۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

رویای مهاجرت و انگیزه مهاجرت

امروز دوباره جمعه است و من هنوز به خانه جدید نرفته ام. گمان کنم که دو هفته دیگر تحویل خانه طول بکشد. دیشب یک دختر خانمی که قرار است اطاق من را اجاره کند به خانه ما آمد و اطاق من را بازدید کرد. سعی کرده بودم قبل از آمدنش همه جا را مرتب کنم ولی خوب وقتی شما یک اطاق دارید و قرار است که اسباب کشی کنید نمی شود انتظار داشت که همه چیز مرتب و سر جای خودش باشد. وقتی آمد تمام سوراخ و سنبه های اطاق و حمام و دستشویی را بررسی کرد. مشکل اینجا بود که من تا آخر این ماه یعنی حدود بیست و شش روز دیگر اطاق را خالی خواهم کرد ولی او هر چه زودتر می خواهد یک اطاق بگیرد. آنطور که می گفت هیچ وسیله ای هم ندارد و فقط یک لپ تاپ دارد و بقیه اش فقط لباس ها و کفش هایش است. ولی آنطوری که چپ چپ به کمد دیواری خیلی بزرگ من نگاه می کرد به نظر می آمد که همان کیف و کفش و لباسش به اندازه کل وسایل من باشد. حالا قرار شد که زودتر بیاید و وسایلش را در گوشه اطاق نشیمن بگذارد و خودش هم بر روی کاناپه بخوابد و برای این یک ماه بجای اجاره فقط سهم خودش از پول آب و برق و تلفن و تلویزیون و آشغال و گاز و اینترنت را بدهد. یک مقداری خیالم برای همخانه ام راحت شد که لااقل یک نفر را پیدا کرده است. حالا می خواهد اطاق دخترش را هم اجاره دهد و برای او یک سوئییت نقلی در گاراژ درست کند. قرار است که آخر هفته دخترش را ببرم شهر بازی چون تمام نمره های درسی او عالی شده است. ای کاش دختر خودم بود!

امروز می خواهم یک مطلب کوتاه در مورد تفاوت رویای مهاجرت و انگیزه مهاجرت برای شما دوستان نازنین خودم بنویسم. بیشتر شما با نوشته های قبلی من آشنا هستید و احتمالا مطلب از رویا تا واقعیت را خوانده اید. در آن نوشته من رویاهایی را که قبل از مهاجرت داشتم شرح داده ام و گفته ام که چگونه بسیاری از آنها به واقعیت پیوسته است. چیزهای به نظر ساده ای مثل داشتن خانه و ماشین و یا داشتن یک شغل خوب و یا زندگی کردن در کنار طبیعت با وجود همه امکانات رفاهی, رویاهایی بود که من در سر می پروراندم ولی انگیزه مهاجرت من رویاهایم نبود. انگیزه اصلی من برای مهاجرت این بود که بتوانم بروم به رستوران خیابان خودم و با غذایم یک لیوان آبجو بنوشم. از زمانی که من به امریکا آمده ام خیلی کمتر از زمانی که در ایران بودم مشروبات الکلی خورده ام ولی این احساس در من وجود دارد که آزاد هستم که این کار را انجام دهم. یا اینکه خیالم راحت است که اگر با یک دختر خانمی به بیرون بروم من را مورد بازخواست و پرس و جو قرار نمی دهند و هر جوری که دوست دارم می توانم لباس بپوشم و مدل موهایم را تغییر دهم. البته موها و لباس های من خیلی عادی است ولی خیالم راحت است که کسی به این امور خصوصی من کاری ندارد. این مسائل گرچه بسیار ساده و بی اهمیت به نظر می آید ولی برای یک انسان بسیار مهم و حیاتی است. 

