۱۳۸۹ خرداد ۲۷, پنجشنبه

مشکل تعادلی

فردا با خانم مدیر عامل جلسه دارم و الآن دارم گزارش و چارت تهیه می کنم. دبورا مسافرت است و هفته دیگر بر می گردد. احتمالا بخش ما را با یک بخش دیگر ادغام می کنند. من از بی رئیسی خسته شده ام و دوست دارم که در یک مجموعه مشخصی کار کنم که رئیس آن در ادارات ما مقتدر و صاحب نفوذ باشد. در حال حاضر من بیشتر نخودی هستم و واحد مهندسی به آن عظمت را لنگان و لنگان تا اینجا کشیده ام. چون رئیس ما پارسال اخراج شد و تمام کسانی که واقعا دانشمند بودند و من از آنها این کار را یاد گرفتم به جاهای دیگری رفتند. راستش هیچکس هم از من توقع نداشت که اینجا را سر پا نگه دارم و به طور پیوسته با شرکت های مختلفی صحبت می کردند که واحد مهندسی را به آنها بسپارند. ولی من نه تنها کارهای مربوط به نگهداری این بخش را انجام می دادم بلکه کارهای ابتکاری زیادی هم به سبک خودم انجام دادم که برای آنها بسیار جالب بود و همین طور دست نگه داشتند تا ببینند که آخر و عاقبت کار من به کجا می انجامد. الآن هم شرکت ما بحران اقتصادی را پشت سر گذاشته است و دوباره دارد برای کارهای زیربنایی و تحقیقاتی سرمایه گذاری می کند و یک واحد جدیدی به عنوان ای آر پی تاسیس کرده است که احتمالا ما هم زیر مجموعه ای از آن خواهیم شد.

کادوی برندا به دستم رسید. خیلی سبک تر و کوچک تر از آن چیزی است که فکر می کردم و وقتی که بسته پستی را گرفتم فکر کردم خالی است. می خواهم چند روز زودتر او را به نهار و یا شام دعوت کنم و کادو را به او بدهم. نظر شما چیست؟ اگر چند روز زودتر کادو را بدهم بهتر است یا اینکه صبر کنم تا روز تولدش که جمعه هفته دیگر است؟ خیلی از شما دوستان عزیز از من خواستید که عکس او را برایتان بگذارم. راستش قبلا چند بار عکس او را گذاشتم ولی بعد از یک مدت پاک کردم چون از اینکه عکس دیگران را در یک مکان عمومی بگذارم احساس خوبی ندارم. ولی چون حس کنجکاوی شما هم مثل من زیاد است دوباره عکسی که مربوط به مهمانی هالوین پارسال می شود را برایتان گذاشتم که می توانید در سمت چپ این پاراگراف آن را نگاه کنید. برندا در سمت چپ عکس در بالا ایستاده است و من هم با موهای سیخ سیخی در کنار او ایستاده ام. البته ما با هم زیاد عکس داریم ولی این عکس بیشتر از همه با موازین جور در می آید و فردای قیامت شاید کمی از درجه حرارت قیر مذاب کاسته شود. راستی تا یادم نرفته است بگویم که لطفا به چشم خواهری نگاه کنید!!! خدا را چه دیدید شاید زد و فردا با هم فامیل شدیم!

مادربزرگم همیشه می گفت که کم بخور همیشه بخور. حالا من هم می خواهم کم بنویسم که همیشه بنویسم. امروز یک مشکلی برایم پیش آمده است که احتمالا ظهر باید بروم خانه. چیز خیلی مهمی نیست مربوط می شود به یک زیر شلواری که نمی دانم مال کیست و قاطی لباسهای من شده بود. امروز وقتی می خواستم دوش بگیرم دست انداختم و یک زیر شلواری برداشتم و دویدم به سمت حمام و دوش گرفتم. وقتی خواستم لباس بپوشم دیدم که زیرشلواری غیر عادی است و مال من نیست ولی چون دیرم شده بود دیگر وسواس به خرج ندادم و آن را پوشیدم و دویدم بیرون. ظاهرا آن زیرشلواری مال همخانه من بوده است که در خشک کن جا مانده و قاطی لباس های من شده بود. حالا مشکل من این است که چون آن زیرشلواری زنانه است اصولا در طراحی آن فضای کافی را برای یک مرد در نظر نگرفته اند و من مجبورم از طریق جیب شلوارم لبه آن را بگیرم و به چپ و راست بکشم که کل فضا را پوشش دهد. از طرف دیگر پشت آن هم به اندازه کافی پهن نیست و لوله می شود و در وسط آن گیر می کند و من مجبورم با دست دو لبه پشت آن را بگیرم و بکشم تا باز شود. راه رفتنم هم غیر عادی شده است و باید شلنگ تخته بیاندازم و خودم را چپ و راست کنم تا وضعیتم در حالت بهتری قرار بگیرد. الآن تازه می فهمم که چرا زیرشلواری آقایان و خانم ها اینقدر با هم فرق دارد!

