرارت قیر مذاب کاسته شود. راستی تا یادم نرفته است بگویم که لطفا به چشم خواهری نگاه کنید!!! خدا را چه دیدید شاید زد و فردا با هم فامیل شدیم!
مادربزرگم همیشه می گفت که کم بخور همیشه بخور. حالا من هم می خواهم کم بنویسم که همیشه بنویسم. امروز یک مشکلی برایم پیش آمده است که احتمالا ظهر باید بروم خانه. چیز خیلی مهمی نیست مربوط می شود به یک زیر شلواری که نمی دانم مال کیست و قاطی لباسهای من شده بود. امروز وقتی می خواستم دوش بگیرم دست انداختم و یک زیر شلواری برداشتم و دویدم به سمت حمام و دوش گرفتم. وقتی خواستم لباس بپوشم دیدم که زیرشلواری غیر عادی است و مال من نیست ولی چون دیرم شده بود دیگر وسواس به خرج ندادم و آن را پوشیدم و دویدم بیرون. ظاهرا آن زیرشلواری مال همخانه من بوده است که در خشک کن جا مانده و قاطی لباس های من شده بود. حالا مشکل من این است که چون آن زیرشلواری زنانه است اصولا در طراحی آن فضای کافی را برای یک مرد در نظر نگرفته اند و من مجبورم از طریق جیب شلوارم لبه آن را بگیرم و به چپ و راست بکشم که کل فضا را پوشش دهد. از طرف دیگر پشت آن هم به اندازه کافی پهن نیست و لوله می شود و در وسط آن گیر می کند و من مجبورم با دست دو لبه پشت آن را بگیرم و بکشم تا باز شود. راه رفتنم هم غیر عادی شده است و باید شلنگ تخته بیاندازم و خودم را چپ و راست کنم تا وضعیتم در حالت بهتری قرار بگیرد. الآن تازه می فهمم که چرا زیرشلواری آقایان و خانم ها اینقدر با هم فرق دارد!
من رفتم سر تهیه گزارشم. خداحافظ!
