برای همین اگر زمانی که در ایران بودم به من می گفتند که تو باید بروی امریکا و در یک پیتزافروشی کار کنی, گرچه با رویای من متفاوت بود ولی تغییری در تصمیم مهاجرت من ایجاد نمی شد زیرا تصمیم مهاجرت من بر مبنای انگیزه هایم بود که من را به سمت فرار از وضعیت فعلی آن زمان خودم سوق می داد. یک زندانی را در نظر بگیرید که سالها در سلول خودش در آرزوی آزادی است. اولین انگیزه او از تلاش برای آزاد شدن و یا حتی فرار از زندان, آزادی  و در زندان نبودن است. بخاطر اینکه او نیز مثل همه انسان ها دوست دارد به هرکجایی که می خواهد برود و هر کاری را که دوست دارد انجام دهد ولی یک نفر همواره مواظب او است و به او می گوید تو نمی توانی از این دیوار آنطرف تر بروی و تو نمی توانی این کار را انجام بدهی. در واقع محدود کردن آزادی های یک انسان برای او دردناک و آزار دهنده است و او همواره تلاش می کند که خود را از قید و بندهایی که به دست و پایش بسته است رها کند. اگر شما در یک مجلس مهم و یک سمینار نشسته باشید و یک نفر بیاید و محکم به سر شما بکوبد شما ناراحت می شوید و آنجا را ترک می کنید. انگیزه شما از ترک آن جلسه این است که خودتان را از آن شرایط دردناک و آزار دهنده دور کنید و به جای دیگری بروید. و یا اینکه با آن فرد گلاویز می شوید و می خواهید که او را از آن محل برانید تا آرامش و آسایش خودتان را دوباره به دست بیاورید.

ولی رویاهای یک زندانی فقط فرار از زندان نیست و همیشه خودش را در یک زندگی شیرین با زن و فرزندانش در خارج از زندان تصور می کند. در رویاهای او واقعیات تلخ زندگی در بیرون از زندان هیچ جایی ندارد و مثلا او فکر نمی کند که حالا بچه هایش از او کیف مدرسه می خواهند و او پول ندارد که بپردازد. بلکه رویاهای او شیرین است و فضای خارج از زندان را یک بهشت برای خود می داند و از پروراندن آن رویاها در ذهنش لذت می برد. رویاهای شیرین یک زندانی به او کمک می کند که عدم آزادی خودش را بهتر تحمل کند و بتواند بر روان خودش مسلط باشد. یک زندانی می داند که خارج از زندان بهشت نیست و حوریان بهشتی در بیرون از آنجا منتظر او نیستند ولی آیا هیچ زندانی را دیده اید که در زمان آزادی به خاطر مشکلات خارج از زندان نخواهد از آن چهار دیواری خارج شود؟ پس آزادی برای یک انسان بالاترین اولویت برای زندگی است. آزادی برای انجام هر کاری که  او را به زور از انجام آن منع می کنند. گرچه همیشه آزادی یک انسان در تمام کارها منطقی و شدنی نیست ولی انسان به دنبال این است که تا جایی که می تواند آزادی بیشتری به دست بیاورد و خودش تصمیم بگیرد که چه کاری را انجام دهد. بنابراین طبیعت انسان و هر موجود زنده دیگر این است که به سمت آزادی حرکت کند و به نظر من یکی از مهمترین انگیزه های مهاجرت از ایران در حال حاضر به دست آوردن آزادی های فردی است. این مسئله که آیا آن آزادی های فردی خوب هستند یا بد موضوع بحث من نیست.

ولی بیایید ببینیم که پس از مهاجرت چه بلایی بر سر رویا و انگیزه مهاجرت می آید. طبیعی است که انگیزه مهاجرت به کل از بین می رود چون شما از وضعیت قبلی خود رها شده اید و دیگر بدن و روح شما دردهای قبلی را تجربه نمی کند و نمی تواند در مورد آن قضاوت درستی داشته باشد. ممکن است من که در امریکا نشسته ام بگویم که ای بابا حالا ما سالی یک بار می رویم در رستوران سر خیابان و آبجو می خوریم. اصلا این چه اهمیتی در زندگی من دارد؟  در واقع چون این محدودیت از من رفع شده است من نمی توانم بفهمم که همین عمل حتی اگر یک بار در سال باشد چقدر در زندگی یک انسان تاثیر دارد. یا ممکن است فکر کنم که حالا فوقش این است که به من می گویند روسری خودت را بکش پایین و من هم می کشم. مگر چه می شود؟ آسمان که به زمین نمی آید که! ولی من الآن نمی فهمم که همین یک جمله حتی اگر یک بار در تمام زندگی من باشد می تواند عامل و انگیزه بسیار مهمی را برای مهاجرت و فرار از آن شرایط شکل دهد. بنابراین انگیزه مهاجرت به کلی از بین می رود تا جایی که یک مهاجر با خودش فکر می کند که من اصلا برای چه مهاجرت کردم؟ یک زندانی هم ممکن است وقتی با زنش دعوا می کند به خودش بگوید که ما را باش که چقدر احمق بودیم و خدا خدا می کردیم که زودتر آزاد شویم! ولی او هرگز نمی تواند در شرایط  آزاد در مورد زمانی که زندانی بوده است قضاوت درستی داشته باشد.