من رفتم سر تهیه گزارشم. خداحافظ!

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

ازدواج به قصد مهاجرت

ساعت سه نصف شب از خواب بیدار شدم و دیدم صدای چکش برقی و سر و صدا می آید. پیش خودم گفتم عجب آدمهای بی ملاحظه ای هستند که این موقع شب دارند کار می کنند. کمی در دلم به آنها بد و بیراه گفتم و کمی هم غرولند کردم و خوابیدم. ساعت پنج و نیم صبح همخانه ام در اطاق من را کوبید و من را صدا کرد. من وحشت زده از خواب پریدم و گفتم که چه شده است؟ همخانه ام گفت که آب نداریم! خانه من آب ندارد! آب ندارد! انگار که تا به حال چنین اتفاقی در عمرش روی نداده بود. گفتم حتما یک جایی لوله آب ترکیده است و دارند درست می کنند چون من نصف شب صدای چکش برقی از خیابان شنیدم. سپس با این جواب قانع کننده سرم را بر بالش گذاشتم که بخوابم. همخانه من که مثل دیوانه ها این طرف و آن طرف می دوید دوباره آمد و گفت آخر پس چرا از قبل اطلاع ندادند؟ چطور تو می دانی و من نمی دانم؟ دوباره سرم را از بالش بلند کردم و گفتم که حتما لوله ترکیده است. آنها که نمی دانستند که لوله می ترکد که به همه خبر دهند! من هم از سر و صدایی که شنیده ام حدس می زنم اینطور باشد. دوباره خواستم سرم رات بر بالش بگذارم که آمد و گفت حالا من رفتم توالت چکار کنم آب ندارم که سیفون را بکشم! من هم گفتم خوب فعلا درش را ببند. البته این جمله را طوری گفتم که دو پهلو بود و منظورم هم در کاسه فرنگی دستشویی بود و هم در اطاق من! وقتی ساعت هفت با صدای گیتار رادیوی اینترنتی از خواب بیدار شدم آب خانه آمده بود و من توانستم دوش بگیرم. وقتی هم از خانه رفتم بیرون دیدم که روی آن را هم اسفالت کرده اند و دارند خاک های اطراف را با آب می شویند تا هیچ اثری از کنده کاری باقی نماند. پیش خودم فکر می کردم که اگر اینجا ایران بود این کار چقدر طول می کشید؟

خیلی از شما می خواهید بدانید که من برای برندا چه کادویی گرفتم! راستش خیلی دوست دارم که این مسئله را کش بدهم و به قول شوشو که خوب من را شناخته است حس کنجکاوی شما را بیشتر تحریک کنم. ولی چون شما مهربان هستید دلم نمی آید که نگویم و برای همین قصد دارم که به شما بگویم که چه کادویی برای برندا خریده ام. البته هنوز که آن را تحویل نگرفته ام ولی گمان کنم که تا چند روز دیگر آن را تحویل بگیرم. خوب راستش اگر کامنت های شما نبود اصلا عقلم به آنجا نمی رسید و ممکن بود چیزی بخرم که بی کلاس باشد. حالا واقعا می خواهید بدانید که من چه کادویی برای برندا خریده ام؟ قبل از اینکه بگویم چه کادویی خریده ام باید در مورد فاکتورهای انتخاب خودم توضیح دهم. اول اینکه برندا عاشق رنگ صورتی است. دوم اینکه عاشق مارک است و خیلی هم تیتیش مامانی است. سوم اینکه از چیزهای تزئینی خیلی خوشش می آید و میز کارش پر است از همین آت و آشغالها. برای همین یک چیزی خریدم که هم تزئینی باشد و هم بازتاب رنگ صورتی آن عمیق باشد و هم مارک داشته باشد. بله . کادویی که من خریدم اسمش هست امیلی. یک گربه کریستال صورتی که یک پروانه هم بر بالای گوش سمت راست آن نشسته است. مارک آن هم سواروفسکی است.

امروز می خواهم برای شما در مورد یک مسئله ای صحبت کنم که ممکن است بسیاری از شما دوستان عزیز با آن سر و کار داشته باشید و یا بخواهید که در مورد آن بیشتر بدانید. متاسفانه شرایط اقتصادی و اجتماعی مملکت ما طوری است که بیشتر جوانان علاقه دارند تا بخت خود را برای موفقیت در کشورهای دیگر و مخصوصا امریکا آزمایش کنند. طبیعی است که همه ما دوست داریم در یک محیط آزاد زندگی کنیم و یا اینکه در شرایط عادلانه اقتصادی قرار بگیریم تا شانسی برای رفاه در زندگی شخصی خود داشته باشیم. جالب اینجا است که حتی آدم هایی که خودشان دیکتاتور هستند نیز دوست دارند که در یک محیط آزاد زندگی کنند و اگر فشاری را که آنها بر سر دیگران می آورند یک روز بر سر خودشان بیاید داد و هوارشان آسمان را پاره می کند و دم از آزادیخواهی می زنند و پرچمدار دموکراسی می شوند. بنابراین این طبیعی است که یک جوان معمولی که دستش هم به هیچ کجا بند نیست بخواهد در جایی زندگی کند که او را آدم به حساب بیاورند و امکانات رشد و ترقی را هم در اختیارش بگذارند. در حال حاضر برای مهاجرت به امریکا راه های بسیار معدودی وجود دارد که یکی از آنها ازدواج کردن با یک فردی است که در امریکا زندگی می کند.

به قول معروف تعریف از خودم نباشه! ولی کسانی که دارای گرین کارت و یا پاسپورت امریکایی هستند به همین علت از رنکینگ بالایی در صف خواستگاران برخوردار هستند و به قول معروف در بورس هستند. البته نه بخاطر کمالات و یا چشم و ابروی خودشان بلکه به این علت که ازدواج با آنها می تواند فرد مورد نظر را به امریکا منتقل کند. یک جوان پیش خودش فکر می کند که به هرحال ازدواج یک هندوانه سربسته است و هیچکس نمی داند که ازدواجش موفق خواهد بود یا خیر. پس چه بهتر که با ازدواجش به امریکا برود تا اگر هم ناموفق بود لااقل زندگی او با مهاجرت به امریکا تغییر کند و دوباره مجبور نباشد که به وضعیت اولیه برگردد. این یک فکر منطقی است و هیچکسی هم نمی تواند از آنها خرده بگیرد که چرا به این قصد ازدواج می کنند. همان طوری که برخی ها بخاطر فرار از تنهایی ازدواج می کنند و برخی بخاطر فرار از فقر و یا مشکلات خانواده پدری, برخی ها هم به خاطر مهاجرت ازدواج می کنند.به هر حال ازدواج یا منطقی است, یا احساسی است و یا ترکیبی از هر دوی آنها است که در هر صورت می تواند موفق و یا ناموفق باشد.