تنها چیزی که برای یک مهاجر باقی می ماند رویاهایش است که در واقع عامل اصلی مهاجرت وی نبوده است. او به اشتباه وضعیت خودش را با رویاهایش مقایسه می کند و سپس در مورد مهاجرت خود قضاوت می کند. در بیشتر موارد رویاها غیر واقعی و نشدنی بوده اند و حتی اگر هم رویایی به واقعیت پیوسته باشد دیگر ارزش گذشته خودش را ندارد. زیرا رویاهای انسان همچون سایه با وی حرکت می کنند و اگر شما به نقطه رویای خود رسیده باشید, آن رویا به مکان دیگری رفته است. مثلا یک زمانی رویای من داشتن یک ماشین بوده است ولی وقتی یک ماشین خریدم رویایم تبدیل شد به داشتن یک قایق و رفتن به دریا برای ماهیگیری. ولی الآن که آن رویا هم عملی شده است رویایم چیز دیگری است. رویاهای ما همیشه باید شیرین باشد و به ما احساس خوبی را منتقل کند و هیچ دلیلی ندارد که رویای ما منطبق بر واقعیت باشد. مثلا وقتی من در رویاهایم خودم را سوار بر هلیکوپتر بر فراز مزارع سرسبز می بینم دیگر سقوط خودم را بر اثر خاموش شدن موتور هلیکوپتر تجسم نمی کنم و فقط زیبایی ها را می بینم!

نتیجه اشتباه گرفتن رویا و انگیزه در یک زندانی چنین می شود که او با عملی نشدن رویاهایش دوباره به زندان بر می گردد و دوباره به خاطر انگیزه آزادی به دنبال فرار است و دوباره وقتی فرار کرد انگیزه اش را از یاد می برد و به یاد عملی نشدن رویایش می افتد و دوباره به زندان بر می گردد و این عمل تا نهایت ادامه پیدا می کند. یک مهاجر هم دقیقا دچار این اشتباه می شود و خیلی ها بعد از مهاجرت به امریکا مشکلات ایران که انگیزه اصلی آنها بوده است را فراموش می کنند و بر می گردند و دوباره انگیزه در آنها شکل می گیرد و پشیمان می شوند و به امریکا می آیند و بعد باز هم فیلشان یاد هندوستان می کند و بر می گردند و در نهایت می گویند که یک مهاجر دیگر نه می تواند در امریکا زندگی کند و نه در ایران و همیشه در حال تصمیم گیری است که آیا بماند یا برود. خود من هم از این قاعده مستثنی نیستم و برای همین نمی دانم که در نهایت اینجا خواهم ماند و یا به ایران باز خواهم گشت!

امروز می خواهم جای شما خالی به یک رستوران هندی بروم. باید بروم و ببینم که کسی با من می آید یا نه!

مذهب - سنت - جنسیت - نژاد - قانون - علم

امروز یکشنبه صبح است ولی فردا دوشنبه هم تعطیل است. راستش نمی دانم که برای چه تعطیل است و برایم هم جالب نیست که بدانم. دیروز رفتم ماهیگیری ولی با اینکه سه ساعت در آب بودم ماهی نگرفتم. با این حال خیلی خوش گذشت و کلی با قایق کوچکم در دریاچه ویراژ دادم و از جلوی خانه های مردم گذشتم و آنها را تماشا کردم. بیشتر مردم بر روی ماسه و یا صندلی های مخصوص خود دراز کشیده بودند و آفتاب می گرفتند. هوا گرم است ولی در کنار آب همیشه یک نسیم خنک می آید و مثل این است که در تابستان تهران در زیر باد کولر دراز بکشید و از باد خنک آن لذت ببرید. بعضی از مردم هم در پشت حیاط خانه خودشان مشغول باغبانی بودند و یا چمن های خانه را کوتاه می کردند. در این محله ای که من هستم در فصل گرما همه با لباس شنا تردد می کنند و من هم با یک تنبان کوتاه و یک تی شرت و دمپایی ابری لا انگشتی به همه جا می روم.

امروز صبح با وسپای خودم رفتم به فهوه خانه محل ولی با کمال تعجب دیدم که خیلی شلوغ است. تمام مغازه های آن محوطه شلوغ بود و ظاهرا مراسمی داشتند. من گازش را گرفتم و رفتم به قهوه خانه یک محل دیگر و در آنجا صبحانه خوردم. اینجا به نان و پنیر خودمان می گوند بیگل که در واقع مثل نان همبرگر خودمان گرد است ولی در وسطش یک سوراخ بزرگ وجود دارد و پنیر خامه ای هم به آن می زنند و اگر بخواهید گرمش هم می کنند. بیگل در اصل نان محلی یهودیان است ولی در امریکا طرفداران زیادی دارد و انواع و اقسام آن نیز یافت می شود. دیروز دختر همخانه ام می گفت که همه بچه ها از شنیدن خبر رفتن تو خیلی ناراحت شده اند و دلشان می خواهد که تو اینجا بمانی. من هم برایش توضیح دادم که چون مادرم می آید من نمی توانم اینجا بمانم و مجبور هستم که به یک جای بزرگ تر بروم. همخانه ام هم هر آشغالی که بدردش نمی خورد به اطاق من می آورد و می گوید که این را ببر به خانه جدیدت. من هم آن را قبول می کنم و از او تشکر می کنم. چند شب است که یکی از دوستان قدیمی او اینجا است و شبها هم پیش او می خوابد ولی او می گوید که هیچ عملیات دیپلماتیکی یا به قول خودش نوکی با هم انجام نمی دهند و او هنوز دوست پسر دومی خود را دوست دارد. من هم در دلم می گویم که به من چه؟ مگر من مامور منکرات هستم که به من توضیح می دهی؟!

راستی تا یادم نرفته است بگویم که این تبلیغاتی که در پشت صفحه وبلاگ من باز می شود مورد تایید من نیستند و احتمالا بخاطر یکی از همان چیزهای رایگانی که در وبلاگم گذاشته ام باز می شوند. مخصوصا آن یکی که مربوط به گرین کارت است و نمی دانم جرا بیشتر از بقیه باز می شود. بهرحال من سایت ثبت نام رایگان گرین کارت را در قسمت راست وبلاگم گذاشته ام و شما نیازی به پرداخت پول برای آن ندارید. کل اطلاعات من در مورد آمدن به امریکا محدود می شود به ثبت نام در لاتاری و یا ازدواج با یک امریکایی و در مورد بقیه راه ها و گزینه ها من هیچ اطلاعاتی ندارم. مثلا در مورد ویزای دانشگاهی و یا سرمایه گزاری باید با یک وکیل مهاجرتی صحبت کنید و یا اینکه در سایت مهاجرسرا از تجربیات و دانش کسانی که از آن شیوه ها به امریکا رفته اند استفاده نمایید. من فقط می توانم شما را با برخی از جریاناتی که ممکن است پس از مهاجرت شما روی دهد آشنا کنم و یا تجربیات خودم را برای شما نقل کنم. و البته بسیاری از شما عزیزانی هم که قصد مهاجرت ندارید ممکن است به دانستن در مورد فرهنگ و شیوه زندگی امریکاییها علاقه مند باشید.

ولی امروز می خواهم یک مطلب کوتاه برای شما بنویسم و سپس به سراغ تعمیر قایقم بروم. یکی از دوستان خوبمان در مورد استفاده از فرامین دینی در عباراتی که به منظور بیان مسائل اجتماعی ما بود, تذکری به من داد که به نظر من موضوع خوبی برای بحث و تبادل نظر می باشد. از آنجایی که بیشتر خواننده های ما در رده سنی پانزده تا بیست و پنج سال می باشند اجازه دهید که این بحث را به زبان هر چه ساده تر انجام دهیم تا آنها هم بتوانند از نوشته های ما استفاده کنند.

برای ساده تر شدن این بحث من پارامترهای تاثیر گذار بر یک جامعه را به شش بخش تقسیم می کنم و آنها را به ترتیب اولویت در ایران و امریکا می نویسم.