ولی ازدواج به قصد مهاجرت نکات دیگری هم دارد که باید آن را در نظر گرفت. شما پس از ازدواج با یک فردی که در امریکا زندگی می کند و رفتن به امریکا باید بتوانید دو سال با او باشید تا گرین کارت شما دائمی شود و اجازه داشته باشید که در آنجا زندگی کنید. مشکلات مهاجرت و دوری از خانواده به مشکلات ازدواج بدون عشق اضافه می شود و معجونی را پدید می آورد که تحمل آن بسیار دشوار تر از آن چیزی است که به نظر می آید. مخصوصا در مورد دخترها که به عروس پستی معروف هستند و با رویاهای بسیار زیاد و شیرین خود مراحل مهاجرت را طی می کنند که به زندگی در یک جای خوب و با مرد مطلوب خود برسند. معمولا اولین دیدارهای آنها در فرودگاه همچون آب سردی بر سر آنها فرود می آید چون فردی که می بینند با آن چیزی که در رویاهایشان وجود داشت بسیار متفاوت است. غم دوری از خانواده و مشکلات دیگر مهاجرت نیز بر او فشار می آورد. از طرف دیگر آقای داماد ایرانی مقیم امریکا که مفت و مجانی یک عروس زیبا را از ایران کادو پیچ کرده و آورده است انتظار دارد که در شب اول مزد هنر خود را با امور دیپلماتیک بگیرد و اینجا است که تراژدی اصلی آغاز می شود! طبق تعاریف سنتی در خانواده های ایرانی زن موظف است که به شوهر خود خدمات دیپماتیک ارائه کند و معیار و اصل آن چیزی است که در شناسنامه نوشته شده است نه چیز دیگری. معمولا در شب اول بدن عروس داماد را پس می زند و داماد ایرانی عصبی و ناراحت می شود. عروس احساس گناه می کند و از داماد فرصت می خواهد که بتواند به او علاقه مند شود. عروس گریه می کند و به فکر مادرش می افتد و آرزو می کند که پیش او باشد. عروس می خواهد که بر روی کاناپه بخوابد ولی داماد اجازه نمی دهد و می گوید که من بر روی کاناپه می خوابم.

فردا داماد دمق و بی حوصله از خانه خارج می شود تا به سر کار خود برود. عروس تنها در خانه می ماند و هیچ کاری نمی تواند بکند. احساس بی کسی و بی پناهی می کند و نمی داند که بالاخره در امریکا خواهد ماند و یا اینکه باید دست از پا درازتر به ایران برگردد. داماد راه های مختلف را امتحان می کند که عروس را خوشحال کند و با حتی با صحبت کردن با دختران دیگر سعی می کند که احساس حسادت او را برانگیزاند و از این طریق محبت او را جلب کند. عروس که نمی داند چرا از داماد خوشش نمی آید سعی می کند برای احساس بد دیپلماتیک خود یک توجیه منطقی پیدا کند و شروع می کند به پیدا کردن نکات بد اخلاقی در داماد و کم کم او را به صورت یک هیولا وصف می کند. داماد هم کم کم نا امید می شود و عروس را یک فرد روانی و انعطاف ناپذیر می داند که به هیچ وجه زیر بار نمی رود. در نتیجه پس از چند ماه زندگی مشترک ناموفق آنها تصمیم می گیرند که رابطه خود را قطع کنند و عروس هم مجبور می شود به ایران برگردد. متاسفانه بیشترین لطمه را در این نوع ازدواج ها دختر می بیند چون با وجود تمام فشارهای روحی که پشت سر گذاشته است باید مشکلات مخصوص به ایران و سرکوفت ها را هم پس از بازگشت خودش تحمل کند.

معمولا این نوع ازدواج ها فقط یک راه حل منطقی برای کمتر آسیب دیدن دو طرف دارد که متاسفانه کمتر مورد استفاده قرار می گیرد. آن راه حل این است که دو طرف خیلی صادقانه با یکدیگر حرف بزنند و احساس واقعی خودشان را بگویند. عروس باید به داماد بگوید که مثلا چون آن علاقه دیپلماتیک در من ایجاد نشده است من نمی توانم با تو ارتباط دیپلماتیک برقرار کنم ولی می توانیم با هم دوست باشیم و من در امورات خانه به تو کمک می کنم. معمولا هیچ کسی برای جدایی ازدواج نمی کند و همه هدفشان از ازدواج داشتن یک زندگی شیرین است ولی اگر این اتفاق رخ نداد و دو طرف به هر دلیلی نتوانستند با یکدیگر زندگی کنند هیچ دلیلی وجود ندارد که با هم دشمن باشند. برای توجیه کردن جدایی حتما نباید طرف مقابل دیو صفت باشد بلکه یک مشکل عاطفی و دیپلماتیک هم می تواند عاملی برای جدایی باشد و نیازی به جنگ و درگیری و دشمنی نیست. داماد هم کمک می کند که عروس به گرین کارت خودش دست پیدا کند و مجبور نباشد دوباره به ایران برگردد. معمولا اگر عروس برای برقراری احساس و یا رابطه دیپلماتیک تحت فشار نباشد رفتارش بسیار بهتر و عادی تر خواهد شد و داماد هم حق دارد که با فرد دیگری روابط دیپلماتیک داشته باشد. درواقع عروس و داماد همخانه هایی خواهند شد که می توانند برای یک مدت محدود به یکدیگرکمک کنند. احتمال وقوع احساس دیپلماتیک در دو طرف نیز بیشتر از قبل خواهد شد.

من وقتی حدود ده سال قبل ازدواج کردم مانند بسیاری از جوانان دیگر شرایط تشکیل یک زندگی در ایران را نداشتم و برای همین در انتخاب همسر عشق و علاقه فاکتور اصلی من نبود. پیش خودم فکر می کردم که عشق و علاقه بدون فراهم شدن نیازهای اولیه زندگی راه به جایی نمی برد و حق هم داشتم که آنطور فکر کنم. برای همین همسر سابق خودم را که در امریکا به دنیا آمده بود و پاسپورت امریکایی داشت به همسری برگزیدم. طبیعی است که او نیز مخالف بود چون هنوز علاقه خاصی میان ما به وجود نیامده بود ولی من سعی کردم که خودم را با بدبختی در دل او جا کنم و اعتماد او را نسبت به خودم جلب کنم. ما ازدواج کردیم و پنج سال در ایران در کنار یکدیگر بدون کوچک ترین مشکلی زندگی کردیم. علاقه ما به یکدیگر بیشتر از جنس دوستی بود و با اینکه روابط دیپلماتیک هم داشتیم ولی هیچکدام از ما زن و یا شوهر ایده آلی از لحاط دیپلماتیک برای طرف مقابل نبود. ما بچه دار شدن و کارهای اساسی را به بعد از رفتن به امریکا موکول کرده بودیم تا اینکه برای کارهای مهاجرت او مجبور شد که به تنهایی به امریکا برود که بتواند برای من اقدام کند. جدا شدن ما بسیار سخت بود چون به شدت به یکدیگر وابسته شده بودیم. من کار می کردم و برای او پول می فرستادم تا او بتواند در آنجا راحت زندگی کند. 

امور مهاجرت من دو سال به طول انجامید و در این دو سال او دو بار به ایران آمد که در بار دوم که نزدیک به رفتن من به امریکا بود متوجه شدم که همه چیز تغییر کرده است و او دیگر تمایلی به من ندارد. وقتی که صحبت را باز کردم او گفت که می خواهد از من طلاق بگیرد و دیگر تمایلی به من ندارد. من خیلی سعی کردم که دوباره روابط از دست رفته را ایجاد کنم ولی او عاشق یک نفر در امریکا شده بود و دیگر کار از کار گذشته بود. در چندین ماه آخر سردی را از صدای او در پای تلفن حس می کردم ولی نمی خواستم که فکر بد به ذهنم راه دهم و او هم چون پول دریافت می کرد نمی خواست که تا آمدن من این راز را فاش کند و همچنان به نقش بازی کردن خودش ادامه می داد. همه کسانی که خودشان را عقل کل می دانستند به من می گفتند که ای ابله او را ممنوع الخروج کن و نگذار که از ایران خارج شود و یا اینکه او را تهدید کن و از این جور صحبت های پوچ. ولی من همیشه اعتقاد داشتم که یک نفر باید آزادانه زندگی با من را انتخاب کند و هر زمانی که نخواست می تواند برود پی کارش. در نهایت من با او دعوا نکردم و با اینکه بسیار ناراحت بودم ولی شرایط به وجود آمده را پذیرفتم و آن را تحمل کردم. او هم برای اینکه خیلی عذاب وجدان نگیرد اصرار داشت که من گرین کارتم را بگیرم و به امریکا بروم. بهرحال من تصمیم گرفتم که برای سه ماه و با سه هزار دلار به امریکا بروم و برگردم. او در این سه ماه به من کمک کرد که کارهایم را انجام دهم و من خیلی زود جایم را عوض کردم و در ریچموند یک اطاق برای خودم اجاره کردم. و باقی داستان را هم که می دانید که چطور کار پیدا کردم تا الآن در اینجا ماندگار شده ام.