در ایران این شش عامل به ترتیب اولویت چنین می باشند:
1- فرامین دینی و مذهبی
2- سنت های اجتماعی
3- جنسیت
4- نژاد
5- قانون
6- علم

در امریکا همان شش گزینه وجود دارد ولی ترتیب اولویت آنها با ایران فرق می کند و بدین صورت است:
1- قانون
2- علم
3- سنت های اجتماعی
4- فرامین دینی و مذهبی
5- جنسیت
6- نژاد

اولویت در تاثیر گذاری یک عامل اجتماعی مسئولیت را نیز به همراه دارد و انگشت های اشاره را به سوی آن خواهد برد. به عنوان مثال در ایران همانگونه که مذهب نقش موثرتری در شکل دهی و راهبرد جامعه دارد, به همانگونه هم مسئول ناهنجاری های اجتماعی است و نمی توان از نقش آن چشمپوشی کرد. سنت, علم, قانون, جنسیت و نژاد نیز به اندازه میزان تاثیر گذاری خود در جامعه می توانند در هر رویداد اجتماعی نقش داشته باشند.

به عنوان مثال در ایران سنت در اولویت دوم و قانون در اولویت پنجم است و مثلا در روز سیزده بدر که آیین سنتی ایرانیان است قانون نمی تواند مانع پارک خودروها در کناره های اتوبان ها شود و در واقع زور قانون به سنت نخواهد رسید و به سادگی توسط آن نقض می شود. یا بسیاری از قوانین اگر با فرامین مذهبی و یا شرع در تضاد باشد اولویت اول با دین و مذهب است و قانون باید حذف و یا تصحیح گردد و یا براحتی نادیده گرفته شود. به همین صورت اولویت مذهب از سنت بالاتر است و اگر مثلا روز عید نوروز مصادف با ماه مبارک رمضان باشد مردم اجازه ندارند که در طول روز به مهمانهای خود خوردنی و یا نوشیدنی تعارف کنند. به همین طریق علم نیز از پایین ترین اولویت در شکل گیری روابط و قواعد اجتماعی برخوردار می باشد. بنابراین اگر ما در جامعه خود دچار ناهنجاریهایی باشیم اولین مسئولیت متوجه بالاترین اولویت خواهد شد زیرا بیشترین تاثیر را در جامعه داشته است. اگر دروغ, تزویر, ریا, پاچه خواری, تعصب و یا حتی ناهنجاری های اقتصادی و سیاسی و ورزشی در جامعه ایران وجود داشته باشد, اولین مسئولیت آن متوجه مذهب خواهد بود و سپس سنت ایرانیان و بعد تبعیض جنسیتی و نژادی و بعد از همه آنها قانون و در نهایت علم که کمترین تاثیر را دارد. در ایران حتی اولویت جنسیت و نژاد از قانون بالاتر است و مثلا قوانین برای جنسیت و نژاد های مختلف به یک صورت اجرا نمی شود و می تواند توسط آنها نقض شود. مثلا قانون می گوید که هر فرد با داشتن گذرنامه می تواند به خارج از ایران سفر کند ولی اگر دختر باشد باید اجازه پدر و یا شوهر را داشته باشد اگرنه از این حق قانونی منع خواهد شد. این بدین معنی است که نه تنها مذهب و سنت بلکه جنسیت نیز بر شکل گیری قانون دخیل است و در اجرای آن نیز تبعیض نژادی کاملا مشهود می باشد.

در امریکا قانون در بالاترین اولویت وجود دارد و هیچ چیزی نمی تواند آن را نقض کند. پس اگر هرگونه ناهنجاری در وضعیت اجتماعی امریکا وجود داشته باشد مسئولیت آن به گردن قانون است و باید آن را اصلاح کنند. علم در رده دوم قرار دارد و تمام امور اجتماعی و اقتصادی امریکا بر پایه یافته های علمی هدایت می شود و اگر به عنوان مثال شما مشکلی در اقتصاد امریکا مشاهده کنید می توانید آن را در وحله اول به گردن قانون و در مرحله دوم به گردن علم بیاندازید و از آن خرده بگیرید که چرا چنین معضلاتی را پیش بینی نکرده و یا از وقوع آن جلوگیری ننموده است. سنت و مذهب و نژاد در امریکا بسیار متنوع و گوناگون است و هر کسی به آیین و سنت های قبله ای و ریشه ای خودش اعتفاد دارد ولی نقش آنها در شکل دهی جامعه به مراتب پایین تر از قانون و علم است. برای همین اگر در امریکا ببینیم که یک فرد بیگناه با شلیک گلوله کشته می شود نمی توانیم آن را به گردن مذهب و یا سنت های اجتماعی بیاندازیم بلکه مسئولیت اول آن متوجه قانون و سپس علم است که شرایطی را بوجود آورده اند که این اتفاق روی دهد.

پس اگر من در مورد یک مسئله اجتماعی در ایران صحبت می کنم و می گویم که بخاطر فرامین دینی و یا آموزه های سنتی چنین وضعیتی وجود دارد منظورم این نیست که مذهب و یا سنت ما ایراد دارد. بلکه اشاره ام به نقش و میزان تاثیر گذاری آن عوامل به شکل گیری این پدیده اجتماعی است. همان طور که اگر مثلا اقتصاد و سیاست ما زیر مجموعه ای از مذهب و سنت باشد, ریشه یابی معضلات آن ما را به هرحال به سرچشمه آن خواهد رساند و نمی توان گفت که اقتصاد و یا سیاست ما مذهبی است ولی مشکلات جامعه ما صرفا علمی و یا قانونی است. در این گونه عبارات نوع مذهب و سنت و یا شیوه بکارگیری و یا نوع برداشت از آنها مورد نظر نیست بلکه میزان تاثیر و اولویت آنها در جامعه مورد بحث قرار می گیرد.

ادامه این بحث را به شما می سپارم چون من باید بروم و قایقم را راه اندازی کنم. پس بدرود.

ماشین جیپ من

امروز صبح وقتی ماشینم را در پارکینگ شرکت پارک کردم و داشتم به سمت ساختمان اداری قدم می زدم یک جیب جنگی دیدم که خاطرات زیادی را برای من زنده کرد. آن جیپ بسیار شبیه اولین ماشینی بود که من پس از اتمام دانشگاه و در اواسط خدمت سربازی خریده بودم. با اینکه آن ماشین هیچ زمانی بدون مشکل نبود ولی من به آن عشق می ورزیدم و همیشه با آن به سفرهای دور می رفتم. شاید در هر جاده ای حداقل یک بار مجبور شده ام شب را در ماشینم بخوابم تا با روشن شدن هوا در صبح زود بتوانم به اولین آبادی بروم و قطعه خراب شده را بخرم و ماشینم را دوباره راه بیاندازم. با اینکه آن ماشین پر از تیرآهن و بسیار سنگین بود ولی من عادت کرده بودم که همیشه آن را هل دهم تا روشن شود. معمولا ماشینم را در جایی پارک می کردم که مانند هواپیما باند پرواز داشته باشد و بتوانم آن را به راحتی در سراشیبی قرار دهم تا روشن شود. بعضی وقت ها هم تا پایان سراشیبی روشن نمی شد و دیگر مکافات بود. یک بار در منزل یکی از آشنایانمان در خیابان جردن بودم و صبح زود که قصد رفتن به محل کارم را در میدان هفت تیر داشتم ماشینم را در سراشیبی خیابان جردن قرار دادم ولی ماشین روشن نشد و من همانطور با ماشین خاموش در اتوبان مدرس افتادم و تا هفت تیر رفتم! بعد هم با اصغر آقا مکانیک تماس گرفتم و او آمد و ماشینم را تعمیر کرد.