من تا چند سال از گذشت آن ماجرا خیلی از همسر سابقم ناراحت بودم و او را مقصر اصلی این شکست عاطفی می دانستم ولی الآن که خوب فکر می کنم می بینم که من آن چیزی را بدست آوردم که برای آن ازدواج کرده بودم. هدف اصلی من از ازدواج تشکیل خانواده پر مهر و محبت و داشتن فرزند نبود و هدف اول من مهاجرت به امریکا بود. حالا چطور می توانم توقع داشته باشم که چنین ازدواجی حتما به جدایی کشیده نشود. مثلا اگر شما گز خوب بخواهید باید به اصفهان بروید و اگر بخواهید کنار دریا باشید باید به بابلسر بروید. اولویت این خواسته شما است که نهایتا شما را به مقصد می کشاند و اگر به بابلسر رفتید نباید انتظار داشته باشید که گز خوب بخرید چون اولویت و هدف اصلی شما در کنار دریا بودن بوده است. این داستان ها را برای شما تعریف کردم که اگر یک زمانی برای مهاجرت به یک کشور دیگر اقدام به ازدواج می کنید آگاه باشید که احتمال داشتن یک زندگی پر مهر و محبت و عشقولانه چندان زیاد نیست. بنابراین باید سعی کنید که در صورت اختلاف و عدم موفقیت دیپلماتیک لااقل به هدف اصلی خودتان که گرفتن اقامت است برسید و بعد جدا شوید.

من دیگر گرسنه ام شد و باید بروم

۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه

گزارش چند روزه

از اینکه برای خریدن کادو به من کمک کردید و نظر خودتان را نوشتید بسیار سپاسگزارم. من همه آنها را تک تک با ایمیلهایی که به من ارسال می شود مقایسه کردم و خوشبختانه همه آنها سر جای خودش است و چیزی از آنها حذف نشده است. دیشب از بین نظرات شما یکی را انتخاب کردم و خریدم. قیمت آن حدود پنجاه دلار بود و تا هفته دیگر آن را تحویل می گیرم. حتما می خواهید بدانید که کدام یک از نظرات شما را انتخاب کردم. خوب من حتما در زمان مناسب به شما می گویم که چه کادویی را انتخاب کردم و خریدم. البته حدس زدن آن هم چندان مشکل نیست و خودتان به راحتی می توانید متوجه آن شوید.

شنبه صبح کسانی که قایقم را خریده بودند برای بردن آن آمدند. آن را به قیمت خیلی ارزان فروختم چون موتور آن به کل خراب شده بود و برای درست کردن آن می بایست بیشتر از ارزش خود قابق برایش خرج کنم. به هرحال به اندازه کافی در این دوسال با آن سر گرم شدم و دیگر زمان رفتنش فرا رسیده بود. من یک موتور کوچک به انتهای آن وصل کردم و با سرعت خیلی کم به سمت جایگاهی رفتم که در آنجا می توانسیتیم قایق را از آب بیرون بیاوریم. آنها هم تریلر قایق را به انتهای وانت خود وصل کردند و از طریق جاده به مکان مورد نظر رفتند تا در آنجا منتظر من بمانند. من پس از نیم ساعت راندن از طریق آب به رمپ رسیدم و قایق را به سمت تریلر که در یک سراشیبی به زیر آب رفته بود هدایت کردم. همه چیز خوب پیش رفت و ما توانستیم نوک قایق را به تریلر وصل کنیم که وقتی از آب بیرون می رود روی آن قرار بگیرد. سپس راننده به سراغ وانتش رفت تا آن را روشن کند و قایق را به جلو بکشد ولی هر کاری کرد سوییچ ماشینش نچرخید. من از قایق بر روی اسکله پریدم و به سراغ ماشینش رفتم تا ببینم مشکل چیست ولی هرکاری کردیم سوئیچ نچرخید. مشکل اینجا بود که فرمان هم قفل شده بود و دنده هم از حالت پارک خارج نمی شد. پس از دو ساعت سر و کله زدن با آن بالاخره کلید در داخل سوئیچ شکست و آب پاکی را ریخت بر روی دستمان.