البته آن زمان خیابان ها مثل الآن شلوغ نبود و هنوز در صبح های زود ترافیک تهران روان بود. من همیشه برای تعمیر ماشینم از لباس سربازی که توی ماشینم بود استفاده می کردم و برای همین لباس سربازی من همیشه روغنی بود و همه فکر می کردند که من در بخش مکانیکی پادگان مشغول به کار هستم. صبح های زود به پادگان می رفتم و بعد از ظهر ها هم می رفتم سر کار و شب هم می رفتم خانه. من همیشه تنها زندگی می کردم و در زمانهایی که دوست دخترم پیش من نبود معمولا دوستانم به پیش من می آمدند. یکی از دوستانم بهرام بود که در ماجرای جن گیری او را به شما معرفی کردم. او چون کار خاصی نداشت صبح ها از خانه و از پیش زنش به سمت خانه من بیرون می آمد. سپس صبحانه درست می کرد و ظرف ها را می شست و در حالیکه یک سیگار روشن می کرد و لم می داد می گفت آرش پاشو صبحانه بخور. پاشو. یه وقت زن نگیری ها بیچاره می شی! پاشو صبحانه بخور! من هم در حالیکه در رختخواب جابجا می شدم یک چشمم را باز می کردم و در حالیکه از دود سیگار خفه می شدم می گفتم باز تو صبح زود اون زهر ماری را روشن کردی؟ خفه شدم بابا!

بعضی وقت ها هم من شب ها می رفتم خانه آنها و چون آنها ماشین نداشتند با ماشین غراضه من می رفتیم گردش و یا اینکه می رفتیم شهریار در خانه پدری خانمش. ماشین من معروف بود و هر جایی که پارک می کردم تا یک سال جای روغنی که از زیرش می ریخت باقی می ماند. در واقع هر زمانی که بنزین می ریختم می بایست یک یا دو لیتر روغن هم اضافه می کردم و برای همین هیچوقت ماشینم را به تعویض روغنی نمی بردم! بنزین هم زیاد می خورد و فکر می کنم لااقل در هر صد کیلومتر چهل لیتر بنزین می خورد. یک بار یکی از سرگردهای پادگان ماشین من را قرض گرفت که با زن و بچه هایش به رودهن برود و وقتی آمد گفت که این چه ماشینیه؟ هر جایی که پمپ بنزین بود من بنزین زدم و تازه یک بار هم وسط جاده بنزین تمام کردیم! اگر با آژانس رفته بودم نصف پول بنزینی که من توی ماشینت ریختم هم خرج نمی شد! تازه روغن هم یادش رفته بود بریزد و وقتی برگشت تقریبا خالی از روغن بود. ولی باز هم شانس آورده بود که وسط جاده ماشین خراب نشده بود و بالاخره آنها را به مقصد رسانده بود. روزهای آخر که همه می بایست با ماسک توی ماشین می نشستند چون دود وارد اطاقک می شد. هر کسی که در ماشین من می نشست اشگ از چشمانش جاری می شد و به سرفه می افتاد. ولی من عادت کرده بودم و می گفتم بابا چیزی نیست که یک ذره بوی دود می آید تو. بعد مسافران در حالی که به دود درون ماشین اشاره می کردند می گفتند که تو به این میگی بوی دود؟ اگزوز ماشینت از زیر پای من آمده بیرون و وقتی گاز میدی دود می زند بالا!

یک بار که از پادگان آمده بودم بیرون طبق معمول ماشینم را در سرازیری روشن کردم ولی آنقدر تنگم گرفته بود که می بایست حتما به دستشویی می رفتم. برای همین ماشینم را دنده عقب به انتهای همان خیابان سراشیبی راندم تا بتوانم در پارک کوچکی که در آنجا بود به دستشویی بروم. سپس از ماشین پیاده شدم و درهای آن را قفل کردم و به سمت دستشویی دویدم. وقتی برگشتم دیدم که ماشینم آنجا نیست و پیش خودم گفتم کدام ابلهی ماشین من را دزدیده است و هر جایی که برود حتما چند کیلومتر آنطرف تر متوقف می شود. بعد کمی دقت کردم و دیدم که ماشینم در انتهای سراشیبی و وسط خیابان است. وقتی رسیدم آنجا مردم گفتند این ماشین مال شما است؟ با ترس و لرز گفتم بله ولی من ماشینم را آن بالا پارک کرده بودم نه اینجا. آنها گفتند که ماشینت راه افتاده بود و حدود ده نفر جمع شدیم و پشتش را گرفتیم تا بالاخره ایستاد. درش هم قفل بود و نمیتونستیم بریم توش که ترمز بگیریم. چون در آنجایی که ماشین ایستاده بود دیگر سراشیبی تمام شده بود و من نمی توانستم ماشین را روشن کنم, به آنها گفتم قربان دستتان حالا که زور زدید و ماشین را نگه داشتید یک زوری هم بزنید و ماشین را هل دهید که روشن شود!