از آنجایی که ماشین آنها یک تویوتای نسبتا نو بود, به کمپانی زنگ زندند تا یک تکنسین بفرستند و آن را درست کنند. یک نفر دیگر هم با قایقش آنجا منتظر بود که رمپ خالی شود و قایقش را به آب بیاندازد. بالاخره یک ماشین جرثقیل مخصوص حمل ماشین آمد ولی مشکل اینجا بود که قایق و تریلر هم به پشت وانت وصل بود و اگر ما آن را از ماشین جدا می گردیم تریلر در زیر آب غرق می شد. قایق هم بسیار سنگین بود چون تقریبا دو برابر طول یک ماشین بود. بالاخره تکنسیتن بعد از چند ساعت سر و کله زدن توانست دنده را از حالت پارک خارج کند ولی فرمان همچنان قفل بود. سپس توسط جرتقیل, ماشین و قایق پشتش را کشید تا جایی که انتهای قایق از آب بیرون آمد و بر روی تریلر قرار گرفت. بعد در پشت چرخهای تریلر قایق موانعی گذاشتیم که به عقب نرود و وانت را از تریلر جدا کردیم و آنها توانستند به سختی آن را به پشت چرثقیل مخصوص حمل ماشین منتقل کنند. بعد با یک وانت دیگر قایق را کشیدند و بردند. تمام این ماجراها از ساعت هشت صبح تا ساعت دو بعد از ظهر طول کشید. صادقانه بگویم که اگر من آنجا نبودم محال بود که آن چهار نفر بتوانند این کارها را انجام دهند مخصوصا که فرمان وانت قفل شده بود و اصلا به عقلشان نمی رسید که چگونه با زاویه آن را به پشت جرثقیل منتقل کنند.

یکشنبه صبح هم به خانه یکی از دوستانم رفتم و بعد از ظهر هم به خانه جدید خودم رفتم تا ببینم که چه بلایی بر سر گاراژ آورده اند. خوشبختانه کارشان تمیز است و یک در جدید در قسمت پشت حیاط نصب کرده بودند که به سادگی بتوان وارد گاراژ و اطاق های دیگر آن شد. راستش اگر الآن آن اطاقهای زیر خانه را ببینید به سختی می توانید تصور کنید که به درد استدیوی موسیقی بخورد ولی اگر رنگ شود و کف آن هم موکت شود بسیار زیبا می شوند. از آنجایی که خانه در سال 1938 ساخته شده است سوراخ و سمبه های بسیار زیادی دارد و هر دفعه که من آنجا را می بینم یک چیز جدید کشف می کنم. دفعه قبل یک محفظه کوچک در آشپزخانه کشف کردم که بر روی در فلزی آن عکس بطری شیر بود و بعد متوجه شدم که شیر فروش ها در آن زمان بطری شیر را از داخل حیاط در آن قفسه کوچک می گذاشتند و شما از داخل آشپزخانه می توانستید آن را بردارید. دیروز هم یک راه مخفی کشف کردم که از قفسه ای در درون یکی از اطاق ها به زیر زمین و پارکینگ راه دارد. البته باید یک جای پا مثل پله برای آن درست کرد که راحت بشود از آنجا بالا و پایین رفت.

دیروز عصر هم هوا آنقدر گرم بود که همه مردم با مایو آمده بودند بیرون و آب تنی می کردند. من هم مایو پوشیدم و رفتم که بپرم توی آب ولی دیدم که آب یک مقداری برای من سرد است. البته چون بدنم داغ شده بود این طور به نظرم می آمد و اگر به داخل آب شیرجه می زدم پس از چند ثانیه بدنم عادت می کرد. بهرحال در آن لحظه بی خیال شدم چون مایو هم برایم کمی گشاد بود و می ترسیدم که اگر به داخل آب شیرجه بزنم از پایم در بیاید. بچه ها هم من را تشویق می کردند که به داخل آب بپرم و وقتی که منصرف شدم من را به خاطر ترسو بودن هو کردند. ولی به جای آن رفتم و سوار قایق بادی شدم و موتور آن را روشن کردم و با سرعت در دریاچه راندم. خیلی حال داد چون وقتی که قایق بادی را با سرعت برانید آب را می شکافد و آن را بر روی بدن شما پخش می کند. بهرحال کلی خنک شدم و سپس برگشتم و یک طناب برای بچه ها که بر روی تیوب شناور بودند انداختم و کمی هم آنها را با سرعت به اطراف کشیدم. با اینکه توی آب نپریدم ولی تقریبا خیس شده بودم و دیگر گرمای شدید هوا اذیتم نمی کرد. آخرین روزهای در کنار آب بودن را هم دارم سپری می کنم و باید تا می توانم از آن استفاده کنم.

دیگر زیاده حرفی نیست و من باید بروم. فقط خواستم گزارش چند روزی که نبودم را بنویسم.