یک بار دیگر هم نصف شب تسمه ماشینم پاره شد و من در عوارضی اتوبان کرج به سمت تهران می آمدم. پیش خودم گفتم الآن اگر توقف کنم دیگر راه افتادنم مکافات است برای همین به سراشیبی شدید یادگار امام وارد شدم و ماشینم را پارک کردم که پس از تعمیر راحت راه بیفتم. پس از اینکه تسمه پروانه را عوض کردم یک تخته زیر چرخ گذاشتم و دنده را خلاص کردم تا بتوانم ماشین را روشن کنم. خودم هم بر روی گارد جلوی ماشین بودم و بر روی موتور خم شده بودم که یکهو احساس کردم دارم تکان می خورم. وقتی سرم را بلند کردم دیدم که ماشین راه افتاده است. من خودم را به پایین انداختم و زمین خوردم ولی دوباره بلند شدم و دنبال ماشین دویدم. سراشیبی آنجا آنقدر زیاد بود که ماشین در مدت چند ثانیه شتاب گرفته بود و من هم با آخرین سرعت می دویدم که خودم را به آن برسانم. بالاخره دستگیره در را گرفتم و سوار رکاب بغل در شدم. ولی چون در رکاب ایستاده بودم نمی توانستم در را باز کنم و برای همین مجبور شدم با سر از پنجره خودم را به داخل ماشین پرتاب کنم و بعد با یک عملیات آکروباتیک پایم را به ترمز رساندم. شانس من این بود که در آن ساعت نصف شب هیچ ماشینی از آن اتوبان رد نمی شد اگرنه بسیار خطرناک بود.

یکی دیگر از دوستانم مهدی بود که او هم همیشه به خانه من می آمد و صدای خوبی هم داشت. من سه تار می زدم و او هم آواز می خواند. مهدی هیچ وقت نمازش ترک نشده بود ولی جالب اینجا بود که هیچ زمانی در مورد آن با کسی صحبت نمیکرد و در هر شرایطی کار خودش را می کرد. حتی اگر مسخره اش می کردند و یا او را می خنداندند در وسط نمازش می خندید ولی به کار خودش ادامه می داد. در ماه رمضان هم با اینکه روزه بود ولی برای من غذا درست می کرد و چایی دم می کرد و می گفت وقتی که من روزه هستم و میبینم دیگران غذا می خورند خیلی حال می کنم. مهدی در دوران پس از انقلاب به خاطر داشتن اعلامیه دستگیر شده بود و حکم اعدام گرفته بود ولی پس از چند سال توانسته بودند با یک پارتی او را از زندان آزاد کنند. ولی جالب اینجا بود که او را محروم از خدمت کرده بودند و دیگر نمی توانست به خدمت سربازی برود! او خاطرات وحشتناکی از زمان زندانش داشت چون برای رهایی از مرگ حاضر شده بود که برای آنها کار کند و وظیفه اش هم انتقال اجساد مردگان و اعدام شدگان و دفن آنها بصورت دسته جمعی در گودالهایی در خاوران بود. او می گفت بیشترین چیزی که او را همیشه آزار می داد دیدن اجساد کاملا برهنه دختران و پسران نوجوانی بود که نصف شب در خانه های تیمی خودشان کشته می شدند و سپس اجساد آنها به همان شکل روی هم ریخته می شد و به شکل فله ای دفن می شد. ولی اعدامی ها با لباس خودشان فله ای دفن می شدند چون آن زمان هنوز زندانها لباس مخصوص نداشتند و هر کسی با لباس خودش در مدت چند روز یا چند ماه محاکمه و اعدام می شد. او هرگز نمی توانست این صحنه ها را از ذهن خود پاک کند. بعدها هم ماشین جیپم را تمام قسط به مهدی فروختم و آن بیچاره از آن پس همیشه لباسش روغنی بود!

ببینید بعضی وقت ها دیدن یک ماشین آدم را به چه جاهایی می برد. تمام این خاطرات با ماشین جیب غراضه من در ارتباط بود و من با دیدن آن جیپ در پارکینگ شرکتمان چند لحظه دور آن گشتم و سپس حس عجیبی در درونم شکل گرفت. یک لحظه به خودم گفتم راستی من اینجا چکار می کنم؟!